بخش ۱۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۲

۳۲ بازديد


بشد اهرن و هرچ گشتاسپ خواست
بياورد چون كارها گشت راست
ز دريا به زين اندر آورد پاي
برفتند يارانش با او ز جاي
چو هيشوي كوه سقيلا بديد
به انگشت بنمود و خود را كشيد
خود و اهرن از جاي گشتند باز
چو خورشيد برزد سنان از فراز
جهانجوي بر پيش آن كوه بود
كه آرام آن مار نستوه بود
چو آن اژدهابرز او را بديد
به دم سوي خويشش همي دركشيد
چو از پيش زين اندر آويخت ترگ
برو تير باريد همچون تگرگ
چو تنگ اندر آمد بران اژدها
همي جست مرد جوان زو رها
سبك خنجر اندر دهانش نهاد
ز دادار نيكي دهش كرد ياد
بزد تيز دندان بدان خنجرش
همه تيغها شد به كام اندرش
به زهر و به خون كوه يكسر بشست
همي ريخت زو زهر تا گشت سست
به شمشير برد آن زمان دست شير
بزد بر سر اژدهاي دلير
همي ريخت مغزش بران سنگ سخت
ز باره درآمد گو نيكبخت
بكند از دهانش دو دندان نخست
پس آنگه بيامد سر و تن بشست
خروشان بغلتيد بر خاك بر
به پيش خداوند پيروزگر
كجا داد آن دستگاه بزرگ
بران گرگ و آن اژدهاي سترگ
همي گفت لهراسپ و فرخ زرير
شدند از تن و جان گشتاسپ سير
به روشن روان و دل و زور و تاب
همانا نبينند ما را به خواب
بجز رنج و سختي نبينم ز دهر
پراگنده بر جاي ترياك زهر
مگر زندگاني دهد كردگار
كه بينم يكي روي آن شهريار
دگر چهر فرخ برادر زرير
بگويم كه گشتم من از تاج سير
بگويم كه بر من چه آمد ز بخت
همي تخت جستم كه گم گشت تخت
پر از آب رخ بارگي برنشست
همان خنجر آب داده به دست
چو نزديك هيشوي و اهرن رسيد
همه ياد كرد آن شگفتي كه ديد
به اهرن چنين گفت كان اژدها
بدين خنجر تيز شد بي‌بها
شما از دم اژدهاي بزرگ
پر از بيم گشتيد از كار گرگ
مرا كارزار دلاور سران
سرافراز با گرزهاي گران
بسي تيز آيد ز جنگ نهنگ
كه از ژرف برآيد به جنگ
چنين اژدها من بسي ديده‌ام
كه از رزم او سر نپيچيده‌ام
شنيدند هيشوي و اهرن سخن
ازان نو به گفتار دانش كهن
چو آواز او آن دو گردن‌فراز
شنيدند و بردند پيشش نماز
به گشتاسپ گفتند كي نره شير
كه چون تو نزايد ز مادر دلير
بياورد اهرن بسي خواسته
گرانمايه اسپان آراسته
يكي تيغ برداشت و يك باره جنگ
كماني و سه چوبه تير خدنگ
به هيشوي داد آن دگر هرچ بود
ز دينار وز جامهٔ نابسود
چنين گفت گشتاسپ با سركشان
كزين كس نبايد كه دارد نشان
نه از من كه نر اژدها ديده‌ام
گر آواز آن گرگ بشنيده‌ام
وزان جايگه شاد و خرم برفت
به سوي كتايون خراميد تفت
بشد اهرن و گاو گردون ببرد
تن اژدها كهتران را سپرد
كه اين را به درگاه قيصر بريد
به پيش بزرگان لشگر بريد
خود از پيش گاوان و گردون برفت
به نزديك قيصر خراميد تفت
به روم اندرون آگهي يافتند
جهانديدگان پيش بشتافتند
چو گاو اندر آمد به هامون ز كوه
خروشي بد اندر ميان گروه
ازان زخم و آن اژدهاي دژم
كزان بود بر گاو گردون ستم
همي آمد از چرخ بانگ چكاو
تو گفتي ندارد تن گاو تاو
هرانكس كه آن زخم شمشير ديد
خروشيدن گاو گردون شنيد
همي گفت كاين خنجر اهرنست
وگر زخم شيراوژن آهرمنست
همانگاه قيصر ز ايوان براند
بزرگان و فرزانگان را بخواند
بران اژدها بر يكي جشن كرد
ز شبگير تا شد جهان لاژورد
چو خورشيد بنهاد بر چرخ تاج
به كردار زر آب شد روي عاج
فرستاده قيصر سقف را بخواند
بپرسيد و بر تخت زرين نشاند
ز بطريق وز جاثليقان شهر
هرانكس كش از مردمي بود بهر
به پيش سكوبا شدند انجمن
جهانديده با قيصر و راي زن
به اهرن سپردند پس دخترش
به دستوري مهربان مادرش
ز ايوان چو مردم پراكنده شد
دل نامور زان سخن زنده شد
چنين گفت كامروز روز منست
بلند آسمان دلفروز منست
كه كس چون دو داماد من در جهان
نبينند بيش از كهان و مهان
نوشتند نامه به هر مهتري
كجا داشتي تخت گر افسري
كه نر اژدها با سرافراز گرگ
تبه شد به دست دو مرد سترگ
يكي منظري پيش ايوان خويش
برآورده چون تخت رخشان خويش
به ميدان شدندي دو داماد اوي
بياراستندي دل شاد اوي
به تير و به چوگان و زخم سنان
بهر دانشي گرد كرده عنان
همي تاختندي چپ و دست راست
كه گفتي سواري بديشان سزاست
چنين تا برآمد برين روزگار
بيامد كتايون آموزگار
به گشتاسپ گفت اي نشسته دژم
چه داري ز انديشه دل را به غم
به روم از بزرگان دو مهتر بدند
كه با تاج و با گنج و افسر بدند
يكي آنك نر اژدها را بكشت
فراوان بلا ديد و ننمود پشت
دگر آنك بر گرگ بدريد پوست
همه روم يكسر پرآواز اوست
به ميدان قيصر به ننگ و نبرد
همي به آسمان اندر آرند گرد
نظاره شو انجا كه قيصر بود
مگر بر دلت رنج كمتر بود
بدو گفت گشتاسپ كاي خوب چهر
ز قيصر مرا كي بود داد و مهر
ترا با من از شهر بيرون كند
چو بيند مرا مردمي چون كند
وليكن ترا گر چنين است راي
نپيچم ز راي تو اي رهنماي
بيامد به ميدان قيصر رسيد
همي بود تا زخم چوگان بديد
ازيشان يكي گوي و چوگان بخواست
ميان سواران برافگند راست
برانگيخت آن بارگي را ز جاي
يلان را همه كند شد دست و پاي
به ميدان كسي نيز گويي نديد
شد از زخم او در جهان ناپديد
سواران كجا گوي او يافتند
به چوگان زدن نيز نشتافتند
شدند آن زمان روميان زردروي
همه پاك با غلغل و گفت و گوي
كمان برگرفتند و تير خدنگ
برفتند چندي سواران جنگ
چو آن ديد گشتاسپ برخاست و گفت
كه اكنون هنرها نشايد نهفت
بيفگند چوگان كمان برگرفت
زه و توز ازو دست بر سر گرفت
نگه كرد قيصر بران سرفراز
بدان چنگ و يال و ركيب دراز
بپرسيد و گفت اين سوار از كجاست
كه چندين بپيچد چپ و دست راست
سرافراز گردان بسي ديده‌ام
سواري بدين گونه نشنيده‌ام
بخوانيد تا زو بپرسم كه كيست
فرشتست گر همچو ما آدميست
بخواندند گشتاسپ را پيش اوي
بپيچيد جان بدانديش اوي
به گشتاسپ گفت اي نبرده سوار
سر سركشان افسر كارزار
چه نامي بمن گوي شهر و نژاد
ورا زين سخن هيچ پاسخ نداد
چنين گفت كان خوار بيگانه مرد
كه از شهرقيصر ورا دور كرد
چو داماد گشتم ز شهرم براند
كس از دفترش نام من بر نخواند
ز قيصر ستم بر كتايون رسيد
كه مردي غريب از ميان برگزيد
نرفت اندرين جز به آيين شهر
ازان راستي خواري آمدش بهر
به بيشه درون آن زيانكار گرگ
به كوه بزرگ اژدهاي سترگ
سرانشان به زخم من آمد به پاي
بران كار هيشوي بد رهنماي
كه دندانهاشان بخان منست
همان زخم خنجر نشان منست
ز هيشوي قيصر بپرسد سخن
نوست اين نگشتست باري كهن
چو هيشوي شد پيش دندان ببرد
گذشته سخنها برو بر شمرد
به پوزش بياراست قيصر زبان
بدو گفت بيداد رفت اي جوان
كنون آن گرامي كتايون كجاست
مرا گر ستمگاره خواند رواست
ز ميرين و اهرن برآشفت و گفت
كه هرگز نماند سخن در نهفت
همانگه نشست از بر بادپاي
به پوزش بيامد بر پاك راي
بسي آفرين كرد فرزند را
مران پاك دامن خردمند را
بدو گفت قيصر كه اي ماهروي
گزيدي تو اندر خور خويش شوي
همه دوده را سر برافراختي
برين نيكبختي كه تو ساختي
به پرسش بدو گفت ز انباز خويش
مگر بر تو پيدا كند راز خويش
كه آرام و شهر و نژادش كجاست
بگويد مگر مر ترا گفت راست
چنين داد پاسخ كه پرسيدمش
نه بر دامن راستي ديدمش
نگويد همي پيش من راز خويش
نهان دارد از هركس آواز خويش
گمانم كه هست از نژاد بزرگ
كه پرخاش جويست و گرد و سترگ
ز هرچش بپرسم نگويد تمام
فرخ‌زاد گويد كه هستم به نام
وزان جايگه سوي ايوان گذشت
سپهر اندرين نيز چندي بگشت
چو گشتاسپ برخاست از بامداد
سر پرخرد سوي قيصر نهاد
چو قيصر ورا ديد خامش بماند
بران نامور پيشگاهش نشاند
كمر خواست از گنج و انگشتري
يكي نامور افسري مهتري
ببوسيد و پس بر سر او نهاد
ز كار گذشته بسي كرد ياد
چنين گفت با هرك بد يادگير
كه بيدار باشيد برنا و پير
فرخ‌زاد را جمله فرمان بريد
ز گفتار و كردار او مگذريد
ازان آگهي شد به هر كشوري
به هر پادشاهي و هر مهتري


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد