شبي خفته بد ماه با شهريار
پر از گوهر و بوي و رنگ و نگار
همانا كه برزد يكي تيز دم
شهنشاه زان تيز دم شد دژم
بپيچيد در جامه و سر بتافت
كه از نكهتش بوي ناخوش بيافت
ازان بوي شد شاه ايران دژم
پرانديشه جان ابروان پر ز خم
پزشكان داننده را خواندند
به نزديك ناهيد بنشاندند
يكي مرد بينادل و نيكراي
پژوهيد تا دارو آمد به جاي
گياهي كه سوزندهٔ كام بود
به روم اندر اسكندرش نام بود
بماليد بر كام او بر پزشك
بباريد چندي ز مژگان سرشك
بشد ناخوشي بوي و كامش بسوخت
به كردار ديبا رخش برفروخت
اگر چند مشكين شد آن خوبچهر
دژم شد دلاراي را جاي مهر
دل پادشا سرد گشت از عروس
فرستاد بازش بر فيلقوس
غمي دختر و كودك اندر نهان
نگفت آن سخن با كسي در جهان
چو نه ماه بگذشت بر خوبچهر
يكي كودك آمد چو تابنده مهر
ز بالا و اروند و بويا برش
سكندر همي خواندي مادرش
بفرخ همي داشت آن نام را
كزو يافت از ناخوشي كام را
همي گفت قيصر به هر مهتري
كه پيدا شد از تخم من قيصري
نياورد كس نام دارا به بر
سكندر پسر بود و قيصر پدر
همي ننگش آمد كه گفتي به كس
كه دارا ز فرزند من كرد بس
بر آخر يكي ماديان بد بلند
كه كارزاري و زيبا سمند
همان شب يكي كرهٔي زاد خنگ
برش چون بر شير و كوتاه لنگ
ز زاينده قيصر برافراخت يال
كه آن زادنش فرخ آمد به فال
به شبگير فرزند را خواستي
همان ماديان را بياراستي
بسودي همان كره را چشم و يال
كه همتاي اسكندر او بد به سال
سپهر اندرين نيز چندي بگشت
ز هرگونهٔي ساليان برگذشت
سكندر دل خسرواني گرفت
سخن گفتن پهلواني گرفت
فزون از پسر داشتي قيصرش
بياراستي پهلواني برش
خرد يافت لختي و شد كاردان
هشيوار و با سنگ و بسياردان
ولي عهد گشت از پس فيلقوس
بديدار او داشتي نعم و بوس
هنرها كه باشد كيان را به كار
سكندر بياموخت ز آموزگار
تو گفتي نشايد مگر داد را
وگر تخت شاهي و بنياد را
وزان پس كه ناهيد نزد پدر
بيامد زني خواست دارا دگر
يكي كودك آمدش با فر و يال
ز فرزند ناهيد كهتر به سال
همان روز داراش كردند نام
كه تا از پدر بيش باشد به كام
چو ده سال بگذشت زين با دو سال
شكست اندر آمد به سال و به مال
بپژمرد داراب پور هماي
همي خواندندش به ديگر سراي
بزرگان و فرزانگان را بخواند
ز تخت بزرگي فراوان براند
بگفت اين كه داراي داراكنون
شما را به نيكي بود رهنمون
همه گوش داريد و فرمان كنيد
ز فرمان او رامش جان كنيد
كه اين تخت شاهي نماند دراز
به خوشي رود زود خوانند باز
بكوشيد تا مهر و داد آوريد
به شادي مرا نيز ياد آوريد
بگفت اين و باد از جگر بركشيد
شد آن برگ گلنار چون شنبليد
سكندر چو بشنيد كامد سپاه
پذيره شدن را بپيمود راه
ميان دو لشكر دو فرسنگ ماند
سكندر گرانمايگان را بخواند
چو سير آمد از گفتهٔ رهنماي
چنين گفت كاكنون جزين نيست راي
كه من چون فرستادهٔي پيش اوي
شوم برگرايم كم و بيش اوي
كمر خواست پرگوهر شاهوار
يكي خسروي جامهٔ زرنگار
ببردند بالاي زرين ستام
به زين اندرون تيغ زرين نيام
سواري ده از روميان برگزيد
كه دانند هرگونه گفت و شنيد
ز لشكر بيامد سپيده دمان
خود و نامداران ابا ترجمان
چو آمد به نزديك دارا فراز
پياده شد و برد پيشش نماز
جهاندار دارا مر او را بخواند
بپرسيد و بر زير گاهش نشاند
همه نامداران فروماندند
بروبر نهان آفرين خواندند
ز ديدار آن فر و فرهنگ او
ز بالا و از شاخ و آهنگ او
همانگه چو بنشست بر پاي خاست
پيام سكندر بياراست راست
نخست آفرين كرد بر شهريار
كه جاويد بادا سر تاجدار
سكندر چنين گفت كاي نيكنام
به گيتي بهرجاي گسترده كام
مرا آرزو نيست با شاه جنگ
نه بر بوم ايران گرفتن درنگ
برآنم كه گرد زمين اندكي
بگردم ببينم جهان را يكي
همه راستي خواهم و نيكويي
به ويژه كه سالار ايران تويي
اگر خاك داري تو از من دريغ
نشايد سپردن هوا را چو ميغ
چنين با سپاه آمدي پيش من
نه آگاهي از راي كم بيش من
چو رزم آوري باتو رزم آورم
ازين بوم بيرزم برنگذرم
گزين كن يكي روزگار نبرد
برين باش و زين آرزو برمگرد
كه من سر نپيچم ز جنگ سران
وگر چند باشد سپاهي گران
چو دارا بديد آن دل و راي او
سخن گفتن و فر و بالاي او
تو گفتي كه داراست بر تخت عاج
ابا ياره و طوق و با فر و تاج
بدو گفت نام و نژاد تو چيست
كه بر فر و شاخت نشان كييست
از اندازهٔ كهتران برتري
من ايدون گمانم كه اسكندري
بدين فر و بالا و گفتار و چهر
مگر تخت را پروريدت سپهر
چنين داد پاسخ كه اين كس نكرد
نه در آشتي و نه اندر نبرد
نه گويندگان بر درش كمترند
كه بر تارك بخردان افسرند
كجا خود پيام آرد از خويشتن
چنان شهرياري سر انجمن
سكندر بدان مايه دارد خرد
كه از راي پيشينگان بگذرد
پيامم سپهبد بدين گونه داد
بگفتم به شاه آنچ او كرد ياد
بياراستندش يكي جايگاه
چنانچون بود درخور پايگاه
سپهدار ايران چو بنهاد خوان
به سالار فرمود كو را بخوان
چو نان خورده شد مجلس آراستند
مي و رود و رامشگران خواستند
سكندر چو خوردي مي خوشگوار
نهادي سبك جام را بر كنار
چنين تا مي و جام چندي بگشت
نهادن ز اندازه اندر گذشت
دهنده بيامد به دارا بگفت
كه رومي شد امروز با جام جفت
بفرمود تا زو بپرسند شاه
كه جام نبيد از چه داري نگاه
بدو گفت ساقي كه اي شير فش
چه داري همي جام زرين به كش
سكندر چنين داد پاسخ كه جام
فرستاده را باشد اي نيكنام
گر آيين ايران جز اينست راه
ببر جام زرين سوي گنج شاه
بخنديد از آيين او شهريار
يكي جام پرگوهر شاهوار
بفرمود تا بر كفش برنهند
يكي سرخ ياقوت بر سر نهند
هماندر زمان باژ خواهان روم
كجا رفته بودند زان مرز و بوم
ز خانه بدان بزمگاه آمدند
خرامان به نزديك شاه آمدند
فرستاده روي سكندر بديد
بر شاه رفت آفرين گستريد
بدو گفت كاين مهتر اسكندرست
كه بر تخت با گرز و با افسرست
بدانگه كه ما را بفرمود شاه
برفتيم نزديك او باژخواه
برآشفت و ما را بدان خوار كرد
به گفتار با شاه پيكار كرد
چو از پادشاهيش بگريختم
شب تيره اسپان برانگيختم
نديديم مانندهٔ او به روم
دلير آمدست اندرين مرز و بوم
همي برگرايد سپاه ترا
همان گنج و تخت و كلاه ترا
چو گفت فرستاده بشنيد شاه
فزون كرد سوي سكندر نگاه
سكندر بدانست كاندر نهان
چه گفتند با شهريار جهان
همي بود تا تيرهتر گشت روز
سوي باختر گشت گيتيفروز
بيامد به دهليز پردهسراي
دلاور به اسپ اندر آورد پاي
چنين گفت پس با سواران خويش
بلنداختر و نامداران خويش
كه ما را كنون جان به اسپ اندرست
چو سستي كند باد ماند به دست
همه بادپايان برانگيختند
ز پيش جهاندار بگريختند
چو دارا سر و افسر او نديد
به تاريكي از چشم شد ناپديد
نگهبان فرستاد هم در زمان
به نزديكي خيمهٔ بدگمان
چو رفتند بيداردل رفته بود
نه بخت چنان پادشا خفته بود
پس او فرستاد دارا سوار
دليران و پرخاشجويان هزار
چو باد از پس او همي تاختند
شب تيرهٔ بد راه نشناختند
طلايه بديدند گشتند باز
نبد سود جز رنج و راه دراز
چو اسكندر آمد به پردهسراي
برفتند گردان رومي ز جاي
بديدند شب شاه را شادكام
به پيش اندرون پرگهر چار جام
به گردان چنين گفت كاباد بيد
بدين فرخي فال ما شاد بيد
كه اين جام پيروزي جان ماست
سر اختران زير فرمان ماست
هم از لشكرش برگرفتم شمار
فراوان كم است از شنيده سوار
همه جنگ را تيغها بركشيد
وزين دشت هامون سر اندركشيد
چو در جنگ تن را به رنج آوريد
ازان رنج شاهي و گنج آوريد
جهان آفريننده يار منست
سر اختر اندر كنار منست
بزرگان برو خواندند آفرين
كه آباد بادا به قيصر زمين
فداي تو بادا تن و جان ما
برينست جاويد پيمان ما
ز شاهان كه يارد بدن يار تو
به مردي و بالا و ديدار تو
به مرد اندرون چند گه فيلقوس
به روم اندرون بود يكچند بوس
سكندر به تخت نيا برنشست
بهي جست و دست بدي را ببست
يكي نامداري بد آنگه به روم
كزو شاد بد آن همه مرز و بوم
حكيمي كه بد ارسطاليس نام
خردمند و بيدار و گسترده كام
به پيش سكندر شد آن پاكراي
زبان كرد گويا و بگرفت جاي
بدو گفت كاي مهتر شادكام
همي گم كني اندرين كار نام
كه تخت كيان چون تو بسيار ديد
نخواهد همي با كسي آرميد
هرانگه كه گويي رسيدم به جاي
نبايد به گيتي مرا رهنماي
چنان دان كه نادانترين كس توي
اگر پند دانندگان نشنوي
ز خاكيم و هم خاك را زادهايم
به بيچارگي دل بدو دادهايم
اگر نيك باشي بماندت نام
به تخت كييبر بوي شادكام
وگر بد كني جز بدي ندروي
شبي در جهان شادمان نغنوي
به نيكي بود شاه را دسترس
به بد روز گيتي نجستست كس
سكندر شنيد اين پسند آمدش
سخنگوي را فرمند آمدش
به فرمان او كرد كاري كه كرد
ز بزم و ز رزم و ز ننگ و نبرد
به نو هر زمانيش بنواختي
چو رفتي بر تخت بنشاختي
چنان بد كه روزي فرستادهٔي
سخنگو و روشندل آزادهٔي
ز نزديك دارا بيامد به روم
كجا باژ خواهد ز آباد بوم
به پيش سكندر بگفت آن سخن
غمي شد سكندر ز باژ كهن
بدو گفت رو پيش دارا بگوي
كه از باژ ما شد كنون رنگ و بوي
كه مرغي كه زرين همي خايه كرد
به مرد و سر باژ بيمايه كرد
فرستاد پاسخ بدان سان شنيد
بترسيد وز روم شد ناپديد
سكندر سپه را سراسر بخواند
گذشته سخن پيش ايشان براند
چنين گفت كز گردش آسمان
نيابد گذر مرد نيكيگمان
مرا روي گيتي ببايد سپرد
بد و نيك چندي ببايد شمرد
شما را ببايد كنون ساختن
دل از بوم و آرام پرداختن
سر گنجهاي نيا باز كرد
بفرمود تا لشكرش ساز كرد
به شبگير برخاست از روم غو
ز شهر و ز درگاه سالار نو
برون آمد آن نامور شهريار
برهبر چنان لشكر نامدار
درفشي پس پشت سالار روم
نوشته برو سرخ و پيروزه بوم
هماي از برو خيزرانش قضيب
نوشته بر او بر محب صليب
به مصر آمد از روم چندان سپاه
كه بستند بر مور و بر پشه راه
دو لشكر به روي اندر آورده روي
ببودند يك هفته پرخاشجوي
به هشتم به مصر اندر آمد شكست
سكندر سر راه ايشان ببست
ز يك راه چندان گرفتار شد
كه گيرنده را دست بيكار شد
ز گوپال و از اسپ و برگستوان
ز خفتان وز خنجر هندوان
كمرهاي زرين و زرين ستام
همان تيغ هندي به زرين نيام
ز ديبا و دينار چندان بيافت
كه از خواسته بارگي برنتافت
بسي زينهاري بيامد سوار
بزرگان جنگاور و نامدار
وزان جايگه ساز ايران گرفت
دل شير و چنگ دليران گرفت
چو بشنيد دارا كه لشكر ز روم
بجنبيد و آمد برين مرز و بوم
برفتند ز اصطخر چندان سپاه
كه از نيزه بر باد بستند راه
همي داشت از پارس آهنگ روم
كز ايران گذارد به آباد بوم
چو آورد لشكر به پيش فرات
سپه را عدد بود بيش از نبات
به گرد لب آب لشكر كشيد
ز جوشن كسي آب دريا نديد
سكندر چو از كارش آگاه شد
كه دارا به تخت افسر ماه شد
سپه برگرفت از عراق و براند
به رومي همي نام يزدان بخواند
سپه را ميان و كرانه نبود
همان بخت دارا جوانه نبود
پذيره شدن را بياراست شاه
بياورد ز اصطخر چندان سپاه
كه گفتي ستاره نتابد همي
فلك راه رفتن نيابد همي
سپاه دو كشور كشيدند صف
همه نيزه و گرز و خنجر به كف
برآمد چنان از دو لشكر خروش
كه چرخ فلك را بدريد گوش
چو دريا شد از خون گردان زمين
تن بيسران بد همه دشت كين
پدر را نبد بر پسر جاي مهر
بريشان نبخشيد گردان سپهر
سيم ره به دارا درآمد شكست
سكندر ميان تاختن را ببست
جهاندار لشكر به كرمان كشيد
همي از بد دشمنان جان كشيد
سكندر بيامد زي اصطخر پارس
كه ديهيم شاهان بد و فخر پارس
خروشي بلند آمد از بارگاه
كه اي مهتران نماينده راه
هرانكس كه زنهار خواهد همي
ز كرده به يزدان پناهد همي
همه يكسره در پناه منيد
بدانيد اگر نيكخواه منيد
همه خستگان را ببخشيم چيز
همان خون دشمن نريزيم نيز
ز چيز كسان دست كوته كنيم
خرد را سوي روشني ره كنيم
كه پيروزگر دادمان فرهي
بزرگي و ديهيم شاهنشهي
كسي كو ز فرمان ما بگذرد
همي گردن اژدها بشكرد
ز چيزي كه ديد اندران رزمگاه
ببخشيد يكسر همه بر سپاه
چو دارا ز ايران به كرمان رسيد
دو بهر از بزرگان لشكر نديد
خروشي بد اندر ميان سپاه
يكي را نديدند بر سر كلاه
بزرگان فرزانه را گرد كرد
كسي را كه با او بد اندر نبرد
همه مهتران زار و گريان شدند
ز بخت بد خويش بريان شدند
چنين گفت دارا كه هم بيگمان
ز ما بود بر ما بد آسمان
شكن زين نشان در جهان كس نديد
نه از كاردانان پيشين شنيد
زن و كودك شهرياران اسير
وگر كشته خسته به ژوپين و تير
چه بينيد و اين را چه درمان كنيد
كه بدخواه را زين پشيمان كنيد
نه كشور نه لشكر نه تخت و كلاه
نه شاهي نه فرزند و گنج و سپاه
ار ايدونك بخشايش كردگار
نباشد تبه شد به ما روزگار
كسي كز گرانمايگان زيستند
به پيش شهنشاه بگريستند
به آواز گفتند كاي شهريار
همه خستهايم از بد روزگار
سپه را ز كوشش سخن درگذشت
ز تارك دم آب برتر گذشت
پدر بيپسر شد پسر بيپدر
چنين آمد از چرخ گردان به سر
كرا مادر و خواهر و دختر است
همه پاك بر دست اسكندر است
همان پاك پوشيدهرويان تو
كه بودند لرزنده بر جان تو
چو گنج نياكان برترمنش
كه آمد به دست تو بيسرزنش
كنون مانده اندر كف روميان
نژاد بزرگان و گنج كيان
ترا چاره با او مداراست بس
كه تاج بزرگي نماند به كس
كسي گويد آتش زبانش نسوخت
به چاره بد از تن ببايد سپوخت
تو او را به تن زيردستي نماي
يكي در سخن نيز چربي فزاي
ببينيم فرجام تا چون بود
كه گردش ز انديشه بيرون بود
يكي نامه بنويس نزديك او
پرانديشه كن جان تاريك او
هم اين چرخ گردان برو بگذرد
چنين داند آنكس كه دارد خرد
از ايشان چو بشنيد فرمان گزيد
چنان كز دل شهرياران سزيد
چو دارا ز پيش سكندر برفت
به هر سو سواران فرستاد تفت
از ايران سران و مهان را بخواند
درم داد و روزي دهان را بخواند
سر ماه را لشكر آباد كرد
سر نامداران پر از باد كرد
دگر باره از آب زان سو گذشت
بياراست لشكر بران پهن دشت
سكندر چو بشنيد لشكر براند
پذيره شد و سازش آنجا بماند
سپه را چو روي اندرآمد به روي
زمان و زمين گشت پرخاشجوي
سه روز اندران رزمشان شد درنگ
چنان گشت كز كشته شد جاي تنگ
فراوان ز ايرانيان كشته شد
جهانگير را روز برگشته شد
پر از درد برگشت ز آوردگاه
چو ياري ندادش خداوند ماه
سكندر بيامد پس او چو گرد
بسي از جهانآفرين ياد كرد
خروشي برآمد ز پيش سپاه
كه اي زيردستان گم كرده راه
شما را ز من بيم و آزار نيست
سپاه مرا با شما كار نيست
بباشيد ايمن به ايوان خويش
به يزدان سپرده تن و جان خويش
به جان و تن از روميان رستهايد
اگر چه به خون دستها شستهايد
چو ايرانيان ايمني يافتند
همه رخ سوي روميان تافتند
سكندر بيامد به دشت نبرد
همه خواسته سربسر گرد كرد
ببخشيد بر لشكرش خواسته
به نيرو سپاهي شد آراسته
ببود اندران بوم و بر چار ماه
چو آسوده شد شهريار و سپاه
جهاندار دارا به جهرم رسيد
كه آنجا بدي گنجها را كليد
همه مهتران پيش باز آمدند
پر از درد و گرم و گداز آمدند
خروشان پسر چو پدر را نديد
پدر همچنين چون پسر را نديد
همه شهر ايران پر از ناله بود
به چشم اندرون آب چون ژاله بود
ز جهرم بيامد به شهر صطخر
كه آزادگان را بران بود فخر
فرستادهٔي رفت بر هر سوي
به هر نامداري و هر پهلوي
سپاه انجمن شد به ايوان شاه
نهادند زرين يكي زيرگاه
چو دارا بران كرسي زر نشست
برفتند گردان خسروپرست
به ايرانيان گفت كاي مهتران
خردمند و شيران و جنگاوران
ببينيد تا راي پيكار چيست
همي گفت با درد و چندي گريست
چنين گفت كامروز مردن به نام
به از زنده دشمن بدو شادكام
نياكان و شاهان ما تا بدند
به هر سال باژي همي بستدند
به هر كار ما را زبون بود روم
كنون بخت آزادگان گشت شوم
همه پادشاهي سكندر گرفت
جهاندار شد تخت و افسر گرفت
چنين هم نماند بيايد كنون
همه پارس گردد چو درياي خون
زن و كودك و مرد گردند اسير
نماند برين بوم برنا و پير
مرا گر شويد اندرين يارمند
بگردانم اين رنج و درد و گزند
شكار بزرگان بدند اين گروه
همه گشته از شهر ايران ستوه
كنون ما شكاريم و ايشان پلنگ
به هر كارزاري گريزان ز جنگ
اگر پشت يكسر به پشت آوريد
بر و بوم ايشان به مشت آوريد
كسي كاندرين جنگ سستي كند
بكوشد كه تا جانپرستي كند
مداريد ازين پس به گيتي اميد
كه شد روم ضحاك و ما جمشيد
همي گفت گريان و دل پر ز درد
دو رخساره زرد و دو لب لاژورد
بزرگان داننده برخاستند
همه پاسخش را بياراستند
خروشي برآمد ز ايران به زار
كه گيتي نخواهيم بيشهريار
همه روي يكسر به جنگ آوريم
جهان بر برانديش تنگ آوريم
ببنديم دامن يك اندر دگر
اگر خاك يابيم اگر بوم و بر
سليح و درم داد لشكرش را
همان نامداران كشورش را
چو خورشيد برزد سر از كوه و راغ
زمين شد به كردار زرين چراغ
جهاندار دارا سپه برگرفت
جهان چادر قير بر سرگرفت
بياورد لشكر ز رود فرات
به هامون سپه بيش بود از نبات
سكندر چو بشنيد كامد سپاه
بزد كوس و آورد لشكر به راه
دو لشكر كه آن را كرانه نبود
چو اسكندر اندر زمانه نبود
ز ساز و ز گردان هر دو گروه
زمين همچو دريا بد و گرد كوه
ز خفتان وز خنجر هندوان
ز بالا و اسپ وز برگستوان
دو رويه سپه بركشيدند صف
ز خنجر همي يافت خورشيد تف
به پيش سپاه آوريدند پيل
جهان شد به كردار درياي نيل
سواران جنگ از پس و پيل پيش
همه برگرفته دل از جان خويش
تو گفتي هوا خون خروشد همي
زمين از خروشش بجوشد همي
ز بس نالهٔ بوق و هندي دراي
همي كوه را دل برآمد ز جاي
ز آواز اسپان و بانگ سران
چرنگيدن گرزهاي گران
تو گفتي زمين كوه جنگي شدست
ز گرد آسمان روي زنگي شدست
به يك هفته گردان پرخاشجوي
به روي اندر آورده بودند روي
بهشتم برآمد يكي تيره گرد
بران سان كه خورشيد شد لاژورد
بپوشيد ديدار ايران سپاه
گريزان برفتند از آن رزمگاه
سپاه سكندر پس اندر دمان
يكي پرغم و ديگري شادمان
سكندر بشد تا لب رودبار
بكشتند ز ايرانيان بيشمار
سپاه از لب رود برگاشتند
بفرمود تا رود بگذاشتند
به پيروزي آمد بران رزمگاه
كجا پيش بود آن گزيده سپاه
به نزديك اسكندر آمد وزير
كه اي شاه پيروز و دانشپذير
بكشتيم دشمنت را ناگهان
سرآمد برو تاج و تخت مهان
چو بشنيد گفتار جانوشيار
سكندر چنين گفت با ماهيار
كه دشمن كه افگندي اكنون كجاست
ببايد نمودن به من راه راست
برفتند هر دو به پيش اندرون
دل و جان رومي پر از خشم و خون
چو نزديك شد روي دارا بديد
پر از خون بر و روي چون شنبليد
بفرمود تا راه نگذاشتند
دو دستور او را نگه داشتند
سكندر ز باره درآمد چو باد
سر مرد خسته به ران بر نهاد
نگه كرد تا خسته گوينده هست
بماليد بر چهر او هر دو دست
ز سر برگرفت افسر خسرويش
گشاد آن بر و جوشن پهلويش
ز ديده بباريد چندي سرشك
تن خسته را دور ديد از پزشك
بدو گفت كين بر تو آسان شود
دل بدسگالت هراسان شود
تو برخيز و بر مهد زرين نشين
وگر هست نيروت بر زين نشين
ز هند و ز رومت پزشك آورم
ز درد تو خونين سرشك آورم
سپارم ترا پادشاهي و تخت
چو بهتر شوي ما ببنديم رخت
جفا پيشگان ترا هم كنون
بياويزم از دارشان سرنگون
چنانچون ز پيران شنيديم دوش
دلم گشت پر خون و جان پر ز جوش
ز يك شاخ و يك بيخ و پيراهنيم
به بيشي چرا تخمه را بركنيم
چو بشنيد دارا به آواز گفت
كه همواره با تو خرد باد جفت
برآنم كه از پاك دادار خويش
بيابي تو پاداش گفتار خويش
يكي آنك گفتي كه ايران تراست
سر تاج و تخت دليران تراست
به من مرگ نزديكتر زانك تخت
به پردخت تخت و نگون گشت بخت
برين است فرجام چرخ بلند
خرامش سوي رنج و سودش گزند
به من در نگر تا نگويي كه من
فزونم ازين نامدار انجمن
بد و نيك هر دو ز يزدان شناس
وزو دار تا زنده باشي سپاس
نمودار گفتار من من بسم
بدين در نكوهيدهٔ هركسم
كه چندان بزرگي و شاهي و گنج
نبد در زمانه كس از من به رنج
همان نيز چندان سليح و سپاه
گرانمايه اسپان و تخت و كلاه
همان نيز فرزند و پيوستگان
چه پيوستگان داغ دل خستگان
زمان و زمين بنده بد پيش من
چنين بود تا بخت بد خويش من
ز نيكي جدا ماندهام زين نشان
گرفتار در دست مردمكشان
ز فرزند و خويشان شده نااميد
سيه شد جهان و دو ديده سپيد
ز خويشان كسي نيست فريادرس
اميدم به پروردگارست و بس
برين گونه خسته به خاك اندرم
ز گيتي به دام هلاك اندرم
چنين است آيين چرخ روان
اگر شهريارم و گر پهلوان
بزرگي به فرجام هم بگذرد
شكارست مرگش همي بشكرد
سكندر ز ديده بباريد خون
بران شاه خسته به خاك اندرون
چو دارا بديد آن ز دل درد او
روان اشك خونين رخ زرد او
بدو گفت مگري كزين سود نيست
از آتش مرا بهره جز دود نيست
چنين بود بخشش ز بخشندهام
هم از روزگار درخشندهام
به اندرز من سر به سر گوش دار
پذيرنده باش و بدل هوش دار
سكندر بدو گفت فرمان تراست
بگو آنچ خواهي كه پيمان تراست
زبان تير دارا بدو برگشاد
همي كرد سرتاسر اندرز ياد
نخستين چنين گفت كاي نامدار
بترس از جهان داور كردگار
كه چرخ و زمين و زمان آفريد
توانايي و ناتوان آفريد
نگه كن به فرزند و پيوند من
به پوشيدگان خردمند من
ز من پاكدل دختر من بخواه
بدارش به آرام بر پيشگاه
كجا مادرش روشنك نام كرد
جهان را بدو شاد و پدرام كرد
نياري به فرزند من سرزنش
نه پيغاره از مردم بدكنش
چو پروردهٔ شهرياران بود
به بزم افسر نامداران بود
مگر زو ببيني يكي نامدار
كجا نو كند نام اسفنديار
بيارايد اين آتش زردهشت
بگيرد همان زند و استا بمشت
نگه دارد اين فال جشن سده
همان فر نوروز و آتشكده
همان اورمزد و مه و روز مهر
بشويد به آب خرد جان و چهر
كند تازه آيين لهراسپي
بماند كيي دين گشتاسپي
مهان را به مه دارد و كه به كه
بود دين فروزنده و روزبه
سكندر چنين داد پاسخ بدوي
كه اي نيكدل خسرو راستگوي
پذيرفتم اين پند و اندرز تو
فزون زين نباشم برين مرز تو
همه نيكويها به جاي آورم
خرد را بدين رهنماي آورم
جهاندار دست سكندر گرفت
به زاري خروشيدن اندر گرفت
كف دست او بر دهان برنهاد
بدو گفت يزدان پناه تو باد
سپردم ترا جاي و رفتم به خاك
سپردم روانرا به يزدان پاك
بگفت اين و جانش برآمد ز تن
برو زار بگريستند انجمن
سكندر همه جامهها كرد چاك
به تاج كيان بر پراگند خاك
يكي دخمه كردش بر آيين او
بدان سان كه بد فره و دين او
بشستن ازان خون به روشن گلاب
چو آمدش هنگام جاويد خواب
بياراستندش به ديباي روم
همه پيكرش گوهر و زر بوم
تنش زير كافور شد ناپديد
ازان پس كسي روي دارا نديد
به دخمه درون تخت زرين نهاد
يكي بر سرش تاج مشكين نهاد
نهادش به تابوت زر اندرون
بروبر ز مژگان بباريد خون
چو تابوتش از جاي برداشتند
همه دست بر دست بگذاشتند
سكندر پياده به پيش اندرون
بزرگان همه ديدگان پر ز خون
چنين تا ستودان دارا برفت
همي پوست گفتي بروبر بكفت
چو بر تخت بنهاد تابوت شاه
بر آيين شاهان برآورد راه
چو پردخت از دخمهٔ ارجمند
ز بيرون بزد دارهاي بلند
يكي دار بر نام جانوشيار
دگر همچنان از در ماهيار
دو بدخواه را زنده بردار كرد
سر شاهكش مرد بيدار كرد
ز لشكر برفتند مردان جنگ
گرفته يكي سنگ هر يك به چنگ
بكردند بر دارشان سنگسار
مبادا كسي كو كشد شهريار
چو ديدند ايرانيان كو چه كرد
بزاري بران شاه آزادمرد
گرفتند يكسر برو آفرين
بدان سرور شهريار زمين
چو آن پاسخ نامه دارا بخواند
ز كار جهان در شگفتي بماند
سرانجام گفت اين ز كشتن بتر
كه من پيش رومي ببندم كمر
ستودان مرا بهتر آيد ز ننگ
يكي داستان زد برين مرد سنگ
كه گر آب دريا بخواهد رسيد
درو قطره باران نيايد پديد
همي بودمي يار هركس به جنگ
چو شد مر مرا زين نشان كار تنگ
نبينم همي در جهان يار كس
بجز ايزدم نيست فريادرس
چو ياور نبودش ز نزديك و دور
يكي نامه بنوشت نزديك فور
پر از لابه و زيردستي و درد
نخست آفرين بر جهاندار كرد
دگر گفت كاي مهتر هندوان
خردمند و دانا و روشنروان
همانا كه نزد تو آمد خبر
كه ما را چه آمد ز اختر به سر
سكندر بياورد لشكر ز روم
نه برماند ما را نه آباد بوم
نه پيوند و فرزند و تخت و كلاه
نه ديهيم شاهي نه گنج و سپاه
ار ايدونك باشي مرا يارمند
كه از خويشتن بازدارم گزند
فرستمت چندان گهرها ز گنج
كزان پس نبيني تو از گنج رنج
همان در جهان نيز نامي شوي
به نزد بزرگان گرامي شوي
هيوني برافگند بر سان باد
بيامد بر فور فوران نژاد
چو اسكندر آگاه شد زين سخن
كه داراي دارا چه افگند بن
بفرمود تا بركشيدند ناي
غو كوس برخاست و هندي دراي
بيامد ز اصطخر چندان سپاه
كه خورشيد بر چرخ گم كرد راه
برآمد خروش سپاه از دو روي
بيآرام شد مردم جنگجوي
سكندر به آيين صفي بركشيد
هوا نيلگون شد زمين ناپديد
چو دارا بياورد لشكر به راه
سپاهي نه بر آرزو رزمخواه
شكسته دل و گشته از رزم سير
سر بخت ايرانيان گشته زير
نياويختند ايچ با روميان
چو روبه شد آن دشت شير ژيان
گرانمايگان زينهاري شدند
ز اوج بزرگي به خواري شدند
چو دارا چنان ديد برگاشت روي
گريزان همي رفت با هاي هوي
برفتند با شاه سيصد سوار
از ايران هرانكس كه بد نامدار
دو دستور بودش گرامي دو مرد
كه با او بدندي به دشت نبرد
يكي موبدي نام او ماهيار
دگر مرد را نام جانوشيار
چو ديدند كان كار بيسود گشت
بلند اختر و نام دارا گذشت
يكي با دگر گفت كين شوربخت
ازو دور شد افسر و تاج و تخت
ببايد زدن دشنهٔي بر برش
وگر تيغ هندي يكي بر سرش
سكندر سپارد به ما كشوري
بدين پادشاهي شويم افسري
همي رفت با او دو دستور اوي
كه دستور بودند و گنجور اوي
مهين بر چپ و ماهيارش به راست
چو شب تيره شد از هوا باد خاست
يكي دشنه بگرفت جانوشيار
بزد بر بر و سينهٔ شهريار
نگون شد سر نامبردار شاه
ازو بازگشتند يكسر سپاه
دبير جهانديده را پيش خواند
بياورد نزديك گاهش نشاند
يكي نامه بنوشت با داغ و درد
دو ديده پر از خون و رخ لاژورد
ز داراي داراب بن اردشير
سوي قيصر اسكندر شهرگير
نخست آفرين كرد بر كردگار
كه زو ديد نيك و بد روزگار
دگر گفت كز گردش آسمان
خردمند برنگذرد بيگمان
كزو شادمانيم و زو ناشكيب
گهي در فراز و گهي در نشيب
نه مردي بد اين رزم ما با سپاه
مگر بخشش و گردش هور و ماه
كنون بودني بود و ما دل به درد
چه داريم ازين گنبد لاژورد
كنون گر بسازي و پيمان كني
دل از جنگ ايران پشيمان كني
همه گنج گشتاسپ و اسفنديار
همان ياره و تاج گوهرنگار
فرستم به گنج تو از گنج خويش
همان نيز ورزيدهٔ رنج خويش
همان مر ترا يار باشم به جنگ
به روز و شبانت نسازم درنگ
كسي را كه داري ز پيوند من
ز پوشيدهرويان و فرزند من
بر من فرستي نباشد شگفت
جهانجوي را كين نبايد گرفت
ز پوشيدهرويان بجز سرزنش
نباشد ز شاهان برتر منش
چو نامه بخواند خداوند هوش
بيارايد اين راي پاسخنيوش
هيوني ز كرمان بيامد دوان
به نزديك اسكندر بدگمان
سكندر چو آن نامه برخواند گفت
كه با جان دارا خرد باد جفت
كسي كو گرايد به پيوند اوي
به پوشيدهرويان و فرزند اوي
نبيند مگر تخته گور تخت
گر آويخته سر ز شاخ درخت
همه به اصفهانند بيدرد و رنج
ازيشان مبادا كه خواهيم گنج
تو گر سوي ايران خرامي رواست
همه پادشاهي سراسر تراست
ز فرمان تو يك زمان نگذريم
نفس نيز بيراه تو نشمريم
بكردار كشتي بيامد هيون
دل و ديدهٔ تاجور پر ز خون
سكندر چو بر تخت بنشست گفت
كه با جان شاهان خرد باد جفت
كه پيروزگر در جهان ايزدست
جهاندار كز وي نترسد بدست
بد و نيك هم بگذرد بيگمان
رهايي نباشد ز چنگ زمان
هرانكس كه آيد بدين بارگاه
كه باشد ز ما سوي ما دادخواه
اگر گاه بار آيد ار نيمشب
به پاسخ رسد چون گشايد دو لب
چو پيروزگر فرهي دادمان
در بخت پيروز بگشادمان
همه زيردستان بيابند بهر
به كوه و بيابان و دريا و شهر
نخواهيم باژ از جهان پنج سال
جز آنكس كه گويد كه هستم همال
به دوريش بخشيم بسيار چيز
ز دارنده چيزي نخواهيم نيز
چو اسكندر اين نيكويها بگفت
دل پادشا گشت با داد جفت
ز ايوان برآمد يكي آفرين
بران دادگر شهريار زمين
ازان پس پراگنده شد انجمن
جهاندار بنشست با رايزن
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد