بخش ۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵

۳۹ بازديد


بگفت اين و زان جايگه برگرفت
ازان مرز تا روم لشكر گرفت
سپهبد طلايه به داراب داد
طلايه سنان را به زهر آب داد
هم‌انگه طلايه بيامد ز روم
وزين سو نگهدار اين مرز و بوم
زناگه دو لشكر بهم بازخورد
برآمد هم‌آنگاه گرد نبرد
همه يك به ديگر برآميختند
چو رود روان خون همي ريختند
چو داراب ديد آن سپاه نبرد
به پيش اندر آمد به كردار گرد
ازان لشكر روم چندان بكشت
كه گفتي فلك تيغ دارد به مشت
همي رفت زان گونه بر سان شير
نهنگي به چنگ اژدهايي به زير
چنين تا به لشكرگه روميان
همي تاخت بر سان شير ژيان
زمين شد ز رومي چو درياي خون
جهانجوي را تيغ شد رهنمون
به پيروزي از روميان گشت باز
به نزديك سالار گردنفراز
بسي آفرين يافت از رشنواد
كه اين لشكر شاه بي‌تو مباد
چو ما بازگرديم زين رزم روم
سپاه اندر آيد به آباد بوم
تو چندان نوازش بيابي ز شاه
ز اسپ و ز مهر و ز تيغ و كلاه
همه شب همي لشكر آراستند
سليح سواران بپيراستند
چو خورشيد برزد سر از تيره راغ
زمين شد به كردار روشن چراغ
بهم بازخوردند هر دو سپاه
شد از گرد خورشيد تابان سياه
چو داراب پيش آمد و حمله برد
عنان را به اسپ تگاور سپرد
به پيش صف روميان كس نماند
ز گردان شمشيرزن بس نماند
به قلب سپاه اندر آمد چو گرگ
پراگنده كرد آن سپاه بزرگ
وزان جايگه شد سوي ميمنه
بياورد چندي سليح و بنه
همه لشكر روم برهم دريد
كسي از يلان خويشتن را نديد
دليران ايران به كردار شير
همي تاختند از پس اندر دلير
بكشتند چندان ز رومي سپاه
كه گل شد ز خون خاك آوردگاه
چهل جاثليق از دليران بكشت
بيامد صليبي گرفته به مشت
چو زو رشنواد آن شگفتي بديد
ز شادي دل پهلوان بردميد
برو آفرين كرد و چندي ستود
بران آفرين مهرباني فزود
شب آمد جهان قيرگون شد به رنگ
همي بازگشتند يكسر ز جنگ
سپهبد به لشكرگه روميان
برآسود و بگشاد بند ميان
ببخشيد در شب بسي خواسته
شد از خواسته لشكر آراسته
فرستاد نزديك داراب كس
كه اي شيردل مرد فريادرس
نگه كن كنون تا پسند تو چيست
وزي خواسته سودمند تو چيست
نگه دار چيزي كه راي آيدت
ببخش آنچ دل رهنماي آيدت
هرآنچ آن پسندت نيايد ببخش
تو نامي‌تري از خداوند رخش
چو آن ديد داراب شد شادكام
يكي نيزه برداشت از بهر نام
فرستاد ديگر سوي رشنواد
بدو گفت پيروز بادي و شاد
چو از باختر تيره شد روي مهر
بپوشيد ديباي مشكين سپهر
همان پاس از تيره شب درگذشت
طلايه پراگنده بر گرد دشت
غو پاسبان خاست چون زلزله
همي شد چو اواز شير يله
چو زرين سپر برگرفت آفتاب
سر جنگجويان برآمد ز خواب
ببستند گردان ايران ميان
همي تاختند از پس روميان
به شمشير تيز آتش افروختند
همه شهرها را همي سوختند
ز روم و ز رومي برانگيخت گرد
كس از بوم و بر ياد ديگر نكرد
خروشي به زاري برآمد ز روم
كه بگذاشتند آن دلارام بوم
به قيصر بر از كين جهان تنگ شد
رخ نامدارانش بي‌رنگ شد
فرستاده آمد بر رشنواد
كه گر دادگر سر نپيچد ز داد
شدند آنك جنگي بد از جنگ سير
سر بخت روم اندرآمد به زير
كه گر باژ خواهيد فرمان كنيم
بنوي يكي باز پيمان كنيم
فرستاد قيصر ز هر گونه چيز
ابا برده‌ها بدره بسيار نيز
سپهبد پذيرفت زو آنچ بود
ز دينار وز گوهر نابسود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد