بدو گفت رستم كه آرام گير
چه گويي سخنهاي نادلپذير
دلت بيش كژي بپالد همي
روانت ز ديوان ببالد همي
تو آن گوي كز پادشاهان سزاست
نگويد سخن پادشا جز كه راست
جهاندار داند كه دستان سام
بزرگست و بادانش و نيكنام
همان سام پور نريمان بدست
نريمان گرد از كريمان بدست
بزرگست و گرشاسپ بودش پدر
به گيتي بدي خسرو تاجور
همانا شنيدستي آواز سام
نبد در زمانه چنو نيكنام
بكشتش به طوس اندرون اژدها
كه از چنگ او كس نيابد رها
به دريا نهنگ و به خشكي پلنگ
ورا كس نديدي گريزان ز جنگ
به دريا سر ماهيان برفروخت
هماندر هوا پر كرگس بسوخت
همي پيل را دركشيدي به دم
دل خرم از ياد او شدم دژم
و ديگر يكي ديو بد بدگمان
تنش بر زمين و سرش به آسمان
كه درياي چين تا ميانش بدي
ز تابيدن خور زيانش بدي
همي ماهي از آب برداشتي
سر از گنبد ماه بگذاشتي
به خورشيد ماهيش بريان شدي
ازو چرخ گردنده گريان نشدي
دو پتياره زين گونه پيچان شدند
ز تيغ يلي هر دو بيجان شدند
همان مادرم دخت مهراب بود
بدو كشور هند شاداب بود
كه ضحاك بوديش پنجم پدر
ز شاهان گيتي برآورده سر
نژادي ازين نامورتر كراست
خردمند گردن نپيچد ز راست
دگر آنك اندر جهان سربسر
يلان را ز من جست بايد هنر
همان عهد كاوس دارم نخست
كه بر من بهانه نيارند جست
همان عهد كيخسرو دادگر
كه چون او نبست از كيان كس كمر
زمين را سراسر همه گشتهام
بسي شاه بيدادگر كشتهام
چو من برگذشتم ز جيحون بر آب
ز توران به چين آمد افراسياب
ز كاوس در جنگ هاماوران
به تنها برفتم به مازندران
نه ارژنگ ماندم نه ديو سپيد
نه سنجه نه اولاد غندي نه بيد
همي از پي شاه فرزند را
بكشتم دلير خردمند را
كه گردي چو سهراب هرگز نبود
به زور و به مردي و رزم آزمود
ز پانصد همانا فزونست سال
كه تا من جدا گشتم از پشت زال
همي پهلوان بودم اندر جهان
يكي بود با آشكارم نهان
به سام فريدون فرخنژاد
كه تاج بزرگي به سر بر نهاد
ز تخت اندرآورد ضحاك را
سپرد آن سر و تاج او خاك را
دگر سام كو بود ما را نيا
ببرد از جهان دانش و كيميا
سه ديگر كه چون من ببستم كمر
تن آسان شد اندر جهان تاجور
بران خرمي روز هرگز نبود
پي مرد بيراه بر دز نبود
كه من بودم اندر جهان كامران
مرا بود شمشير و گرز گران
بدان گفتم اين تا بداني همه
تو شاهي و گردنكشان چون رمه
تو اندر زمانه رسيده نوي
اگر چند با فر كيخسروي
تن خويش بيني همي در جهان
نهاي آگه از كارهاي نهان
چو بسيار شد گفتها ميخوريم
به مي جان انديشه را بشكريم
چنين گفت با رستم اسفنديار
كه اين نيك دل مهتر نامدار
من ايدون شنيدستم از بخردان
بزرگان و بيداردل موبدان
ازان برگذشته نياكان تو
سرافراز و ديندار و پاكان تو
كه دستان بدگوهر ديوزاد
به گيتي فزوني ندارد نژاد
فراوان ز سامش نهان داشتند
همي رستخيز جهان داشتند
تنش تيره بد موي و رويش سپيد
چو ديدش دل سام شد نااميد
بفرمود تا پيش دريا برند
مگر مرغ و ماهي ورا بشكرند
بيامد بگسترد سيمرغ پر
نديد اندرو هيچ آيين و فر
ببردش به جايي كه بودش كنام
ز دستان مر او را خورش بود كام
اگر چند سيمرغ ناهار بود
تن زال پيش اندرش خوار بود
بينداختش پس به پيش كنام
به ديدار او كس نبد شادكام
همي خورد افگنده مردار اوي
ز جامه برهنه تن خوار اوي
چو افگند سيمرغ بر زال مهر
برو گشت زين گونه چندي سپهر
ازان پس كه مردار چندي چشيد
برهنه سوي سيستانش كشيد
پذيرفت سامش ز بيبچگي
ز ناداني و ديوي و غرچگي
خجسته بزرگان و شاهان من
نياي من و نيكخواهان من
ورا بركشيدند و دادند چيز
فراوان برين سال بگذشت نيز
يكي سرو بد نابسوده سرش
چو با شاخ شد رستم آمد برش
ز مردي و بالا و ديدار اوي
به گردون برآمد چنين كار اوي
برين گونه ناپارسايي گرفت
بباليد و پس پادشاهي گرفت
چنين پاسخ آوردش اسفنديار
كه گفتار بيشي نيايد به كار
شكم گرسنه روز نيمي گذشت
ز گفتار پيكار بسيار گشت
بياريد چيزي كه داريد خوان
كسي را كه بسيار گويد مخوان
چو بنهاد رستم به خوردن گرفت
بماند اندر آن خوردن اندر شگفت
يل اسفنديار و گوان يكسره
ز هر سو نهادند پيشش بره
بفرمود مهتر كه جام آوريد
به جاي مي پخته خام آوريد
ببينيم تا رستم اكنون ز مي
چه گويد چه آرد ز كاوس كي
بياورد يك جام مي ميگسار
كه كشتي بكردي بروبر گذار
به ياد شهنشاه رستم بخورد
برآورد ازان چشمهٔ زرد گرد
همان جام را كودك ميگسار
بياورد پر بادهٔ شاهوار
چنين گفت پس با پشوتن به راز
كه بر مي نيايد به آبت نياز
چرا آب بر جام مي بفگني
كه تيزي نبيند كهن بشكني
پشوتن چنين گفت با ميگسار
كه بيآب جامي مي افگن بيار
مي آورد و رامشگران را بخواند
ز رستم همي در شگفتي بماند
چو هنگامهٔ رفتن آمد فراز
ز مي لعل شد رستم سرفراز
چنين گفت با او يل اسفنديار
كه شادان بدي تا بود روزگار
مي و هرچ خوردي ترا نوش باد
روان دلاور پر از توش باد
بدو گفت رستم كه اي نامدار
هميشه خرد بادت آموزگار
هران مي كه با تو خورم نوش گشت
روان خردمند را توش گشت
گر اين كينه از مغز بيرون كني
بزرگي و دانش برافزون كني
ز دشت اندرآيي سوي خان من
بوي شاد يك چند مهمان من
سخن هرچ گفتم بجاي آورم
خرد پيش تو رهنماي آورم
بياساي چندي و با بد مكوش
سوي مردمي ياز و بازآر هوش
چنين گفت با او يل اسفنديار
كه تخمي كه هرگز نرويد مكار
تو فردا ببيني ز مردان هنر
چو من تاختن را ببندم كمر
تن خويش را نيز مستاي هيچ
به ايوان شو و كار فردا بسيچ
ببيني كه من در صف كارزار
چنانم چو با باده و ميگسار
چو از شهر زاول به ايران شوم
به نزديك شاه و دليران شوم
هنر بيش بيني ز گفتار من
مجوي اندرين كار تيمار من
دل رستم از غم پرانديشه شد
جهان پيش او چون يكي بيشه شد
كه گر من دهم دست بند ورا
وگر سر فرازم گزند ورا
دو كارست هر دو به نفرين و بد
گزاينده رسمي نو آيين و بد
هم از بند او بد شود نام من
بد آيد ز گشتاسپ انجام من
به گرد جهان هرك راند سخن
نكوهيدن من نگردد كهن
كه رستم ز دست جواني بخست
به زاول شد و دست او را ببست
همان نام من بازگردد به ننگ
نماند ز من در جهان بوي و رنگ
وگر كشته آيد به دشت نبرد
شود نزد شاهان مرا روي زرد
كه او شهرياري جوان را بكشت
بدان كو سخن گفت با او درشت
برين بر پس از مرگ نفرين بود
همان نام من نيز بيدين بود
وگر من شوم كشته بر دست اوي
نماند به زاولستان رنگ و بوي
شكسته شود نام دستان سام
ز زابل نگيرد كسي نيز نام
وليكن همي خوب گفتار من
ازين پس بگويند بر انجمن
چنين گفت پس با سرافراز مرد
كه انديشه روي مرا زرد كرد
كه چندين بگويي تو از كار بند
مرا بند و راي تو آيد گزند
مگر كاسماني سخن ديگرست
كه چرخ روان از گمان برترست
همه پند ديوان پذيري همي
ز دانش سخن برنگيري همي
ترا سال برنامد از روزگار
نداني فريب بد شهريار
تو يكتادلي و نديدهجهان
جهانبان به مرگ تو كوشد نهان
گر ايدونك گشتاسپ از روي بخت
نيابد همي سيري از تاج و تخت
به گرد جهان بر دواند ترا
بهر سختئي پروراند ترا
به روي زمين يكسر انديشه كرد
خرد چون تبر هوش چون تيشه كرد
كه تا كيست اندر جهان نامدار
كجا سر نپيچاند از كارزار
كزان نامور بر تو آيد گزند
بماند بدو تاج و تخت بلند
كه شايد كه بر تاج نفرين كنيم
وزين داستان خاك بالين كنيم
همي جان من در نكوهش كني
چرا دل نه اندر پژوهش كني
به تن رنج كاري تو بر دست خويش
جز از بدگماني نيايدت پيش
مكن شهريارا جواني مكن
چنين بر بلا كامراني مكن
دل ما مكن شهريارا نژند
مياور به جان خود و من گزند
ز يزدان و از روي من شرمدار
مخور بر تن خويشتن زينهار
ترا بينيازيست از جنگ من
وزين كوشش و كردن آهنگ من
زمانه همي تاختت با سپاه
كه بر دست من گشت خواهي تباه
بماند به گيتي ز من نام بد
به گشتاسپ بادا سرانجام بد
چو بشنيد گردنكش اسفنديار
بدو گفت كاي رستم نامدار
به داناي پيشي نگر تا چه گفت
بدانگه كه جان با خرد كرد جفت
كه پير فريبنده كانا بود
وگر چند پيروز و دانا بود
تو چندين همي بر من افسون كني
كه تا چنبر از يال بيرون كني
تو خواهي كه هركس كه اين بشنود
بدين خوب گفتار تو بگرود
مرا پاك خوانند ناپاك راي
ترا مرد هشيار نيكيفزاي
بگويند كو با خرام و نويد
بيامد ورا كرد چندي اميد
سپهبد ز گفتار او سر بتافت
ازان پس كه جز جنگ كاري نيافت
همي خواهش او همه خوار داشت
زباني پر از تلخ گفتار داشت
بداني كه من سر ز فرمان شاه
نتابم نه از بهر تخت و كلاه
بدو يابم اندر جهان خوب و زشت
بدويست دوزخ بدو هم بهشت
ترا هرچ خوردي فزاينده باد
بدانديشگان را گزاينده باد
تو اكنون به خوبي به ايوان بپوي
سخن هرچ ديدي به دستان بگوي
سليحت همه جنگ را ساز كن
ازين پس مپيماي با من سخن
پگاه آي در جنگ من چارهساز
مكن زين سپس كار بر خود دراز
تو فردا ببيني به آوردگاه
كه گيتي شود پيش چشمت سياه
بداني كه پيكار مردان مرد
چگونه بود روز جنگ و نبرد
بدو گفت رستم كه اي شيرخوي
ترا گر چنين آمدست آرزوي
ترا بر تگ رخش مهمان كنم
سرت را به گوپال درمان كنم
تو در پهلوي خويش بشنيدهاي
به گفتار ايشان بگرويدهاي
كه تيغ دليران بر اسفنديار
به آوردگه بر، نيايد به كار
ببيني تو فردا سنان مرا
همان گرد كرده عنان مرا
كه تا نيز با نامداران مرد
به خويي به آوردگه بر، نبرد
لب مرد برنا پر از خنده شد
همي گوهر آن خنده را بنده شد
به رستم چنين گفت كاي نامجوي
چرا تيز گشتي بدين گفت و گوي
چو فردا بيابي به دشت نبرد
ببيني تو آورد مردان مرد
نه من كوهم و زيرم اسپي چوكوه
يگانه يكي مردمم چون گروه
گر از گرز من باد يابد سرت
بگريد به درد جگر مادرت
وگر كشته آيي به آوردگاه
ببندمت بر زين برم نزد شاه
بدان تا دگر بنده با شهريار
نجويد به آوردگه كارزار
چنين گفت رستم به اسفنديار
كه كردار ماند ز ما يادگار
كنون داده باش و بشنو سخن
ازين نامبردار مرد كهن
اگر من نرفتي به مازندران
به گردن برآورده گرز گران
كجا بسته بد گيو و كاوس و طوس
شده گوش كر يكسر از بانگ كوس
كه كندي دل و مغز ديو سپيد
كه دارد به بازوي خويش اين اميد
سر جادوان را بكندم ز تن
ستودان نديدند و گور و كفن
ز بند گران بردمش سوي تخت
شد ايران بدو شاد و او نيكبخت
مرا يار در هفتخوان رخش بود
كه شمشير تيزم جهانبخش بود
وزان پس كه شد سوي هاماوران
ببستند پايش به بند گران
ببردم ز ايرانيان لشكري
به جايي كه بد مهتري گر سري
بكشتم به جنگ اندرون شاهشان
تهي كردم آن نامور گاهشان
جهاندار كاوس كي بسته بود
ز رنج و ز تيمار دل خسته بود
بياوردم از بند كاوس را
همان گيو و گودرز و هم طوس را
به ايران بد افراسياب آن زمان
جهان پر ز درد از بد بدگمان
به ايران كشيدم ز هاماوران
خود و شاه با لشكري بيكران
شب تيره تنها برفتم ز پيش
همه نام جستم نه آرام خويش
چو ديد آن درفشان درفش مرا
به گوش آمدش بانگ رخش مرا
بپردخت ايران و شد سوي چين
جهان شد پر از داد و پر آفرين
گر از يال كاوس خون آمدي
ز پشتش سياوش چون آمدي
وزو شاه كيخسرو پاك و راد
كه لهراسپ را تاج بر سر نهاد
پدرم آن دلير گرانمايه مرد
ز ننگ اندران انجمن خاك خورد
كه لهراسپ را شاه بايست خواند
ازو در جهان نام چندين نماند
چه نازي بدين تاج گشتاسپي
بدين تازه آيين لهراسپي
كه گويد برو دست رستم ببند
نبندد مرا دست چرخ بلند
كه گر چرخ گويد مراكاين نيوش
به گرز گرانش بمالم دو گوش
من از كودكي تا شدستم كهن
بدين گونه از كس نبردم سخن
مرا خواري از پوزش و خواهش است
وزين نرم گفتن مرا كاهش است
ز تيزيش خندان شد اسفنديار
بيازيد و دستش گرفت استوار
بدو گفت كاي رستم پيلتن
چناني كه بشنيدم از انجمن
ستبرست بازوت چون ران شير
برو يال چون اژدهاي دلير
ميان تنگ و باريك همچون پلنگ
به ويژه كجا گرز گيرد به چنگ
بيفشارد چنگش ميان سخن
ز برنا بخنديد مرد كهن
ز ناخن فرو ريختش آب زرد
همانا نجنبيد زاندرد مرد
گرفت آن زمان دست مهتر به دست
چنين گفت كاي شاه يزدانپرست
خنك شاه گشتاسپ آن نامدار
كجا پور دارد چو اسفنديار
خنك آنك چون تو پسر زايد او
همي فر گيتي بيفزايد او
همي گفت و چنگش به چنگ اندرون
همي داشت تا چهر او شد چو خون
همان ناخنش پر ز خوناب كرد
سپهبد بروها پر از تاب كرد
بخنديد ازو فرخ اسفنديار
چنين گفت كاي رستم نامدار
تو امروز مي خور كه فردا به رزم
بپيچي و يادت نيايد ز بزم
چو من زين زرين نهم بر سپاه
به سر بر نهم خسرواني كلاه
به نيزه ز اسپت نهم بر زمين
ازان پس نه پرخاش جويي نه كين
دو دستت ببندم برم نزد شاه
بگويم كه من زو نديدم گناه
بباشيم پيشش به خواهشگري
بسازيم هرگونهٔي داوري
رهانم ترا از غم و درد و رنج
بيابي پس از رنج خوبي و گنج
بخنديد رستم ز اسفنديار
بدو گفت سير آيي از كارزار
كجا ديدهاي رزم جنگاوران
كجا يافتي باد گرز گران
اگر بر جزين روي گردد سپهر
بپوشيد ميان دو تن روي مهر
به جاي مي سرخ كين آوريم
كمند نبرد و كمين آوريم
غو كوس خواهيم از آواي رود
به تيغ و به گوپال باشد درود
ببيني تو اي فرخ اسفنديار
گراييدن و گردش كارزار
چو فردا بيايي به دشت نبرد
به آورد مرد اندر آيد به مرد
ز باره به آغوش بردارمت
ز ميدان به نزديك زال آرمت
نشانمت بر نامور تخت عاج
نهم بر سرت بر دلافروز تاج
كجا يافتستم من از كيقباد
به مينو همي جان او باد شاد
گشايم در گنج و هر خواسته
نهم پيش تو يكسر آراسته
دهم بينيازي سپاه ترا
به چرخ اندر آرم كلاه ترا
ازان پس بيابم به نزديك شاه
گرازان و خندان و خرم به راه
به مردي ترا تاج بر سر نهم
سپاسي به گشتاسپ زين بر نهم
ازان پس ببندم كمر بر ميان
چنانچون ببستم به پيش كيان
همه روي پاليز بي خو كنم
ز شادي تن خويش را نو كنم
چو تو شاه باشي و من پهلوان
كسي را به تن در نباشد روان
چو رستم بيامد به ايوان خويش
نگه كرد چندي به ديوان خويش
زواره بيامد به نزديك اوي
ورا ديد پژمرده و زردروي
بدو گفت رو تيغ هندي بيار
يكي جوشن و مغفري نامدار
كمان آر و برگستوان آر و ببر
كمند آر و گرز گران آر و گبر
زواره بفرمود تا هرچ گفت
بياورد گنجور او از نهفت
چو رستم سليح نبردش بديد
سرافشاند و باد از جگر بركشيد
چنين گفت كاي جوشن كارزار
برآسودي از جنگ يك روزگار
كنون كار پيش آمدت سخت باش
به هر جاي پيراهن بخت باش
چنين رزمگاهي كه غران دو شير
به جنگ اندر آيند هر دو دلير
كنون تا چه پيش آرد اسفنديار
چه بازي كند در دم كارزار
چو بشنيد دستان ز رستم سخن
پرانديشه شد جان مرد كهن
بدو گفت كاي نامور پهلوان
چه گفتي كزان تيره گشتم روان
تو تا بر نشستي بزين نبرد
نبودي مگر نيك دل رادمرد
هميشه دل از رنج پرداخته
به فرمان شاهان سرافراخته
بترسم كه روزت سرآيد همي
گر اختر به خواب اندر آيد همي
همي تخم دستان ز بن بركنند
زن و كودكان را به خاك افگنند
به دست جواني چو اسفنديار
اگر تو شوي كشته در كارزار
نماند به زاولستان آب و خاك
بلندي بر و بوم گردد مغاك
ور ايدونك او را رسد زين گزند
نباشد ترا نيز نام بلند
همي هركسي داستانها زنند
برآورده نام ترا بشكرند
كه او شهرياري ز ايران بكشت
بدان كو سخن گفت با وي درشت
همي باش در پيش او بر به پاي
وگرنه هماكنون بپرداز جاي
به بيغولهٔي شو فرود از مهان
كه كس نشنود نامت اندر جهان
كزين بد ترا تيره گردد روان
بپرهيز ازين شهريار جوان
به گنج و به رنج اين روان بازخر
مبر پيش ديباي چيني تبر
سپاه ورا خلعت آراي نيز
ازو باز خر خويشتن را به چيز
چو برگردد او از لب هيرمند
تو پاي اندر آور به رخش بلند
چو ايمن شدي بندگي كن به راه
بدان تا ببيني يكي روي شاه
چو بيند ترا كي كند شاه بد
خود از شاه كردار بد كي سزد
بدو گفت رستم كه اي مرد پير
سخنها برين گونه آسان مگير
به مردي مرا سال بسيار گشت
بد و نيك چندي بسر بر گذشت
رسيدم به ديوان مازندران
به رزم سواران هاماوران
همان رزم كاموس و خاقان چين
كه لرزان بدي زير ايشان زمين
اگر من گريزم ز اسفنديار
تو در سيستان كاخ و گلشن مدار
چو من ببر پوشم به روز نبرد
سر هور و ماه اندرآرم به گرد
ز خواهش كه گفتي بسي راندهام
بدو دفتر كهتري خواندهام
همي خوار گيرد سخنهاي من
بپيچد سر از دانش و راي من
گر او سر ز كيوان فرود آردي
روانش بر من درود آردي
ازو نيستي گنج و گوهر دريغ
نه برگستوان و نه گوپال و تيغ
سخن چند گفتم به چندين نشست
ز گفتار باد است ما را به دست
گر ايدونك فردا كند كارزار
دل از جان او هيچ رنجه مدار
نپيچم به آورد با او عنان
نه گوپال بيند نه زخم سنان
نبندم به آوردگاه راه اوي
بنيرو نگيرم كمرگاه اوي
ز باره به آغوش بردارمش
به شاهي ز گشتاسپ بگذارمش
بيارم نشانم بر تخت ناز
ازان پس گشايم در گنج باز
چو مهمان من بوده باشد سه روز
چهارم چو از چرخ گيتي فروز
بيندازد آن چادر لاژورد
پديد آيد از جام ياقوت زرد
سبك باز با او ببندم كمر
وز ايدر نهم سوي گشتاسپ سر
نشانمش بر نامور تخت عاج
نهم بر سرش بر دلافروز تاج
ببندم كمر پيش او بندهوار
نجويم جدايي ز اسفنديار
تو داني كه من پيش تخت قباد
چه كردم به مردي تو داري به ياد
بخنديد از گفت او زال زر
زماني بجنبيد ز انديشه سر
بدو گفت زال اي پسر اين سخن
مگوي و جدا كن سرش را ز بن
كه ديوانگان اين سخن بشنوند
بدين خام گفتار تو نگروند
قبادي به جايي نشسته دژم
نه تخت و كلاه و نه گنج كهن
چو اسفندياري كه فعفور چين
نويسد همي نام او بر نگين
تو گويي كه از باره بردارمش
به بر بر سوي خان زال آرمش
نگويد چنين مردم سالخورد
به گرد در ناسپاسي مگرد
بگفت اين و بنهاد سر بر زمين
همي خواند بر كردگار آفرين
همي گفت كاي داور كردگار
بگردان تو از ما بد روزگار
برين گوه تا خور برآمد ز كوه
نيامد زبانش ز گفتن ستوه
چو رستم بدر شد ز پردهسراي
زماني همي بود بر در به پاي
به كرياس گفت اي سراي اميد
خنك روز كاندر تو بد جمشيد
همايون بدي گاه كاوس كي
همان روز كيخسرو نيكپي
در فرهي بر تو اكنون ببست
كه بر تخت تو ناسزايي نشست
شنيد اين سخنها يل اسفنديار
پياده بيامد بر نامدار
به رستم چنين گفت كاي سرگراي
چرا تيز گشتي به پردهسراي
سزد گر برين بوم زابلستان
نهد دانشي نام غلغلستان
كه مهمان چو سير آيد از ميزبان
به زشتي برد نام پاليزبان
سراپرده را گفت بد روزگار
كه جمشيد را داشتي بر كنار
همان روز كز بهر كاوس شاه
بدي پرده و سايهٔ بارگاه
كجا راه يزدان همي بازجست
همي خواستي اختران را درست
زمين زو سراسر پرآشوب بود
پر از خنجر و غارت و چوب بود
كنون مايهدار تو گشتاسپ است
به پيش وي اندر چو جاماسپ است
نشسته به يك دست او زردهشت
كه با زند واست آمدست از بهشت
به ديگر پشوتن گو نيك مرد
چشيده ز گيتي بسي گرم و سرد
به پيش اندرون فرخ اسفنديار
كزو شاد شد گردش روزگار
دل نيكمردان بدو زنده شد
بد از بيم شمشير او بنده شد
بيامد بدر پهلوان سوار
پساندر همي ديدش اسفنديار
چو برگشت ازو با پشوتن بگفت
كه مردي و گردي نشايد نهفت
نديدم بدين گونه اسپ و سوار
ندانم كه چون خيزد از كارزار
يكي ژنده پيل است بر كوه گنگ
اگر با سليح اندر آيد به جنگ
اگر با سليح نبردي بود
همانا كه آيين مردي بود
به بالا همي بگذرد فر و زيب
بترسم كه فردا ببيند نشيب
همي سوزد از مهر فرش دلم
ز فرمان دادار دل نگسلم
چو فردا بيايد به آوردگاه
كنم روز روشن بروبر سياه
پشوتن بدو گفت بشنو سخن
همي گويمت اي برادر مكن
ترا گفتم و بيش گويم همي
كه از راستي دل نشويم همي
ميازار كس را كه آزاد مرد
سر اندر نيارد به آزار و درد
بخسب امشب و بامداد پگاه
برو تا به ايوان او بيسپاه
بايوان او روز فرخ كنيم
سخن هرچ گويند پاسخ كنيم
همه كار نيكوست زو در جهان
ميان كهان و ميان مهان
همي سر نپيچد ز فرمان تو
دلش راست بينم به پيمان تو
تو با او چه گويي به كين و به خشم
بشوي از دلت كين وز خشم چشم
يكي پاسخ آوردش اسفنديار
كه بر گوشهٔ گلستان رست خار
چنين گفت كز مردم پاكدين
همانا نزيبد كه گويد چنين
گر ايدونك دستور ايران توي
دل و گوش و چشم دليران توي
همي خوب داري چنين راه را
خرد را و آزردن شاه را
همه رنج و تيمار ما باد گشت
همان دين زردشت بيداد گشت
كه گويد كه هر كو ز فرمان شاه
بپيچد به دوزخ بود جايگاه
مرا چند گويي گنهكار شو
ز گفتار گشتاسپ بيزار شو
تو گويي و من خود چنين كي كنم
كه از راي و فرمان او پي كنم
گر ايدونك ترسي همي از تنم
من امروز ترس ترا بشكنم
كسي بيزمانه به گيتي نمرد
نمرد آنك نام بزرگي ببرد
تو فردا ببيني كه بر دشت جنگ
چه كار آورم پيش چنگي پلنگ
پشوتن بدو گفت كاي نامدار
چنين چند گويي تو از كارزار
كه تا تو رسيدي به تير و كمان
نبد بر تو ابليس را اين گمان
به دل ديو را راه دادي كنون
همي نشنوي پند اين رهنمون
دلت خيره بينم همي پر ستيز
كنون هرچ گفتم همه ريزريز
چگونه كنم ترس را از دلم
بدين سان كز انديشهها بگسلم
دو جنگي دو شير و دو مرد دلير
چه دانم كه پشت كه آيد به زير
ورا نامور هيچ پاسخ نداد
دلش گشت پر درد و سر پر ز باد
بدانگه كه رزم يلان شد دراز
همي دير شد رستم سرفراز
زواره بياورد زان سو سپاه
يكي لشكري داغدل كينهخواه
به ايرانيان گفت رستم كجاست
برين روز بيهوده خامش چراست
شما سوي رستم به جنگ آمديد
خرامان به چنگ نهنگ آمديد
همي دست رستم نخواهيد بست
برين رزمگه بر نشايد نشست
زواره به دشنام لب برگشاد
همي كرد گفتار ناخوب ياد
برآشفت ازان پور اسفنديار
سواري بد اسپافگن و نامدار
جواني كه نوش آذرش بود نام
سرافراز و جنگاور و شادكام
برآشفت با سگزي آن نامدار
زبان را به دشنام بگشاد خوار
چنين گفت كري گو برمنش
به فرمان شاهان كند بدكنش
نفرمود ما را يل اسفنديار
چنين با سگان ساختن كارزار
كه پيچد سر از راي و فرمان او
كه يارد گذشتن ز پيمان او
اگر جنگ بر نادرستي كنيد
به كار اندرون پيش دستي كنيد
ببينيد پيكار جنگاوران
به تيغ و سنان و به گرز گران
زواره بفرمود كاندر نهيد
سران را ز خون بر سر افسر نهيد
زواره بيامد به پيش سپاه
دهاده برآمد ز آوردگاه
بكشتند ز ايرانيان بيشمار
چو نوشآذر آن ديد بر ساخت كار
سمند سرافراز را بر نشست
بيامد يكي تيغ هندي به دست
يكي نامور بود الواي نام
سرافراز و اسپافگن و شادكام
كجا نيزهٔ رستم او داشتي
پس پشت او هيچ نگذاشتي
چو از دور نوشآذر او را بديد
بزد دست و تيغ از ميان بركشيد
يكي تيغ زد بر سر و گردنش
بدو نيمه شد پيلپيكر تنش
زواره برانگيخت اسپ نبرد
به تندي به نوشآذر آواز كرد
كه او را فگندي كنون پاي دار
چو الواي را من نخوانم سوار
زواره يكي نيزه زد بر برش
به خاك اندر آمد همانگه سرش
چو نوشآذر نامور كشته شد
سپه را همه روز برگشته شد
برادرش گريان و دل پر ز جوش
جواني كه بد نام او مهرنوش
غمي شد دل مرد شمشيرزن
برانگيخت آن بارهٔ پيلتن
برفت از ميان سپه پيش صف
ز درد جگر بر لب آورده كف
وزان سو فرامرز چون پيل مست
بيامد يكي تيغ هندي به دست
برآويخت با او همي مهرنوش
دو رويه ز لشكر برآمد خروش
گرامي دو پرخاشجوي جوان
يكي شاهزاده دگر پهلوان
چو شيران جنگي برآشوفتند
همي بر سر يكدگر كوفتند
در آوردگه تيز شد مهرنوش
نبودش همي با فرامرز توش
بزد تيغ بر گردن اسپ خويش
سر بادپاي اندرافگند پيش
فرامرز كردش پياده تباه
ز خون لعل شد خاك آوردگاه
چو بهمن برادرش را كشته ديد
زمين زير او چون گل آغشته ديد
بيامد دوان نزد اسفنديار
به جايي كه بود آتش كارزار
بدو گفت كاي نره شير ژيان
سپاهي به جنگ آمد از سگزيان
دو پور تو نوشآذر و مهرنوش
به خواري به سگزي سپردند هوش
تو اندر نبردي و ما پر ز درد
جوانان و كيزادگان زير گرد
برين تخمه اين ننگ تا جاودان
بماند ز كردار نابخردان
دل مرد بيدارتر شد ز خشم
پر از تاب مغز و پر از آب چشم
به رستم چنين گفت كاي بدنشان
چنين بود پيمان گردنكشان
تو گفتي كه لشكر نيارم به جنگ
ترا نيست آرايش نام و ننگ
نداري ز من شرم وز كردگار
نترسي كه پرسند روز شمار
نداني كه مردان پيمانشكن
ستوده نباشد بر انجمن
دو سگزي دو پور مرا كشتهاند
بران خيرگي باز برگشتهاند
چو بشنيد رستم غمي گشت سخت
بلرزيد برسان شاخ درخت
به جان و سر شاه سوگند خورد
به خورشيد و شمشير و دشت نبرد
كه من جنگ هرگز نفرمودهام
كسي كين چنين كرد نستودهام
ببندم دو دست برادر كنون
گر او بود اندر بدي رهنمون
فرامرز را نيز بسته دو دست
بيارم بر شاه يزدانپرست
به خون گرانمايگانشان بكش
مشوران ازين راي بيهوده هش
چنين گفت با رستم اسفنديار
كه بر كين طاوس نر خون مار
بريزيم ناخوب و ناخوش بود
نه آيين شاهان سركش بود
تو اي بدنشان چارهٔ خويش ساز
كه آمد زمانت به تنگي فراز
بر رخش با هردو رانت به تير
برآميزم اكنون چو با آب شير
بدان تا كس از بندگان زين سپس
نجويند كين خداوند كس
وگر زنده ماني ببندمت چنگ
به نزديك شاهت برم بيدرنگ
بدو گفت رستم كزين گفت و گوي
چه باشد مگر كم شود آبروي
به يزدان پناه و به يزدان گراي
كه اويست بر نيك و بد رهنماي
چو شد روز رستم بپوشيد گبر
نگهبان تن كرد بر گبر ببر
كمندي به فتراك زينبر ببست
بران بارهٔ پيل پيكر نشست
بفرمود تا شد زواره برش
فراوان سخن راند از لشكرش
بدو گفت رو لشكر آراي باش
بر كوههٔ ريگ بر پاي باش
بيامد زواره سپه گرد كرد
به ميدان كار و به دشت نبرد
تهمتن همي رفت نيزه به دست
چو بيرون شد از جايگاه نشست
سپاهش برو خواندند آفرين
كه بيتو مباد اسپ و گوپال و زين
همي رفت رستم زواره پسش
كجا بود در پادشاهي كسش
بيامد چنان تا لب هيرمند
همه دل پر از باد و لب پر ز پند
سپه با برادر هم آنجا بماند
سوي لشكر شاه ايران براند
چنين گفت پس با زواره به راز
كه مرديست اين بدرگ ديوساز
بترسم كه بااو نيارم زدن
ندانم كزين پس چه شايد بدن
تو اكنون سپه را هم ايدر بدار
شوم تا چه پيش آورد روزگار
اگر تند يابمش هم زان نشان
نخواهم ز زابلستان سركشان
به تنها تن خويش جويم نبرد
ز لشكر نخواهم كسي رنجه كرد
كسي باشد از بخت پيروز و شاد
كه باشد هميشه دلش پر ز داد
گذشت از لب رود و بالا گرفت
همي ماند از كار گيتي شگفت
خروشيد كاي فرخ اسفنديار
هماوردت آمد برآراي كار
چو بشنيد اسفنديار اين سخن
ازان شير پرخاشجوي كهن
بخنديد و گفت اينك آراستم
بدانگه كه از خواب برخاستم
بفرمود تا جوشن و خود اوي
همان تركش و نيزهٔ جنگجوي
ببردند و پوشيد روشن برش
نهاد آن كلاه كيي بر سرش
بفرمود تا زين بر اسپ سياه
نهادند و بردند نزديك شاه
چو جوشن بپوشيد پرخاشجوي
ز زور و ز شادي كه بود اندر اوي
نهاد آن بن نيزه را بر زمين
ز خاك سياه اندر آمد به زين
بسان پلنگي كه بر پشت گور
نشيند برانگيزد از گور شور
سپه در شگفتي فروماندند
بران نامدار آفرين خواندند
همي شد چو نزد تهمتن رسيد
مر او را بران باره تنها بديد
پس از بارگي با پشوتن بگفت
كه ما را نبايد بدو يار و جفت
چو تنهاست ما نيز تنها شويم
ز پستي بران تند بالا شويم
بران گونه رفتند هر دو به رزم
تو گفتي كه اندر جهان نيست بزم
چو نزديك گشتند پير و جوان
دو شير سرافراز و دو پهلوان
خروش آمد از بارهٔ هر دو مرد
تو گفتي بدريد دشت نبرد
چنين گفت رستم به آواز سخت
كه اي شاه شاداندل و نيكبخت
ازين گونه مستيز و بد را مكوش
سوي مردمي ياز و بازآر هوش
اگر جنگ خواهي و خون ريختن
برين گونه سختي برآويختن
بگو تا سوار آورم زابلي
كه باشند با خنجر كابلي
برين رزمگهشان به جنگ آوريم
خود ايدر زماني درنگ آوريم
بباشد به كام تو خون ريختن
ببيني تگاپوي و آويختن
چنين پاسخ آوردش اسفنديار
كه چندين چه گويي چنين نابكار
ز ايوان به شبگير برخاستي
ازين تند بالا مرا خواستي
چرا ساختي بند و مكر و فريب
همانا بديدي به تنگي نشيب
چه بايد مرا جنگ زابلستان
وگر جنگ ايران و كابلستان
مبادا چنين هرگز آيين من
سزا نيست اين كار در دين من
كه ايرانيان را به كشتن دهم
خود اندر جهان تاج بر سر نهم
منم پيشرو هرك جنگ آيدم
وگر پيش جنگ نهنگ آيدم
ترا گر همي يار بايد بيار
مرا يار هرگز نيايد به كار
مرا يار در جنگ يزدان بود
سر و كار با بخت خندان بود
توي جنگجوي و منم جنگخواه
بگرديم يك با دگر بيسپاه
ببينيم تا اسپ اسفنديار
سوي آخور آيد همي بيسوار
وگر بارهٔ رستم جنگجوي
به ايوان نهد بيخداوند روي
نهادند پيمان دو جنگي كه كس
نباشد بران جنگ فريادرس
نخستين به نيزه برآويختند
همي خون ز جوشن فرو ريختند
چنين تا سنانها به هم برشكست
به شمشير بردند ناچار دست
به آوردگه گردن افراختند
چپ و راست هر دو همي تاختند
ز نيروي اسپان و زخم سران
شكسته شد آن تيغهاي گران
چو شيران جنگي برآشوفتند
پر از خشم اندامها كوفتند
همان دسته بشكست گرز گران
فروماند از كار دست سران
گرفتند زان پس دوال كمر
دو اسپ تگاور فروبرده سر
همي زور كرد اين بران آن برين
نجنبيد يك شير بر پشت زين
پراگنده گشتند ز آوردگاه
غمي گشته اسپان و مردان تباه
كف اندر دهانشان شده خون و خاك
همه گبر و برگستوان چاكچاك
وزان روي رستم به ايوان رسيد
مر او را بران گونه دستان بديد
زواره فرامرز گريان شدند
ازان خستگيهاش بريان شدند
ز سربر همي كند رودابه موي
بر آواز ايشان همي خست روي
زواره به زودي گشادش ميان
ازو بركشيدند ببر بيان
هرانكس كه دانا بد از كشورش
نشستند يكسر همه بر درش
بفرمود تا رخش را پيش اوي
ببردند و هركس كه بد چارهجوي
گرانمايه دستان همي كند موي
بران خستگيها بماليد روي
همي گفت من زنده با پير سر
بديدم بدين سان گرامي پسر
بدو گفت رستم كزين غم چه سود
كه اين ز آسمان بودني كار بود
به پيش است كاري كه دشوارتر
وزو جان من پر ز تيمارتر
كه هرچند من بيش پوزش كنم
كه اين شيردل را فروزش كنم
نجويد همي جز همه ناخوشي
به گفتار و كردار و گردنكشي
رسيدم ز هر سو به گرد جهان
خبر يافتم ز آشكار و نهان
گرفتم كمربند ديو سپيد
زدم بر زمين همچو يك شاخ بيد
نتابم همي سر ز اسفنديار
ازان زور و آن بخشش كارزار
خدنگم ز سندان گذر يافتي
زبون داشتي گر سپر يافتي
زدم چند بر گبر اسفنديار
گراينده دست مرا داشت خوار
همان تيغ من گر بديدي پلنگ
نهان داشتي خويشتن زير سنگ
نبرد همي جوشن اندر برش
نه آن پارهٔ پرنيان بر سرش
سپاسم ز يزدان كه شب تيره شد
دران تيرگي چشم او خيره شد
به رستم من از چنگ آن اژدها
ندانم كزين خسته آيم رها
چه انديشم اكنون جزين نيست راي
كه فردا بگردانم از رخش پاي
به جايي شوم كو نيايد نشان
به زابلستان گر كند سرفشان
سرانجام ازان كار سير آيد او
اگرچه ز بد سير دير آيد او
بدو گفت زال اي پسر گوش دار
سخن چون به ياد آوري هوش دار
همه كارهاي جهان را در است
مگر مرگ كانرا دري ديگر است
يكي چاره دانم من اين را گزين
كه سيمرغ را يار خوانم برين
گر او باشدم زين سخن رهنماي
بماند به ما كشور و بوم و جاي
كمان برگرفتند و تير خدنگ
ببردند از روي خورشيد رنگ
ز پيكان همي آتش افروختند
به بر بر زره را همي دوختند
دل شاه ايران بدان تنگ شد
بروها و چهرش پر آژنگ شد
چو او دست بردي به سوي كمان
نرستي كس از تير او بيگمان
به رنگ طبرخون شدي اين جهان
شدي آفتاب از نهيبش نهان
يكي چرخ را بركشيد از شگاع
تو گفتي كه خورشيد شد در شراع
به تيري كه پيكانش الماس بود
زره پيش او همچو قرطاس بود
چو او از كمان تير بگشاد شست
تن رستم و رخش جنگي بخست
بر رخش ازان تيرها گشت سست
نبد باره و مرد جنگي درست
همي تاخت بر گردش اسفنديار
نيامد برو تير رستم به كار
فرود آمد از رخش رستم چو باد
سر نامور سوي بالا نهاد
همان رخش رخشان سوي خانه شد
چنين با خداوند بيگانه شد
به بالا ز رستم همي رفت خون
بشد سست و لرزان كه بيستون
بخنديد چون ديدش اسفنديار
بدو گفت كاي رستم نامدار
چرا گم شد آن نيروي پيل مست
ز پيكان چرا پيل جنگي بخست
كجا رفت آن مردي و گرز تو
به رزم اندرون فره و برز تو
گريزان به بالا چرا برشدي
چو آواز شير ژيان بشندي
چرا پيل جنگي چو روباه گشت
ز رزمت چنين دست كوتاه گشت
تو آني كه ديو از تو گريان شدي
دد از تف تيغ تو بريان شدي
زواره پي رخش ناگه بديد
كزان رود با خستگي در كشيد
سيه شد جهان پيش چشمش به رنگ
خروشان همي تاخت تا جاي جنگ
تن مرد جنگي چنان خسته ديد
همه خستگيهاش نابسته ديد
بدو گفت خيز اسپ من برنشين
كه پوشد ز بهر تو خفتان كين
بدو گفت رو پيش دستان بگوي
كزين دودهٔ سام شد رنگ و بوي
نگه كن كه تا چارهٔ كار چيست
برين خستگيها بر آزار كيست
كه گر من ز پيكان اسفنديار
شبي را سرآرم بدين روزگار
چنان دانم اي زال كامروز من
ز مادر بزادم بدين انجمن
چو رفتي همي چارهٔ رخش ساز
من آيم كنون گر بمانم دراز
زواره ز پيش برادر برفت
دو ديده سوي رخش بنهاد تفت
به پستي همي بود اسفنديار
خروشيد كاي رستم نامدار
به بالا چنين چند باشي به پاي
كه خواهد بدن مر ترا رهنماي
كمان بفگن از دست و ببر بيان
برآهنج و بگشاي تيغ از ميان
پشيمان شو و دست را ده به بند
كزين پس تو از من نيابي گزند
بدين خستگي نزد شاهت برم
ز كردارها بيگناهت برم
وگر جنگ جويي تو اندرز كن
يكي را نگهبان اين مرز كن
گناهي كه كردي ز يزدان بخواه
سزد گر به پوزش ببخشد گناه
مگر دادگر باشدت رهنماي
چو بيرون شوي زين سپنجي سراي
چنين گفت رستم كه بيگاه شد
ز رزم و ز بد دست كوتاه شد
شب تيره هرگز كه جويد نبرد
تو اكنون بدين رامشي بازگرد
من اكنون چنين سوي ايوان شوم
بياسايم و يك زمان بغنوم
ببندم همه خستگيهاي خويش
بخوانم كسي را كه دارم به پيش
زواره فرامرز و دستان سام
كسي را ز خويشان كه دارند نام
بسازم كنون هرچ فرمان تست
همه راستي زير پيمان تست
بدو گفت رويين تن اسفنديار
كه اي برمنش پير ناسازگار
تو مردي بزرگي و زور آزماي
بسي چاره داني و نيرنگ و راي
بديدم همه فر و زيب ترا
نخواهم كه بينم نشيب ترا
به جان امشبي دادمت زينهار
به ايوان رسي كام كژي مخار
سخن هرچ پذرفتي آن را بكن
ازين پس مپيماي با من سخن
بدو گفت رستم كه ايدون كنم
چو بر خستگيها بر افسون كنم
چو برگشت از رستم اسفنديار
نگه كرد تا چون رود نامدار
چو بگذشت مانند كشتي به رود
همي داد تن را ز يزدان درود
همي گفت كاي داور داد و پاك
گر از خستگيها شوم من هلاك
كه خواهد ز گردنكشان كين من
كه گيرد دل و راه و آيين من
چو اسفنديار از پسش بنگريد
بران روي رودش به خشكي بديد
همي گفت كين را مخوانيد مرد
يكي ژنده پيلست با دار و برد
گذر كرد پر خستگيها بر آب
ازان زخم پيكان شده پرشتاب
شگفتي بمانده بد اسفنديار
همي گفت كاي داور كامگار
چنان آفريدي كه خود خواستي
زمان و زمين را بياراستي
بدانگه كه شد نامور باز جاي
پشوتن بيامد ز پردهسراي
ز نوشآذر گرد وز مهر نوش
خروشيدني بود با درد و جوش
سراپردهٔ شاه پر خاك بود
همه جامهٔ مهتران چاك بود
فرود آمد از باره اسفنديار
نهاد آن سر سركشان بركنار
همي گفت زارا دو گرد جوان
كه جانتان شد از كالبد با توان
چنين گفت پس با پشوتن كه خيز
برين كشتگان آب چندين مريز
كه سودي نبينم ز خون ريختن
نشايد به مرگ اندر آويختن
همه مرگ راايم برنا و پير
به رفتن خرد بادمان دستگير
به تابوت زرين و در مهد ساج
فرستادشان زي خداوند تاج
پيامي فرستاد نزد پدر
كه آن شاخ راي تو آمد به بر
تو كشتي به آب اندر انداختي
ز رستم همي چاكري ساختي
چو تابوت نوشآذر و مهرنوش
ببيني تو در آز چندين مكوش
به چرم اندر است گاو اسفنديار
ندانم چه راند بدو روزگار
نشست از بر تخت با سوك و درد
سخنهاي رستم همه يادكرد
چنين گفت پس با پشوتن كه شير
بپيچد ز چنگال مرد دلير
به رستم نگه كردم امروز من
بران برز بالاي آن پيلتن
ستايش گرفتم به يزدان پاك
كزويست اميد و زو بيم و باك
كه پروردگار آن چنان آفريد
بران آفرين كو جهان آفريد
چنين كارها رفت بر دست او
كه درياي چين بود تا شست او
همي بركشيدي ز دريا نهنگ
به دم در كشيدي ز هامون پلنگ
بران سان بخستم تنش را به تير
كه از خون او خاك شد آبگير
ز بالا پياده به پيمان برفت
سوي رود با گبر و شمشير تفت
برآمد چنان خسته زان آبگير
سراسر تنش پر ز پيكان تير
برآنم كه چون او به ايوان رسد
روانش ز ايوان به كيوان رسد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد