بخش ۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳

۳۶ بازديد


شد از جنگ نيزه‌وران تا به روم
همي جست رزم اندر آباد بوم
به روم اندرون شاه بدفيلقوس
كجا بود با راي او شاه سوس
نوشتند نامه كه پور هماي
سپاهي بياورد بي‌مر ز جاي
چو بشنيد سالار روم اين سخن
به ياد آمدش روزگار كهن
ز عموريه لشكري گرد كرد
همه نامداران روز نبرد
چو دارا بيامد بزرگان روم
بپرداختند آن همه مرز و بوم
ز عموريه فيلقوس و سران
برفتند گردان و جنگاوران
دو رزم گران كرده شد در سه روز
چهارم چو بفروخت گيتي فروز
گريزان بشد فيلقوس و سپاه
يكي را نبد ترگ و رومي كلاه
زن و كودكان نيز كردند اسير
بكشتند چندي به شمشير و تير
چو از پيش دارا به شهر آمدند
ازان رفته لشكر دو بهر آمدند
دگر پيشتر كشته و خسته بود
پس پشتشان نيزه پيوسته بود
به عموريه در حصاري شدند
ازيشان بسي زينهاري شدند
فرستادهٔي آمد از فيلقوس
خردمند و بيدار و با نعم و بوس
ابا برده و بدره و با نثار
دو صندوق پرگوهر شاهوار
چنين بود پيغام كز يك خداي
بخواهم كه او باشدم رهنماي
كه فرجام اين رزم بزم آوريم
مبادا كه دل سوي رزم آوريم
همه راستي بايد و مردمي
ز كژي و آزار خيزد كمي
چو عموريه كان نشست منست
تو آيي و سازي كه گيري بدست
دل من به جوش آيد از نام و ننگ
به هنگام بزم اندر آيم به جنگ
تو آن كن كه از شهرياران سزاست
پدر شاه بود و پسر پادشاست
چو بشنيد آزادگانرا بخواند
همه داستان پيش ايشان براند
چه بينيد گفت اندرين گفت و گوي
بجويد همي فيلقوس آب روي
همه مهتران خواندند آفرين
كه اي شاه بينادل و پاك‌دين
شهنشاه بر مهتران مهتر است
ز كار آن گزيند كجا در خور است
يكي دختري دارد اين نامدار
به بالاي سرو و به رخ چون بهار
بت‌آراي چون او نبيند به چين
ميان بتان چون درخشان نگين
اگر شاه بيند پسند آيدش
به پاليز سرو بلند آيدش
فرستادهٔ روم را خواند شاه
بگفت آنچ بشنيد از نيكخواه
بدو گفت رو پيش قيصر بگوي
اگر جست خواهي همي آب روي
پس پردهٔ تو يكي دختر است
كه بر تارك بانوان افسر است
نگاري كه ناهيد خواني ورا
بر اورنگ زرين نشاني ورا
به من بخش و بفرست با باژ روم
چو خواهي كه بي‌رنج ماندت بوم
فرستاده بشنيد و آمد چو باد
به قيصر بر آن گفتها كرد ياد
بدان شاد شد فيلقوس و سپاه
كه داماد باشد مر او را چو شاه
سخن گفت هرگونه از باژ و ساو
ز چيزي كه دارد پي روم تاو
بران بر نهادند سالي كه شاه
ستاند ز قيصر كه دارد سپاه
ز زر خايهٔ ريخته صدهزار
ابا هر يكي گوهر شاهوار
چهل كرده مثقال هر خايهٔي
همان نيز گوهر گرانمايهٔي
ببخشيد بر مرزبانان روم
هرانكس كه بودند ز آباد بوم
ازان پس همه فيلسوفان شهر
هرانكس كه بودش ازان شهر بهر
بفرمود تا راه را ساختند
ز هر كار دل را بپرداختند
برفتند با دختر شهريار
گرانمايگان هريكي با نثار
يكي مهر زرين بياراستند
پرستندهٔ تاجور خواستند
ده استر همه بار ديباي روم
بسي پيكر از گوهر و زر بوم
شتروار سيصد ز گستردني
ز چيزي كه بد راه را بردني
دلاراي رومي به مهد اندرون
سكوبا و راهب ورا رهنمون
كنيزك پس پشت ناهيد شست
ازان هريكي جامي از زر بدست
به جام اندرون گوهر شاهوار
بت‌آراي با افسر و گوشوار
سقف خوب رخ را به دارا سپرد
گهرها به گنجور او برشمرد
ازان پس بران رزمگه بس نماند
سپه را سوي شهر ايران براند
سوي پارس آمد دلارام و شاد
كلاه بزرگي بسر بر نهاد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد