بخش ۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۷

۳۶ بازديد


ز درگاه پرده فروهشت شاه
به يك هفته كس را ندادند راه
جهاندار زرين يكي تخت كرد
دو كرسي ز پيروزه و لاژورد
يكي تاج پرگوهر شاهوار
دو ياره يكي طوق گوهرنگار
همه جامهٔ خسرواني به زر
درو بافته چند گونه گهر
نشسته ستاره‌شمر پيش شاه
ز اختر همي كرد روزي نگاه
به شهريور بهمن از بامداد
جهاندار داراب را بار داد
يكي جام پر سرخ ياقوت كرد
يكي ديگري پر ز ياقوت زرد
چو آمد به نزديك ايوان فراز
هماي آمد از دور و بردش نماز
برافشاند آن گوهر شاهوار
فرو ريخت از ديده خون بركنار
پسر را گرفت اندر آغوش تنگ
ببوسيد و ببسود رويش به چنگ
بياورد و بر تخت زرين نشاند
دو چشمش ز ديدار او خيره ماند
چو داراب بر تخت شاهي نشست
هماي آمد و تاج شاهي به دست
بياورد و بر تارك او نهاد
جهان را به ديهيم او مژده داد
چو از تاج دارا فروزش گرفت
هما اندران كار پوزش گرفت
به داراب گفت آنچ اندر گذشت
چنان دان كه بر ما همه بادگشت
جواني و گنج آمد و راي زن
پدر مرده و شاه بي‌راي‌زن
اگر بد كند زو مگير آن به دست
كه جز تخت هرگز مبادت نشست
چنين داد پاسخ به مادر جوان
كه تو هستي از گوهر پهلوان
نباشد شگفت ار دل آيد به جوش
به يك بد تو چندين چه داري خروش
جهان‌آفرين از تو خشنود باد
دل بدسگالانت پر دود باد
ز من يادگاري بود اين سخن
كه هرگز نگردد به دفتر كهن
برو آفرين كرد فرخ هماي
كه تا جاي باشد تو بادي به جاي
بفرمود تا موبد موبدان
بخواند ز هر كشوري بخردان
هم از لشكر آنكس كه بد نامدار
سرافراز شيران خنجرگزار
بفرمود تا خواندند آفرين
به شاهي بران نامدار زمين
چو بر تاج شاه آفرين خواندند
بران تخت بر گوهر افشاندند
بگفت آنك اندر نهان كرده بود
ازان كرده بسيار غم خورده بود
بدانيد كز بهمن شهريار
جزين نيست اندر جهان يادگار
به فرمان او رفت بايد همه
كه او چون شبانست و گردان رمه
بزرگي و شاهي و لشكر وراست
بدو كرد بايد همي پشت راست
به شادي خروشي برآمد ز كاخ
كه نورسته ديدند فرخنده شاخ
ببردند چندان ز هر سو نثار
كه شد ناپديد اندران شهريار
جهان پر شد از شادماني و داد
كي را نيامد ازان رنج ياد
هماي آن زمان گفت با موبدان
كه اي نامور باگهر بخردان
به سي و دو سال آنك كردم به رنج
سپردم بدو پادشاهي و گنج
شما شاد باشيد و فرمان بريد
ابي راي او يك نفس مشمريد
چو داراب از تخت كي گشت شاد
به آرام ديهيم بر سر نهاد
زن گازر و گازر آمد دوان
بگفتند كاي شهريار جوان
نشست كيي بر تو فرخنده باد
سر بدسگالان تو كنده باد
بفرمود داراب ده بدره زر
بيارند پرمايه جامي گهر
ز هر جامهٔي تخته فرمود پنج
بدادند آنرا كه او ديد رنج
بدو گفت كاي گازر پيشه‌دار
هميشه روان را به انديشه دار
مگر زاب صندوق يابي يكي
چو دارا بدو اندرون كودكي
برفتند يك لب پر از آفرين
ز دادار بر شهريار زمين
كنون اختر گازر اندرگذشت
به دكان شد و برد اشنان به دشت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد