من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۶

۳۵ بازديد


چو اسفنديار آن گو تهمتن
خداوند اورنگ با سهم و تن
ازان كوه بشنيد بانگ پدر
به زاري به پيش اندر افگند سر
خراميده نيزه به چنگ اندرون
ز پيش پدر سر فگنده نگون
يكي ديزهٔي بر نشسته بلند
بسان يكي ديو جسته ز بند
بدان لشكر دشمن اندر فتاد
چنان چون در افتد به گلبرگ باد
همي كشت ازيشان و سر مي‌بريد
ز بيمش همي مرد هركش بديد
چو بستور پور زرير سوار
ز خيمه خراميد زي اسپ‌دار
يكي اسپ آسودهٔ تيزرو
جهنده يكي بود آگنده خو
طلب كرد از اسپ‌دار پدر
نهاد از بر او يكي زين زر
بياراست و برگستوران برفگند
به فتراك بر بست پيچان كمند
بپوشيد جوشن بدو بر نشست
ز پنهان خراميد نيزه به دست
ازين سان خراميد تا رزمگاه
سوي باب كشته بپيمود راه
همي تاخت آن بارهٔ تيزگرد
همي آخت كينه همي كشت مرد
از آزادگان هرك ديدي به راه
بپرسيدي از نامدار سپاه
كجا اوفتادست گفتي زرير
پدر آن نبرده سوار دلير
يكي مرد بد نام او اردشير
سواري گرانمايه گردي دلير
بپرسيد ازو راه فرزند خرد
سوي بابكش راه بنمود گرد
فگندست گفتا ميان سپاه
به نزديكي آن درفش سياه
برو زود كانجا فتادست اوي
مگر باز بينيش يك بار روي
پس آن شاهزاده برانگيخت بور
همي كشت گرد و همي كرد شور
بدان تاختن تا بر او رسيد
چو او را بدان خاك كشته بديد
بديدش مر او را چو نزديك شد
جهان فروزانش تاريك شد
برفتش دل و هوش وز پشت زين
فگند از برش خويشتن بر زمين
همي گفت كاي ماه تابان من
چراغ دل و ديده و جان من
بران رنج و سختي بپرورديم
كنون چون برفتي بكه اسپرديم
ترا تا سپه داد لهراسپ شاه
و گشتاسپ را داد تخت و كلاه
همي لشكر و كشور آراستي
همي رزم را به آرزو خواستي
كنون كت به گيتي برافروخت نام
شدي كشته و نارسيده به كام
شوم زي برادرت فرخنده شاه
فرود آي گويمش از خوب گاه
كه از تو نه اين بد سزاوار اوي
برو كينش از دشمنان بازجوي
زماني برين سان همي بود دير
پس آن باره را اندر آورد زير
همي رفت با بانگ تا نزد شاه
كه بنشسته بود از بر رزمگاه
شه خسروان گفت كاي جان باب
چرا كردي اين ديدگان پر ز آب
كيان زاده گفت اي جهانگير شاه
نبيني كه بابم شد اكنون تباه
پس آنگاه گفت اي جهانگير شاه
برو كينهٔ باب من بازخواه
بماندست بابم بران خاك خشك
سيه ريش او پروريده به مشك
چواز پور بشنيد شاه اين سخن
سياهش ببد روز روشن ز بن
جهان بر جهانجوي تاريك شد
تن پيل واريش باريك شد
بياريد گفتا سياه مرا
نبردي قبا و كلاه مرا
كه امروز من از پي كين اوي
برانم ازين دشمنان خون به جوي
يكي آتش انگيزم اندر جهان
كزانجا به كيوان رسد دود آن
چو گردان بديدند كز رزمگاه
ازان تيره آوردگاه سپاه
كه خسرو بسيچيد آراستن
همي رفت خواهد به كين خواستن
نباشيم گفتند همداستان
كه شاهنشه آن كدخداي جهان
به رزم اندر آيد به كين خواستن
چرا بايد اين لشكر آراستن
گرانمايه دستور گفتش به شاه
نبايدت رفتن بدان رزمگاه
به بستور ده بارهٔ برنشست
مر او را سوي رزم دشمن فرست
كه او آورد باز كين پدر
ازان كش تو باز آوري خوب‌تر


بخش ۱۵

۳۳ بازديد


پس آگاهي آمد به اسفنديار
كه كشته شد آن شاه نيزه گزار
پدرت از غم او بكاهد همي
كنون كين او خواست خواهد همي
همي گويد آنكس كجاكين اوي
بخواهد نهد پيش دشمنش روي
مر او را دهم دخترم را هماي
وكرد ايزدش را برين بر گواي
كي نامور دست بر دست زد
بناليد ازان روزگاران بد
همه ساله زين روز ترسيدمي
چو او را به رزم اندرون ديدمي
دريغا سوارا گوا مهترا
كه بختش جدا كرد تاج از سرا
كه كشت آن سيه پيل نستوه را
كه كند از زمين آهنين كوه را
درفش و سرلشكر و جاي خويش
برادرش را داد و خود رفت پيش
به قلب اندر آمد به جاي زرير
به صف اندر استاد چون نره شير
به پيش اندر آمد ميان را ببست
گرفت آن درفش همايون به دست
برادرش بد پنج دانسته راه
همه از در تاج و همتاي شاه
همه ايستادند در پيش اوي
كه لشكر شكستن بدي كيش اوي
به آزادگان گفت پيش سپاه
كه اي نامداران و گردان شاه
نگر تا چه گويم يكي بشنويد
به دين خداي جهان بگرويد
نگر تا نترسيد از مرگ و چيز
كه كس بي‌زمانه نمردست نيز
كرا كشت خواهد همي روزگار
چه نيكوتر از مرگ در كارزار
بدانيد يكسر كه روزيست اين
كه كافر پديد آيد از پاك دين
شما از پس پشتها منگريد
مجوييد فرياد و سر مشمريد
نگر تا نبينيد بگريختن
نگر تا نترسيد ز آويختن
سر نيزه‌ها را به رزم افگنيد
زماني بكوشيد و مردي كنيد
بدين اندرون بود اسفنديار
كه بانگ پدرش آمد از كوهسار
كه اين نامداران و گردان من
همه مر مرا چون تن و جان من
مترسيد از نيزه و گرز و تيغ
كه از بخش‌مان نيست روي گريغ
به دين خدا اي گو اسفنديار
به جان زرير آن نبرده سوار
كه آيد فرود او كنون در بهشت
كه من سوي لهراسپ نامه نوشت
پذيرفتم اندرز آن شاه پير
كه گر بخت نيكم بود دستگير
كه چون بازگردم ازين رزمگاه
به اسفنديارم دهم تاج و گاه
سپه را همه پيش رفتن دهم
ورا خسروي تاج بر سر نهم
چنانچون پدر داد شاهي مرا
دهم همچنان پادشاهي ورا


بخش ۱۴

۳۴ بازديد


دو هفته برآمد برين كارزار
كه هزمان همي تيره‌تر گشت كار
به پيش اندر آمد نبرده زرير
سمندي بزرگ اندر آورده زير
به لشكرگه دشمن اندر فتاد
چو اندر گيا آتش و تيز باد
همي كشت زيشان همي خوابنيد
مر او را نه استاد هركش بديد
چو ارجاسپ دانست كان پورشاه
سپه را همي كرد خواهد تباه
بدان لشكر خويش آواز داد
كه چونين همي داد خواهيد داد
دو هفته برآمد برين بر درنگ
نبينم همي روي فرجام جنگ
بكردند گردان گشتاسپ شاه
بسي نامداران لشكر تباه
كنون اندر آمد ميانه زرير
چو گرگ دژآگاه و شير دلير
بكشت او همه پاك مردان من
سرافراز گردان و تركان من
يكي چاره بايد سگاليدنا
و گرنه ره ترك ماليدنا
برين گر بماند زماني چنين
نه ايتاش ماند نه خلخ نه چين
كدامست مرد از شما نام خواه
كه آيد پديد از ميان سپاه
يكي ترگ داري خرامد به پيش
خنيده كند در جهان نام خويش
هران كز ميان باره انگيزند
بگرداندش پشت و بگريزند
من او را دهم دختر خويش را
سپارم بدو لشكر خويش را
سپاهش ندادند پاسوخ باز
بترسيده بد لشكر سرفراز
چو شير اندرافتاد و چون پيل مست
همي كشت زيشان همي كرد پست
همي كوفتشان هر سوي زير پاي
سپهدار ايران فرخنده راي
چو ارجاسپ ديد آن چنان خيره شد
كه روز سپيدش شب تيره شد
دگر باره گفت اي بزرگان من
تگينان لشكر گزينان من
ببينيد خويشان و پيوستگان
ببينيد ناليدن خستگان
ازان زخم آن پهلو آتشي
كه ساميش گرزست و تير آرشي
كه گفتي بسوزد همي لشكرم
كنون برفروزد همي كشورم
كدامست مرد از شما چيره دست
كه بيرون شود پيش اين پيل مست
هرانكو بدان گردكش يازدا
مرد او را ازان باره بندازدا
چو بخشنده‌ام بيش بسپارمش
كلاه از بر چرخ بگذارمش
هميدون نداد ايچ كس پاسخش
بشد خيره و زرد گشت آن رخش
سه بار اين سخن را بريشان براند
چو پاسخ نيامدش خامش بماند
بيامد پس آن بيدرفش سترگ
پليد و بد و جادوي و پير گرگ
به ارچاسپ گفت اي بلند آفتاب
به زور و به تن همچو افراسياب
به پيش تو آوردم اين جان خويش
سپر كردم اين جان شيرينت پيش
شوم پيش آن پيل آشفته مست
گر ايدونك يابم بران پيل دست
به خاك افگنم تنش اي شهريار
مگر بر دهد گردش روزگار
ازو شاد شد شاه و كرد آفرين
بدادش بدو بارهٔ خويش و زين
بدو داد ژوپين زهرابدار
كه از آهنين كوه كردي گذار
چو شد جادوي زشت ناباكدار
سوي آن خردمند گرد سوار
چو از دور ديدش برآورد خشم
پر از خاك روي و پر از خون دو چشم
به دست اندرون گرز چون سام يل
به پيش اندرون كشته چون كوه تل
نيارست رفتنش بر پيش روي
ز پنهان همي تاخت بر گرد اوي
بينداخت ژوپين زهرابدار
ز پنهان بران شاهزاده سوار
گذاره شد از خسروي جوشنش
به خون غرقه شد شهرياري تنش
ز باره در افتاد پس شهريار
دريغ آن نكو شاهزاده سوار
فرود آمد آن بيدرفش پليد
سليحش همه پاك بيرون كشيد
سوي شاه چين برد اسپ و كمرش
درفش سيه افسر پرگهرش
سپاهش همه بانگ برداشتند
همي نعره از ابر بگذاشتند
چو گشتاسپ از كوه سر بنگريد
مر او را بدان رزمگه بر نديد
گماني برم گفت كان گرد ماه
كه روشن بدي زو همه رزمگاه
نبرده برادرم فرخ زرير
كه شير ژيان آوريدي به زير
فگندست بر باره از تاختن
بماندند گردان ز انداختن
نيايد همي بانگ شه زادگان
مگر كشته شد شاه آزادگان
هيوني بتازيد تا رزمگاه
به نزديكي آن درفش سياه
ببينيد كان شاه من چون شدست
كم از درد او دل پر از خون شدست
به دين اندرون بود شاه جهان
كه آمد يكي خون ز ديده چكان
به شاه جهان گفت ماه ترا
نگهدار تاج و سپاه ترا
جهان پهلوان آن زرير سوار
سواران تركان بكشتند زار
سر جادوان جهان بيدرفش
مر او را بيفگند و برد آن درفش
چو آگاهي كشتن او رسيد
به شاه جهانجوي و مرگش بديد
همه جامه تا پاي بدريد پاك
بران خسروي تاج پاشيد خاك
همي گفت گشتاسپ كاي شهريار
چراغ دلت را بكشتند زار
ز پس گفت داننده جاماسپ را
چه گويم كنون شاه لهراسپ را
چگونه فرستم فرسته بدر
چه گويم بدان پير گشته پدر
چه گويم چه كردم نگار ترا
كه برد آن نبرده سوار ترا
دريغ آن گو شاهزاده دريغ
چو تابنده ماه اندرون شد به ميغ
بياريد گلگون لهراسپي
نهيد از برش زين گشتاسپي
بياراست مر جستن كينش را
به ورزيدن دين و آيينش را
جهانديده دستور گفتا به پاي
به كينه شدن مر ترا نيست راي
به فرمان دستور داناي راز
فرود آمد از باره بنشست باز
به لشكر بگفتا كدامست شير
كه باز آورد كين فرخ زرير
كه پيش افگند باره بر كين اوي
كه باز آورد باره و زين اوي
پذيرفتن اندر خداي جهان
پذيرفتن راستان و مهان
كه هر كز ميانه نهد پيش پاي
مر او را دهم دخترم را هماي
نجنبيد زيشان كس از جاي خويش
ز لشكر نياورد كس پاي پيش


بخش ۱۸

۳۳ بازديد


چو بازآوريد آن گرانمايه كين
بر اسپ زريري برافگند زين
خراميد تازان به آوردگاه
به سه بهره كرد آن كياني سپاه
ازان سه يكي را به بستور داد
دگر آن سپهدار فرخ‌نژاد
دگر بهره را بر برادر سپرد
بزرگان ايران و مردان گرد
سيم بهره را سوي خود بازداشت
كه چون ابر غرنده آواز داشت
چو بستور فرخنده و پاك تن
دگر فرش آورد شمشير زن
بهم ايستادند از پيش اوي
كه لشكر شكستن بدي كيش اوي
هميدون ببستند پيمان برين
كه گر تيغ دشمن بدرد زمين
نگرديم يك تن ازين جنگ باز
نداريم زين بدكنان چنگ باز
بر اسپان بكردند تنگ استوار
برفتند يكدل سوي كارزار
چو ايشان فگندند اسپ از ميان
گوان و جوانان ايرانيان
همه يكسر از جاي برخاستند
جهان را به جوشن بياراستند
ازيشان بكشتند چندان سپاه
كزان تنگ شد جاي آوردگاه
چنان خون همي رفت بر كوه و دشت
كزان آسياها به خون بربگشت
چو ارجاسپ آن ديد كامدش پيش
ابا نامداران و مردان خويش
گو گردكش نيزه اندر نهاد
بران گردگيران يبغو نژاد
همي دوختشان سينه‌ها باز پشت
چنان تا همه سركشان را بكشت
چو دانست خاقان كه ماندند بس
نيارد شدن پيش او هيچ‌كس
سپه جنب جنبان شد و كار گشت
همي بود تا روز اندر گدشت
همانگاه اندر گريغ اوفتاد
بشد رويش اندر بيابان نهاد
پس اندر نهادند ايرانيان
بدان بي‌مره لشكر چينيان
بكشتند زيشان به هر سو بسي
نبخشودشان اي شگفتي كسي


بخش ۱۷

۳۲ بازديد


بدو داد پس شاه بهزاد را
سپه جوشن و خود پولاد را
پس شاه كشته ميان را ببست
سيه رنگ بهزاد را برنشست
خراميد تا رزمگاه سپاه
نشسته بران خوب رنگ سياه
به پيش صف دشمنان ايستاد
همي بركشيد از جگر سرد باد
منم گفت بستور پور زرير
پذيره نيايد مرا نره شير
كجا باشد آن جادوي بيدرفش
كه بردست آن جمشيدي درفش
چو پاسخ ندادند آزاد را
برانگيخت شبرنگ بهزاد را
بكشت از تگينان لشكر بسي
پذيره نيامد مر او را كسي
وزان سوي ديگر گو اسفنديار
همي كشتشان بي‌مر و بي‌شمار
چو سالار چين ديد بستور را
كيان زاده آن پهلوان پور را
به لشكر بگفت اين كه شايد بدن
كزين سان همي نيزه داند زدن
بكشت از تگينان من بي‌شمار
مگر گشت زنده زرير سوار
كه نزد من آمد زرير از نخست
برين سان همي تاخت باره درست
كجا رفت آن بيدرفش گزين
هم‌اكنون سوي منش خوانيد هين
بخواندند و آمد دمان بيدرفش
گرفته به دست آن درفش بنفش
نشسته بران بارهٔ خسروي
بپوشيده آن جوشن پهلوي
خراميد تا پيش لشكر ز شاه
نگهبان مرز و نگهبان گاه
گرفته همان تيغ زهر آبدار
كه افگنده بد آن زرير سوار
بگشتند هر دو به ژوپين و تير
سر جاودان ترك و پور زرير
پس آگاه كردند زان كارزار
پس شاه را فرخ اسفنديار
همي تاختش تا بديشان رسيد
سر جاودان چون مر او را بديد
برافگند اسپ از ميان نبرد
بدانست كش بر سر افتاد مرد
بينداخت آن زهر خورده به روي
مگر كس كند زشت رخشنده روي
نيامد برو تيغ زهر آبدار
گرفتش همان تيغ شاه استوار
زدش پهلواني يكي بر جگر
چنان كز دگر سو برون كرد سر
چو آهو ز باره در افتاد و مرد
بديد از كيان زادگان دستبرد
فرود آمد از باره اسفنديار
سليح زرير آن گزيده سوار
ازان جادوي پير بيرون كشيد
سرش را ز نيمه‌تن اندر بريد
نكو رنگ بارهٔ زرير و درفش
ببرد و سر بي‌هنر بيدرفش
سپاه كيان بانگ برداشتند
همي نعره از ابر بگذاشتند
كه پيروز شد شاه و دشمن فگند
بشد بازآورد اسپ سمند
شد آن شاهزاده سوار دلير
سوي شاه برد آن سمند زرير
سر پير جادوش بنهاد پيش
كشنده بكشت اينت آيين و كيش


بخش ۲۱

۳۱ بازديد


كي نامبردار زان روزگار
نشست از بر گاه آن شهريار
گزينان لشكرش را بار داد
بزرگان و شاهان مهترنژاد
ز پيش اندر آمد گو اسفنديار
به دست اندرون گرزهٔ گاوسار
نهاده به سر بر كياني كلاه
به زير كلاهش همي تافت ماه
به استاد در پيش او شيرفش
سرافگنده و دست كرده به كش
چو شاه جهان روي او را بديد
ز جان و جهانش به دل برگزيد
بدو گفت شاه اي يل اسفنديار
همي آرزو بايدت كارزار
يل تيغ‌زن گفت فرمان تراست
كه تو شهرياري و گيهان تراست
كي نامور تاج زرينش داد
در گنجها را برو برگشاد
همه كار ايران مر او را سپرد
كه او را بدي پهلوي دستبرد
درفشان بدو داد و گنج و سپاه
هنوزت نبد گفت هنگام گاه
برو گفت و پا را به زين اندر آر
همه كشورت را به دين اندر آر
بشد تيغ زن گردكش پور شاه
بگرديد بر كشورش با سپاه
به روم و به هندوستان برگذشت
ز دريا و تاريكي اندر گذشت
شه روم و هندوستان و يمن
همه نام كردند بر تهمتن
وزو دين گزارش همي خواستند
مرين دين به را بياراستند
گزارش همي كرد اسفنديار
به فرمان يزدان همي بست كار
چو آگاه شدند از نكو دين اوي
گرفتند آن راه و آيين اوي
بتان از سر كوه ميسوختند
بجاي بت آذر برافروختند
همه نامه كردند زي شهريار
كه ما دين گرفتيم ز اسفنديار
ببستيم كشتي و بگرفت باژ
كنونت نشايد ز ما خاست باژ
كه ما راست گشتيم و ايزدپرست
كنون زند و استا سوي ما فرست
چو شه نامهٔ شهرياران بخواند
نشست از برگاه و ياران بخواند
فرستاد زندي به هر كشوري
به هر نامداري و هر مهتري
بفرمود تا نامور پهلوان
همي گشت هر سو به گرد جهان
به هرجا كه آن شاه بنهاد روي
بيامد پذيره كسي پيش اوي
همه كس مر او را به فرمان شدند
بدان در جهان پاك پنهان شدند
چو گيتي همه راست شد بر پدرش
گشاد از ميان باز زرين كمرش
به شادي نشست از بر تخت و گاه
بياسود يك چند گه با سپاه
برادرش را خواند فرشيدورد
سپاهي برون كرد مردان مرد
بدو داد و دينار دادش بسي
خراسان بدو داد و كردش گسي
چو يك چند گاهي برآمد برين
جهان ويژه گشت از بد و پاك دين
فرسته فرستاد سوي پدر
كه اي نامور شاه پيروزگر
جهان ويژه كردنم به دين خداي
به كشور برافگنده سايهٔ هماي
كسي را بنيز از كسي بيم نه
به گيتي كسي بي‌زر و سيم نه
فروزندهٔ گيتي بسان بهشت
جهان گشته آباد و هر جاي كشت
سواران جهان را همي داشتند
چو برزيگران تخم مي‌كاشتند
بدين سان ببوده سراسر جهان
به گيتي شده گم بد بدگمان


بخش ۲۰

۳۴ بازديد


كي نامبردار فرخنده شاه
سوي گاه باز آمد از رزمگاه
به بستور گفتا كه فردا پكاه
سوي كشور نامور كش سپاه
بيامد سپهبد هم از بامداد
بزد كوس و لشكر بنه برنهاد
به ايران زمين باز كردند روي
همه خيره دل گشته و جنگجوي
همه خستگان را ببردند نيز
نماندند از خواسته نيز چيز
به ايران زمين باز بردندشان
به دانا پزشكان سپردندشان
چو شاه جهان باز شد بازجاي
به پور مهين داد فرخ هماي
سپه را به بستور فرخنده داد
عجم را چنين بود آيين و داد
بدادش از آزادگان ده هزار
سواران جنگي و نيزه گزار
بفرمود و گفت اي گو رزمسار
يكي بر پي شاه توران بتاز
به ايتاش و خلج ستان برگذر
بكش هرك يابي به كين پدر
ز هرچيز بايست بردش به كار
بدادش همه بي‌مر و بي‌شمار
هم‌آنگاه بستور برد آن سپاه
و شاه جهان از بر تخت و گاه
نشست و كيي تاج بر سر نهاد
سپه را همه يكسره بار داد
در گنج بگشاد وز خواسته
سپه را همه كرد آراسته
سران را همه شهرها داد نيز
سكي را نماند ايچ ناداده چيز
كرا پادشاهي سزا بد بداد
كرا پايه بايست پايه نهاد
چو اندر خور كارشان داد ساز
سوي خانهاشان فرستاد باز
خراميد بر گاه و باره ببست
به كاخ شهنشاهي اندر نشست
بفرمود تا آذر افروختند
برو عود و عنبر همي سوختند
زمينش بكردند از زر پاك
همه هيزمش عود و عنبرش خاك
همه كاخ را كار اندام كرد
پسش خان گشتاسپيان نام كرد
بفرمود تا بر در گنبدش
بدادند جاماسپ را موبدش
سوي مرزدارانش نامه نوشت
كه ما را خداوند يافه نهشت
شبان شده تيره‌مان روز كرد
كيان را به هر جاي پيروز كرد
به نفرين شد ارجاسپ ناآفرين
چنين است كار جهان آفرين
چو پيروزي شاهتان بشنويد
گزيتي به آذر پرستان دهيد
چو آگاه شد قيصر آن شاه روم
كه فرخ شد آن شاه و ارجاسپ شوم
فرسته فرستاد با خواسته
غلامان و اسپان آراسته
شه بت‌پرستان و رايان هند
گزيتش بدادند شاهان سند


بخش ۱۹

۳۱ بازديد


چو تركان بديدند كارجاسپ رفت
همي آيد از هر سوي تيغ تفت
همه سركشانشان پياده شدند
به پيش گو اسفنديار آمدند
كمانچاي چاچي بينداختند
قباي نبردي برون آختند
به زاريش گفتند گر شهريار
دهد بندگان را به جان زينهار
بدين اندر آييم و خواهش كنيم
همه آذران را نيايش كنيم
ازيشان چو بشنيد اسفنديار
به جان و به تن دادشان زينهار
بران لشگر گشن آواز داد
گو نامبردار فرخ‌نژاد
كه اين نامداران ايرانيان
بگرديد زين لشكر چينيان
كنون كاين سپاه عدو گشت پست
ازين سهم و كشتن بداريد دست
كه بس زاروارند و بيچاره‌وار
دهدي اين سگان را به جان زينهار
بداريد دست از گرفتن كنون
مبنديد كس را مريزيد خون
متازيد و اين كشتگان مسپريد
بگرديد و اين خستگان بشمريد
مگيريدشان بهر جان زرير
بر اسپان جنگي مپاييد دير
چو لشكر شنيدند آواز اوي
شدند از بر خستگان بارزوي
به لشكرگه خود فرود آمدند
به پيروز گشتن تبيره زدند
همه شب نخفتند زان خرمي
كه پيروزي بودشان رستمي
چو اندر شكست آن شب تيره‌گون
به دشت و بيابان فرو خورد خون
كي نامور با سران سپاه
بيامد به ديدار آن رزمگاه
همي گرد آن كشتگان بر بگشت
كرا ديد بگريست و اندر گذشت
برادرش را ديد كشته به زار
به آوردگاهي برافگنده خوار
چو او را چنان زار و كشته بديد
همه جامهٔ خسروي بردريد
فرود آمد از شولك خوب رنگ
به ريش خود اندر زده هر دو چنگ
همي گفت كي شاه گردان بلخ
همه زندگاني ما كرده تلخ
دريغا سوارا شها خسروا
نبرده دليرا گزيده گوا
ستون منا پردهٔ كشورا
چراغ جهان افشر لشكرا
فرود آمد و برگرفتش ز خاك
به دست خودش روي بسترد پاك
به تابوت زرينش اندر نهاد
تو گفتي زرير از بنه خود نزاد
كيان زادگان و جوانان خويش
به تابوتها در نهادند پيش
بفرمود تا كشتگان بشمرند
كسي را كه خستست بيرون برند
بگرديد بر گرد آن رزمگاه
به كوه و بيابان و بر دشت و راه
از ايرانيان كشته بد سي‌هزار
ازان هفتصد سركش و نامدار
هزار چل از نامور خسته بود
كه از پاي پيلان به در جسته بود
وزان ديگران كشته بد صد هزار
هزار و صد و شست و سه نامدار
ز خسته بدي سه هزار و دويست
برين جاي بر تا تواني مه ايست


بخش ۲۳

۳۲ بازديد


بدان روزگار اندر اسفنديار
به دشت اندرون بد ز بهر شكار
ازان دشت آواز كردش كسي
كه جاماسپ را كرد خسرو گسي
چو آن بانگ بشنيد آمد شگفت
بپيچيد و خنديدن اندر گرفت
پسر بود او را گزيده چهار
همه رزم‌جوي و همه نيزه‌دار
يكي نام بهمن دوم مهرنوش
سيم نام او بد دلافروز طوش
چهارم بدش نام نوشاذرا
نهادي كجا گنبد آذرا
به شاه جهان گفت بهمن پسر
كه تا جاودان سبز بادات سر
يكي ژرف خنده بخنديد شاه
نيابم همي اندرين هيچ راه
بدو گفت پورا بدين روزگار
كس آيد مرا از در شهريار
كه آواز بشنيدم از ناگهان
بترسم كه از گفتهٔ بي‌رهان
ز من خسرو آزار دارد همي
دلش از رهي بار دارد همي
گرانمايه فرزند گفتا چرا
چه كردي تو با خسرو كشورا
سر شهريارانش گفت اي پسر
ندانم گناهي به جاي پدر
مگر آنك تا دين بياموختم
همي در جهان آتش افروختم
جهان ويژه كردم به برنده تيغ
چرا داد از من دل شاه ميغ
همانا دل ديو بفريفتست
كه بر كشتن من بياشيفتست
همي تا بدين اندرون بود شاه
پديد آمد از دور گرد سياه
چراغ جهان بود دستور شاه
فرستادهٔ شاه زي پور شاه
چو از دور ديدش ز كهسار گرد
بدانست كامد فرستاده مرد
پذيره شدش گرد فرزند شاه
همي بود تا او بيامد ز راه
ز بارهٔ چمنده فرود آمدند
گو پير هر دو پياده شدند
بپرسيد ازو فرخ اسفنديار
كه چونست شاه آن گو نامدار
خردمند گفتا درستست و شاد
برش را ببوسيد و نامه بداد
درست از همه كارش آگاه كرد
كه مر شاه را ديو بي‌راه كرد
خردمند را گفتش اسفنديار
چه بيني مرا اندرين روي كار
گر ايدونك با تو بيايم به در
نه نيكو كند كار با من پدر
ور ايدونك نايم به فرمانبري
برون كرده باشم سر از كهتري
يكي چاره‌ساز اي خردمند پير
نيابد چنين ماند بر خيره خير
خردمند گفت اي شه پهلوان
به دانندگي پير و بختت جوان
تو داني كه خشم پدر بر پسر
به از جور مهتر پسر بر پدر
ببايدت رفت چنينست روي
كه هرچ او كند پادشاهست اوي
برين بر نهادند و گشتند باز
فرستاده و پور خسرو نياز
يكي جاي خويش فرود آوريد
به كف بر گرفتند هر دو نبيد
به پيشش همي عود مي‌سوختند
تو گفتي همي آتش افروختند
دگر روز بنشست بر تخت خويش
ز لشكر بيامد فراوان به پيش
همه لشكرش را به بهمن سپرد
وزانجا خراميد با چند گرد
بيامد به درگاه آزاد شاه
كمر بسته بر نهاده كلاه


بخش ۲۲

۳۲ بازديد


يكي روز بنشست كي شهريار
به رامش بخورد او مي خوش‌گوار
يكي سركشي بود نامش گرزم
گوي نامجو آزموده به رزم
به دل كين همي داشت ز اسفنديار
ندانم چه شان بود از آغاز كار
به هر جاي كاواز او آمدي
ازو زشت گفتي و طعنه زدي
نشسته بد او پيش فرخنده شاه
رخ از درد زرد و دل از كين تباه
فراز آمد از شاهزاده سخن
نگر تا چه بد آهو افگند بن
هوازي يكي دست بر دست زد
چو دشمن بود گفت فرزند بد
فرازش نبايد كشيدن به پيش
چنين گفت آن موبد راست كيش
كه چون پور با سهم و مهتر شود
ازو باب را روز بتر شود
رهي كز خداوند سر بركشيد
از اندازه‌اش سر ببايد بريد
چو از رازدار اين شنيدم نخست
نيامد مرا اين گماني درست
جهانجوي گفت اين سخن چيست باز
خداوند اين راز كه وين چه راز
كيان شاه را گفت كاي راست گوي
چنين راز گفتن كنون نيست روي
سر شهرياران تهي كرد جاي
فريبنده را گفت نزد من آي
بگوي اين همه سر بسر پيش من
نهان چيست زان اژدها كيش من
گرزم بد آهوش گفت از خرد
نبايد جز آن چيز كاندر خورد
مرا شاه كرد از جهان بي‌نياز
سزد گر ندارم بد از شاه باز
ندارم من از شاه خود باز پند
وگر چه مرا او را نياد پسند
كه گر راز گويمش و او نشنود
به از راز كردنش پنهان شود
بدان اي شهنشاه كاسفنديار
بسيچد همي رزم را روي كار
بسي لشكر آمد به نزديك اوي
جهاني سوي او نهادست روي
بر آنست اكنون كه بندد ترا
به شاهي همي بد پسندد ترا
تراگر به دست آوريد و ببست
كند مر جهان را همه زيردست
تو داني كه آنست اسفنديار
كه اورا به رزم اندرون نيست يار
چو حلقه كرد آن كمند بتاب
پذيره نيارد شدن آفتاب
كنون از شنيده بگفتمت راست
تو به دان كنون راي و فرمان تراست
چو با شاه ايران گرزم اين براند
گو نامبردار خيره بماند
چنين گفت هرگز كه ديد اين شگفت
دژم گشت وز پور كينه گرفت
نخورد ايچ مي نيز و رامش نكرد
ابي بزم بنشست با باد سرد
از انديشگان نامد آن شبش خواب
ز اسفنديارش گرفته شتاب
چو از كوهساران سپيده دميد
فروغ ستاره ببد ناپديد
بخواند آن جهانديده جاماسپ را
كجا بيش ديدست لهراسپ را
بدو گفت شو پيش اسفنديار
بخوان و مر او را به ره باش يار
بگويش كه برخيز و نزد من آي
چو نامه بخواني به ره بر ميپاي
كه كاري بزرگست پيش اندرا
تو پايي همي اين همه كشورا
يكي كار اكنون همي بايدا
كه بي‌تو چنين كار برنايدا
نوشته نوشتش يكي استوار
كه اين نامور فرخ اسفنديار
فرستادم اين پير جاماسپ را
كه دستور بد شاه لهراسپ را
چو او را ببيني ميان را ببند
ابا او بيا بر ستور نوند
اگر خفته‌اي زود برجه به پاي
وگر خود بپايي زماني مپاي
خردمند شد نامهٔ شاه برد
به تازنده كوه و بيابان سپرد