بخش ۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۶

۳۵ بازديد


وزان جايگه بازگشتند شاد
پسنديده داراب با رشنواد
به منزل بران طاق ويران رسيد
كه داراب را اندرو خفته ديد
زن گازر و شوي و گوهر بهم
شده هر دو از بيم خواري دژم
از آنكس كشان خواند از جاي خويش
به يزدان پناهيد و رفتند پيش
چو ديد آن زن و شوي را رشنواد
ز هر گونه پرسيد و كردند ياد
بگفتند با او سخن هرچ بود
ز صندوق وز گوهر نابسود
ز رنج و ز پروردن شيرخوار
ز تيمار وز گردش روزگار
چنين گفت با شوي و زن رشنواد
كه پيروز باشيد همواره شاد
كه كس در جهان اين شگفتي نديد
نه از موبد پير هرگز شنيد
هم‌اندر زمان مرد پاكيزه‌راي
يكي نامه بنوشت نزد هماي
ز داراب وز خواب و آرامگاه
هم از جنگ او اندران رزمگاه
وزان كو به اسپ اندر آورد پاي
هم‌انگاه طاق اندر آمد ز جاي
از آواز كه آمد مر او را به گوش
ز تنگي كه شد رشنواد از خروش
ز گازر سخن هرچ بشنيد نيز
ز صندوق وز كودك خرد و چيز
به نامه درون سربسر ياد كرد
برون كرد آنگه هيوني چو گرد
همان سرخ گوهر بدو داد و گفت
كه با باد بايد كه گردي تو جفت
فرستاده تازان بيامد ز جاي
بياورد ياقوت نزد هماي
به شاه جهاندار نامه بداد
شنيده بگفت از لب رشنواد
چو آن نامه برخواند و ياقوت ديد
سرشكش ز مژگان به رخ بر چكيد
بدانست كان روز كامد به دشت
بفرمود تا پيش لشكر گذشت
بديد آن جواني كه بد فرمند
به رخ چون بهار و به بالا بلند
نبودست جز پاك فرزند اوي
گرانمايه شاخ برومند اوي
فرستاده را گفت گريان هماي
كه آمد جهان را يكي كدخداي
نبود ايچ ز ا نديشه مغزم تهي
پر از درد بودم ز شاهنشهي
ز دادار گيهان دلم پرهراس
كجا گشته بودم ازو ناسپاس
وزان نيز كان بيگنه را كه يافت
كسي يافت گر سوي دريا شتافت
كه يزدان پسر داد و نشناختم
به آب فرات اندر انداختم
به بازوش بر بستم اين يك گهر
پسر خوار شد چون بميرد پدر
كنون ايزد او را بمن بازداد
به پيروز نام و پي رشنواد
ز دينار گنجي فرو ريختند
مي و مشك و گوهر برآميختند
ببخشيد بر هرك بودش نياز
دگر هفته گنج درم كرد باز
به جايي كه دانست كاتشكده‌ست
وگر زند و استا و جشن سده‌ست
ببخشيد گنجي برين گونه نيز
به هر كشوري بر پراگنده چيز
به روز دهم بامداد پگاه
سپهبد بيامد به نزديك شاه
بزرگان و داراب با او بهم
كسي را نگفتند از بيش و كم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد