بخش ۱۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۵

۳۶ بازديد


برين نيز بگذشت چندي سپهر
به دل در همي داشت و ننمود چهر
بگشتاسپ گفت آن زمان جنگجوي
كه تا زنده‌اي زين جهان بهر جوي
برانديش با اين سخن با خرد
كه انديشه اندر سخن به خورد
به ايران فرستم فرستادهٔي
جهانديده و پاك و آزادهٔي
به لهراسپ گويم كه نيم جهان
تو داري به آرام و گنج مهان
اگر باژ بفرستي از مرز خويش
ببيني سرمايهٔ ارز خويش
بريشان سپاهي فرستم ز روم
كه از نعل پيدا نبينند بوم
چنين داد پاسخ كه اين راي تست
زمانه بزير كف پاي تست
يكي نامور بود قالوس نام
خردمند و با دانش و راي و كام
بخواند آن خردمند را نامدار
كز ايدر برو تا در شهريار
بگويش كه گر باژ ايران دهي
به فرمان گرايي و گردن نهي
به ايران بماند بتو تاج و تخت
جهاندار باشي و پيروزبخت
وگرنه مرا با سپاهي گران
هم از روم وز دشت نيزه‌وران
نگه كن كه برخيزد از دشت غو
فرخ‌زاد پيروزشان پيش رو
همه بومتان پاك ويران كنم
ز ايران به شمشير بيران كنم
فرستاده آمد به كردار باد
سرش پر خرد بد دلش پر ز داد
چو آمد به نزديك شاه بزرگ
بديد آن در و بارگاه بزرگ
چو آگاهي آمد به سالار بار
خرامان بيامد بر شهريار
كه پير جهانديدهٔي بر درست
همانا فرستادهٔ قيصرست
سوارست با او بسي نامدار
همي راه جويد بر شهريار
چو بشنيد بنشست بر تخت عاج
بسر بر نهاد آن دل افروز تاج
بزرگان ايران همه پيش تخت
نشستند شادان دل و نيكبخت
بفرمود تا پرده برداشتند
فرستاده را شاد بگذاشتند
چو آمد به نزديك تختش فراز
بر او آفرين كرد و بردش نماز
پيام گرانمايه قيصر بداد
چنان چون ببايد به آيين و داد
غمي شد ز گفتار او شهريار
برآشفت با گردش روزگار
گرانمايه جايي بياراستند
فرستاده را شاد بنشاستند
فرستاد زربفت گستردني
ز پوشيدني و هم از خوردني
بران گونه بنواخت او را به بزم
تو گفتي كه نشنيد پيغام رزم
شب آمد پر انديشه پيچان بخفت
تو گفتي كه با درد و غم بود جفت
چو خورشيد بر تخت زرين نشست
شب تيره رخسار خود را ببست
بفرمود تا رفت پيشش زرير
سخن گفت هرگونه با شاه دير
به شگبير قالوس شد بار خواه
ورا راه دادند نزديك شاه
ز بيگانه ايوان بپرداختند
فرستاده را پيش بنشاختند
بدو گفت لهراسپ كاي پر خرد
مبادا كه جان جز خرد پرورد
بپرسم ترا راست پاسخ‌گزار
اگر بخردي كام كژي مخار
نبود اين هنرها به روم اندرون
بدي قيصر از پيش شاهان زبون
كنون او بهر كشوري باژخواه
فرستاد و بر ماه بنهاد گاه
چو الياس را كو به مرز خزر
گوي بود با فر و پرخاشخر
بگيرد ببندد همي با سپاه
بدين باژخواهش كه بنمود راه
فرستاده گفت اي سخنگوي شاه
به مرز خزر من شدم باژخواه
به پيغمبري رنج بردم بسي
نپرسيد زين باره هرگز كسي
وليكن مرا شاه زان‌سان نواخت
كه گردن به كژي نبايد فراخت
سواري به نزديك او آمدست
كه از بيشه‌ها شير گيرد به دست
به مردان بخندد همي روز رزم
هم از جامهٔ مي به هنگام بزم
به بزم و به رزم و به روز شكار
جهان‌بين نديدست چون او سوار
بدو داد پرمايه‌تر دخترش
كه بودي گرامي‌تر از افسرش
نشاني شدست او به روم اندرون
چو نر اژدها شد به چنگش زبون
يكي گرگ بد همچو پيلي به دشت
كه قيصر نيارست زان سو گذشت
بيفگند و دندان او را بكند
وزو كشور روم شد بي‌گزند
بدو گفت لهراسپ كاي راست‌گوي
كرا ماند اين مرد پرخاشجوي
چنين داد پاسخ كه باري نخست
به چهره زريرست گويي درست
به بالا و ديدار و فرهنگ و راي
زرير دليرست گويي بجاي
چو بشنيد لهراسپ بگشاد چهر
بران مرد رومي بگسترد مهر
فراوان ورا برده و بدره داد
ز درگاه برگشت پيروز و شاد
بدو گفت كاكنون به قيصر بگوي
كه من با سپاه آمدم جنگجوي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد