من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۸

۳۲ بازديد


سخنهاي آن نامور پيشگاه
چو بشنيد بهمن بيامد به راه
بپوشيد زربفت شاهنشهي
بسر بر نهاد آن كلاه مهي
خرامان بيامد ز پرده‌سراي
درفشي درفشان پس او به پاي
جهانجوي بگذشت بر هيرمند
جواني سرافراز و اسپي بلند
هم‌اندر زمان ديده‌بانش بديد
سوي زاولستان فغان بركشيد
كه آمد نبرده سواري دلير
به هر اي زرين سياهي به زير
پس پشت او خوار مايه سوار
تن‌آسان گذشت از لب جويبار
هم‌اندر زمان زال زر برنشست
كمندي به فتراك و گرزي به دست
بيامد ز ديده مر او را بديد
يكي باد سرد از جگر بركشيد
چنين گفت كين نامور پهلوست
سرافراز با جامهٔ خسروست
ز لهراسپ دارد همانا نژاد
پي او برين بوم فرخنده باد
ز ديده بيامد به درگاه رفت
زماني به انديشه بر زين بخفت
هم‌اندر زمان بهمن آمد پديد
ازو رايت خسروي گستريد
ندانست مرد جوان زال را
بيفراخت آن خسروي يال را
چو نزديكتر گشت آواز داد
بدو گفت كاي مرد دهقان‌نژاد
سرانجمن پور دستان كجاست
كه دارد زمانه بدو پشت راست
كه آمد به زاول گو اسفنديار
سراپرده زد بر لب رودبار
بدو گفت زال اي پسر كام جوي
فرود آي و مي خواه و آرام جوي
كنون رستم آيد ز نخچيرگاه
زواره فرامرز و چندي سپاه
تو با اين سواران بباش ارجمند
بياراي دل را به بگماز چند
چنين داد پاسخ كه اسفنديار
نفرمودمان رامش و ميگسار
گزين كن يكي مرد جوينده راه
كه با من بيايد به نخچيرگاه
بدو گفت دستان كه نام تو چيست
همي بگذري تيز كام تو چيست
برآنم كه تو خويش لهراسپي
گر از تخمهٔ شاه گشتاسپي
چنين داد پاسخ كه من بهمنم
نبيرهٔ جهاندار رويين تنم
چو بشنيد گفتار آن سرفراز
فرود آمد از باره بردش نماز
بخنديد بهمن پياده ببود
بپرسيدش و گفت بهمن شنود
بسي خواهشش كرد كايدر بايست
چنين تيز رفتن ترا روي نيست
بدو گفت فرمان اسفنديار
نشايد گرفتن چنين سست و خوار
گزين كرد مردي كه دانست راه
فرستاده با او به نخچيرگاه
همي رفت پيش اندرون رهنمون
جهانديدهٔي نام او شيرخون
به انگشت بنمود نخچيرگاه
هم‌اندر زمان بازگشت او ز راه


بخش ۷

۳۲ بازديد


بفرمود تا بهمن آمدش پيش
ورا پندها داد ز اندازه بيش
بدو گفت اسپ سيه بر نشين
بياراي تن را به ديباي چين
بنه بر سرت افسر خسروي
نگارش همه گوهر پهلوي
بران سان كه هركس كه بيند ترا
ز گردنكشان برگزيند ترا
بداند كه هستي تو خسرونژاد
كند آفريننده را بر تو ياد
ببر پنج بالاي زرين ستام
سرافراز ده موبد نيك‌نام
هم از راه تا خان رستم بران
مكن كار بر خويشتن برگران
درودش ده از ما و خوبي نماي
بياراي گفتار و چربي فزاي
بگويش كه هركس كه گردد بلند
جهاندار وز هر بدي بي‌گزند
ز دادار بايد كه دارد سپاس
كه اويست جاويد نيكي شناس
چو باشد فزايندهٔ نيكويي
به پرهيز دارد سر از بدخويي
بيفزايدش كامگاري و گنج
بود شادمان در سراي سپنج
چو دوري گزيند ز كردار زشت
بيابد بدان گيتي اندر بهشت
بد و نيك بر ما همي بگذرد
چنين داند آن كس كه دارد خرد
سرانجام بستر بود تيره‌خاك
بپرد روان سوي يزدان پاك
به گيتي هرانكس كه نيكي شناخت
بكوشيد و با شهرياران بساخت
همان بر كه كاري همان بدروي
سخن هرچ گويي همان بشنوي
كنون از تو اندازه گيريم راست
نبايد برين بر فزون و نه كاست
كه بگذاشتي ساليان بي‌شمار
به گيتي بديدي بسي شهريار
اگر بازجويي ز راه خرد
بداني كه چونين نه اندر خورد
كه چندين بزرگي و گنج و سپاه
گرانمايه اسپان و تخت و كلاه
ز پيش نياكان ما يافتي
چو در بندگي تيز بشتافتي
چه مايه جهان داشت لهراسپ شاه
نكردي گذر سوي آن بارگاه
چو او شهر ايران به گشتاسپ داد
نيامد ترا هيچ زان تخت ياد
سوي او يكي نامه ننوشته‌اي
از آرايش بندگي گشته‌اي
نرفتي به درگاه او بنده‌وار
نخواهي به گيتي كسي شهريار
ز هوشنگ و جم و فريدون گرد
كه از تخم ضحاك شاهي ببرد
همي رو چنين تا سر كيقباد
كه تاج فريدون به سر بر نهاد
چو گشتاسپ شه نيست يك نامدار
به رزم و به بزم و به راي و شكار
پذيرفت پاكيزه دين بهي
نهان گشت گمراهي و بي‌رهي
چو خورشيد شد راه گيهان خديو
نهان شد بدآموزي و راه ديو
ازان پس كه ارجاسپ آمد به جنگ
سپه چون پلنگان و مهتر نهنگ
ندانست كس لشكرش را شمار
پذيره شدش نامور شهريار
يكي گورستان كرد بر دشت كين
كه پيدا نبد پهن روي زمين
همانا كه تا رستخيز اين سخن
ميان بزرگان نگردد كهن
كنون خاور او راست تا باختر
همي بشكند پشت شيران نر
ز توران زمين تا در هند و روم
جهان شد مر او را چو يك مهره موم
ز دشت سواران نيزه گزار
به درگاه اويند چندي سوار
فرستندش از مرزها باژ و ساو
كه با جنگ او نيستشان زور و تاو
ازان گفتم اين با تواي پهلوان
كه او از تو آزرده دارد روان
نرفتي بدان نامور بارگاه
نكردي بدان نامداران نگاه
كراني گرفتستي اندر جهان
كه داري همي خويشتن را نهان
فرامش ترا مهتران چون كنند
مگر مغز و دل پاك بيرون كنند
هميشه همه نيكويي خواستي
به فرمان شاهان بياراستي
اگر بر شمارد كسي رنج تو
به گيتي فزون آيد از گنج تو
ز شاهان كسي بر چنين داستان
ز بنده نبودند همداستان
مرا گفت رستم ز بس خواسته
هم از كشور و گنج آراسته
به زاول نشستست و گشتست مست
نگيرد كس از مست چيزي به دست
برآشفت يك روز و سوگند خورد
به روز سپيد و شب لاژورد
كه او را بجز بسته در بارگاه
نبيند ازين پس جهاندار شاه
كنون من ز ايران بدين آمدم
نبد شاه دستور تا دم زدم
بپرهيز و پيچان شو از خشم اوي
نديدي كه خشم آورد چشم اوي
چو اينجا بيايي و فرمان كني
روان را به پوزش گروگان كني
به خورشيد رخشان و جان زرير
به جان پدرم آن جهاندار شير
كه من زين پشيمان كنم شاه را
برافرزوم اين اختر و ماه را
كه من زين كه گفتم نجويم فروغ
نگردم به هر كار گرد دروغ
پشوتن برين بر گواي منست
روان و خرد رهنماي منست
همي جستم از تو من آرام شاه
وليكن همي از تو ديدم گناه
پدر شهريارست و من كهترم
ز فرمان او يك زمان نگذرم
همه دوده اكنون ببايد نشست
زدن راي و سودن بدين كار دست
زواره فرامرز و دستان سام
جهانديده رودابهٔ نيك نام
همه پند من يك به يك بشنويد
بدين خوب گفتار من بگرويد
نبايد كه اين خانه ويران شود
به كام دليران ايران شود
چو بسته ترا نزد شاه آورم
بدو بر فراوان گناه آورم
بباشيم پيشش بخواهش به پاي
ز خشم و ز كين آرمش باز جاي
نمانم كه بادي بتو بر وزد
بران سان كه از گوهر من سزد


بخش ۶

۳۲ بازديد


به شبگير هنگام بانگ خروس
ز درگاه برخاست آواي كوس
چو پيلي به اسپ اندر آورد پاي
بياورد چون باد لشكر ز جاي
همي رفت تا پيشش آمد دو راه
فرو ماند بر جاي پيل و سپاه
دژ گنبدان بود راهش يكي
دگر سوي ز اول كشيد اندكي
شترانك در پيش بودش بخفت
تو گفتي كه گشتست با خاك جفت
همي چوب زد بر سرش ساروان
ز رفتن بماند آن زمان كاروان
جهان‌جوي را آن بد آمد به فال
بفرمود كش سر ببرند و يال
بدان تا بدو بازگردد بدي
نباشد بجز فره ايزدي
بريدند پرخاشجويان سرش
بدو بازگشت آن زمان اخترش
غمي گشت زان اشتر اسفنديار
گرفت آن زمان اختر شوم خوار
چنين گفت كانكس كه پيروز گشت
سر بخت او گيتي افروز گشت
بد و نيك هر دو ز يزدان بود
لب مرد بايد كه خندان بود
وزانجا بيامد سوي هيرمند
همي بود ترسان ز بيم گزند
بر آيين ببستند پرده‌سراي
بزرگان لشگر گزيدند جاي
شراعي بزد زود و بنهاد تخت
بران تخت بر شد گو نيك‌بخت
مي آورد و رامشگران را بخواند
بسي زر و گوهر بريشان فشاند
به رامش دل خويشتن شاد كرد
دل راد مردان پر از ياد كرد
چو گل بشكفيد از مي سالخورد
رخ نامداران و شاه نبرد
به ياران چنين گفت كز راي شاه
نپيچيدم و دور گشتم ز راه
مرا گفت بر كار رستم بسيچ
ز بند و ز خواري مياساي هيچ
به كردن برفتم براي پدر
كنون اين گزين پير پرخاشخر
بسي رنج دارد به جاي سران
جهان راست كرده به گرز گران
همه شهر ايران بدو زنده‌اند
اگر شهريارند و گر بنده‌اند
فرستاده بايد يكي تيز وير
سخن‌گوي و داننده و يادگير
سواري كه باشد ورا فر و زيب
نگيرد ورا رستم اندر فريب
گر ايدونك آيد به نزديك ما
درفشان كند راي تاريك ما
به خوبي دهد دست بند مرا
به دانش ببندد گزند مرا
نخواهم من او را بجز نيكويي
اگر دور دارد سر از بدخويي
پشوتن بدو گفت اينست راه
برين باش و آزرم مردان بخواه


بخش ۱۰

۳۲ بازديد


چو بشنيد رستم ز بهمن سخن
پرانديشه شد نامدار كهن
چنين گفت كري شنيدم پيام
دلم شد به ديدار تو شادكام
ز من پاس اين بر به اسفنديار
كه اي شيردل مهتر نامدار
هرانكس كه دارد روانش خرد
سر مايهٔ كارها بنگرد
چو مردي و پيروزي و خواسته
ورا باشد و گنج آراسته
بزرگي و گردي و نام بلند
به نزد گرانمايگان ارجمند
به گيتي بران سان كه اكنون تويي
نبايد كه داري سر بدخويي
بباشيم بر داد و يزدان‌پرست
نگيريم دست بدي را به دست
سخن هرچ بر گفتنش روي نيست
درختي بود كش بر و بوي نيست
وگر جان تو بسپرد راه آز
شود كار بي‌سود بر تو دراز
چو مهتر سرايد سخن سخته به
ز گفتار بد كام پردخته به
ز گفتارت آنگه بدي بنده شاد
كه گفتي كه چون تو ز مادر نزاد
به مردي و گردي و راي و خرد
همي بر نياكان خود بگذرد
پديدست نامت به هندوستان
به روم و به چين و به جادوستان
ازان پندها داشتم من سپاس
نيايش كنم روز و شب در سه‌پاس
ز يزدان همي آرزو خواستم
كه اكنون بتو دل بياراستم
كه بينم پسنديده چهر ترا
بزرگي و گردي و مهر ترا
نشينيم با يكدگر شادكام
به ياد شهنشاه گيريم جام
كنون آنچ جستم همه يافتم
به خواهشگري تيز بشتافتم
به پيش تو آيم كنون بي‌سپاه
ز تو بشنوم هرچ فرمود شاه
بيارم برت عهد شاهان داد
ز كيخسرو آغاز تا كيقباد
كنون شهريارا تو در كار من
نگه كن به كردار و آزار من
گر آن نيكويها كه من كرده‌ام
همان رنجهايي كه من برده‌ام
پرستيدن شهرياران همان
از امروز تا روز پيشي همان
چو پاداش آن رنج بند آيدم
كه از شاه ايران گزند آيدم
همان به كه گيتي نبيند كسي
چو بيند بدو در نماند بسي
بيابم بگويم همه راز خويش
ز گيتي برافرازم آواز خويش
به بازو ببندم يكي پالهنگ
بياويز پايم به چرم پلنگ
ازان سان كه من گردن ژنده پيل
ببستم فگنده به درياي نيل
چو از من گناهي بيابد پديد
ازان پس سر من ببايد بريد
سخنهاي ناخوش ز من دور دار
به بدها دل ديو رنجور دار
مگوي آنچ هرگز نگفتست كس
به مردي مكن باد را در قفس
بزرگان به آتش نيابند راه
ز دريا گذر نيست بي‌آشناه
همان تابش مهر نتوان نهفت
نه روبه توان كرد با شير جفت
تو بر راه من بر ستيزه مريز
كه من خود يكي مايه‌ام در ستيز
نديدست كس بند بر پاي من
نه بگرفت پيل ژيان جاي من
تو آن كن كه از پادشاهان سزاست
مگرد از پي آنك آن نارواست
به مردي ز دل دور كن خشم و كين
جهان را به چشم جواني مبين
به دل خرمي دار و بگذر ز رود
ترا باد از پاك يزدان درود
گرامي كن ايوان ما را به سور
مباش از پرستندهٔ خويش دور
چنان چون بدم كهتر كيقباد
كنون از تو دارم دل و مغز شاد
چو آيي به ايوان من با سپاه
هم‌ايدر به شادي بباشي دو ماه
برآسايد از رنج مرد و ستور
دل دشمنان گردد از رشك كور
همه دشت نخچير و مرغ اندر آب
اگر دير ماني بگيرد شتاب
ببينم ز تو زور مردان جنگ
به شمشير شير افگني گر پلنگ
چو خواهي كه لشكر به ايران بري
به نزديك شاه دليران بري
گشايم در گنجهاي كهن
كه ايدر فگندم به شمشير بن
به پيش تو آرم همه هرچ هست
كه من گرد كردم به نيروي دست
بخواه آنچ خواهي و ديگر ببخش
مكن بر دل ما چنين روز دخش
درم ده سپه را و تندي مكن
چو خوبي بيابي نژندي مكن
چو هنگام رفتن فراز آيدت
به ديدار خسرو نياز آيدت
عنان با عنان تو بندم به راه
خرامان بيايم به نزديك شاه
به پوزش كنم نرم خشم ورا
ببوسم سر و پاي و چشم ورا
بپرسم ز بيدار شاه بلند
كه پايم چرا كرد بايد به بند
همه هرچ گفتم ترا ياد دار
بگويش به پرمايه اسفنديار


بخش ۹

۳۱ بازديد


يكي كوه بد پيش مرد جوان
برانگيخت آن باره را پهلوان
نگه كرد بهمن به نخچيرگاه
بديد آن بر پهلوان سپاه
درختي گرفته به چنگ اندرون
بر او نشسته بسي رهنمون
يكي نره گوري زده بر درخت
نهاده بر خويش گوپال و رخت
يكي جام پر مي به دست دگر
پرستنده بر پاي پيشش پسر
همي گشت رخش اندران مرغزار
درخت و گيا بود و هم جويبار
به دل گفت بهمن كه اين رستمست
و يا آفتاب سپيده دمست
به گيتي كسي مرد ازين سان نديد
نه از نامداران پيشي شنيد
بترسم كه با او يل اسفنديار
نتابد بپيچد سر از كارزار
من اين را به يك سنگ بيجان كنم
دل زال و رودابه پيچان كنم
يكي سنگ زان كوه خارا بكند
فروهشت زان كوهسار بلند
ز نخچيرگاهش زواره بديد
خروشيدن سنگ خارا شنيد
خروشيد كاي مهتر نامدار
يكي سنگ غلتان شد از كوهسار
نجنبيد رستم نه بنهاد گور
زواره همي كرد زين گونه شور
همي بود تا سنگ نزديك شد
ز گردش بر كوه تاريك شد
بزد پاشنه سنگ بنداخت دور
زواره برو آفرين كرد و پور
غمي شد دل بهمن از كار اوي
چو ديد آن بزرگي و كردار اوي
همي گفت گر فرخ اسفنديار
كند با چنين نامور كارزار
تن خويش در جنگ رسوا كند
همان به كه با او مدارا كند
ور ايدونك او بهتر آيد به جنگ
همه شهر ايران بگيرد به چنگ
نشست از بر بارهٔ بادپاي
پرانديشه از كوه شد باز جاي
بگفت آن شگفتي به موبد كه ديد
وزان راه آسان سر اندر كشيد
چو آمد به نزديك نخچيرگاه
هم‌انگه تهمتن بديدش به راه
به موبد چنين گفت كين مرد كيست
من ايدون گمانم كه گشتاسپيست
پذيره شدش با زواره بهم
به نخچيرگه هرك بد بيش و كم
پياده شد از باره بهمن چو دود
بپرسيدش و نيكويها فزود
بدو گفت رستم كه تا نام خويش
نگويي نيابي ز من كام خويش
بدو گفت من پور اسفنديار
سر راستان بهمن نامدار
ورا پهلوان زود در بر گرفت
ز دير آمدن پوزش اندر گرفت
برفتند هر دو به جاي نشست
خود و نامداران خسروپرست
چو بنشست بهمن بدادش درود
ز شاه و ز ايرانيان برفزود
ازان پس چنين گفت كاسفنديار
چو آتش برفت از در شهريار
سراپرده زد بر لب هيرمند
به فرمان فرخنده شاه بلند
پيامي رسانم ز اسفنديار
اگر بشنود پهلوان سوار
چنين گفت رستم كه فرمان شاه
برآنم كه برتر ز خورشيد و ماه
خوريم آنچ داريم چيزي نخست
پس‌انگه جهان زير فرمان تست
بگسترد بر سفره بر نان نرم
يكي گور بريان بياورد گرم
چو دستارخوان پيش بهمن نهاد
گذشته سخنها برو كرد ياد
برادرش را نيز با خود نشاند
وزان نامداران كسان را نخواند
دگر گور بنهاد در پيش خويش
كه هر بار گوري بدي خوردنيش
نمك بر پراگند و ببريد و خورد
نظاره بروبر سرافراز مرد
همي خورد بهمن ز گور اندكي
نبد خوردنش زان او ده يكي
بخنديد رستم بدو گفت شاه
ز بهر خورش دارد اين پيشگاه
خورش چون بدين گونه داري به خوان
چرا رفتي اندر دم هفتخوان
چگونه زدي نيزه در كارزار
چو خوردن چنين داري اي شهريار
بدو گفت بهمن كه خسرو نژاد
سخن‌گوي و بسيار خواره مباد
خورش كم بود كوشش و جنگ بيش
به كف بر نهيم آن زمان جان خويش
بخنديد رستم به آواز گفت
كه مردي نشايد ز مردان نهفت
يكي جام زرين پر از باده كرد
وزو ياد مردان آزاده كرد
دگر جام بر دست بهمن نهاد
كه برگير ازان كس كه خواهي تو ياد
بترسيد بهمن ز جام نبيد
زواره نخستين دمي دركشيد
بدو گفت كاي بچهٔ شهريار
به تو شاد بادا مي و ميگسار
ازو بستد آن جام بهمن به چنگ
دل آزار كرده بدان مي درنگ
همي ماند از رستم اندر شگفت
ازان خوردن و يال و بازوي و كفت
نشستند بر باره هر دو سوار
همي راند بهمن بر نامدار
بدادش يكايك درود و پيام
از اسفنديار آن يل نيك‌نام


بخش ۱۲

۳۱ بازديد


بفرمود كاسپ سيه زين كنيد
به بالاي او زين زرين كنيد
پس از لشكر نامور صدسوار
برفتند با فرخ اسفنديار
بيامد دمان تا لب هيرمند
به فتراك بر گرد كرده كمند
ازين سو خروشي برآورد رخش
وزان روي اسپ يل تاج‌بخش
چنين تا رسيدند نزديك آب
به ديدار هر دو گرفته شتاب
تهمتن ز خشك اندر آمد به رود
پياده شد و داد يل را درود
پس از آفرين گفت كز يك خداي
همي خواستم تا بود رهنماي
كه با نامداران بدين جايگاه
چنين تندرست آيد و با سپاه
نشينيم يكجاي و پاسخ دهيم
همي در سخن راي فرخ نهيم
چنان دان كه يزدان گواي منست
خرد زين سخن رهنماي منست
كه من زين سخنها نجويم فروغ
نگردم به هر كار گرد دروغ
كه روي سياوش گر ديدمي
بدين تازه‌رويي نگرديدمي
نماني همي چز سياوخش را
مر آن تاج‌دار جهان بخش را
خنك شاه كو چون تو دارد پسر
به بالا و فرت بنازد پدر
خنك شهر ايران كه تخت ترا
پرستند بيدار بخت ترا
دژم گردد آنكس كه با تو نبرد
بجويد سرش اندر آيد به گرد
همه دشمنان از تو پر بيم باد
دل بدسگالان به دو نيم باد
همه ساله بخت تو پيروز باد
شبان سيه بر تو نوروز باد
چو بشنيد گفتارش اسفنديار
فرود آمد از بارهٔ نامدار
گو پيلتن را به بر در گرفت
چو خشنود شد آفرين برگرفت
كه يزدان سپاس اي جهان پهلوان
كه ديدم ترا شاد و روشن‌روان
سزاوار باشد ستودن ترا
يلان جهان خاك بودن ترا
خنك آنك چون تو پسر باشدش
يكي شاخ بيند كه بر باشدش
خنك آنك او را بود چون تو پشت
بود ايمن از روزگار درشت
خنك زال كش بگذرد روزگار
به گيتي بماند ترا يادگار
بديدم ترا يادم آمد زرير
سپهدار اسپ‌افگن و نره شير
بدو گفت رستم كه اي پهلوان
جهاندار و بيدار و روشن‌روان
يكي آرزو دارم از شهريار
كه باشم بران آرزو كامگار
خرامان بيايي سوي خان من
به ديدار روشن كني جام من
سزاي تو گر نيست چيزي كه هست
بكوشيم و با آن بساييم دست
چنين پاسخ آوردش اسفنديار
كه اي از يلان جهان يادگار
هرانكس كجا چون تو باشد به نام
همه شهر ايران بدو شادكام
نشايد گذر كردن از راي تو
گذشت از بر و بوم وز جاي تو
وليكن ز فرمان شاه جهان
نپيچم روان آشكار و نهان
به زابل نفرمود ما را درنگ
نه با نامداران اين بوم جنگ
تو آن كن كه بر يابي از روزگار
بران رو كه فرمان دهد شهريار
تو خود بند بر پاي نه بي‌درنگ
نباشد ز بند شهنشاه ننگ
ترا چون برم بسته نزديك شاه
سراسر بدو بازگردد گناه
وزين بستگي من جگر خسته‌ام
به پيش تو اندر كمر بسته‌ام
نمانم كه تا شب بماني به بند
وگر بر تو آيد ز چيزي گزند
همه از من انگار اي پهلوان
بدي نايد از شاه روشن‌روان
ازان پس كه من تاج بر سر نهم
جهان را به دست تو اندر نهم
نه نزديك دادار باشد گناه
نه شرم آيدم نيز از روي شاه
چو تو بازگردي به زابلستان
به هنگام بشكوفهٔ گلستان
ز من نيز يابي بسي خواسته
كه گردد بر و بومت آراسته
بدو گفت رستم كه اي نامدار
همي جستم از داور كردگار
كه خرم كنم دل به ديدار تو
كنون چون بديدم من آزار تو
دو گردن فرازيم پير و جوان
خردمند و بيدار دو پهلوان
بترسم كه چشم بد آيد همي
سر از خوب خوش برگرايد همي
همي يابد اندر ميان ديو راه
دلت كژ كند از پي تاج و گاه
يكي ننگ باشد مرا زين سخن
كه تا جاودان آن نگردد كهن
كه چون تو سپهبد گزيده سري
سرافراز شيري و نام‌آوري
نيايي زماني تو در خان من
نباشي بدين مرز مهمان من
گر اين تيزي از مغز بيرون كني
بكوشي و بر ديو افسون كني
ز من هرچ خواهي تو فرمان كنم
به ديدار تو رامش جان كنم
مگر بند كز بند عاري بود
شكستي بود زشت كاري بود
نبيند مرا زنده با بند كس
كه روشن روانم برينست و بس
ز تو پيش بودند كنداوران
نكردند پايم به بند گران
به پاسخ چنين گفتش اسفنديار
كه اي در جهان از گوان يادگار
همه راست گفتي نگفتي دروغ
به كژي نگيرند مردان فروغ
وليكن پشوتن شناسد كه شاه
چه فرمود تا من برفتم به راه
گر اكنون بيايم سوي خان تو
بوم شاد و پيروز مهمان تو
تو گردن بپيچي ز فرمان شاه
مرا تابش روز گردد سياه
دگر آنك گر با تو جنگ آورم
به پرخاش خوي پلنگ آورم
فرامش كنم مهر نان و نمك
به من بر دگرگونه گردد فلك
وگر سربپيچم ز فرمان شاه
بدان گيتي آتش بود جايگاه
ترا آرزو گر چنين آمدست
يك امروز با مي بساييم دست
كه داند كه فردا چه شايد بدن
بدين داستاني نبايد زدن
بدو گفت رستم كه ايدون كنم
شوم جامهٔ راه بيرون كنم
به يك هفته نخچير كردم همي
به جاي بره گور خوردم همي
به هنگام خوردن مرا باز خوان
چون با دوده بنشيني از پيش خوان
ازان جايگه رخش را برنشست
دل خسته را اندر انديشه بست
بيامد دمان تا به ايوان رسيد
رخ زال سام نريمان بديد
بدو گفت كاي مهتر نامدار
رسيدم به نزديك اسفنديار
سواريش ديدم چو سرو سهي
خردمند و با زيب و با فرهي
تو گفتي كه شاه فريدون گرد
بزرگي دانايي او را سپرد
به ديدن فزون آمد از آگهي
همي تافت زو فر شاهنشهي


بخش ۱۱

۳۳ بازديد


ز رستم چو بشنيد بهمن سخن
روان گشت با موبد پاك‌تن
تهمتن زماني به ره در بماند
زواره فرامرز را پيش خواند
كز ايدر به نزديك دستان شويد
به نزد مه كابلستان شويد
بگوييد كاسفنديار آمدست
جهان را يكي خواستار آمدست
به ايوانها تخت زرين نهيد
برو جامهٔ خسرو آيين نهيد
چنان هم كه هنگام كاوس شاه
ازان نيز پرمايه‌تر پايگاه
بسازيد چيزي كه بايد خورش
خورشهاي خوب از پي پرورش
كه نزديك ما پور شاه آمدست
پر از كينه و رزمخواه آمدست
گوي نامدارست و شاهي دلير
نينديشد از جنگ يك دشت شير
شوم پيش او گر پذيرد نويد
به نيكي بود هركسي را اميد
اگر نيكويي بينم اندر سرش
ز ياقوت و زر آورم افسرش
ندارم ازو گنج و گوهر دريغ
نه برگستوان و نه گوپال و تيغ
وگر بازگرداندم نااميد
نباشد مرا روز با او سپيد
تو داني كه آن تابداده كمند
سر ژنده پيل اندر آرد به بند
زواره بدو گفت منديش ازين
نجويد كسي رزم كش نيست كين
ندانم به گيتي چو اسفنديار
براي و به مردي يكي نامدار
نيايد ز مرد خرد كار بد
نديد او ز ما هيچ كردار بد
زواره بيامد به نزديك زال
وزان روي رستم برافراخت يال
بيامد دمان تا لب هيرمند
سرش تيز گشته ز بيم گزند
عنان را گران كرد بر پيش رود
همي بود تا بهمن آرد درود
چو بهمن بيامد به پرده‌سراي
همي بود پيش پدر بر به پاي
بپرسيد ازو فرخ اسفنديار
كه پاسخ چه كرد آن يل نامدار
چو بشنيد بنشست پيش پدر
بگفت آنچ بشنيده بد در بدر
نخستين درودش ز رستم بداد
پس‌انگاه گفتار او كرد ياد
همه ديده پيش پدر بازگفت
همان نيز ناديده اندر نهفت
بدو گفت چون رستم پيلتن
نديده بود كس بهر انجمن
دل شير دارد تن ژنده پيل
نهنگان برآرد ز درياي نيل
بيامد كنون تا لب هيرمند
ابي جوشن و خود و گرز و كمند
به ديدار شاه آمدستش نياز
ندانم چه دارد همي با تو راز
ز بهمن برآشفت اسفنديار
ورا بر سر انجمن كرد خوار
بدو گفت كز مردم سرفراز
نزيبد كه با زن نشيند به راز
وگر كودكان را بكاري بزرگ
فرستي نباشد دلير و سترگ
تو گردنكشان را كجا ديده‌اي
كه آواز روباه بشنيده‌اي
كه رستم همي پيل جنگي كني
دل نامور انجمن بشكني
چنين گفت پس با پشوتن به راز
كه اين شير رزم‌آور جنگ ساز
جواني همي سازد از خويشتن
ز سالش همانا نيامد شكن


بخش ۱۴

۳۲ بازديد


نشست از بر رخش چون پيل مست
يكي گرزهٔ گاو پيكر به دست
بيامد دمان تا به نزديك آب
سپه را به ديدار او بد شتاب
هرانكس كه از لشكر او را بديد
دلش مهر و پيوند او برگزيد
همي گفت هركس كه اين نامدار
نماند به كس جز به سام سوار
برين كوههٔ زين كه آهنست
همان رخش گويي كه آهرمنست
اگر هم نبردش بود ژنده پيل
برافشاند از تارك پيل نيل
كسي مرد ازين سان به گيتي نديد
نه از نامداران پيشين شنيد
خرد نيست اندر سر شهريار
كه جويد ازين نامور كارزار
برين سان همي از پي تاج و گاه
به كشتن دهد نامداري چو ماه
به پيري سوي گنج يازان ترست
به مهر و به ديهيم نازان ترست
همي آمد از دور رستم چو شير
به زير اندرون اژدهاي دلير
چو آمد به نزديك اسفنديار
هم‌انگه پذيره شدش نامدار
بدو گفت رستم كه اي پهلوان
نوآيين و نوساز و فرخ جوان
خرامي نيرزيد مهمان تو
چنين بود تا بود پيمان تو
سخن هرچ گويم همه ياد گير
مشو تيز با پير بر خيره خير
همي خويشتن را بزرگ آيدت
وزين نامداران سترگ آيدت
همانا به مردي سبك داريم
به راي و به دانش تنك داريم
به گيتي چنان دان كه رستم منم
فروزندهٔ تخم نيرم منم
بخايد ز من چنگ ديو سپيد
بسي جاودان را كنم نااميد
بزرگان كه ديدند ببر مرا
همان رخش غران هژبر مرا
چو كاموس جنگي چو خاقان چين
سواران جنگي و مردان كين
كه از پشت زينشان به خم كمند
ربودم سر و پاي كردم به بند
نگهدار ايران و توران منم
به هر جاي پشت دليران منم
ازين خواهش من مشو بدگمان
مدان خويشتن برتر از آسمان
من از بهر اين فر و اورند تو
بجويم همي راي و پيوند تو
نخواهم كه چون تو يكي شهريار
تبه دارد از چنگ من روزگار
كه من سام يل رابخوانم دلير
كزو بيشه بگذاشتي نره شير
به گيتي منم زو كنون يادگار
دگر شاهزاده يل اسفنديار
بسي پهلوان جهان بوده‌ام
سخنها ز هر گونه بشنوده‌ام
سپاسم ز يزدان كه بگذشت سال
بديدم يكي شاه فرخ همال
كه كين خواهد از مرد ناپاك دين
جهاني بروبر كنند آفرين
توي نامور پرهنر شهريار
به جنگ اندرون افسر كارزار
بخنديد از رستم اسفنديار
بدو گفت كاي پور سام سوار
شدي تنگدل چون نيامد خرام
نجستم همي زين سخن كام و نام
چنين گرم بد روز و راه دراز
نكردم ترا رنجه تندي مساز
همي گفتم از بامداد پگاه
به پوزش بسازم سوي داد راه
به ديدار دستان شوم شادمان
به تو شاد دارم روان يك زمان
كنون تو بدين رنج برداشتي
به دشت آمدي خانه بگذاشتي
به آرام بنشين و بردار جام
ز تندي و تيزي مبر هيچ نام
به دست چپ خويش بر جاي كرد
ز رستم همي مجلس آراي كرد
جهانديده گفت اين نه جاي منست
بجايي نشينم كه راي منست
به بهمن بفرمود كز دست راست
نشستي بياراي ازان كم سزاست
چنين گفت با شاهزاده به خشم
كه آيين من بين و بگشاي چشم
هنر بين و اين نامور گوهرم
كه از تخمهٔ سام كنداورم
هنر بايد از مرد و فر و نژاد
كفي راد دارد دلي پر ز داد
سزاوار من گر ترا نيست جاي
مرا هست پيروزي و هوش و راي
ازان پس بفرمود فرزند شاه
كه كرسي زرين نهد پيش گاه
بدان تا گو نامور پهلوان
نشيند بر شهريار جوان
بيامد بران كرسي زر نشست
پر از خشم بويا ترنجي بدست


بخش ۱۳

۳۱ بازديد


چو رستم برفت از لب هيرمند
پرانديشه شد نامدار بلند
پشوتن كه بد شاه را رهنماي
بيامد هم‌انگه به پرده سراي
چنين گفت با او يل اسفنديار
كه كاري گرفتيم دشخوار خوار
به ايوان رستم مرا كار نيست
ورا نزد من نيز ديدار نيست
همان گر نيايد نخوانمش نيز
گر از ما يكي را برآيد قفيز
دل زنده از كشته بريان شود
سر از آشناييش گريان شود
پشوتن بدو گفت كاي نامدار
برادر كه يابد چو اسفنديار
به يزدان كه ديدم شما را نخست
كه يك نامور با دگر كين نجست
دلم گشت زان كار چون نوبهار
هم از رستم و هم ز اسفنديار
چو در كارتان باز كردم نگاه
ببندد همي بر خرد ديو راه
تو آگاهي از كار دين و خرد
روانت هميشه خرد پرورد
بپرهيز و با جان ستيزه مكن
نيوشنده باش از برادر سخن
شنيدم همه هرچ رستم بگفت
بزرگيش با مردمي بود جفت
نسايد دو پاي ورا بند تو
نيايد سبك سوي پيوند تو
سوار جهان پور دستان سام
به بازي سراندر نيارد به دام
چنو پهلواني ز گردنكشان
ندادست دانا به گيتي نشان
چگونه توان كرد پايش به بند
مگوي آنكه هرگز نيايد پسند
سخنهاي ناخوب و نادلپذير
سزد گر نگويد يل شيرگير
بترسم كه اين كار گردد دراز
به زشتي ميان دو گردن فراز
بزرگي و از شاه داناتري
به مردي و گردي تواناتري
يكي بزم جويد يكي رزم و كين
نگه كن كه تا كيست با آفرين
چنين داد پاسخ ورا نامدار
كه گر من بپيچم سر از شهريار
بدين گيتي‌اندر نكوهش بود
همان پيش يزدان پژوهش بود
دو گيتي به رستم نخواهم فروخت
كسي چشم دين را به سوزن ندوخت
بدو گفت هر چيز كامد ز پند
تن پاك و جان ترا سودمند
همه گفتم اكنون بهي برگزين
دل شهرياران نيازد به كين
سپهبد ز خواليگران خواست خوان
كسي را نفرمود كو را بخوان
چو نان خورده شد جام مي برگرفت
ز رويين دژ آنگه سخن درگرفت
ازان مردي خود همي ياد كرد
به ياد شهنشاه جامي بخورد
همي بود رستم به ايوان خويش
ز خوردن نگه داشت پيمان خويش
چو چندي برآمد نيامد كسي
نگه كرد رستم به ره بر بسي
چو هنگام نان خوردن اندر گذشت
ز مغز دلير آب برتر گذشت
بخنديد و گفت اي برادر تو خوان
بياراي و آزادگان را بخوان
گرينست آيين اسفنديار
تو آيين اين نامدار ياددار
بفرمود تا رخش را زين كنند
همان زين به آرايش چين كنند
شوم باز گويم به اسفنديار
كجا كار ما را گرفتست خوار 


بخش ۱۷

۳۹ بازديد


چو از رستم اسفنديار اين شنيد
بخنديد و شادان دلش بردميد
بدو گفت ازين رنج و كردار تو
شنيدم همه درد و تيمار تو
كنون كارهايي كه من كرده‌ام
ز گردنكشان سر برآورده‌ام
نخستين كمر بستم از بهر دين
تهي كردم از بت‌پرستان زمين
كس از جنگجويان گيتي نديد
كه از كشتگان خاك شد ناپديد
نژاد من از تخم گشتاسپست
كه گشتاسپ از تخم لهراسپست
كه لهراسپ بد پور اورند شاه
كه او را بدي از مهان تاج و گاه
هم اورند از گوهر كي‌پشين
كه كردي پدر بر پشين آفرين
پشين بود از تخمهٔ كيقباد
خردمند شاهي دلش پر ز داد
همي رو چنين تا فريدون شاه
كه شاه جهان بود و زيباي گاه
همان مادرم دختر قيصرست
كجا بر سر روميان افسرست
همان قيصر از سلم دارد نژاد
ز تخم فريدون با فر و داد
همان سلم پور فريدون گرد
كه از خسروان نام شاهي ببرد
بگويم من و كس نگويد كه نيست
كه بي‌راه بسيار و راه اندكيست
تو آني كه پيش نياكان من
بزرگان بيدار و پاكان من
پرستنده بودي همي با نيا
نجويم همي زين سخن كيميا
بزرگي ز شاهان من يافتي
چو در بندگي تيز بشتافتي
ترا بازگويم همه هرچ هست
يكي گر دروغست بنماي دست
كه تا شاه گشتاسپ را داد تخت
ميان بسته دارم به مردي و بخت
هرانكس كه رفت از پي دين به چين
بكردند زان پس برو آفرين
ازان پس كه ما را به گفت گرزم
ببستم پدر دور كردم ز بزم
به لهراسپ از بند من بد رسيد
شد از ترك روي زمين ناپديد
بياورد جاماسپ آهنگران
كه ما را گشايد ز بند گران
همان كار آهنگران دير بود
مرا دل بر آهنگ شمشير بود
دلم تنگ شد بانگشان بر زدم
تن از دست آهنگران بستدم
برافراختم سر ز جاي نشست
غل و بند بر هم شكستم به دست
گريزان شد ارجاسپ از پيش من
بران سان يكي نامدار انجمن
به مردي ببستم كمر بر ميان
همي رفتم از پس چو شير ژيان
شنيدي كه در هفتخوان پيش من
چه آمد ز شيران و از اهرمن
به چاره به رويين‌دژ اندر شدم
جهاني بران گونه بر هم زدم
بجستم همه كين ايرانيان
به خون بزرگان ببستم ميان
به توران و چين آنچ من كرده‌ام
همان رنج و سختي كه من برده‌ام
همانا نديدست گور از پلنگ
نه از شست ملاح كام نهنگ
ز هنگام تور و فريدون گرد
كس اندر جهان نام اين دژ نبرد
يكي تيره دژ بر سر كوه بود
كه از برتري دور از انبوه بود
چو رفتم همه بت‌پرستان بدند
سراسيمه برسان مستان بدند
به مردي من آن باره را بستدم
بتان را همه بر زمين بر زدم
برافراختم آتش زردهشت
كه با مجمر آورده بود از بهشت
به پيروزي دادگر يك خداي
به ايران چنان آمدم باز جاي
كه ما را به هر جاي دشمن نماند
به بتخانه‌ها در برهمن نماند
به تنها تن خويش جستم نبرد
به پرخاش تيمار من كس نخورد
سخنها به ما بر كنون شد دراز
اگر تشنه‌اي جام مي را فراز