برآمد بسي روزگاري بدوي
كه خسرو سوي سيستان كرد روي
كه آنجا كند زنده و استا روا
كند موبدان را بدانجا گوا
جو آنجا رسيد آن گرانمايه شاه
پذيره شدش پهلوان سپاه
شه نيمروز آنك رستمش نام
سوار جهانديده همتاي سام
ابا پير دستان كه بودش پدر
ابا مهتران و گزينان در
به شادي پذيره شدندش به راه
ازو شادمان گشت فرخنده شاه
به زاولش بردند مهمان خويش
همه بندهوار ايستادند پيش
وزو زند و كشتي بياموختند
ببستند و آذر برافروختند
برآمد برين ميهماني دو سال
همي خورد گشتاسپ با پور زال
به هرجا كجا شهرياران بدند
ازان كار گشتاسپ آگه شدند
كه او مر سو پهلوان را ببست
تن پيل وارش به آهن بخست
به زاولستان شد به پيغمبري
كه نفرين كند بر بت آزري
بگشتند يكسر ز فرمان شاه
بهم برشكستند پيمان شاه
چو آگاهي آمد به بهمن كه شاه
ببستست آن شير را بيگناه
نبرده گزينان اسفنديار
ازانجا برفتند تيماردار
همي داشتند از سپه دست باز
پس اندر گرفتند راه دراز
به پيش گو اسفنديار آمدند
كيانزادگان شيروار آمدند
پدر را به رامش همي داشتند
به زندانش تنها بنگذاشتند
پس آگاهي آمد به سالار چين
كه شاه از گمان اندرآمد به كين
برآشفت خسرو به اسفنديار
به زندان و بندش فرستاد خوار
خود از بلخ زي زابلستان كشيد
بيابان گذاريد و سيحون بديد
به زاول نشستست مهمان زال
برين روزگاران برآمد دو سال
به بلخ اندرونست لهراسپ شاه
نماندست از ايرانيان و سپاه
مگر هفتصد مرد آتش پرست
هه پيش آذر برآورده دست
جز ايشان به بلخ اندرون نيست كس
از آهنگداران همينند بس
مگر پاسبانان كاخ هماي
هلا زود برخيز و چندين مپاي
مهان را همه خواند شاه چگل
ابر جنگ لهراسپشان داد دل
بدانيد گفتا كه گشتاسپ شاه
سوي نيمروز او سپردست راه
به زاول نشستست با لشكرش
سواري نه اندر همه كشورش
كنونست هنگام كين خواستن
ببايد بسيچيد و آراستن
پسرش آن گرانمايه اسفنديار
به بند گراناندرست استوار
كدامست مردي پژوهنده راز
كه پيمايد اين ژرف راه دراز
نراند به راه ايچ و بيره رود
ز ايران هراسان و آگه رود
يكي جادوي بود نامش ستوه
گذارنده راه و نهفته پژوه
منم گفت آهسته و نامجوي
چه بايد ترا هرچ بايد بگوي
شه چينش گفتا به ايران خرام
نگهبان آتش ببين تا كدام
پژوهندهٔ راز پيمود راه
به بلخ گزين شد كه بد گاه شاه
نديد اندرون شاه گشتاسپ را
پرستندهٔي ديد و لهراسپ را
بشد همچنان پيش خاقان بگفت
به رخ پيش او بر زمين را برفت
چو ارجاسپ آگاه شد شاد گشت
از اندوه ديرينه آزاد گشت
سر آن را همه خواند و گفتا رويد
سپاه پراگنده گرد آوريد
برفتند گردان لشكر همه
به كوه و بيابان و جاي رمه
بدو باز خواندند لشكرش را
گزيده سواران كشورش را
چو آگاه شد شاه كامد پسر
كلاه كيان بر نهاده بسر
مهان و كهانرا همه خواند پيش
همه زند و استا به نزديك خويش
همه موبدان را به كرسي نشاند
پس آن خسرو تيغزن را بخواند
بيامد گو و دست كرده بكش
به پيش پدر شد پرستار فش
شه خسروان گفت با موبدان
بدان رادمردان و اسپهبدان
چه گوييد گفتا كه آزادهايد
به سختي همه پرورش دادهايد
به گيتي كسي را كه باشد پسر
بدو شاد باشد دل تاجور
به هنگام شيرين به دايه دهد
يكي تاج زرينش بر سر نهد
همي داردش تا شود چيره دست
بياموزدش خوردن و بر نشست
بسي رنج بيند گرانمايه مرد
سوراي كندش آزموده نبرد
چو آزاده را ره به مردي رسد
چنان زر كه از كان به زردي رسد
مراورا بجويد چو جويندگان
ورا بيش گويند گويندگان
سواري شود نيك و پيروز رزم
سرانجمنها به رزم و به بزم
چو نيرو كند با سرو يال و شاخ
پدر پير گشته نشسته به كاخ
جهان را كند يكسره زو تهي
نباشد سزاوار تخت مهي
ندارد پدر جز يكي نام تخت
نشسته در ايوان نگهبان رخت
پسر را جهان و درفش و سپاه
پدر را يكي تاج و زرين كلاه
نباشد بران پور همداستان
پسندند گردان چنين داستان
ز بهر يكي تاج و افسر پسر
تن باب را دور خواهد ز سر
كند با سپاهش پس آهنگ اوي
نهاده دلش نيز بر جنگ اوي
چه گوييد پيران كه با اين پسر
چه نيكو بود كار كردن پدر
گزينانش گفتند كاي شهريار
نيايد خود اين هرگز اندر شمار
پدر زنده و پور جوياي گاه
ازين خامتر نيز كاري مخواه
جهاندار گفتا كه اينك پسر
كه آهنگ دارد به جاي پدر
وليكن من او را به چوبي زنم
كه گيرند عبرت همه برزنم
ببندم چنانش سزاوار پس
ببندي كه كس را نبستست كس
پسر گفت كاي شاه آزادهخوي
مرا مرگ تو كي كند آرزوي
ندانم گناهي من اي شهريار
كه كردستم اندر همه روزگار
به جان تو اي شاه گر بد به دل
گمان بردهام پس سرم بر گسل
وليكن تو شاهي و فرمان تراست
تراام من و بند و زندان تراست
كنون بند فرما و گر خواه كش
مرا دل درستست و آهسته هش
سر خسروان گفت بند آوريد
مر او را ببنديد و زين مگذريد
به پيش آوريدند آهنگران
غل و بند و زنجيرهاي گران
دران انجمن كس به خواهش زبان
نجنبيد بر شهريار جهان
ببستند او را سر و دست و پاي
به پيش جهاندار گيهان خداي
چنانش ببستند پاي استوار
كه هركش همي ديد بگريست زار
چو كردند زنجير در گردنش
بفرمود بسته به در بردنش
بياريد گفتا يكي پيل نر
دونده پرنده چو مرغي به پر
فراز آوريدند پيلي چو نيل
مر او را ببستند بر پشت پيل
چو بردندش از پيش فرخ پدر
دو ديده پر از آب و رخسارهتر
فرستاده سوي دژ گنبدان
گرفته پس و پيش اسپهبدان
پر از درد بردند بر كوهسار
ستون آوريدند ز آهن چهار
به كرده ستونها بزرگ آهنين
سر اندر هوا و بن اندر زمين
مر او را برانجا ببستند سخت
ز تختش بيفگند و برگشت بخت
نگهبان او كرد پساند مرد
گو پهلوان زاده با داغ و درد
بدان تنگي اندر همي زيستي
زمان تا زمان زار بگريستي
زني بود گشتاسپ را هوشمند
خردمند وز بد زبانش به بند
ز آخر چمان بارهٔي برنشست
به كردار تركان ميان را ببست
از ايران ره سيستان برگرفت
ازان كارها مانده اندر شگفت
نخفتي به منزل چو برداشتي
دو روزه به يك روزه بگذاشتي
چنين تا به نزديك گشتاسپ شد
به آگاهي درد لهراسپ شد
بدو گفت چندين چرا ماندي
خود از بخل بامي چرا راندي
سپاهي ز تركان بيامد به بلخ
كه شد مردم بلخ را روز تلخ
همه بلخ پر غارت و كشتن است
از ايدر ترا روي برگشتن است
بدو گفت گشتاسپ كين غم چراست
به يك تاختن درد و ماتم چراست
چو من با سپاه اندرآيم ز جاي
همه كشور چين ندارند پاي
چنين پاسخ آورد كاين خود مگوي
كه كاي بزرگ آمدستت به روي
شهنشاه لهراسپ را پيش بلخ
بكشتند و شد بلخ را روز تلخ
همان دختران را ببردند اسير
چنين كار دشوار آسان مگير
اگر نيستي جز شكست هماي
خردمند را دل نرفتي ز جاي
وز انجا به نوش آذراندر شدند
رد و هيربد را بهم برزدند
ز خونشان فروزنده آذر بمرد
چنين كار را خوار نتوان شمرد
دگر دختر شاه به آفريد
كه باد هوا هرگز او را نديد
به خواري ورا زار برداشتند
برو ياره و تاج نگذاشتند
چو بشنيد گشتاسپ شد پر ز درد
ز مژگان بباريد خوناب زرد
بزرگان ايرانيان را بخواند
شنيده سخن پيش ايشان براند
نويسندهٔ نامه را خواند شاه
بينداخت تاج و بپردخت گاه
سواران پراگنده بر هر سوي
فرستاد نامه به هر پهلوي
كه يك تن سر از گل مشوريد پاك
مداريد باك از بلند و مغاك
ببردند نامه به هر كشوري
كجا بود در پادشاهي سري
چو آگاه گشتند يكسر سپاه
برفتند با گرز و رومي كلاه
همه يكسره پيش شاه آمدند
بران نامور بارگاه آمدند
چو گشتاسپ ديد آن سپه بر درش
سواران جنگاور از كشورش
درم داد وز سيستان برگرفت
سوي بلخ بامي ره اندر گرفت
چو بشنيد ارجاسپ كامد سپاه
جهاندار گشتاسپ با تاج و گاه
ز دريا به دريا سپه گستريد
كه جايي كسي روي هامون نديد
دو لشكر چو تنگ اندر آمد به گرد
زمين شد سياه و هوا لاژورد
چو هر دو سپه بركشيدند صف
همه نيزه و تيغ و ژوپين به كف
ابر ميمنه شاه فرشيدورد
كه با شير درنده جستي نبرد
ابر ميسره گرد بستور بود
كه شاه و گه رزم چون كوه بود
جهاندار گشتاسپ در قلبگاه
همي كرد هر سو به لشكر نگاه
وزان روي كندر ابر ميمنه
بيامد پس پشت او با بنه
سوي ميسره كهرم تيغزن
به قلب اندر ارجاسپ با انجمن
برآمد ز هر دو سپه بانگ كوس
زمين آهنين شد هوا آبنوس
تو گفتي كه گردون بپرد همي
زمين از گراني بدرد همي
ز آواز اسپان و زخم تبر
همي كوه خارا برآورد پر
همه دشت سر بود بيتن به خاك
سر گرزداران همه چاكچاك
درفشيدن تيغ و باران تير
خروش يلان بود با دار و گير
ستاره همي جست راه گريغ
سپه را همي نامدي جان دريغ
سر نيزه و گرز خم داده بود
همه دشت پر كشته افتاده بود
بسي كوفته زير باره درون
كفن سينهٔ شير و تابوت خون
تن بيسران و سر بيتنان
سواران چو پيلان كفك افگنان
پدر را نبد بر پسر جاي مهر
همي گشت زين گونه گردان سپهر
چو بگذشت زين سان سه روز و سه شب
ز بس بانگ اسپان و جنگ و جلب
سراسر چنان گشت آوردگاه
كه از جوش خون لعل شد روي ماه
ابا كهرم تيغزن در نبرد
برآويخت ناگاه فرشيدورد
ز كهرم مران شاه تن خسته شد
به جان گرچه از دست او رسته شد
از ايران سواران پرخاشجوي
چنان خسته بردند از پيش اوي
فراوان ز ايرانيان كشته شد
ز خون يلان كشور آغشته شد
پسر بود گشتاسپ را سي و هشت
دليران كوه و سواران دشت
بكشتند يكسر بران رزمگاه
به يكبارگي تيره شد بخت شاه
كنون زرم ارجاسپ را نو كنيم
به طبع روان باغ بي خو كنيم
بفرمود تا كهرم تيغزن
بود پيش سالار آن انجمن
كه ارجاسپ را بود مهتر پسر
به خورشيد تابان برآورده سر
بدو گفت بگزين ز لشكر سوار
ز تركان شايسته مردي هزار
از ايدر برو تازيان تا به بلخ
كه از بلخ شد روز ما تار و تلخ
نگر تا كرا يابي از دشمنان
از آتش پرستان و آهرمنان
سرانشان ببر خانهاشان بسوز
بريشان شب آور به رخشنده روز
از ايوان گشتاسپ بايد كه دود
زبانه برآرد به چرخ كبود
اگر بند بر پاي اسفنديار
بيابي سرآور برو روزگار
همآنگه سرش را ز تن بازكن
وزين روي گيتي پرآواز كن
همه شهر ايران به كام تو گشت
تو تيغي و دشمن نيام تو گشت
من اكنون ز خلخ به اندك زمان
بيايم دمادم چو باد دمان
بخوانم سپاه پراگنده را
برافشانم اين گنج آگنده را
بدو گفت كهرم كه فرمان كنم
ز فرمان تو رامش جان كنم
چو خورشيد تيغ از ميان بركشيد
سپاه شب تيره شد ناپديد
بياورد كهرم ز توران سپاه
جهان گشت چون روي زنگي سياه
چو آمد بران مرز بگشاد دست
كسي را كه بد پيش آذرپرست
چو تركان رسيدند نزديك بلخ
گشاده زبان را به گفتار تلخ
ز كهرم چو لهراسپ آگاه شد
غمي گشت و با رنج همراه شد
به يزدان چنين گفت كاي كردگار
توي برتر از گردش روزگار
توانا و دانا و پايندهاي
خداوند خورشيد تابندهاي
نگهدار دين و تن و هوش من
همان نيروي جان وگر توش من
كه من بنده بر دست ايشان تباه
نگردم توي پشت و فريادخواه
به بلخ اندرون نامداري نبود
وزان گرزداران سواري نبود
بيامد ز بازار مردي هزار
چنانچون بود از در كارزار
چو توران سپاه اندر آمد به تنگ
بپوشيد لهراسپ خفتان جنگ
ز جاي پرستش به آوردگاه
بيامد به سر بر كياني كلاه
به پيري بغريد چون پيل مست
يكي گرزهٔ گاو پيكر به دست
به هر حملهٔي جادوي زان سران
سپردي زمين را به گرز گران
همي گفت هركس كه اين نامدار
نباشد جز از گرد اسفنديار
به هر سو كه باره برانگيختي
همي خاك با خون برآميختي
هرانكس كه آواز او يافتي
به تنش اندرون زهره بشكافتي
به تركان چنين گفت كهرم كه چنگ
ميازيد با او يكايك به جنگ
بكوشيد و اندر ميانش آوريد
خروش هژبر ژيان آوريد
برآمد چكاچاك زخم تبر
خروش سواران پرخاشخر
چو لهراسپ اندر ميانه بماند
به بيچارگي نام يزدان بخواند
ز پيري و از تابش آفتاب
غمي گشت و بخت اندر آمد به خواب
جهانديده از تير تركان بخست
نگونسار شد مرد يزدان پرست
به خاك اندر آمد سر تاجدار
برو انجمن شد فراوان سوار
بكردند چاك آهن بر و جوشنش
به شمشير شد پارهپاره تنش
همي نوسواريش پنداشتند
چو خود از سر شاه برداشتند
رخي لعل ديدند و كافور موي
از آهن سياه آن بهشتيش روي
بماندند يكسر ازو در شگفت
كه اين پير شمشير چون برگرفت
كزين گونه اسفنديار آمدي
سپه را برين دشت كار آمدي
بدين اندكي ما چرا آمديم
هيم بيگله در چرا آمديم
به تركان چنين گفت كهرم كه كار
همين بودمان رنج در كارزار
كه اين نامور شاه لهراسپ است
كه پورش جهاندار گشتاسپ است
جهاندار با فر يزدان بود
همه كار او رزم و ميدان بود
جز اين نيز كاين خود پرستنده بود
دل از تاخ وز تخت بركنده بود
كنون پشت گشتاسپ زو شد تهي
بپيچد ز ديهيم شاهنشهي
از آنجا به بلخ اندر آمد سپاه
جهان شد ز تاراج و كشتن سياه
نهادند سر سوي آتشكده
بران كاخ و ايوان زر آژده
همه زند و استش همي سوختند
چه پرمايهتر بود برتوختند
از ايرانيان بود هشتاد مرد
زبانشان ز يزدان پر از ياد كرد
همه پيش آتش بكشتندشان
ره بندگي بر نوشتندشان
ز خونشان بمرد آتش زرد هشت
ندانم جزا جايشان جز بهشت
چو اين نامها فتاد در دست من
به ماه گراينده شد شست من
نگه كردم اين نظم سست آمدم
بسي بيت ناتندرست آمدم
من اين زان بگفتم كه تا شهريار
بداند سخن گفتن نابكار
دو گوهر بد اين با دو گوهر فروش
كنون شاه دارد به گفتار گوش
سخن چون بدين گونه بايدت گفت
مگو و مكن طبع با رنج جفت
چو بند روان بيني و رنج تن
به كاني كه گوهر نيابي مكن
چو طبعي نباشد چو آب روان
مبر سوي اين نامهٔ خسروان
دهن گر بماند ز خوردن تهي
ازان به كه ناساز خواني نهي
يكي نامه بود از گه باستان
سخنهاي آن برمنش راستان
چو جامي گهر بود و منثور بود
طبايع ز پيوند او دور بود
گذشته برو ساليان شش هزار
گر ايدونك پرسش نمايد شمار
نبردي به پيوند او كس گمان
پر انديشه گشت اين دل شادمان
گرفتم به گوينده بر آفرين
كه پيوند را راه داد اندرين
اگرچه نپيوست جز اندكي
ز رزم و ز بزم از هزاران يكي
همو بود گوينده را راه بر
كه بنشاند شاهي ابر گاهبر
همي يافت از مهتران ارج و گنج
ز خوي بد خويش بودي به رنج
ستايندهٔ شهرياران بدي
به كاخ افسر نامداران بدي
به شهر اندرون گشته گشتي سخن
ازو نو شدي روزگار كهن
من اين نامه فرخ گرفتم به فال
بسي رنج بردم به بسيار سال
نديدم سرافراز بخشندهٔي
به گاه كيانبر درخشندهٔي
مرا اين سخن بر دل آسان نبود
بجز خامشي هيچ درمان نبود
نشستنگه مردم نيكبخت
يكي باغ ديدم سراسر درخت
به جايي نبد هيچ پيدا درش
بجز نام شاهي نبد افسرش
كه گر در خور باغ بايستمي
اگر نيك بودي بشايستمي
سخن را چو بگذاشتم سال بيست
بدان تا سزاوار اين رنج كيست
ابوالقاسم آن شهريار جهان
كزو تازه شد تاج شاهنشاهان
جهاندار محمود با فر و جود
كه او را كند ماه و كيوان سجود
سر نامه را نام او تاج گشت
به فرش دل تيره چون عاج گشت
به بخش و به داد و به راي و هنر
نبد تاج را زو سزاوارتر
بيامد نشست از بر تخت داد
جهاندار چون او ندارد به ياد
ز شاهان پيشي همي بگذرد
نفس داستان را همي نشمرد
چه دينار بر چشم او بر چه خاك
به رزم و به بزم اندرش نيست باك
گه بزم زر و گه رزم تيغ
ز خواهنده هرگز ندارد دريغ
يكي مايهور پور اسفنديار
كه نوش آذرش خواندي شهريار
بران بام دژ بود و چشمش به راه
بدان تا كي آيد ز ايران سپاه
پدر را بگويد چو بيند كسي
به بالاي دژ درنمانده بسي
چو جاماسپ را ديد پويان به راه
به سربر يكي نغز توزي كلاه
چنين گفت كامد ز توران سوار
بپويم بگويم به اسفنديار
فرود آمد از بارهٔ دژ دوان
چنين گفت كاي نامور پهلوان
سواري همي بينم از ديدگاه
كلاهي به سر بر نهاده سياه
شوم باز بينم كه گشتاسپيست
وگر كينهجويست و ارجاسپيست
اگر ترك باشد ببرم سرش
به خاك افگنم نابسوده برش
چنين گفت پرمايه اسفنديار
كه راه گذر كي بوده بيسوار
همانا كز ايران يكي لشكري
سوي ما بيامد به پيغمبري
كلاهي به سر بر نهاده دوپر
ز بيم سواران پرخاشخر
چو بشنيد نوش آذر از پهلوان
بيامد بران بارهٔ دژ دوان
چو جاماسپ تنگ اندر آمد ز راه
هم از باره دانست فرزند شاه
بيامد به نزديك فرخ پدر
كه فرخنده جاماسپ آمد به در
بفرمود تا دژ گشادند باز
درآمد خردمند و بردش نماز
بدادش درود پدر سربسر
پيامي كه آورده بد در بدر
چنين پاسخ آورد اسفنديار
كه اي از خرد در جهان يادگار
خردمند و كنداور و سرفراز
چرا بسته را برد بايد نماز
كسي را كه بر دست و پاي آهنست
نه مردم نژادست كهرمنست
درود شهنشاه ايران دهي
ز دانش ندارد دلت آگهي
درودم از ارجاسپ آمد كنون
كز ايران همي دست شويد به خون
مرا بند كردند بر بيگناه
همانا گه رزم فرزند شاه
چنين بود پاداش رنج مرا
به آهن بياراست گنج مرا
كنون همچنين بسته بايد تنم
به يزدان گواي منست آهنم
كه بر من ز گشتاسپ بيداد بود
ز گفت گرزم اهرمن شاد بود
مبادا كه اين بد فرامش كنم
روان را به گفتار بيهش كنم
بدو گفت جاماسپ كاي راستگوي
جهانگير و كنداور و نيكخوي
دلت گر چنين از پدر خيره گشت
نگر بخت اين پادشا تيره گشت
چو لهراسپ شاه آن پرستنده مرد
كه تركان بكشتندش اندر نبرد
همان هيربد نيز يزدانپرست
كه بودند با زند و استا به دست
بكشتند هشتاد از موبدان
پرستنده و پاكدل بخردان
ز خونشان به نوشآذر آذر بمرد
چنين بدكنش خوار نتوان شمرد
ز بهر نيا دل پر از درد كن
برآشوب و رخسارگان زرد كن
ز كين يا ز دين گر نجنبي ز جاي
نباشي پسنديدهٔ رهنماي
چنين داد پاسخ كه اي نيكنام
بلنداختر و گرد و جوينده كام
برانديش كان پير لهراسپ را
پرستنده و باب گشتاسپ را
پسر به كه جويد همي كين اوي
كه تخت پدر داشت و ايين اوي
بدو گفت ار ايدونك كين نيا
نجويي نداري به دل كيميا
هماي خردمند و به آفريد
كه باد هوا روي ايشان نديد
به تركان سيراند با درد و داغ
پياده دوان رنگ رخ چون چراغ
چنين پاسخ آوردش اسفنديار
كه من بسته بودم چنين زار و خوار
نكردند زيشان ز من هيچ ياد
نه برزد كس از بهر من سردباد
چه گويي به پاسخ كه روزي هماي
ز من كرد ياد اندرين تنگ جاي
دگر نيز پرمايه به آفريد
كه گفتي مرا در جهان خود نديد
بدو گفت جاماسپ كاي پهلوان
پدرت از جهان تيره دارد روان
به كوه اندرست اين زمان با سران
دو ديده پر از آب و لب ناچران
سپاهي ز تركان بگرد اندرش
همانا نبيني سر و افسرش
نيايد پسند جهانآفرين
كه تو دل بپيچي ز مهر و ز دين
برادر كه بد مر ترا سي و هشت
ازان پنج ماند و دگر درگذشت
چنين پاسخ آوردش اسفنديار
كه چندين برادر بدم نامدار
همه شاد با رامش و من به بند
نكردند ياد از من مستمند
اگر من كنون كين بسيچم چه سود
كزيشان برآورد بدخواه دود
چو جاماسپ زين گونه پاسخ شنود
دلش گشت از درد پر داغ و دود
همي بود بر پاي و دل پر ز خشم
به زاري همي راند آب از دو چشم
بدو گفت كاي پهلوان جهان
اگر تيره گردد دلت با روان
چه گويي كنون كار فرشيدورد
كه بود از تو همواره با داغ و درد
به هر سو كه بودي به رزم و به بزم
پر از درد و نفرين بدي بر گرزم
پر از زخم شمشير ديدم تنش
دريده برو مغفر و جوشنش
همي زار مي بگسلد جان اوي
ببخشاي بر چشم گريان اوي
چو آواز دادش ز فرشيدورد
دلش گشت پرخون و جان پر ز درد
چو باز آمدش دل به جاماسپ گفت
كه اين بد چرا داشتي در نهفت
بفرماي كاهنگران آورند
چو سوهان و پتك گران آورند
بياورد جاماسپ آهنگران
چو سندان پولاد و پتك گران
بسودند زنجير و مسمار و غل
همان بند رومي به كردار پل
چو شد دير بر سودن بستگي
به بد تنگدل بسته از خستگي
به آهنگران گفت كاي شوربخت
ببندي و بسته نداني گسخت
همي گفت من بند آن شهريار
نكردم به پيش خردمند خوار
بپيچيد تن را و بر پاي جست
غمي شد به پابند يازيد دست
بياهيخت پاي و بپيچيد دست
همه بند و زنجير بر هم شكست
چو بگسست زنجير بيتوش گشت
بيفتاد از درد و بيهوش گشت
ستاره شمركان شگفتي بديد
بران تاجدار آفرين گستريد
چو آمد به هوش آن گو زورمند
همي پيش بنهاد زنجير و بند
چنين گفت كاين هديههاي گرزم
منش پست بادش به بزم و به رزم
به گرمابه شد با تن دردمند
ز زنجير فرسوده و مستمند
چو آمد به در پس گو نامدار
رخش بود همچون گل اندر بهار
يكي جوشن خسرواني بخواست
همان جامهٔ پهلواني بخواست
بفرمود كان بارهٔ گام زن
بياريد و آن ترگ و شمشير من
چو چشمش بران تيزرو برفتاد
ز يزدان نيكي دهش كرد ياد
همي گفت گر من گنه كردهام
ازينسان به بند اندر آزردهام
چه كرد اين چمان بارهٔ بربري
چه بايست كردن بدين لاغري
بشوييد و او را بيآهو كنيد
به خوردن تنش را به نيرو كنيد
فرستاد كس نزد آهنگران
هرانكس كه استاد بود اندران
برفتند و چندي زره خواستند
سليحش يكايك بپيراستند
سرانجام گشتاسپ بنمود پشت
بدانگه كه شد روزگارش درشت
پس اندر دو منزل همي تاختند
مر او را گرفتن همي ساختند
يكي كوه پيش آمدش پرگيا
بدو اندرون چشمه و آسيا
كه بر گرد آن كوه يك راه بود
وزان راه گشتاسپ آگاه بود
جهاندار گشتاسپ و يكسر سپاه
سوي كوه رفتند ز آوردگاه
چو ارجاسپ با لشكر آنجا رسيد
بگرديد و بر كوه راهي نديد
گرفتند گرداندرش چار سوي
چو بيچاره شد شاه آزادهخوي
ازان كوهسار آتش افروختند
بدان خاره بر خار ميسوختند
همي كشت هر مهتري بارگي
نهاند دلها به بيچارگي
چو لشكر چنان گردشان برگرفت
كي خوش منش دست بر سر گرفت
جهانديده جاماسپ را پيش خواند
ز اختر فراوان سخنها براند
بدو گفت كز گردش آسمان
بگوي آنچ داني و پنهان ممان
كه باشد بدين بد مرا دستگير
ببايدت گفتن همه ناگزير
چو بشنيد جاماسپ بر پاي خاست
بدو گفت كاي خسرو داد و راست
اگر شاه گفتار من بشنود
بدين گردش اختران بگرود
بگويم بدو هرچ دانم درست
ز من راستي جوي شاها نخست
بدو گفت شاه آنچ داني بگوي
كه هم راست گويي و هم راهجوي
بدو گفت جاماسپ كاي شهريار
سخن بشنو از من يكي هوشيار
تو داني كه فرزندت اسفنديار
همي بند سايد به بد روزگار
اگر شاه بگشايد او را ز بند
نماند برين كوهسار بلند
بدو گفت گشتاسپ كاي راستگوي
بجز راستي نيست ايچ آرزوي
به جاماسپ گفت اي خردمند مرد
مرا بود ازان كار دل پر ز درد
كه اورا ببستم بران بزمگاه
به گفتار بدخواه و او بيگناه
همانگاه من زان پشيمان شدم
دلم خسته بد سوي درمان شدم
گر او را ببينم برين رزمگاه
بدو بخشم اين تاج و تخت و كلاه
كه يارد شدن پيش آن ارجمند
رهاند مران بيگنه را ز بند
بدو گفت جاماسپ كاي شهريار
منم رفتني كاين سخن نيست خوار
به جاماسپ شاه جهاندار گفت
كه با تو هميشه خرد باد جفت
برو وز منش ده فراوان درود
شب تيره ناگاه بگذر ز رود
بگويش كه آنكس كه بيداد كرد
بشد زين جهان با دلي پر ز درد
اگر من برفتم بگفت كسي
كه بهره نبودش ز دانش بسي
چو بيداد كردم بسيچم همي
وزان كردهٔ خويش پيچم همي
كنون گر بيايي دل از كينه پاك
سر دشمنان اندر آري به خاك
وگرنه شد اين پادشاهي و تخت
ز بن بركنند اين كياني درخت
چو آيي سپارم ترا تاج و گنج
ز چيزي كه من گرد كردم به رنج
بدين گفته يزدان گواي منست
چو جاماسپ كو رهنماي منست
بپوشيد جاماسپ توزي قباي
فرود آمد از كوه بيرهنماي
به سر بر نهاده كلاه دو پر
برآيين تركان ببسته كمر
يكي اسپ تركي بياورد پيش
ابر اسپ آلت ز اندازه بيش
نشست از بر باره و آمد به زير
كه بد مرد شايسته بر سان شير
هرانكس كه او را بديدي به راه
بپرسيدي او را ز توران سپاه
به آواز تركي سخن راندي
بگفتي بدان كس كه او خواندي
ندانستي او را كسي حال و كار
بگفتي به تركي سخن هوشيار
همي راند باره به كردار باد
چنين تا بيامد بر شاه زاد
خرد يافته چون بيامد به دشت
شب تيره از لشكر اندر گذشت
چو آمد به نزد دژ گنبدان
رهانيد خود را ز دست بدان
برآمد بران تند بالا فراز
چو روي پدر ديد بردش نماز
پدر داغ دل بود بر پاي جست
ببوسيد و بسترد رويش به دست
بدو گفت يزدان سپاس اي جوان
كه ديدم ترا شاد و روشنروان
ز من در دل آزار و تندي مدار
به كين خواستن هيچ كندي مدار
گرزم آن بدانديش بدخواه مرد
دل من ز فرزند خود تيره كرد
بد آيد به مردم ز كردار بد
بد آيد به روي بد از كار بد
پذيرفتم از كردگار جهان
شناسندهٔ آشكار و نهان
كه چون من شوم شاد و پيروزبخت
سپارم ترا كشور و تاج و تخت
پرستش بهي بركنم زين جهان
سپارم ترا تاج و تخت مهان
چنين پاسخش داد اسفنديار
كه خشنود بادا ز من شهريار
مرا آن بود تخت و تاج و سپاه
كه خشنود باشد جهاندار شاه
جهاندار داند كه بر دشت رزم
چو من ديدم افگنده روي گرزم
بدان مرد بد گوي گريان شدم
ز درد دل شاه بريان شدم
كنون آنچ بد بود از ما گذشت
غم رفته نزديك ما بادگشت
ازين پس چو من تيغ را بركشم
وزين كوهپايه سراندر كشم
نه ارجاسپ مانم نه خاقان چين
نه كهرم نه خلخ نه توران زمين
چو لشكر بدانست كاسفنديار
ز بند گران رست و بد روزگار
برفتند يكسر گروها گروه
به پيش جهاندار بر تيغ كوه
بزرگان فزرانه و خويش اوي
نهادند سر بر زمين پيش اوي
چنين گفت نيكاختر اسفنديار
كه اي نامداران خنجرگزار
همه تيغ زهرآبگون بركشيد
يكايك درآييد و دشمن كشيد
بزرگان برو خواندند آفرين
كه ما را توي افسر و تيغ كين
همه پيش تو جان گروگان كنيم
به ديدار تو رامش جان كنيم
همه شب همي لشكر آراستند
همي جوشن و تيغ پيراستند
پدر نيز با فرخ اسفنديار
همي راز گفت از بد روزگار
ز خون جوانان پرخاشجوي
به رخ بر نهاد از دو ديده دو جوي
كه بودند كشته بران رزمگاه
به سر بر ز خون و ز آهن كلاه
همان شب خبر نزد ارجاسپ شد
كه فرزند نزديك گشتاسپ شد
به ره بر فراوان طلايه بكشت
كسي كو نشد كشته بنمود پشت
غمي گشت و پرمايگان را بخواند
بسي پيش كهرم سخنها براند
كه ما را جزين بود در جنگ راي
بدانگه كه لشكر بيامد ز جاي
همي گفتم آن ديو را گر به بند
بيابيم گيتي شود بيگزند
بگيرم سر گاه ايران زمين
به هر مرز بر ما كنند آفرين
كنون چون گشاده شد آن ديوزاد
به چنگست ما را غم و سرد باد
ز تركان كسي نيست همتاي اوي
كه گيرد به رزم اندرون جاي اوي
كنون با دلي شاد و پيروز بخت
به توران خراميم با تاج و تخت
بفرمود تا هرچ بد خواسته
ز گنج و ز اسپان آراسته
ز چيزي كه از بلخ بامي ببرد
بياورد يكسر به كهرم سپرد
ز كهرمش كهتر پسر بد چهار
بنه بر نهادند و شد پيش بار
برفتند بر هر سوي صد هيون
نشسته برو نيز صد رهنمون
دلش بود پربيم و سر پر شتاب
ازو دور بد خورد و آرام و خواب
يكي ترك بد نام اون گرگسار
ز لشكر بيامد بر شهريار
بدو گفت كاي شاه تركان چين
به يك تن مزن خويشتن بر زمين
سپاهي همه خسته و كوفته
گريزان و بخت اندر آشوفته
پسر كوفته سوخته شهريار
بياري كه آمد جز اسفنديار
همآورد او گر بيايد منم
تن مرد جنگي به خاك افگنم
سپه را همي دل شكسته كني
به گفتار بيجنگ خسته كني
چون ارجاسپ نشنيد گفتار اوي
بايد آن دل و راي هشيار اوي
بدو گفت كاي شير پرخاشخر
ترا هست نام و نژاد و هنر
گر اين را كه گفتي بجاي آوري
هنر بر زبان رهنماي آوري
ز توران زمين تا به درياي چين
ترا بخشم و بوم ايران زمين
سپهبد تو باشي به هر كشورم
ز فرمان تو يك زمان نگذرم
هم اندر زمان لشكر او را سپرد
كساني كه بودند هشيار و گرد
همه شب همي خلعت آراستند
همي بارهٔ پهلوان خواستند
چو خورشيد زرين سپر برگرفت
شب تيره زو دست بر سر گرفت
بينداخت پيراهن مشك رنگ
چو ياقوت شد مهر چهرش به رنگ
ز كوه اندر آمد سپاه بزرگ
جهانگير اسفنديار سترگ
چو لشكر بياراست اسفنديار
جهان شد به كردار درياي قار
بشد گرد بستور پور زرير
كه بگذاشتي بيشه زو نره شير
بياراست بر ميمنه جاي خويش
سپهبد بد و لشكر آراي خويش
چو گردوي جنگي بر ميسره
بيامد چو خور پيش برج بره
به پيش سپاه آمد اسفنديار
به زين اندرون گرزهٔ گاوسار
به قلب اندرون شاه گشتاسپ بود
روانش پر از كين لهراسپ بود
وزان روي ارجاسپ صف بركشيد
ستاره همي روي دريا نديد
ز بس نيزه و تيغهاي بنفش
هوا گشته پر پرنياني درفش
بشد قلب ارجاسپ چون آبنوس
سوي راستش كهرم و بوق و كوس
سوي ميسره نام شاه چگل
كه در جنگ ازو خواستي شير دل
برآمد ز هر دو سپه گير و دار
به پيش اندر آمد گو اسفنديار
چو ارجاسپ ديد آن سپاه گران
گزيده سواران نيزهروان
بيامد يكي تند بالا گزيد
به هر سوي لشكر همي بنگريد
ازان پس بفرمود تا ساروان
هيون آورد پيش ده كاروان
چنين گفت با نامداران براز
كه اين كار گردد به مابر دراز
نيايد پديدار پيروزئي
نكو رفتني گر دل افروزئي
خود و ويژگان بر هيونان مست
بسازيم باهستگي راه جست
چو اسفنديار از ميان دو صف
چو پيل ژيان بر لب آورده كف
همي گشت برسان گردان سپهر
به چنگ اندرون گرزهٔ گاو چهر
تو گفتي همه دشت بالاي اوست
روانش همي در نگنجد به پوست
خروش آمد و نالهٔ كرناي
برفتند گردان لشكر ز جاي
تو گفتي ز خون بوم دريا شدست
ز خنجر هوا چون ثريا شدست
گران شد ركيب يل اسفنديار
بغريد با گرزهٔ گاوسار
بيفشارد بر گرز پولاد مشت
ز قلب سپه گرد سيصد بكشت
چنين گفت كز كين فرشيدورد
ز دريا برانگيزم امروز گرد
ازان پس سوي ميمنه حمله برد
عنان بارهٔ تيزتگ را سپرد
صد و شست گرد از دليران بكشت
چو كهرم چنان ديد بنمود پشت
چنين گفت كاين كين خون نياست
كزو شاه را دل پر از كيمياست
عنان را بپيچيد بر ميسره
زمين شد چو درياي خون يكسره
بكشت از دليران صد و شصت و پنج
همه نامداران با تاج و گنج
چنين گفت كاين كين آن سي و هشت
گرامي برادر كه اندر گذشت
چو ارجاسپ آن ديد با گرگسار
چنين گفت كز لشكر بيشمار
همه كشته شد هرك جنگي بدند
به پيش صفاندر درنگي بدند
ندانم تو خامش چرا ماندهاي
چنين داستانها چرا راندهاي
ز گفتار او تيز شد گرگسار
بيامد به پيش صف كارزار
گرفته كمان كياني به چنگ
يكي تير پولاد پيكان خدنگ
چو نزديك شد راند اندر كمان
بزد بر بر و سينهٔ پهلوان
ز زين اندر آويخت اسفنديار
بدان تا گماني برد گرگسار
كه آن تير بگذشت بر جوشنش
بخست آن كياني بر روشنش
يكي تيغ الماس گون بركشيد
همي خواست از تن سرش را بريد
بترسيد اسفنديار از گزند
ز فتراك بگشاد پيچان كمند
به نام جهانآفرين كردگار
بينداخت بر گردن گرگسار
به بند اندر آمد سر و گردنش
بخاك اندر افگند لرزان تنش
دو دست از پس پشت بستش چو سنگ
گره زد به گردن برش پالهنگ
به لشكرگه آوردش از پيش صف
كشان و ز خون بر لب آورده كف
فرستاد بدخواه را نزد شاه
به دست همايون زرين كلاه
چنين گفت كاين را به پرده سراي
ببند و به كشتن مكن هيچ راي
كنون تا كرا بد دهد كردگار
كه پيروز گردد ازين كارزار
وزان جايگه شد به آوردگاه
به جنگ اندر آورد يكسر سپاه
برانگيختند آتش كارزار
هوا تيره گون شد ز گرد سوار
چو ارجاسپ پيكار زانگونه ديد
ز غم پست گشت و دلش بردميد
به جنگاوران گفت كهرم كجاست
درفشش نه پيداست بر دست راست
همان تيغزن كندر شيرگير
كه بگذاشتي نيزه بر كوه و تير
به ارجاسپ گفتند كاسفنديار
به رزم اندرون بود با گرگسار
ز تيغ دليران هوا شد بنفش
نه پيداست آن گرگ پيكر درفش
غمي شد در ارجاسپ را زان شگفت
هيون خواست و راه بيابان گرفت
خود و ويژگان بر هيونان مست
برفتند و اسپان گرفته به دست
سپه را بران رزمگه بر بماند
خود و مهتران سوي خلج براند
خروشي برآمد ز اسفنديار
بلرزيد ز آواز او كوه و غار
به ايرانيان گفت شمشير جنگ
مداريد خيره گرفته به چنگ
نيام از دل و خون دشمن كنيد
ز تورانيان كوه قارن كنيد
بيفشارد ران لشكر كينهخواه
سپاه اندر آمد به پيش سپاه
به خون غرقه شد خاك و سنگ و گيا
بگشتس بخون گر بدي آسيا
همه دشت پا و بر و پشت بود
بريده سر و تيغ در مشت بود
سواران جنگي همي تاختند
به كالا گرفتن نپرداختند
چو تركان شنيدند كارجاسپ رفت
همي پوستشان بر تن از غم بكفت
كسي را كه بد باره بگريختند
دگر تيغ و جوشن فرو ريختند
به زنهار اسفنديار آمدند
همه ديده چون جويبار آمدند
بريشان ببخشود زورآزماي
ازان پس نيفگند كس را ز پاي
ز خون نيا دل بيآزار كرد
سري را بريشان نگهدار كرد
خود و لشكر آمد به نزديك شاه
پر از خون بر و تيغ و رومي كلاه
ز خون در كفش خنجر افسرده بود
بر و كتفش از جوش آزرده بود
بشستند شمشير و كفش به شير
كشيدند بيرون ز خفتانش تير
به آب اندر آمد سر و تن بشست
جهانجوي شادان دل و تن درست
يكي جامهٔ سوكواران بخواست
بيامد بر داور داد و راست
نيايش همي كرد خود با پدر
بران آفرينندهٔ دادگر
يكي هفته بر پيش يزدان پاك
همي بود گشتاسپ با درد و باك
به هشتم به جا آمد اسفنديار
بيامد به درگاه او گرگسار
ز شيرين روان دل شده نااميد
تن از بيم لرزان چو از باد بيد
بدو گفت شاها تو از خون من
ستايش نيابي به هر انجمن
يكي بنده باشم بپيشت بپاي
هميشه به نيكي ترا رهنماي
به هر بد كه آيد زبوني كنم
به رويين دژت رهنموني كنم
بفرمود تا بند بر دست و پاي
ببردند بازش به پرده سراي
به لشكر گه آمد كه ارجاسپ بود
كه ريزندها خون لهراسپ بود
ببحشيد زان رزمگه خواسته
سوار و پياده شد آراسته
سران و اسيران كه آورده بود
بكشت آن كزو لشكر آزرده بود
چو شب شد چو آهرمن كينهخواه
خروش جرس خاست از بارگاه
بران بارهٔ پهلوي برنشست
يكي تيغ هندي گرفته به دست
چو نوشاذر و بهمن و مهرنوش
برفتند يكسر پر از جنگ و جوش
ورا راهبر پيش جاماسپ بود
كه دستور فرخنده گشتاسپ بود
ازان بارهٔ دژ چو بيرون شدند
سواران جنگي به هامون شدند
سپهبد سوي آسمان كرد روي
چنين گفت كاي داور راستگوي
توي آفريننده و كامگار
فروزندهٔ جان اسفنديار
تو داني كه از خون فرشيدورد
دلم گشت پر درد و رخساره زرد
گر ايدونك پيروز گردم به جنگ
كنم روي گيتي بر ارجاسپ تنگ
بخواهيم ازو كين لهراسپ شاه
همان كين چندين سر بيگناه
برادر جهان بين من سي و هشت
كه از خونشان لعل شد خاك دشت
پذيرفتم از داور دادگر
كه كينه نگيرم ز بند پدر
به گيتي صد آتشكده نو كنم
جهان از ستمگاره بيخو كنم
نبيند كسي پاي من بر بساط
مگر در بيابان كنم صد رباط
به شاخي كه كرگس برو نگذرد
بدو گور و نخچير پي نسپرد
كنم چاه آب اندرو صدهزار
توانگر كنم مردم خيش كار
همه بيرهان را بدين آورم
سر جادوان بر زمين آورم
بگفت اين و برگاشت اسپ نبرد
بيامد به نزديك فرشيدورد
ورا از بر جامه بر خفته ديد
تن خسته در جامه بنهفته ديد
ز ديده بباريد چندان سرشك
كه با درد او آشنا شد پزشك
بدو گفت كاي شاه پرخاشجوي
ترا اين گزند از كه آمد به روي
كزو كين تو باز خواهم به جنگ
اگر شير جنگيست او گر پلنگ
چنين داد پاسخ كه اي پهلوان
ز گشتاسپم من خليدهروان
چو پاي ترا او نكردي به بند
ز تركان بما نامدي اين گزند
همان شاه لهراسپ با پير سر
همه بلخ ازو گشت زير و زبر
ز گفت گرزم آنچ بر ما رسيد
نديدست هرگز كسي نه شنيد
بدرد من اكنون تو خرسند باش
به گيتي درخت برومند باش
كه من رفتنيام به ديگر سراي
تو بايد كه باشي هميشه به جاي
چو رفتم ز گيتي مرا ياددار
به ببخش روان مرا شاددار
تو پدرود باش اي جهان پهلوان
كه جاويد بادي و روشنروان
بگفت اين و رخسارگان كرد زرد
شد آن نامور شاه فرشيدورد
بزد دست بر جامه اسفنديار
همه پرنيان بر تنش گشت خار
همي گفت كاي پاك برتر خداي
به نيكي تو باشي مرا رهنماي
كه پيش آورم كين فرشيدورد
برانگيزم از رود وز كوه گرد
بريزم ز تن خون ارجاسپ را
شكيبا كنم جان لهراسپ را
برادرش را مرده بر زين نهاد
دلي پر ز كينه لبي پر ز باد
ز هامون بيامد به كوه بلند
برادرش بسته بر اسپ سمند
همي گفت كاكنون چه سازم ترا
يكي دخمه چون برفرازم ترا
نه چيزست با من نه سيم و نه زر
نه خشت و نه آب و نه ديوارگر
به زير درختي كه بد سايهدار
نهادش بدان جايگه نامدار
برآهيخت خفتان جنگ از تنش
كفن كرد دستار و پيراهنش
وزانجا بيامد بدان جايگاه
كجا شاه گشتاسپ گم كرد راه
بسي مرد ز ايرانيان كشته ديد
شده خاك و ريگ از جهان ناپديد
همي زار بگريست بر كشتگان
پر از درد دل شد ازان خستگان
به جايي كجا كرده بودند رزم
به چشم آمدش زرد روي گرزم
به نزديك او اسپش افگنده بود
برو خاك چندي پراگنده بود
چنين گفت با كشته اسفنديار
كه اي مرد نادان بد روزگار
نگه كن كه داناي ايران چه گفت
بدانگه كه بگشاد راز از نهفت
كه دشمن كه دانا بود به ز دوست
ابا دشمن و دوست دانش نكوست
برانديشد آنكس كه دانا بود
به كاري كه بر وي توانا بود
ز چيزي كه افتد بران ناتوان
به جستنش رنجه ندارد روان
از ايران همي جاي من خواستي
برافگندي اندر جهان كاستي
ببردي ازين پادشاهي فروغ
همي چاره جستي بگفت دروغ
بدين رزم خوني كه شد ريخته
تو باشي بدان گيتي آويخته
وزان دشت گريان سراندر كشيد
به انبوه گردان تركان رسيد
سپه ديد بر هفت فرسنگ دشت
كزيشان همي آسمان تيره گشت
يكي كنده كرده به گرد اندرون
به پهناي پرتاب تيري فزون
ز كنده به صد چاره اندر گذشت
عنان را نهاده بران سوي دشت
طلايه ز تركان چو هشتاد مرد
همي گشت بر گرد دشت نبرد
برآهيخت شمشير و اندر نهاد
همي كرد از رزم گشتاسپ ياد
بيفگند زيشان فراوان به راه
وزان جايگه رفت نزديك شاه
سخن گوي دهقان چو بنهاد خوان
يكي داستان راند از هفتخوان
ز رويين دژ و كار اسفنديار
ز راه و ز آموزش گرگسار
چنين گفت كو چون بيامد به بلخ
زبان و روان پر ز گفتار تلخ
همي راند تا پيشش آمد دو راه
سراپرده و خيمه زد با سپاه
بفرمود تا خوان بياراستند
مي و رود و رامشگران خواستند
برفتند گردان لشكر همه
نشستند بر خوان شاه رمه
يكي جام زرين به كف برگرفت
ز گشتاسپ آنگه سخن در برگرفت
وزان پس بفرمود تا گرگسار
شود داغ دل پيش اسفنديار
بفرمود تا جام زرين چهار
دمادم ببستند بر گرگسار
ازان پس بدو گفت كاي تيرهبخت
رسانم ترا من به تاج و به تخت
گر ايدونك هرچت بپرسيم راست
بگويي همه شهر تركان تراست
چو پيروز گردم سپارم ترا
به خورشيد تابان برآرم ترا
نيازارم آنرا كه پيوند تست
هم آنرا كه پيوند فرزند تست
وگر هيچ گردي به گرد دروغ
نگيرد بر من دروغت فروغ
ميانت به خنجر كنم بدو نيم
دل انجمن گردد از تو به بيم
چنين داد پاسخ ورا گرگسار
كه اي نامور فرخ اسفنديار
ز من نشود شاه جز گفت راست
تو آن كن كه از پادشاهي سزاست
بدو گفت رويين دژ اكنون كجاست
كه آن مرز ازين بوم ايران جداست
بدو چند راهست و فرسنگ چند
كدام آنك ازو هست بيم و گزند
سپه چند باشد هميشه دروي
ز بالاي دژ هرچ داني بگوي
چنين داد پاسخ ورا گرگسار
كه اي شيردل خسرو شهريار
سه راهست ز ايدر بدان شارستان
كه ارجاسپ خواندش پيكارستان
يكي در سه ماه و يكي در دو ماه
گر ايدون خورش تنگ باشد به راه
گيا هست و آبشخور چارپاي
فرود آمدن را نيابي تو جاي
سه ديگر به نزديك يك هفته راه
بهشتم به رويين دژ آيد سپاه
پر از شير و گرگست و پر اژدها
كه از چنگشان كس نيابد رها
فريب زن جادو و گرگ و شير
فزونست از اژدهاي دلير
يكي را ز دريا برآرد به ماه
يكي را نگون اندر آرد به چاه
بيابان و سيمرغ و سرماي سخت
كه چون باد خيزد به درد درخت
ازان پس چو رويين دژ آيد پديد
نه دژ ديد ازان سان كسي نه شنيد
سر باره برتر ز ابر سياه
بدو در فراوان سليح و سپاه
به گرد اندرش رود و آب روان
كه از ديدنش خيره گردد روان
به كشتي برو بگذرد شهريار
چو آيد به هامون ز بهر شكار
به صد سال گر ماند اندر حصار
ز هامون نيايدش چيزي به كار
هماندر دژش كشتمند و گيا
درخت برومند و هم آسيا
چو اسفنديار آن سخنها شنيد
زماني بپيچيد و دم دركشيد
بدو گفت ما را جزين راه نيست
به گيتي به از راه كوتاه نيست
چنين گفت با نامور گرگسار
كه اين هفتخوان هرگز اي شهريار
به زور و به آواز نگذشت كس
مگر كز تن خويش كردست بس
بدو نامور گفت گر با مني
ببيني دل و زور آهرمني
به پيشم چه گويي چه آيد نخست
كه بايد ز پيكار او راه جست
چنين داد پاسخ ورا گرگسار
كه اين نامور مرد ناباك دار
نخستين به پيش تو آيد دو گرگ
نر و ماده هريك چو پيلي سترگ
دو دندان به كردار پيل ژيان
بر و كتف فربه و لاغر ميان
بسان گوزنان به سر بر سروي
همي رزم شيران كند آرزوي
بفرمود تا همچنانش به بند
به خرگاه بردند ناسودمند
بياراست خرم يكي بزمگاه
به سر بر نظاره بران جشنگاه
چو خورشيد بنمود تاج از فراز
هوا با زمين نيز بگشاد راز
ز درگاه برخاست آواي كوس
زمين آهنين شد سپهر آبنوس
سوي هفتخوان رخ به توران نهاد
همي رفت با لشكر آباد و شاد
چو از راه نزديك منزل رسيد
ز لشكر يكي نامور برگزيد
پشوتن يكي مرد بيدار بود
سپه را ز دشمن نگهدار بود
بدو گفت لشكر به آيين بدار
همي پيچم از گفتهٔ گرگسار
منم پيش رو گر به من بد رسد
بدين كهتران بد نيايد سزد
بيامد بپوشيد خفتان جنگ
ببست از بر پشت شبرنگ تنگ
سپهبد چو آمد به نزديك گرگ
چه گرگ آن سرافراز پيل سترگ
بديدند گرگان بر و يال اوي
ميان يلي چنگ و گوپال اوي
ز هامون سوي او نهادند روي
دو پيل سرافراز و دو جنگجوي
كمان را به زه كرد مرد دلير
بغريد بر سان غرنده شير
بر آهرمنان تيرباران گرفت
به تندي كمان سواران گرفت
ز پيكان پولاد گشتند سست
نيامد يكي پيش او تن درست
نگه كرد روشندل اسفنديار
بديد آنك دد سست برگشت كار
يكي تيغ زهرآبگون بركشيد
عنان را گران كرد و سر دركشيد
سراسر به شمشيرشان كرد چاك
گل انگيخت از خون ايشان ز خاك
فرود آمد از نامور بارگي
به يزدان نمود او ز بيچارگي
سليح و تن از خون ايشان بشست
بران خارستان پاك جايي بجست
پر آژنگ رخ سوي خورشيد كرد
دلي پر ز درد و سري پر ز گرد
همي گفت كاي داور دادگر
تو دادي مرا هوش و زور و هنر
تو كردي تن گرگ را خاك جاي
تو باشي به هر نيك و بد رهنماي
چو آمد سپاه و پشوتن فراز
بديدند يل را به جاي نماز
بماندند زان كار گردان شگفت
سپه يكسر انديشه اندر گرفت
كه اين گرگ خوانيم گر پيل مست
كه جاويد باد اين دل و تيغ و دست
كه بي فره اورنگ شاهي مباد
بزرگي و رسم سپاهي مباد
برفتند گردان فرخنده راي
برابر كشيدند پردهسراي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد