بخش ۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱

۳۳ بازديد


به بيماري اندر بمرد اردشير
همي بود بي‌كار تاج و سرير
هماي آمد و تاج بر سر نهاد
يكي راه و آيين ديگر نهاد
سپه را همه سربسر بار داد
در گنج بگشاد و دينار داد
به راي و به داد از پدر برگذشت
همي گيتي از دادش آباد گشت
نخستين كه ديهيم بر سر نهاد
جهان را به داد و دهش مژده داد
كه اين تاج و اين تخت فرخنده باد
دل بدسگالان ما كنده باد
همه نيكويي باد كردار ما
مبيناد كس رنج و تيمار ما
توانگر كنيم آنك درويش بود
نيازش به رنج تن خويش بود
مهان جهان را كه دارند گنج
نداريم زان نيكويها به رنج
چو هنگام زادنش آمد فراز
ز شهر و ز لشكر همي داشت راز
همي تخت شاهي پسند آمدش
جهان داشتن سودمند آمدش
نهاني پسر زاد و با كس نگفت
همي داشت آن نيكويي در نهفت
بياورد آزاده‌تن دايه را
يكي پاك پرشرم و بامايه را
نهاني بدو داد فرزند را
چنان شاه شاخ برومند را
كسي كو ز فرزند او نام برد
چنين گفت كان پاك‌زاده بمرد
همان تاج شاهي به سر بر نهاد
همي بود بر تخت پيروز و شاد
ز دشمن بهر سو كه بد مهتري
فرستاد بر هر سوي لشكري
ز چيزي كه رفتي به گرد جهان
نبودي بد و نيك ازو در نهان
به گيتي بجز داد و نيكي نخواست
جهان را سراسر همي داشت راست
جهاني شده ايمن از داد او
به كشور نبودي بجز ياد او
بدين سان همي بود تا هشت ماه
پسر گشت مانندهٔ رفته شاه
بفرمود تا درگري پاك‌مغز
يكي تخته جست از در كار نغز
يكي خرد صندوق از چوب خشك
بكردند و برزد برو قير و مشك
درون نرم كرده به ديباي روم
براندوده بيرون او مشك و موم
به زير اندرش بستر خواب كرد
ميانش پر از در خوشاب كرد
بسي زر سرخ اندرو ريخته
عقيق و زبرجد برآميخته
ببستند بس گوهر شاهوار
به بازوي آن كودك شيرخوار
بدانگه كه شد كودك از خواب مست
خروشان بشد دايهٔ چرب دست
نهادش به صندوق در نرم نرم
به چيني پرندش بپوشيد گرم
سر تنگ تابوت كردند خشك
به دبق و به عنبر به قير و به مشك
ببردند صندوق را نيم شب
يكي بر دگر نيز نگشاد لب
ز پيش همايش برون تاختند
به آب فرات اندر انداختند
پس‌اندر همي رفت پويان دو مرد
كه تا آب با شيرخواره چه كرد
چو كشتي همي رفت چوب اندر آب
نگهبان آنرا گرفته شتاب
سپيده چو برزد سر از كوهسار
بگرديد صندوق بر رودبار
به گازرگهي كاندرو بود سنگ
سر جوي را كارگه كرده تنگ
يكي گازر آن خرد صندوق ديد
بپوييد وز كارگه بركشيد
چو بگشاد گسترده‌ها برگرفت
بماند اندران كار گازر شگفت
به جامه بپوشيد و آمد دمان
پراميد و شادان و روشن‌روان
سبك ديده‌بان پيش مامش دويد
ز صندوق و گازر بگفت آنچ ديد
جهاندار پيروز با ديده گفت
كه چيزي كه ديدي ببايد نهفت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد