بخش ۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴

۳۹ بازديد


چنان بد كه روزي يكي تندباد
برآمد غمي گشت زان رشنواد
يكي رعد و باران با برق و جوش
زمين پر ز آب آسمان پرخروش
به هر سو ز باران همي تاختند
به دشت اندرون خيمه‌ها ساختند
غمي بود زان كار داراب نيز
ز باران همي جست راه گريز
نگه كرد ويران يكي جاي ديد
ميانش يكي طاق بر پاي ديد
بلند و كهن بود و آزرده بود
يكي خسروي جاي پر پرده بود
نه خرگاه بودش نه پرده‌سراي
نه خيمه نه انباز و نه چارپاي
بران طاق آزرده بايست خفت
چو تنها تني بود بي‌يار و جفت
سپهبد همي گرد لشكر بگشت
بران طاق آزرده اندر گذشت
ز ويران خروشي به گوش آمدش
كزان سهم جاي خروش آمدش
كه اي طاق آزرده هشيار باش
برين شاه ايران نگهدار باش
نبودش يكي خيمه و يار و جفت
بيامد به زير تو اندر بخفت
چنين گفت با خويشتن رشنواد
كه اين بانگ رعدست گر تندباد
دگر باره آمد ز ايوان خروش
كه اي طاق چشم خرد را مپوش
كه در تست فرزند شاه اردشير
ز باران مترس اين سخن يادگير
سيم بار آوازش آمد به گوش
شگفتي دلش تنگ شد زان خروش
به فرزانه گفت اين چه شايد بدن
يكي را سوي طاق بايد شدن
ببينيد تا اندرو خفته كيست
چنين بر تن خود برآشفته كيست
برفتند و ديدند مردي جوان
خردمند و با چهرهٔ پهلوان
همه جامه و باره و تر و تباه
ز خاك سيه ساخته جايگاه
به پيش سپهبد بگفت آنچ ديد
دل پهلوان زان سخن بردميد
بفرمود كو را بخوانيد زود
خروشي برين سان كه يارد شنود
برفتند و گفتند كاي خفته مرد
ازين خواب برخيز و بيدار گرد
چو دارا به اسپ اندر آورد پاي
شكسته رواق اندر آمد ز جاي
چو سالار شاه آن شگفتي بديد
سرو پاي داراب را بنگريد
چنين گفت كاينت شگفتي شگفت
كزين برتر انديشه نتوان گرفت
بشد تيز با او به پرده‌سراي
همي گفت كاي دادگر يك خداي
كسي در جهان اين شگفتي نديد
نه از كار ديده بزرگان شنيد
بفرمود تا جامه‌ها خواستند
به خرگاه جايي بياراستند
به كردار كوه آتشي برفروخت
بسي عود و با مشك و عنبر بسوخت
چو خورشيد سر برزد از كوهسار
سپهبد برفتن بر آراست كار
بفرمود تا موبدي رهنماي
يكي دست جامه ز سر تا به پاي
يكي اسپ با زين و زرين ستام
كمندي و تيغي به زرين نيام
به داراب دادند و پرسيد زوي
كه اي شيردل مهتر نامجوي
چو مردي تو و زادبومت كجاست
سزد گر بگويي همه راه راست
چو بشنيد داراب يكسر بگفت
گذشته همي برگشاد از نهفت
بران سان كه آن زن برو كرد ياد
سخنها همي گفت با رشنواد
ز صندوق و ياقوت و بازوي خويش
ز دينار و ديبا به پهلوي خويش
يكايك به سالار لشكر بگفت
ز خواب و ز آرام و خورد و نهفت
هم‌انگه فرستاد كس رشنواد
فرستاده را گفت بر سان باد
زن گازر و گازر و مهره را
بياريد بهرام و هم زهره را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد