من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۲

۳۱ بازديد


بشد اهرن و هرچ گشتاسپ خواست
بياورد چون كارها گشت راست
ز دريا به زين اندر آورد پاي
برفتند يارانش با او ز جاي
چو هيشوي كوه سقيلا بديد
به انگشت بنمود و خود را كشيد
خود و اهرن از جاي گشتند باز
چو خورشيد برزد سنان از فراز
جهانجوي بر پيش آن كوه بود
كه آرام آن مار نستوه بود
چو آن اژدهابرز او را بديد
به دم سوي خويشش همي دركشيد
چو از پيش زين اندر آويخت ترگ
برو تير باريد همچون تگرگ
چو تنگ اندر آمد بران اژدها
همي جست مرد جوان زو رها
سبك خنجر اندر دهانش نهاد
ز دادار نيكي دهش كرد ياد
بزد تيز دندان بدان خنجرش
همه تيغها شد به كام اندرش
به زهر و به خون كوه يكسر بشست
همي ريخت زو زهر تا گشت سست
به شمشير برد آن زمان دست شير
بزد بر سر اژدهاي دلير
همي ريخت مغزش بران سنگ سخت
ز باره درآمد گو نيكبخت
بكند از دهانش دو دندان نخست
پس آنگه بيامد سر و تن بشست
خروشان بغلتيد بر خاك بر
به پيش خداوند پيروزگر
كجا داد آن دستگاه بزرگ
بران گرگ و آن اژدهاي سترگ
همي گفت لهراسپ و فرخ زرير
شدند از تن و جان گشتاسپ سير
به روشن روان و دل و زور و تاب
همانا نبينند ما را به خواب
بجز رنج و سختي نبينم ز دهر
پراگنده بر جاي ترياك زهر
مگر زندگاني دهد كردگار
كه بينم يكي روي آن شهريار
دگر چهر فرخ برادر زرير
بگويم كه گشتم من از تاج سير
بگويم كه بر من چه آمد ز بخت
همي تخت جستم كه گم گشت تخت
پر از آب رخ بارگي برنشست
همان خنجر آب داده به دست
چو نزديك هيشوي و اهرن رسيد
همه ياد كرد آن شگفتي كه ديد
به اهرن چنين گفت كان اژدها
بدين خنجر تيز شد بي‌بها
شما از دم اژدهاي بزرگ
پر از بيم گشتيد از كار گرگ
مرا كارزار دلاور سران
سرافراز با گرزهاي گران
بسي تيز آيد ز جنگ نهنگ
كه از ژرف برآيد به جنگ
چنين اژدها من بسي ديده‌ام
كه از رزم او سر نپيچيده‌ام
شنيدند هيشوي و اهرن سخن
ازان نو به گفتار دانش كهن
چو آواز او آن دو گردن‌فراز
شنيدند و بردند پيشش نماز
به گشتاسپ گفتند كي نره شير
كه چون تو نزايد ز مادر دلير
بياورد اهرن بسي خواسته
گرانمايه اسپان آراسته
يكي تيغ برداشت و يك باره جنگ
كماني و سه چوبه تير خدنگ
به هيشوي داد آن دگر هرچ بود
ز دينار وز جامهٔ نابسود
چنين گفت گشتاسپ با سركشان
كزين كس نبايد كه دارد نشان
نه از من كه نر اژدها ديده‌ام
گر آواز آن گرگ بشنيده‌ام
وزان جايگه شاد و خرم برفت
به سوي كتايون خراميد تفت
بشد اهرن و گاو گردون ببرد
تن اژدها كهتران را سپرد
كه اين را به درگاه قيصر بريد
به پيش بزرگان لشگر بريد
خود از پيش گاوان و گردون برفت
به نزديك قيصر خراميد تفت
به روم اندرون آگهي يافتند
جهانديدگان پيش بشتافتند
چو گاو اندر آمد به هامون ز كوه
خروشي بد اندر ميان گروه
ازان زخم و آن اژدهاي دژم
كزان بود بر گاو گردون ستم
همي آمد از چرخ بانگ چكاو
تو گفتي ندارد تن گاو تاو
هرانكس كه آن زخم شمشير ديد
خروشيدن گاو گردون شنيد
همي گفت كاين خنجر اهرنست
وگر زخم شيراوژن آهرمنست
همانگاه قيصر ز ايوان براند
بزرگان و فرزانگان را بخواند
بران اژدها بر يكي جشن كرد
ز شبگير تا شد جهان لاژورد
چو خورشيد بنهاد بر چرخ تاج
به كردار زر آب شد روي عاج
فرستاده قيصر سقف را بخواند
بپرسيد و بر تخت زرين نشاند
ز بطريق وز جاثليقان شهر
هرانكس كش از مردمي بود بهر
به پيش سكوبا شدند انجمن
جهانديده با قيصر و راي زن
به اهرن سپردند پس دخترش
به دستوري مهربان مادرش
ز ايوان چو مردم پراكنده شد
دل نامور زان سخن زنده شد
چنين گفت كامروز روز منست
بلند آسمان دلفروز منست
كه كس چون دو داماد من در جهان
نبينند بيش از كهان و مهان
نوشتند نامه به هر مهتري
كجا داشتي تخت گر افسري
كه نر اژدها با سرافراز گرگ
تبه شد به دست دو مرد سترگ
يكي منظري پيش ايوان خويش
برآورده چون تخت رخشان خويش
به ميدان شدندي دو داماد اوي
بياراستندي دل شاد اوي
به تير و به چوگان و زخم سنان
بهر دانشي گرد كرده عنان
همي تاختندي چپ و دست راست
كه گفتي سواري بديشان سزاست
چنين تا برآمد برين روزگار
بيامد كتايون آموزگار
به گشتاسپ گفت اي نشسته دژم
چه داري ز انديشه دل را به غم
به روم از بزرگان دو مهتر بدند
كه با تاج و با گنج و افسر بدند
يكي آنك نر اژدها را بكشت
فراوان بلا ديد و ننمود پشت
دگر آنك بر گرگ بدريد پوست
همه روم يكسر پرآواز اوست
به ميدان قيصر به ننگ و نبرد
همي به آسمان اندر آرند گرد
نظاره شو انجا كه قيصر بود
مگر بر دلت رنج كمتر بود
بدو گفت گشتاسپ كاي خوب چهر
ز قيصر مرا كي بود داد و مهر
ترا با من از شهر بيرون كند
چو بيند مرا مردمي چون كند
وليكن ترا گر چنين است راي
نپيچم ز راي تو اي رهنماي
بيامد به ميدان قيصر رسيد
همي بود تا زخم چوگان بديد
ازيشان يكي گوي و چوگان بخواست
ميان سواران برافگند راست
برانگيخت آن بارگي را ز جاي
يلان را همه كند شد دست و پاي
به ميدان كسي نيز گويي نديد
شد از زخم او در جهان ناپديد
سواران كجا گوي او يافتند
به چوگان زدن نيز نشتافتند
شدند آن زمان روميان زردروي
همه پاك با غلغل و گفت و گوي
كمان برگرفتند و تير خدنگ
برفتند چندي سواران جنگ
چو آن ديد گشتاسپ برخاست و گفت
كه اكنون هنرها نشايد نهفت
بيفگند چوگان كمان برگرفت
زه و توز ازو دست بر سر گرفت
نگه كرد قيصر بران سرفراز
بدان چنگ و يال و ركيب دراز
بپرسيد و گفت اين سوار از كجاست
كه چندين بپيچد چپ و دست راست
سرافراز گردان بسي ديده‌ام
سواري بدين گونه نشنيده‌ام
بخوانيد تا زو بپرسم كه كيست
فرشتست گر همچو ما آدميست
بخواندند گشتاسپ را پيش اوي
بپيچيد جان بدانديش اوي
به گشتاسپ گفت اي نبرده سوار
سر سركشان افسر كارزار
چه نامي بمن گوي شهر و نژاد
ورا زين سخن هيچ پاسخ نداد
چنين گفت كان خوار بيگانه مرد
كه از شهرقيصر ورا دور كرد
چو داماد گشتم ز شهرم براند
كس از دفترش نام من بر نخواند
ز قيصر ستم بر كتايون رسيد
كه مردي غريب از ميان برگزيد
نرفت اندرين جز به آيين شهر
ازان راستي خواري آمدش بهر
به بيشه درون آن زيانكار گرگ
به كوه بزرگ اژدهاي سترگ
سرانشان به زخم من آمد به پاي
بران كار هيشوي بد رهنماي
كه دندانهاشان بخان منست
همان زخم خنجر نشان منست
ز هيشوي قيصر بپرسد سخن
نوست اين نگشتست باري كهن
چو هيشوي شد پيش دندان ببرد
گذشته سخنها برو بر شمرد
به پوزش بياراست قيصر زبان
بدو گفت بيداد رفت اي جوان
كنون آن گرامي كتايون كجاست
مرا گر ستمگاره خواند رواست
ز ميرين و اهرن برآشفت و گفت
كه هرگز نماند سخن در نهفت
همانگه نشست از بر بادپاي
به پوزش بيامد بر پاك راي
بسي آفرين كرد فرزند را
مران پاك دامن خردمند را
بدو گفت قيصر كه اي ماهروي
گزيدي تو اندر خور خويش شوي
همه دوده را سر برافراختي
برين نيكبختي كه تو ساختي
به پرسش بدو گفت ز انباز خويش
مگر بر تو پيدا كند راز خويش
كه آرام و شهر و نژادش كجاست
بگويد مگر مر ترا گفت راست
چنين داد پاسخ كه پرسيدمش
نه بر دامن راستي ديدمش
نگويد همي پيش من راز خويش
نهان دارد از هركس آواز خويش
گمانم كه هست از نژاد بزرگ
كه پرخاش جويست و گرد و سترگ
ز هرچش بپرسم نگويد تمام
فرخ‌زاد گويد كه هستم به نام
وزان جايگه سوي ايوان گذشت
سپهر اندرين نيز چندي بگشت
چو گشتاسپ برخاست از بامداد
سر پرخرد سوي قيصر نهاد
چو قيصر ورا ديد خامش بماند
بران نامور پيشگاهش نشاند
كمر خواست از گنج و انگشتري
يكي نامور افسري مهتري
ببوسيد و پس بر سر او نهاد
ز كار گذشته بسي كرد ياد
چنين گفت با هرك بد يادگير
كه بيدار باشيد برنا و پير
فرخ‌زاد را جمله فرمان بريد
ز گفتار و كردار او مگذريد
ازان آگهي شد به هر كشوري
به هر پادشاهي و هر مهتري


بخش ۱۱

۳۲ بازديد


ز ميرين يكي بود كهتر به سال
ز گردان رومي برآورده يال
گوي بر منش نام او اهرنا
ز تخم بزرگان رويين تنا
فرستاد نزديك قيصر پيام
كه داني كه ما را نژادست و نام
ز ميرين به هر گوهري بگذرم
به تيغ و به گنج درم برترم
به من ده كنون دختر كهترت
به من تازه كن لشكر و افسرت
چنين داد پاسخ كه پيمان من
شنيدي مگر با جهانبان من
كه داماد نگزيند اين دخترم
ز راه نياكان خود نگذرم
چو ميرين يكي كار بايدت كرد
ازان پس تو باشي ورا هم نبرد
به كوه سقيلا يكي اژدهاست
كه كشور همه پاك ازو در بلاست
اگر كم كني اژدها را ز روم
سپارم ترا دختر و گنج و بوم
كه همتاي آن گرگ شيراوژنست
دمش زهر و او دام آهرمنست
چنين داد پاسخ كه فرمان كنم
بدين آرزو جان گروگان كنم
ز نزديك قيصر بيامد برون
دلش زان سخن كفته جان پر زخون
به ياران چنين گفت كان زخم گرگ
نبد جز به شمشير مردي سترگ
ز ميرين كي آيد چنين كاركرد
نداند همي قيصر از مرد مرد
شوم زو بپرسم بگويد مگر
سخن با من از بي‌پي چاره‌گر
بشد تا به ايوان ميرين چوگرد
پرستندهٔي رفت و آواز كرد
نشستنگهي داشت ميرين كه ماه
به گردون ندارد چنان جايگاه
جهانجوي با گبر كنداوري
يكي افسري بر سرش قيصري
پرستنده گفت اهرن پيلتن
بيامد به در با يكي انجمن
نشستنگهي ساخت شايسته‌تر
برفت آنك بودند بايسته‌تر
به ايوان ميرين نماندند كس
دو مهتر نشستند بر تخت بس
چو ميرين بديدش به بر درگرفت
بپرسيدن مهتر اندر گرفت
بدو گفت اهرن كه با من بگوي
ز هرچت بپرسم بهانه مجوي
مرا آرزو دختر قيصرست
كجا روم را سربسر افسرست
بگفتيم و پاسخ چنين داد باز
كه در كوه با اژدها رزم ساز
اگر بازگويي تو آن كار گرگ
بوي مر مرا رهنماي بزرگ
چو بشنيد ميرين ز اهرن سخن
بپژمرد و انديشه افگند بن
كه گر كار آن نامدار جهان
به اهرن بگويم نماند نهان
سرمايهٔ مردمي راستيست
ز تاري و كژي ببايد گريست
بگويم مگر كان نبرده سوار
نهد اژدهار را سر اندر كنار
چو اهرن بود مر مرا يار و پشت
ندارد مگر باد دشمن به مشت
برآريم گرد از سر آن سوار
نهان ماند اين كار يك روزگار
به اهرن چنين گفت كز كار گرگ
بگويم چو سوگند يابم بزرگ
كه اين كار هرگز به روز و به شب
نگويي نداري گشاده دو لب
بخورد اهرن آن سخت سوگند اوي
بپذرفت سرتاسر آن بند اوي
چو قرطاس را جامهٔ خامه كرد
به هيشوي ميرين يكي نامه كرد
كه اهرن كه دارد ز قيصر نژاد
جهانجوي با گنج و با تخت و داد
بخواهد ز قيصر همي دختري
كه ماندست از دختران كهتري
همي اژدها دام اهرن كند
بكوشد كزان بدنشان تن كند
بيامد به نزديك من چاره‌جوي
گذشته سخنها گشادم بدوي
ازان گرگ و آن رزم ديده‌سوار
بگفتم همه هرچ آمد به كار
چنان هم كه كار مرا كرد خوب
كند بي‌گمان كار اين مرد خوب
دو تن را بدين مرز مهتر كند
چو خورشيد را بر سر افسر كند
بيامد دوان اهرن چاره‌جوي
به نزديك هيشوي بنهاد روي
چو اهرن به نزديك دريا رسيد
جهانجوي هيشوي پيشين دويد
ازو بستد آن نامهٔ دلپسند
برو آفرين كرد و بگشاد بند
بدو گفت هيشوي كاي راد مرد
بيايد كنون او به كردار گرد
يكي نامداري غريب و جوان
فدي كرد بر پيش ميرين روان
كنون چون كند رزم نر اژدها
به چاره نيابد مگر زو رها
مرا گفتن و كار بر دست اوست
سخن گفتن نيك هرجا نكوست
تو امشب بدين ميزبان راي كن
بنه شمع و دريا دل‌آراي كن
كه فردا بيايد گو نامجوي
بگويم بدو هرچ گويي بگوي
به شمع آب دريا بياراستند
خورشها بخوردند و مي خواستند
چنين تا سپيده ز ياقوت زرد
بزد شيد بر شيشهٔ لاژورد
پديد آمد از دشت گرد سوار
ز دورش بديد اهرن نامدار
چو تنگ اندر آمد پياده دوان
پذيره شدش مرد روشن روان
فرود آمد از باره جنگي سوار
مي و خوردني خواست از نامدار
يكي تيز بگشاد هيشوي لب
كه شادان بدي نامور روز و شب
نگه كن بدين مرد قيصر نژاد
كه گردون گردان بدو گشت شاد
هم از تخمهٔ قيصرانست نيز
همش فر و نام و همش گنج و چيز
به دامادي قيصر آمدش راي
همي خواهد اندر سخن رهنماي
چنو نيست مر قيصران را همال
جوانيست با فر و با برز و يال
ازو خواست يك‌بار و پاسخ شنيد
كنون چارهٔ ديگر آمد پديد
همي گويدش اژدهاگير باش
گر از خويشي قيصر آژير باش
به پيش گرانمايگان روز و شب
بجز نام ميرين نراند به لب
هرانكس كه باشند زيباي بخت
بخواهد كه ماند بدو تاج و تخت
يكي برز كوهست از ايدر نه دور
همه جاي خوردن گه كام و سور
يكي اژدها بر سر تيغ كوه
شده مردم روم زو در ستوه
همي ز آسمان كرگس اندر كشد
ز دريا نهنگ دژم بركشد
همي دود زهرش بسوزد زمين
نخواند برين مرز و بوم آفرين
گر آن كشته آيد به دست تو بر
شگفتي شوي در جهان سربسر
ازو ياورت پاك يزدان بود
به كام تو خورشيد گردان بود
بدين زور و بالا و اين دستبرد
ندانيم همتاي تو هيچ گرد
بدو گفت رو خنجري كن دراز
ازو دسته بالاش چون پنج باز
ز هر سوش برسان دندان مار
سناني برو بسته برسان خار
همي آب داده به زهر و به خون
به تيزي چو الماس و رنگ آب‌گون
به فرمان يزدان پيروزبخت
نگون اندر آويزمش بر درخت


بخش ۱۴

۳۴ بازديد


چو خورشيد شد بر سر كوه زرد
نماند آن زمان روزگار نبرد
شب آمد يكي پردهٔ آبنوس
بپوشيد بر چهرهٔ سندروس
چو خورشيد ازان كوشش آگاه شد
ز برج كمان بر سر گاه شد
ببد چشمهٔ روز چون سندروس
ز هر سو برآمد دم ناي و كوس
چكاچاك برخاست از هر دو روي
ز خون شد همه رزمگه جوي جوي
بيامد سبك قيصر از ميمنه
دو داماد را كرد پيش بنه
ابر ميمنه پور قيصر سقيل
ابر ميسره قيصر و كوس و پيل
دهاده برآمد ز هر دو سپاه
تو گفتي برآويخت با شيد ماه
بجنبيد گشتاسپ از پيش صف
يكي باره زير اژدهايي به كف
چنين گفت الياس با انجمن
كه قيصر همي باژ خواهد ز من
چو بر در چنين اژدها باشدش
ازيرا منش بابها باشدش
چو گشتاسپ الياس را ديد گفت
كه اكنون هنرها نبايد نهفت
برانگيختند اسپ هر دو سوار
ابا نيزه و تير جوشن گذار
ازان لشكر الياس بگشاد شست
كه گشتاسپ را بركند كار پست
بزد نيزه گشتاسپ بر جوشنش
بخست آن زمان كارزاري تنش
بيفگندش از باره برسان مست
بيازيد و بگرفت دستش به دست
ز پيش سواران كشانش ببرد
بياورد و نزديك قيصر سپرد
بياورد لشكر به پيش سپاه
به كردار باد اندر آمد ز راه
ازيشان چه مايه گرفت و بكشت
بكشتند مر هرك آمد به مشت
چو رومي پس‌اندر هم‌آواز شد
چو گشتاسپ زان جايگه باز شد
بر قيصر آمد سپه تاخته
به پيروزي و گردن افراخته
ز لشكر چو قيصر بديدش به راه
ز شادي پذيره شدش با سپاه
سر و چشم آن نامور بوس داد
جهان‌آفرين را همي كرد ياد
وزان جايگه بازگشتند شاد
سپهبد كلاه كيان برنهاد
همه روم با هديه و با نثار
برفتند شادان بر نامدار


بخش ۱۳

۳۲ بازديد


به قيصر خزر بود نزديكتر
وزيشان بدش روز تاريكتر
به مرز خزر مهتر الياس بود
كه پور جهاندار مهراس بود
به الياس قيصر يكي نامه كرد
تو گفتي كه خون بر سر خامه كرد
كه چندين به افسوس خوردي خزر
كنون روز آسايش آمد بسر
اگر ساو و باژست و گنج گران
گروگان ازان مرز چندي سران
وگرنه فرخ‌زاد چون پيل مست
بيايد كند كشورت را چو دست
چو الياس بر خواند آن نامه را
به زهر آب در زد سر خامه را
چنين داد پاسخ كه چندين هنر
نبودي به روم اندرون سربسر
اگر من نخواهم همي باژ روم
شما شاد باشيد زان مرز و بوم
چنين دل گرفتيد از يك سوار
كه نزد شما يافت او زينهار
چنان دان كه او دام آهرمنست
و گر كوه آهن همان يكتنست
تو او را بدين جنگ رنجه مكن
كه من بين درازي نمانم سخن
سخن چون به ميرين و اهرن رسيد
ز الياس و آن دام كو گستريد
فرستاد ميرين به قيصر پيام
كه اين اژدها نيست كايد به دام
نه گرگست كز چاره بيجان شود
ز آلودن زهر پيچان شود
چو الياس در جنگ خشم آورد
جهانجوي را خون به چشم آورد
نگه كن كنون كاين سرافراز مرد
ازو چند پيچد به دشت نبرد
غمي گشت قيصر ز گفتارشان
چو بشنيد زان گونه بازارشان
فرخ‌زاد را گفت پر مايه‌اي
همي روم را همچو پيرايه‌اي
چنان دان كه الياس شيراوژن است
چو اسپ افگند پيل رويين‌تن است
اگر تاب داري به جنگش بگوي
و گرنه مبر اندرين آب روي
اگر جنگ او را نداري تو پاي
بسازيم با او يكي خوب راي
به خوبي ز ره بازگردانمش
سخن با هزينه برافشانمش
بدو گفت گشتاسپ كين جست و جوي
چرا بايد و چيست اين گفت و گوي
چو من باره اندر جهانم به خاك
ندارم ز مرز خزر هيچ باك
وليكن نبايد كه روز نبرد
ز ميرين و اهرن بود ياد كرد
كه ايشان به رزم اندر از دشمني
برآرند كژي و آهرمني
چو لشكر بيايد ز مرز خزر
نگهبان من باش با يك پسر
به نيروي پيروزگر يك خداي
چو من با سپاه اندر آيم ز جاي
نه الياس مانم نه با او سپاه
نه چندن بزرگي و تخت و كلاه
كمربند گيرمش وز پشت زين
به ابر اندر آرم زنم بر زمين
دگر روز چون بردميد آفتاب
چو زرين سپر مي‌نمود اندر آب
ز سوي خزر ناي رويين بخاست
همي گرد بر شد سوي چرخ راست
سرافراز قيصر به گشتاسپ گفت
كه اكنون جدا كن سپاه از نهفت
بگفت اين و لشكر به بيرون كشيد
گوان و يلان را به هامون كشيد
همي گشت با گرزهٔ گاوسار
چو سرو بلند از بر كوهسار
همي جست بر دشت جاي نبرد
ز هامون به ابر اندر آورد گرد
چو الياس ديد آن بر و يال اوي
چنان گردش چنگ و گوپال اوي
سواري فرستاد نزديك اوي
كه بفريبد ان راي تاريك اوي
بيامد بدو گفت كاي سرفراز
ز قيصر بدين گونه سر كم فراز
كزين لشكر اكنون سوارش تويي
بهارش تويي نامدارش تويي
به يكسو گراي از ميان دو صف
چه داري چنين بر لب آورده كف
كه الياس شير است روز نبرد
پذيره درآيد سبك‌تر ز گرد
اگر هديه خواهي ورا گنج هست
مساي از پي چيز با رنج دست
ز گيتي گزين كن يكي بهرهٔي
تو باشي بران بهره در شهرهٔي
همت يار باشم همت كهترم
كه هرگز ز پيمان تو نگذرم
بدو گفت گشتاسپ كاين سرد گشت
سخنها ز اندازه اندر گذشت
تو كردي بدين داوري دست پيش
كنون بازگشتي ز گفتار خويش
سخن گفتن اكنون نيايد به كار
گه جنگ و آويزش كارزار
فرستاده برگشت و آمد چو باد
همي كرد پاسخ به الياس ياد


بخش ۱۶

۳۳ بازديد


پر انديشه بنشست لهراسپ دير
بفرمود تا پيش او شد زرير
بدو گفت كاين جز برادرت نيست
بدين چاره بشتاب وايدر مه‌ايست
درنگ آوري كار گردد تباه
مياسا و اسپ درنگي مخواه
ببر تخت و بالا و زرينه كفش
همان تاج با كاوياني درفش
من اين پادشاهي مر او را دهم
برين بر سرش بر سپاسي نهم
تو ز ايدر برو تا حلب كينه‌جوي
سپه را جز از جنگ چيزي مگوي
زرير ستوده به لهراسپ گفت
كه اين راز بيرون كشيم از نهفت
گر اويست فرمان‌بر و مهترست
ورا هرك مهتر بود كهترست
بگفت اين و برساخت در حال كار
گزيده يكي لشكري نامدار
نبيرهٔ برزگان و آزادگان
ز كاوس و گودرز كشوادگان
ز تخم زرسپ آنك بودند نيز
چو بهرام شيراوژن و ريونيز
همي رفت هر مهتري با دو اسپ
فروزان به كردار آذرگشسپ
نياسود كس تا به مرز حلب
جهان شد پر از جنگ و جوش و شغب
درفش همايون برافراختند
سراپرده و خيمه‌ها ساختند
زرير سپهبد سپه را بماند
به بهرام گردنكش و خود براند
بسان كسي كو پيامي برد
وگر نزد شاهي خرامي برد
ازان ويژگان پنج تن را ببرد
كه بودند با مغز و هشيار و گرد
چو نزديك درگاه قيصر رسيد
به درگاه سالار بارش بديد
به در بر همه فرش ديبا كشيد
بيامد به قيصر بگفت آنچ ديد
به كاخ اندرون بود قيصر دژم
چو قالوس و گشتاسپ با او بهم
بدو آگهي داد سالار بار
كه آمد به درگه زرير سوار
چو قيصر شنيد اين سخن بار داد
ازان آمدن گشت گشتاسپ شاد
زرير اندر آمد چو سرو بلند
نشست از بر تخت آن ارجمند
ز قيصر بپرسيد و پوزش گرفت
همان روميان را فروزش گرفت
بدو گفت قيصر فرخ‌زاد را
نپرسي نداري به دل داد را
به قيصر چنين گفت فرخ زرير
كه اين بنده از بندگي گشت سير
گريزان بيامد ز درگاه شاه
كنون يافت ايدر چنين پايگاه
چو گشتاسپ بشنيد پاسخ نداد
تو گفتي ز ايران نيامدش ياد
چو قيصر شنيد اين سخن زان جوان
پرانديشه شد مرد روشن‌روان
كه شايد بدن اين سخن كو بگفت
جز از راستي نيست اندر نهفت
به قيصر ز لهراسپ پيغام داد
كه گر دادگر سر نه پيچد ز داد
ازين پس نشستم برومست و بس
به ايران نمانيم بسيار كس
تو ز ايدر برو گو بياراي جنگ
سخن چون شنيدي نبايد درنگ
نه ايران خزر گشت و الياس من
كه سر بركشيدي از آن انجمن
چنين داد پاسخ كه من جنگ را
بيازم همي هر سوي چنگ را
تو اكنون فرستاده‌اي بازگرد
بسازيم ناچار جاي نبرد
ز قيصر چو بنشيد فرخ زرير
غمي شد ز پاسخ فروماند دير


بخش ۱۵

۳۵ بازديد


برين نيز بگذشت چندي سپهر
به دل در همي داشت و ننمود چهر
بگشتاسپ گفت آن زمان جنگجوي
كه تا زنده‌اي زين جهان بهر جوي
برانديش با اين سخن با خرد
كه انديشه اندر سخن به خورد
به ايران فرستم فرستادهٔي
جهانديده و پاك و آزادهٔي
به لهراسپ گويم كه نيم جهان
تو داري به آرام و گنج مهان
اگر باژ بفرستي از مرز خويش
ببيني سرمايهٔ ارز خويش
بريشان سپاهي فرستم ز روم
كه از نعل پيدا نبينند بوم
چنين داد پاسخ كه اين راي تست
زمانه بزير كف پاي تست
يكي نامور بود قالوس نام
خردمند و با دانش و راي و كام
بخواند آن خردمند را نامدار
كز ايدر برو تا در شهريار
بگويش كه گر باژ ايران دهي
به فرمان گرايي و گردن نهي
به ايران بماند بتو تاج و تخت
جهاندار باشي و پيروزبخت
وگرنه مرا با سپاهي گران
هم از روم وز دشت نيزه‌وران
نگه كن كه برخيزد از دشت غو
فرخ‌زاد پيروزشان پيش رو
همه بومتان پاك ويران كنم
ز ايران به شمشير بيران كنم
فرستاده آمد به كردار باد
سرش پر خرد بد دلش پر ز داد
چو آمد به نزديك شاه بزرگ
بديد آن در و بارگاه بزرگ
چو آگاهي آمد به سالار بار
خرامان بيامد بر شهريار
كه پير جهانديدهٔي بر درست
همانا فرستادهٔ قيصرست
سوارست با او بسي نامدار
همي راه جويد بر شهريار
چو بشنيد بنشست بر تخت عاج
بسر بر نهاد آن دل افروز تاج
بزرگان ايران همه پيش تخت
نشستند شادان دل و نيكبخت
بفرمود تا پرده برداشتند
فرستاده را شاد بگذاشتند
چو آمد به نزديك تختش فراز
بر او آفرين كرد و بردش نماز
پيام گرانمايه قيصر بداد
چنان چون ببايد به آيين و داد
غمي شد ز گفتار او شهريار
برآشفت با گردش روزگار
گرانمايه جايي بياراستند
فرستاده را شاد بنشاستند
فرستاد زربفت گستردني
ز پوشيدني و هم از خوردني
بران گونه بنواخت او را به بزم
تو گفتي كه نشنيد پيغام رزم
شب آمد پر انديشه پيچان بخفت
تو گفتي كه با درد و غم بود جفت
چو خورشيد بر تخت زرين نشست
شب تيره رخسار خود را ببست
بفرمود تا رفت پيشش زرير
سخن گفت هرگونه با شاه دير
به شگبير قالوس شد بار خواه
ورا راه دادند نزديك شاه
ز بيگانه ايوان بپرداختند
فرستاده را پيش بنشاختند
بدو گفت لهراسپ كاي پر خرد
مبادا كه جان جز خرد پرورد
بپرسم ترا راست پاسخ‌گزار
اگر بخردي كام كژي مخار
نبود اين هنرها به روم اندرون
بدي قيصر از پيش شاهان زبون
كنون او بهر كشوري باژخواه
فرستاد و بر ماه بنهاد گاه
چو الياس را كو به مرز خزر
گوي بود با فر و پرخاشخر
بگيرد ببندد همي با سپاه
بدين باژخواهش كه بنمود راه
فرستاده گفت اي سخنگوي شاه
به مرز خزر من شدم باژخواه
به پيغمبري رنج بردم بسي
نپرسيد زين باره هرگز كسي
وليكن مرا شاه زان‌سان نواخت
كه گردن به كژي نبايد فراخت
سواري به نزديك او آمدست
كه از بيشه‌ها شير گيرد به دست
به مردان بخندد همي روز رزم
هم از جامهٔ مي به هنگام بزم
به بزم و به رزم و به روز شكار
جهان‌بين نديدست چون او سوار
بدو داد پرمايه‌تر دخترش
كه بودي گرامي‌تر از افسرش
نشاني شدست او به روم اندرون
چو نر اژدها شد به چنگش زبون
يكي گرگ بد همچو پيلي به دشت
كه قيصر نيارست زان سو گذشت
بيفگند و دندان او را بكند
وزو كشور روم شد بي‌گزند
بدو گفت لهراسپ كاي راست‌گوي
كرا ماند اين مرد پرخاشجوي
چنين داد پاسخ كه باري نخست
به چهره زريرست گويي درست
به بالا و ديدار و فرهنگ و راي
زرير دليرست گويي بجاي
چو بشنيد لهراسپ بگشاد چهر
بران مرد رومي بگسترد مهر
فراوان ورا برده و بدره داد
ز درگاه برگشت پيروز و شاد
بدو گفت كاكنون به قيصر بگوي
كه من با سپاه آمدم جنگجوي


بخش ۱ - به خواب ديدن فردوسي دقيقي را

۳۲ بازديد


چنان ديد گوينده يك شب به خواب
كه يك جام مي داشتي چون گلاب
دقيقي ز جايي پديد آمدي
بران جام مي داستانها زدي
به فردوسي آواز دادي كه مي
مخور جز بر آيين كاوس كي
كه شاهي ز گيتي گزيدي كه بخت
بدو نازد و لشگر و تاج و تخت
شهنشاه محمود گيرنده شهر
ز شادي به هر كس رسانيده بهر
از امروز تا سال هشتاد و پنج
بكاهدش رنج و نكاهدش گنج
ازين پس به چين اندر آرد سپاه
همه مهتران برگشايند راه
نبايدش گفتن كسي را درشت
همه تاج شاهانش آمد به مشت
بدين نامه گر چند بشتافتي
كنون هرچ جستي همه يافتي
ازين باره من پيش گفتم سخن
سخن را نيامد سراسر به بن
ز گشتاسپ و ارجاسپ بيتي هزار
بگفتم سرآمد مرا روزگار
گر آن مايه نزد شهنشه رسد
روان من از خاك بر مه رسد
كنون من بگويم سخن كو بگفت
منم زنده او گشت با خاك جفت


بخش ۱۷

۳۴ بازديد


چو برخاست قيصر به گشتاسپ گفت
كه پاسخ چرا ماندي در نهفت
بدو گفت گشتاسپ من پيش ازين
ببودم بر شاه ايران زمين
همه لشكر شاه و آن انجمن
همه آگهند از هنرهاي من
همان به كه من سوي ايشان شوم
بگويم همه گفته‌ها بشنوم
برآرم ازيشان همه كام تو
درفشان كنم در جهان نام تو
بدو گفت قيصر تو داناتري
برين آرزو بر تواناتري
چو بشنيد گشتاسپ گفتار اوي
نشست از بر بارهٔ راه جوي
بيامد به جاي نشست زرير
به سر افسر و بادپايي به زير
چو لشكر بديدند گشتاسپ را
سرافرازتر پور لهراسپ را
پياده همه پيش اوي آمدند
پر از درد و پر آب روي آمدند
همه پاك بردند پيشش نماز
كه كوتاه شد رنجهاي دراز
همانگه چو آمد به پيشش زرير
پياده ببود و شد از رزم سير
گراميش را تنگ در بر گرفت
چو بگشاد لب پرسش اندر گرفت
نشستند بر تخت با مهتران
بزرگان ايران و كنداوران
زرير خجسته به گشتاسپ گفت
كه بادي همه ساله با بخت جفت
پدر پير سر شد تو برنادلي
ز ديدار پيران چرا بگسلي
به پيري ورا بخت خندان شدست
پرستندهٔ پاك يزدان شدست
فرستاد نزديك تو تاج و گنج
سزد گر نداري كنون دل به رنج
چنين گفت كايران سراسر تراست
سر تخت با تاج كشور تراست
ز گيتي يكي كنج ما را بس است
كه تخت مهي را جز از من كس است
برارد بياورد پرمايه تاج
همان ياره و طوق و هم تخت عاج
چو گشتاسپ تخت پدر ديد شاد
نشست از برش تاج بر سر نهاد
نبيرهٔ جهانجوي كاوس كي
ز گودرزيان هرك بد نيك‌پي
چو بهرام و چون ساوه و ريونيز
كسي كو سرافراز بودند نيز
به شاهي برو آفرين خواندند
ورا شهريار زمين خواندند
ببودند بر پاي بسته كمر
هرانكس كه بودند پرخاشخو
چو گشتاسپ ديد آن دلاراي كام
فرستاد نزديك قيصر پيام
كز ايران همه كام تو راست گشت
سخنها ز اندازه اندر گذشت
همي چشم دارد زرير و سپاه
كه آيي خرامان بدين رزمگاه
همه سربسر با تو پيمان كنند
روان را به مهرت گروگان كنند
گرت رنج نايد خرامي به دشت
كه كار زمانه به كام تو گشت
فرستاده چون نزد قيصر رسيد
به دشت آمد و ساز لشكر بديد
چو گشتاسپ را ديد بر تخت عاج
نهاده به سر بر ز پيروزه تاج
بيامد ورا تنگ در برگرفت
سخنهاي ديرينه اندر گرفت
بدانست قيصر كه گشتاسپ اوست
فروزندهٔ جان لهراسپ اوست
فراوانش بستود و بردش نماز
وزانجا سوي تخت رفتند باز
ازان كردهٔ خويش پوزش گرفت
بپيچيد زان روزگار شگفت
بپذرفت گفتار او شهريار
سرش را گرفت آنگهي بركنار
بدو گفت چون تيره گردد هوا
فروزيدن شمع باشد روا
بر ما فرست آنك ما را گزيد
كه او درد و رنج فراوان كشيد
بشد قيصر و رنج و تشوير برد
بس نيز بر خوي بد برشمرد
به سوي كتايون فرستاد گنج
يكي افسر و سرخ ياقوت پنج
غلام و پرستار رومي هزار
يكي طوق پر گوهر شاهوار
ز دينار رومي شتروار پنج
يكي فيلسوفي نگهبان گنج
سليح و درم داد لشكرش را
همان نامداران كشورش را
هرانكس كه بود او ز تخم بزرگ
وگر تيغ زن نامداري سترگ
بياراست خلعت سزاوارشان
برافرخت پژمرده بازارشان
از اسپان تازي و برگستوان
ز خفتان وز جامهٔ هندوان
ز ديبا و دينار و تاج و نگين
ز تخت و ز هرگونه ديباي چين
فرستاده نزديك گشتاسپ برد
يكايك به گنجور او برشمرد
ابا اين بسي آفرين گستريد
بران كو زمان و زمين آفريد
كتايون چو آمد به نزديك شاه
غو كوس برخاست از بارگاه
سپه سوي ايران برفتن گرفت
هوا گرد اسپان نهفتن گرفت
چو قيصر دو منزل بيامد به راه
عنان تگاور بپيچيد شاه
به سوگند ازان مرز برگاشتش
به خواهش سوي روم بگذاشتش
وزان جايگه شد سوي روم باز
چو گشتاسپ شد سوي راه دراز
همي راند تا سوي ايران رسيد
به نزد دليران و شيران رسيد
چو بشنيد لهراسپ كامد زرير
برادرش گشتاسپ آن نره شير
پذيره شدش با همه مهتران
بزرگان ايران و نام‌آوران
چو ديد او پسر را به بر درگرفت
ز جور فلك دست بر سر گرفت
فرود آمد از باره گشتاسپ زود
بدو آفرين كرد و زاري نمود
ز ره چو به ايوان شاهي شدند
چو خورشيد در برج ماهي شدند
بدو گفت لهراسپ كز من مبين
چنين بود راي جهان آفرين
نوشته چنين بد مگر بر سرت
كه پردخت ماند ز تو كشورت
بدو شادمان گشت لهراسپ شاه
مر او را نشاند از بر تخت و گاه
ببوسيد و تاجش به سر بر نهاد
همي آفرين كرد با تاج ياد
بدو گفت گشتاسپ كاي شهريار
ابي تو مبيناد كس روزگار
چو مهتر كني من ترا كهترم
بكوشم كه گرد ترا نسپرم
همه نيك بادا سرانجام تو
مبادا كه باشيم بي‌نام تو
كه گيتي نماند همي بر كسي
چو ماند به تن رنج ماند بسي
چنين است گيهان ناپايدار
برو تخم بد تا تواني مكار
همي خواهم از دادگر يك خداي
كه چندان بمانم به گيتي به جاي
كه اين نامهٔ شهرياران پيش
بپويندم از خوب گفتار خويش
ازان پس تن جانور خاك راست
سخن گوي جان معدن پاك راست


بخش ۴

۳۲ بازديد


چو چندي برآمد برين روزگار
خجسته ببود اختر شهريار
به شاه كيان گفت زردشت پير
كه در دين ما اين نباشد هژير
كه تو باژ بدهي به سالار چين
نه اندر خور دين ما باشد اين
نباشم برين نيز همداستان
كه شاهان ما درگه باستان
به تركان نداد ايچ كس باژ و ساو
برين روزگار گذشته بتاو
پذيرفت گشتاسپ گفتا كه نيز
نفرمايمش دادن اين باژ چيز
پس آگاه شد نره ديوي ازين
هم‌اندرز زمان شد سوي شاه چين
بدو گفت كاي شهريار جهان
جهان يكسره پيش تو چون كهان
به جاي آوريدند فرمان تو
نتابد كسي سر ز پيمان تو
مگر پورلهراسپ گشتاسپ شاه
كه آرد همي سوي تركان سپاه
برد آشكارا همه دشمني
ابا تو چنو كرد يارد مني
چو ارجاسپ بشنيد گفتار ديو
فرود آمد از گاه گيهان خديو
از اندوه او سست و بيمار شد
دل و جان او پر ز تيمار شد
تگينان لشكرش را پيش خواند
شنيده سخن پيش ايشان براند
بدانيد گفتا كز ايران زمين
بشد فره و دانش و پاك دين
يكي جادو آمد به دين آوري
به ايران به دعوي پيغمبري
همي گويد از آسمان آمدم
ز نزد خداي جهان آمدم
خداوند را ديدم اندر بهشت
من اين زند و استا همه زو نوشت
بدوزخ درون ديدم آهرمنا
نيارستمش گشت پيرامنا
گروگر فرستادم از بهر دين
بياراي گفتا به دانش زمين
سرنامداران ايران سپاه
گرانمايه فرزند لهراسپ شاه
كه گشتاسپ خوانندش ايرانيان
ببست او يكي كشتي بر ميان
برادرش نيز آن سوار دلير
سپهدار ايران كه نامش زرير
همه پيش آن دين پژوه آمدند
ازان پير جادو ستوه آمدند
گرفتند ازو سربسر دين اوي
جهان شد پر از راه و آيين اوي
نشست او به ايران به پيغمبري
به كاري چنان يافه و سرسري
يكي نامه بايد نوشتن كنون
سوي آن زده سر ز فرمان برون
ببايدش دادن بسي خواسته
كه نيكو بود داده ناخواسته
مر او را بگويي كزين راه زشت
بگرد و بترس از خداي بهشت
مر آن پير ناپاك را دور كن
بر آيين ما بر يكي سور كن
گر ايدونك نپذيرد از ما سخن
كند روي تازه بما بر كهن
سپاه پراگنده باز آوريم
يكي خوب لشكر فراز آوريم
به ايران شويم از پس كار اوي
نترسيم از آزار و پيكار اوي
برانيمش از پيش و خوارش كنيم
ببنديم و زنده به دارش كنيم


بخش ۳

۳۲ بازديد
 

چو يك چند سالان برآمد برين
درختي پديد آمد اندر زمين
در ايوان گشتاسپ بر سوي كاخ
درختي گشن بود بسيار شاخ
همه برگ وي پند و بارش خرد
كسي كو خرد پرورد كي مرد
خجسته پي و نام او زردهشت
كه آهرمن بدكنش را بكشت
به شاه كيان گفت پيغمبرم
سوي تو خرد رهنمون آورم
جهان آفرين گفت بپذير دين
نگه كن برين آسمان و زمين
كه بي‌خاك و آبش برآورده‌ام
نگه كن بدو تاش چون كرده‌ام
نگر تا تواند چنين كرد كس
مگر من كه هستم جهاندار و بس
گر ايدونك داني كه من كردم اين
مرا خواند بايد جهان‌آفرين
ز گوينده بپذير به دين اوي
بياموز ازو راه و آيين اوي
نگر تا چه گويد بران كار كن
خرد برگزين اين جهان خوار كن
بياموز آيين و دين بهي
كه بي‌دين ناخوب باشد مهي
چو بشنيد ازو شاه به دين به
پذيرفت ازو راه و آيين به
نبرده برادرش فرخ زرير
كجا ژنده پيل آوريدي به زير
ز شاهان شه پير گشته به بلخ
جهان بر دل ريش او گشته تلخ
شده زار و بيمار و بي‌هوش و توش
به نزديك او زهر مانند نوش
سران و بزرگان و هر مهتران
پزشكان دانا و ناموران
بر آن جادوي چارها ساختند
نه سود آمد از هرچ انداختند
پس اين زردهشت پيمبرش گفت
كزو دين ايزد نشايد نهفت
كه چون دين پذيرد ز روز نخست
شود رسته از درد و گردد درست
شهنشاه و زين پس زرير سوار
همه دين پذيرنده از شهريار
همه سوي شاه زمين آمدند
ببستند كشتي به دين آمدند
پديد آمد آن فره ايزدي
برفت از دل بد سگالان بدي
پر از نور مينو ببد دخمه‌ها
وز آلودگي پاك شد تخمه‌ها
پس آزاده گشتاسپ برشد به گاه
فرستاد هرسو به كشور سپاه
پراگنده اندر جهان موبدان
نهاد از بر آذران گنبدان
نخست آذر مهربرزين نهاد
به كشمر نگر تا چه آيين نهاد
يكي سرو آزاده بود از بهشت
به پيش در آذر آن را بكشت
نبشتي بر زاد سرو سهي
كه پذرفت گشتاسپ دين بهي
گوا كرد مر سرو آزاد را
چنين گستراند خرد داد را
چو چندي برآمد برين ساليان
مران سرو استبر گشتش ميان
چنان گشت آزاد سرو بلند
كه برگرد او برنگشتي كمند
چو بسيار برگشت و بسيار شاخ
بكرد از بر او يكي خوب كاخ
چهل رش به بالا و پهنا چهل
نكرد از بنه اندرو آب و گل
دو ايوان برآورد از زر پاك
زمينش ز سيم و ز عنبرش خاك
برو بر نگاريد جمشيد را
پرستنده مر ماه و خورشيد را
فريدونش را نيز با گاوسار
بفرمود كردن برانجا نگار
همه مهتران را بر آن‌جا نگاشت
نگر تا چنان كامگاري كه داشت
چو نيكو شد آن نامور كاخ زر
به ديوارها بر نشانده گهر
به گردش يكي باره كرد آهنين
نشست اندرو كرد شاه زمين
فرستاد هرسو به كشور پيام
كه چون سرو كشمر به گيتي كدام
ز مينو فرستاد زي من خداي
مرا گفت زينجا به مينو گراي
كنون هرك اين پند من بشنويد
پياده سوي سرو كشمر رويد
بگيريد پند ار دهد زردهشت
به سوي بت چين بداريد پشت
به برز و فر شاه ايرانيان
ببنديد كشتي همه بر ميان
در آيين پيشينيان منگريد
برين سايهٔ سروبن بگذريد
سوي گنبد آذر آريد روي
به فرمان پيغمبر راست‌گوي
پراگنده فرمانش اندر جهان
سوي نامداران و سوي مهان
همه نامداران به فرمان اوي
سوي سرو كشمر نهادند روي
پرستشكده گشت زان سان كه پشت
ببست اندرو ديو را زردهشت
بهشتيش خوان ار نداني همي
چرا سرو كشمرش خواني همي
چراكش نخواني نهال بهشت
كه شاه كيانش به كشمر بكشت