بخش ۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱

۳۴ بازديد


چو دارا به دل سوك داراب داشت
به خورشيد تاج مهي برفراشت
يكي مرد بر تيز و برنا و تند
شده با زبان و دلش تيغ كند
چو بنشست برگاه گفت اي سران
سرافراز گردان و كنداوران
سري را نخواهم كه افتد به چاه
نه از چاه خوانم سوي تخت و گاه
كسي كو ز فرمان من بگذرد
سرش را همي تن به سر نشمرد
وگر هيچ تاب اندر آرد به دل
به شمشير باشم ورا دلگسل
جز از ما هرانكس كه دارند گنج
نخواهم كس شاددل ما به رنج
نخواهم كه باشد مرا رهنماي
منم رهنماي و منم دلگشاي
ز گيتي خور و بخش و پيمان مراست
بزرگي و شاهي و فرمان مراست
دبير خردمند را پيش خواند
ز هر در فراوان سخنها براند
يكي نامه بنوشت فرخ دبير
ز داراي داراب بن اردشير
بهر سو كه بد شاه و خودكامهٔي
بفرمود چون خنجري نامهٔي
كه هركو ز راي و ز فرمان من
بپيچد ببيند سرافشان من
همه گوش يكسر به فرمان نهيد
اگر جان ستانيد اگر جان دهيد
سر گنجهاي پدر برگشاد
سپه را همه خواند و روزي بداد
ز چار اندرآمد درم تا بهشت
يكي را بجام و يكي را به تشت
درم داد و دينار و برگستوان
همان جوشن و تيغ و گرز گران
هرانكس كه بد كار ديده سري
ببخشيد بر هر سري كشوري
يكي را ز گردنكشان مرز داد
سپه را همه چيز باارز داد
فرستاده آمد ز هر كشوري
ز هر نامداري و هر مهتري
ز هند و ز خاقان و فغفور چين
ز روم و ز هر كشوري همچنين
همه پاك با هديه و باژ و ساو
نه پي بود با او كسي را نه تاو
يكي شارستان كرد نوشاد نام
به اهواز گشتند زو شادكام
كسي را كه درويش بد داد داد
به خواهندگان گنج و بنياد داد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد