من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱ - داستان هفتخوان اسفنديار

۳۴ بازديد


كنون زين سپس هفتخوان آورم
سخنهاي نغز و جوان آورم
اگر بخت يكباره ياري كند
برو طبع من كامگاري كند
بگويم به تأييد محمود شاه
بدان فر و آن خسرواني كلاه
كه شاه جهان جاودان زنده باد
بزرگان گيتي ورا بنده باد
چو خورشيد بر چرخ بنمود چهر
بياراست روي زمين را به مهر
به برج حمل تاج بر سر نهاد
ازو خاور و باختر گشت شاد
پر از غلغل و رعد شد كوهسار
پر از نرگس و لاله شد جويبار
ز لاله فريب و ز نرگس نهيب
ز سنبل عتاب و ز گلنار زيب
پر آتش دل ابر و پر آب چشم
خروش مغاني و پرتاب خشم
چو آتش نمايد بپالايد آب
ز آواز او سر برآيد ز خواب
چو بيدار گردي جهان را ببين
كه ديباست گر نقش ماني به چين
چو رخشنده گردد جهان ز آفتاب
رخ نرگس و لاله بيني پر آب
بخندد بدو گويد اي شوخ چشم
به عشق تو گريان نه از درد و خشم
نخندد زمين تا نگريد هوا
هوا را نخوانم كف پادشا
كه باران او در بهاران بود
نه چون همت شهرياران بود
به خورشيد ماند همي دست شاه
چو اندر حمل برفرازد كلاه
اگر گنج پيش آيد از خاك خشك
وگر آب دريا و گر در و مشك
ندارد همي روشناييش باز
ز درويش وز شاه گردن فراز
كف شاه ابوالقاسم آن پادشا
چنين است با پاك و ناپارسا
دريغش نيايد ز بخشيدن ايچ
نه آرام گيرد به روز بسيچ
چو جنگ آيدش پيش جنگ آورد
سر شهرياران به چنگ آورد
بدان كس كه گردن نهد گنج خويش
ببخشد نينديشد از رنج خويش
جهان را جهاندار محمود باد
ازو بخشش و داد موجود باد
ز رويين دژ اكنون جهانديده پير
نگر تا چه گويد ازو ياد گير


بخش ۳۳

۳۴ بازديد


ازان پس بيامد به پرده‌سراي
ز هرگونه انداخت با شاه راي
ز لهراسپ وز كين فرشيدورد
ازان نامداران روز نبرد
بدو گفت گشتاسپ كاي زورمند
تو شاداني و خواهرانت به بند
خنك آنك بر كينه گه كشته شد
نه در چنگ تركان سرگشته شد
چو بر تخت بينند ما را نشست
چه گويد كسي كو بود زير دست
بگريم برين ننگ تا زنده‌ام
به مغز اندرون آتش افگنده‌ام
پذيرفتم از كردگار بلند
كه گر تو به توران شوي بي‌گزند
به مردي شوي در دم اژدها
كني خواهران را ز تركان رها
سپارم ترا تاج شاهنشهي
همان گنج بي‌رنج و تخت مهي
مرا جايگاه پرستش بس است
نه فرزند من نزد ديگر كس است
چنين پاسخ آورد اسفنديار
كه بي‌تو مبيناد كس روزگار
به پيش پدر من يكي بنده‌ام
روان را به فرمانش آگنده‌ام
فداي تو دارم تن و جان خويش
نخواهم سر و تخت و فرمان خويش
شوم باز خواهم ز ارجاسپ كين
نمانم بر و بوم توران زمين
به تخت آورم خواهران را ز بند
به بخت جهاندار شاه بلند
برو آفرين كرد گشتاسپ و گفت
كه با تو روان و خرد باد جفت
برفتنت يزدان پناه تو باد
به باز آمدن تخت گاه تو باد
بخواند آن زمان لشگر از هر سوي
به جايي كه بد موبدي گر گوي
ازيشان گزيده ده و دو هزار
سواران مرد افگن و كينه‌دار
بر ايشان ببخشيد گنج درم
نكرد ايچ كس را به بخشش دژم
ببخشيد گنجي بر اسفنديار
يكي تاج پر گوهر شاهوار
خروشي برآمد ز درگاه شاه
شد از گرد خورشيد تابان سياه
ز ايوان به دشت آمد اسفنديار
سپاهي گزيد از در كارزار


بخش ۴

۳۲ بازديد


بفرمود تا پيش او گرگسار
بيامد بدانديش و بد روزگار
سه جام مي لعل فامش بداد
چو آهرمن از جام مي گشت شاد
بدو گفت كاي مرد بدبخت خوار
كه فردا چه پيش آورد روزگار
بدو گفت كاي شاه برتر منش
ز تو دور بادا بد بدكنش
چو آتش به پيكار بشتافتي
چنين بر بلاها گذر يافتي
نداني كه فردا چه آيدت پيش
ببخشاي بر بخت بيدار خويش
از ايدر چو فردا به منزل رسي
يكي كار پيش است ازين يك بسي
يكي اژدها پيشت آيد دژم
كه ماهي برآرد ز دريا به دم
همي آتش افروزد از كام اوي
يكي كوه خاراست اندام اوي
ازين راه گر بازگردي رواست
روانت برين پند من بر گواست
دريغت نيايد همي خويشتن
سپاهي شده زين نشان انجمن
چنين داد پاسخ كه اي بدنشان
به بندت همي برد خواهم كشان
ببيني كه از چنگ من اژدها
ز شمشير تيزم نيابد رها
بفرمود تا درگران آورند
سزاوار چوب گران آورند
يكي نغز گردون چوبين بساخت
به گرد اندرش تيغها در نشاخت
به سر بر يكي گرد صندوق نغز
بياراست آن درگر پاك مغز
به صندوق در مرد ديهيم جوي
دو اسپ گرانمايه بست اندر اوي
نشست آزمون را به صندوق شاه
زماني همي راند اسپان به راه
زره‌دار با خنجر كابلي
به سر بر نهاده كلاه يلي
چو شد جنگ آن اژدها ساخته
جهانجوي زين رنج پرداخته
جهان گشت چون روي زنگي سياه
ز برج حمل تاج بنمود ماه
نشست از بر شولك اسفنديار
برفت از پسش لشكر نامدار
دگر روز چون گشت روشن جهان
درفش شب تيره شد در نهان
پشوتن بيامد سوي نامجوي
پسر با برادر همي پيش اوي
بپوشيد خفتان جهاندار گرد
سپه را به فرخ پشوتن سپرد
بياورد گردون و صندوق شير
نشست اندرو شهريار دلير
دو اسپ گرانمايه بسته بر اوي
سوي اژدها تيز بنهاد روي
ز دور اژدها بانگ گردون شنيد
خراميدن اسپ جنگي بديد
ز جاي اندرآمد چو كوه سياه
تو گفتي كه تاريك شد چرخ و ماه
دو چشمش چو دو چشمه تابان ز خون
همي آتش آمد ز كامش برون
چو اسفنديار آن شگفتي بديد
به يزدان پناهيد و دم دركشيد
همي جست اسپ از گزندش رها
به دم دركشيد اسپ را اژدها
دهن باز كرده چو كوهي سياه
همي كرد غران بدو در نگاه
فرو برد اسپان چو كوهي سياه
همي كرد غران بدو در نگاه
فرو برد اسپان و گردون به دم
به صندوق در گشت جنگي دژم
به كامش چو تيغ اندرآمد بماند
چو درياي خون از دهان برفشاند
نه بيرون توانست كردن ز كام
چو شمشير بد تيغ و كامش نيام
ز گردون و آن تيغها شد غمي
به زور اندر آورد لختي كمي
برآمد ز صندوق مرد دلير
يكي تيز شمشير در چنگ شير
به شمشير مغزش همي كرد چاك
همي دود زهرش برآمد ز خاك
ازان دود برنده بيهوش گشت
بيفتاد و بي‌مغز و بي‌توش گشت
پشوتن بيامد هم‌اندر زمان
به نزديك آن نامدار جهان
جهانجوي چون چشمها باز كرد
به گردان گردنكش آواز كرد
كه بيهوش گشتم من از دود زهر
ز زخمش نيامد مرا هيچ بهر
ازان خاك برخاست و شد سوي آب
چو مردي كه بيهوش گردد به خواب
ز گنجور خود جامهٔ نو بجست
به آب اندر آمد سر و تن بشست
بيامد به پيش خداوند پاك
همي گشت پيچان و گريان به خاك
همي گفت كين اژدها را كه كشت
مگر آنك بودش جهاندار پشت
سپاهش همه خواندند آفرين
همه پيش دادار سر بر زمين
نهادند و گفتند با كردگار
توي پاك و بي‌عيب و پروردگار


بخش ۳

۳۳ بازديد


غم آمد همه بهرهٔ گرگسار
ز گرگان جنگي و اسفنديار
يكي خوان زرين بياراستند
خورشها بخوردند و مي خواستند
بفرمود تا بسته را پيش اوي
ببردند لرزان و پرآب روي
سه جام ميش داد و پرسش گرفت
كه اكنون چه گويي چه بينم شگفت
چنين گفت با نامور گرگسار
كه اي نامور شيردل شهريار
دگر منزلت شيري آيد به جنگ
كه با جنگ او برنتابد نهنگ
عقاب دلاور بران راه شير
نپرد وگر چند باشد دلير
بخنديد روشن‌دل اسفنديار
بدو گفت كاي ترك ناسازگار
ببيني تو فردا كه با نره‌شير
چگونه شوم من به جنگش دلير
چو تاريك شد شب بفرمود شاه
ازان جايگاه اندر آمد سپاه
شب تيره لشكر همي راندند
بروبر همي آفرين خواندند
چو خورشيد زان چادر لاژورد
يكي مطرفي كرد ديباي زرد
سپهبد به جاي دليران رسيد
به هامون و پرخاش شيران رسيد
پشوتن بفرمود تا رفت پيش
ورا پندها داد ز اندازه بيش
بدو گفت كاين لشكر سرافراز
سپردم ترا من شدم رزمساز
بيامد چو با شير نزديك شد
چهان بر دل شير تاريك شد
يكي بود نر و دگر ماده شير
برفتند پرخاشجوي و دلير
چو نر اندرآمد يكي تيغ زد
ببد ريگ زيرش بسان بسد
ز سر تا ميانش به دو نيم گشت
دل شير ماده پر از بيم گشت
چو جفتش برآشفت و آمد فراز
يكي تيغ زد بر سرش رزمساز
به ريگ اندر افگند غلتان سرش
ز خون لعل شد دست و جنگي برش
به آب اندر آمد سر و تن بشست
نگهدار جز پاك يزدان نجست
چنين گفت كاي داور داد و پاك
به دستم ددان راتو كردي هلاك
هم‌اندر زمان لشكر آنجا رسيد
پشوتن سر و يال شيران بديد
بر اسفنديار آفرين خواندند
ورا نامدار زمين خواندند
وزانجا بيامد كي رهنماي
به نزديك خرگاه و پرده‌سراي
نهادند خوان و خورشهاي نغز
بياورد سالار پاكيزه مغز


بخش ۵

۳۲ بازديد


ازان كار پر درد شد گرگسار
كجا زنده شد مرده اسفنديار
سراپرده زد بر لب آن شاه
همه خيمه‌ها گردش اندر سپاه
مي و رود بر خوان و ميخواره خواست
به ياد جهاندار بر پاي خاست
بفرمود تا داغ دل گرگسار
بيامد نوان پيش اسفنديار
مي خسرواني سه جامش بداد
بخنديد و زان اژدها كرد ياد
بدو گفت كاي بد تن بي‌بها
ببين اين دمهنج نر اژدها
ازين پس به منزل چه پيش آيدم
كجا رنج و تيمار بيش آيدم
بدو گفت كاي شاه پيروزگر
همي يابي از اختر نيك بر
تو فردا چو در منزل آيي فرود
به پيشت زن جادو آرد درود
كه ديدست زين پيش لشكر بسي
نكردست پيچان روان از كسي
چو خواهد بيابان چو دريا كند
به بالاي خورشيد پهنا كند
ورا غول خوانند شاهان به نام
به روز جواني مرو پيش دام
به پيروزي اژدها باز گرد
نبايد كه نام اندرآري به گرد
جهانجوي گفت اي بد شوخ روي
ز من هرچ بيني تو فردا بگوي
كه من با زن جادوان آن كنم
كه پشت و دل جادوان بشكنم
به پيروزي دادده يك خداي
سر جاودان اندر آرم به پاي
چو پيراهن زرد پوشيد روز
سوي باختر گشت گيتي فروز
سپه برگرفت و بنه بر نهاد
ز يزدان نيكي دهش كرد ياد
شب تيره لشكر همي راند شاه
چو خورشيد بفروخت زرين كلاه
چو ياقوت شد روي برج بره
بخنديد روي زمين يكسره
سپه را همه بر پشوتن سپرد
يكي جام زرين پر از مي ببرد
يكي ساخته نيز تنبور خواست
همي رزم پيش آمدش سور خواست
يكي بيشهٔي ديد همچون بهشت
تو گفتي سپهر اندرو لاله كشت
نديد از درخت اندرو آفتاب
به هر جاي بر چشمهٔي چون گلاب
فرود آمد از بارگي چون سزيد
ز بيشه لب چشمهٔي برگزيد
يكي جام زرين به كف برنهاد
چو دانست كز مي دلش گشت شاد
همانگاه تنبور را برگرفت
سراييدن و ناله اندر گرفت
همي گفت بداختر اسفنديار
كه هرگز نبيند مي و ميگسار
نبيند جز از شير و نر اژدها
ز چنگ بلاها نيابد رها
نيابد همي زين جهان بهرهٔي
به ديدار فرخ پري چهرهٔي
بيابم ز يزدان همي كام دل
مرا گر دهد چهرهٔ دلگسل
به بالا چو سرو و چو خورشيد روي
فروهشته از مشك تا پاي موي
زن جادو آواز اسفنديار
چو بشنيد شد چون گل اندر بهار
چنين گفت كامد هژبري به دام
ابا چامه و رود و پر كرده جام
پر آژنگ رويي بي آيين و زشت
بدان تيرگي جادويها نوشت
بسان يكي ترك شد خوب روي
چو ديباي چيني رخ از مشك موي
بيامد به نزديك اسفنديار
نشست از بر سبزه و جويبار
جهانجوي چون روي او را بديد
سرود و مي و رود برتر كشيد
چنين گفت كاي دادگر يك خداي
به كوه و بيابان توي رهنماي
بجستم هم‌اكنون پري چهرهٔي
به تن شهرهٔي زو مرا بهرهٔي
بداد آفرينندهٔ داد و راد
مرا پاك جام و پرستنده داد
يكي جام پر بادهٔ مشك بوي
بدو داد تا لعل گرددش روي
يكي نغز پولاد زنجير داشت
نهان كرده از جادو آژير داشت
به بازوش در بسته بد زردهشت
بگشتاسپ آورده بود از بهشت
بدان آهن از جان اسفنديار
نبردي گماني به بد روزگار
بينداخت زنجير در گردنش
بران سان كه نيرو ببرد از تنش
زن جادو از خويشتن شير كرد
جهانجوي آهنگ شمشير كرد
بدو گفت بر من نياري گزند
اگر آهنين كوه گردي بلند
بياراي زان سان كه هستي رخت
به شمشير يازم كنون پاسخت
به زنجير شد گنده پيري تباه
سر و موي چون برف و رنگي سياه
يكي تيز خنجر بزد بر سرش
مبادا كه بيني سرش گر برش
چو جادو بمرد آسمان تيره گشت
بران سان كه چشم اندران خيره گشت
يكي باد و گردي برآمد سياه
بپوشيد ديدار خورشيد و ماه
به بالا برآمد جهانجوي مرد
چو رعد خروشان يكي نعره كرد
پشوتن بيامد همي با سپاه
چنين گفت كاي نامبردار شاه
نه با زخم تو پاي دارد نهنگ
نه ترك و نه جادو نه شير و پلنگ
به گيتي بماناد يل سرفراز
جهان را به مهر تو بادا نياز
يكي آتش از تارك گرگسار
برآمد ز پيكار اسفنديار


بخش ۶

۳۴ بازديد


جهانجوي پيش جهان‌آفرين
بماليد چندي رخ اندر زمين
بران بيشه اندر سراپرده زد
نهادند خواني چنانچون سزد
به دژخيم فرمود پس شهريار
كه آرند بدبخت را بسته خوار
ببردند پيش يل اسفنديار
چو ديدار او ديد پس شهريار
سه جام مي خسروانيش داد
ببد گرگسار از مي لعل شاد
بدو گفت كاي ترك برگشته بخت
سر پير جادو ببين از درخت
كه گفتي كه لشكر به دريا برد
سر خويش را بر ثريا برد
دگر منزل اكنون چه بينم شگفت
كزين جادو اندازه بايد گرفت
چنين داد پاسخ ورا گرگسار
كه اي پيل جنگي گه كارزار
بدين منزلت كار دشوارتر
گراينده‌تر باش و بيدارتر
يكي كوه بيني سراندر هوا
برو بر يكي مرغ فرمانروا
كه سيمرغ گويد ورا كارجوي
چو پرنده كوهيست پيكارجوي
اگر پيل بيند برآرد به ابر
ز دريا نهنگ و به خشكي هژبر
نبيند ز برداشتن هيچ رنج
تو او را چو گرگ و چو جادو مسنج
دو بچه است با او به بالاي او
همان راي پيوسته با راي او
چو او بر هوا رفت و گسترد پر
ندارد زمين هوش و خورشيد فر
اگر بازگردي بود سودمند
نيازي به سيمرغ و كوه بلند
ازو در بخنديد و گفت اي شگفت
به پيكان بدوزم من او را دو كفت
ببرم به شمشير هندي برش
به خاك اندر آرم ز بالا سرش
چو خورشيد تابنده بنمود پشت
دل خاور از پشت او شد درشت
سر جنگجويان سپه برگرفت
سخنهاي سيمرغ در سر گرفت
همه شب همي راند با خود گروه
چو خورشيد تابان برآمد ز كوه
چراغ زمان و زمين تازه كرد
در و دشت بر ديگر اندازه كرد
همان اسپ و گردون و صندوق برد
سپه را به سالار لشكر سپرد
همي رفت چون باد فرمانروا
يكي كوه ديدش سراندر هوا
بران سايه بر اسپ و گردون بداشت
روان را به انديشه اندر گماشت
همي آفرين خواند بر يك خداي
كه گيتي به فرمان او شد به پاي
چو سيمرغ از دور صندوق ديد
پسش لشكر و نالهٔ بوق ديد
ز كوه اندر آمد چو ابري سياه
نه خورشيد بد نيز روشن نه ماه
بدان بد كه گردون بگيرد به چنگ
بران سان كه نخچير گيرد پلنگ
بران تيغها زد دو پا و دو پر
نماند ايچ سيمرغ را زيب و فر
به چنگ و به منقار چندي تپيد
چو تنگ اندر آمد فرو آرميد
چو ديدند سيمرغ را بچگان
خروشان و خون از دو ديده چكان
چنان بردميدند ازان جايگاه
كه از سهمشان ديده گم كرد راه
چو سيمرغ زان تيغها گشت سست
به خوناب صندوق و گردون بشست
ز صندوق بيرون شد اسفنديار
بغريد با آلت كارزار
زره در بر و تيغ هندي به چنگ
چه زود آورد مرغ پيش نهنگ
همي زد برو تيغ تا پاره گشت
چنان چاره گر مرغ بيچاره گشت
بيامد به پيش خداوند ماه
كه او داد بر هر ددي دستگاه
چنين گفت كاي داور دادگر
خداوند پاكي و زور و هنر
تو بردي پي جاودان را ز جاي
تو بودي بدين نيكيم رهنماي
هم‌آنگه خروش آمد از كرناي
پشوتن بياورد پرده‌سراي
سليح برادر سپاه و پسر
بزرگان ايران و تاج و كمر
ازان كشته كس روي هامون نديد
جر اندام جنگاور و خون نديد
زمين كوه تا كوه پر پر بود
ز پرش همه دشت پر فر بود
بديدند پر خون تن شاه را
كجا خيره كردي به رخ ماه را
همي آفرين خواندندش سران
سواران جنگي و كنداوران
شنيد آن سخن در زمان گرگسار
كه پيروز شد نامور شهريار
تنش گشت لرزان و رخساره زرد
همي رفت پويان و دل پر ز درد
سراپرده زد شهريار جوان
به گردش دليران روشن‌روان
زمين را به ديبا بياراستند
نشستند بر خوان و مي خواستند


بخش ۹

۳۲ بازديد


وز انجا بيامد به پرده‌سراي
ز بيگانه پردخت كردند جاي
پشوتن بشد نزد اسفنديار
سخن رفت هرگونه از كارزار
بدو گفت جنگي چنين دژ به جنگ
به سال فراوان نيايد به چنگ
مگر خوار گيرم تن خويش را
يكي چاره سازم بدانديش را
توايدر شب و روز بيدار باش
سپه را ز دشمن نگهدار باش
تن آنگه شود بي‌گمان ارجمند
سزاوار شاهي و تخت بلند
كز انبوه دشمن نترسد به جنگ
به كوه از پلنگ و به آب از نهنگ
به جايي فريب و به جايي نهيب
گهي فر و زيب و گهي در نشيب
چو بازارگاني بدين دژ شوم
نگويم كه شير جهان پهلوم
فراز آورم چاره از هر دري
بخوانم ز هر دانشي دفتري
تو بي‌ديده‌بان و طلايه مباش
ز هر دانشي سست مايه مباش
اگر ديده‌بان دود بيند به روز
شب آتش چو خورشيد گيتي فروز
چنين دان كه آن كار كرد منست
نه از چارهٔ هم نبرد منست
سپه را بياراي و ز ايدر بران
زره‌دار با خود و گرز گران
درفش من از دور بر پاي كن
سپه را به قلب اندرون جاي كن
بران تيز با گرزهٔ گاوسار
چنان كن كه خوانندت اسفنديار
وزان جايگه ساربان را بخواند
به پيش پشوتن به زانو نشاند
بدو گفت صد باركش سرخ‌موي
بياور سرافراز با رنگ و بوي
ازو ده شتر بار دينار كن
دگر پنج ديباي چين باركن
دگر پنج هرگونهٔي گوهران
يكي تخت زرين و تاج سران
بياورد صندوق هشتاد جفت
همه بند صندوقها در نهفت
صد و شست مرد از يلان برگزيد
كزيشان نهانش نيايد پديد
تني بيست از نامداران خويش
سرافراز و خنجرگزاران خويش
بفرمود تا بر سر كاروان
بوند آن گرانمايگان ساروان
به پاي اندرون كفش و در تن گليم
به بار اندرون گوهر و زر و سيم
سپهبد به دژ روي بنهاد تفت
به كردار بازارگانان برفت
همي راند با نامور كاروان
يلان سرافراز چون ساروان
چو نزديك دژ شد برفت او ز پيش
بديد آن دل و راي هشيار خويش
چو بانگ دراي آمد از كاروان
همي رفت پيش اندرون ساروان
به دژ نامدارن خبر يافتند
فراوان بگفتند و بشتافتند
كه آمد يكي مرد بازارگان
درمگان فرو شد به دينارگان
بزرگان دژ پيش باز آمدند
خريدار و گردن‌فراز آمدند
بپرسيد هريك ز سالار بار
كزين بارها چيست كايد به كار
چنين داد پاسخ كه باري نخست
به تن شاه بايد كه بينم درست
توانايي خويش پيدا كنم
چو فرمان دهد ديده دريا كنم
شتربار بنهاد و خود رفت پيش
كه تا چون كند تيز بازار خويش
يكي طاس پر گوهر شاهوار
ز دينار چندي ز بهر نثار
كه بر تافتش ساعد و آستين
يكي اسپ و دو جامه ديباي چين
بران طاس پوشيده‌تايي حرير
حرير از بر و زير مشك و عبير
به نزديك ارجاسپ شد چاره‌جوي
به ديبا بياراسته رنگ و بوي
چو ديدش فرو ريخت دينار و گفت
كه با شهرياران خرد باد جفت
يكي مردم اي شاه بازارگان
پدر ترك و مادر ز آزادگان
ز توران به خرم به ايران برم
وگر سوي دشت دليران برم
يكي كارواني شتر با منست
ز پوشيدني جامه‌هاي نشست
هم از گوهر و افسر و رنگ و بوي
فروشنده‌ام هم خريدار جوي
به بيرون دژ كاله بگذاشتم
جهان در پناه تو پنداشتم
اگر شاه بيند كه اين كاروان
به دروازهٔ دژ كشد ساروان
به بخت تو از هر بد ايمن شوم
بدين سايهٔ مهر تو بغنوم
چنين داد پاسخ كه دل شاددار
ز هر بد تن خويش آزاد دار
نيازاردت كس به توران زمين
همان گر گرايي به ماچين و چين
بفرمود پس تا سراي فراخ
به دژ بر يكي كلبه در پيش كاخ
به رويين دژاندر مر او را دهند
همه بارش از دشت بر سر نهند
بسازد بران كلبه بازارگاه
همي داردش ايمن اندر پناه
برفتند و صندوقها را به پشت
كشيدند و ماهار اشتر به مشت
يكي مرد بخرد بپرسيد و گفت
كه صندوق را چيست اندر نهفت
كشنده بدو گفت ما هوش خويش
نهاديم ناچار بر دوش خويش
يكي كلبه برساخت اسفنديار
بياراست همچون گل اندر بهار
ز هر سو فراوان خريدار خاست
بران كلبه بر تيز بازار خاست
ببود آن شب و بامداد پگاه
ز ايوان دوان شد به نزديك شاه
ز دينار وز مشك و ديبا سه تخت
همي برد پيش اندرون نيكبخت
بيامد ببوسيد روي زمين
بر ارجاسپ چندي بكرد آفرين
چنين گفت كاين مايه‌ور كاروان
همي راندم تيز با ساروان
بدو اندرون ياره و افسرست
كه شاه سرافراز را در خورست
بگويد به گنجور تا خواسته
ببيند همه كلبه آراسته
اگر هيچ شايسته بيند به گنج
بيارد همانا ندارد به رنج
پذيرفتن از شهريار زمين
ز بازارگان پوزش و آفرين
بخنديد ارجاسپ و بنواختش
گرانمايه‌تر پايگه ساختش
چه نامي بدو گفت خراد نام
جهانجوي با رادي و شادكام
به خراد گفت اي رد زاد مرد
به رنجي همي گرد پوزش مگرد
ز دربان نبايد ترا بار خواست
به نزد من آي آنگهي كت هواست
ازان پس بپرسيدش از رنج راه
ز ايران و توران و كار سپاه
چنين داد پاسخ كه من ماه پنج
كشيدم به راه اندرون درد و رنج
بدو گفت از كار اسفنديار
به ايران خبر بود وز گرگسار
چنين داد پاسخ كه اي نيك‌خوي
سخن راند زين هر كسي بارزوي
يكي گفت كاسفنديار از پدر
پرآزار گشت و بپيچيد سر
دگر گفت كو از دژ گنبدان
سپه برد و شد بر ره هفتخوان
كه رزم آزمايد به توران زمين
بخواهد به مردي ز ارجاسپ كين
بخنديد ارجاسپ گفت اين سخن
نگويد جهانديده مرد كهن
اگر كركس آيد سوي هفتخوان
مرا اهرمن خوان و مردم مخوان
چو بشنيد جنگي زمين بوسه داد
بيامد ز ايوان ارجاسپ شاد
در كلبه را نامور باز كرد
ز بازارگان دژ پرآواز كرد
همي بود چندي خريد و فروخت
همي هركسي چشم خود را بدوخت
ز دينارگان يك درم بستدي
همي اين بران آن برين برزدي


بخش ۸

۳۸ بازديد
 

چو يك پاس بگذشت از تيره شب
به پيش اندر آمد خروش جلب
بخنديد بر بارگي شاه نو
ز دم سپه رفت تا پيش رو
سپهدار چون پيش لشكر كشيد
يكي ژرف درياي بي‌بن بديد
هيوني كه بود اندران كاروان
كجا پيش رو داشتي ساروان
همي پيش رو غرقه گشت اندر آب
سپهبد بزد چنگ هم در شتاب
گرفتش دو ران بر گشيدش ز گل
بترسيد بدخواه ترك چگل
بفرمود تا گرگسار نژند
شود داغ دل پيش بر پاي بند
بدو گفت كاي ريمن گرگسار
گرفتار بر دست اسفنديار
نگفتي كه ايدر نيابي تو آب
بسوزد ترا تابش آفتاب
چرا كردي اي بدتن از آب خاك
سپه را همه كرده بودي هلاك
چنين داد پاسخ كه مرگ سپاه
مرا روشناييست چون هور و ماه
چه بينم همي از تو جز پاي‌بند
چه خواهم ترا جز بلا و گزند
سپهبد بخنديد و بگشاد چشم
فرو ماند زان ترك و بفزود خشم
بدو گفت كاي كم خرد گرگسار
چو پيروز گردم من از كارزار
به رويين دژت بر سپهبد كنم
مبادا كه هرگز بتو بد كنم
همه پادشاهي سراسر تراست
چو با ما كني در سخن راه راست
نيازارم آن را كه فرزند تست
هم آن را كه از دوده پيوند تست
چو بشنيد گفتار او گرگسار
پراميد شد جانش از شهريار
ز گفتار او ماند اندر شگفت
زمين را ببوسيد و پوزش گرفت
بدو گفت شاه آنچ گفتي گذشت
ز گفتار خامت نگشت آب دشت
گذرگاه اين آب دريا كجاست
ببايد نمودن به ما راه راست
بدو گفت با آهن از آبگير
نيابد گذر پر و پيكان تير
تهمتن فروماند اندر شگفت
هم‌اندر زمان بند او برگرفت
به درياي آب اندرون گرگسار
بيامد هيوني گرفته مهار
سپهبد بفرمود تا مشگ آب
بريزند در آب و در ماهتاب
به دريا سبك‌بار شد بارگي
سپاه اندر آمد به يكبارگي
چو آمد به خشكي سپاه و بنه
ببد ميسره راست با ميمنه
به نزديك رويين دژ آمد سپاه
چنان شد كه فرسنگ ده ماند راه
سر جنگجويان به خوردن نشست
پرستنده شد جام باده به دست
بفرمود تا جوشن و خود و گبر
ببردند با تيغ پيش هژبر
گشاده بفرمود تا گرگسار
بيامد به پيش يل اسفنديار
بدو گفت كاكنون گذشتي ز بد
ز تو خوبي و راست گفتن سزد
چو از تن ببرم سر ارجاسپ را
درخشان كنم جان لهراسپ را
چو كهرم كه از خون فرشيدورد
دل لشكري كرد پر خون و درد
دگر اندريمان كه پيروز گشت
بكشت از دليران ما سي و هشت
سرانشان ببرم به كين نيا
پديد آرم از هر دري كيميا
همه گورشان كام شيران كنم
به كام دليران ايران كنم
سراسر بدوزم جگرشان به تير
بيارم زن و كودكانشان اسير
ترا شاد خوانيم ازين گر دژم
بگوي آنچ داري به دل بيش و كم
دل گرگسار اندران تنگ شد
روان و زبانش پر آژنگ شد
بدو گفت تا چند گويي چنين
كه بر تو مبادا به داد آفرين
همه اختر بد به جان تو باد
بريده به خنجر ميان تو باد
به خاك اندر افگنده پر خون تنت
زمين بستر و گرد پيراهنت
ز گفتار او تير شد نامدار
برآشفت با تنگدل گرگسار
يكي تيغ هندي بزد بر سرش
ز تارك به دو نيم شد تا برش
به دريا فگندش هم‌اندر زمان
خور ماهيان شد تن بدگمان
وزان جايگه باره را بر نشست
به تندي ميان يلي را ببست
به بالا برآمد به دژ بنگريد
يكي ساده دژ آهنين باره ديد
سه فرسنگ بالا و پهنا چهل
بجاي نديد اندر او آب و گل
به پهناي ديوار او بر سوار
برفتي برابر بروبر چهار
چو اسفنديار آن شگفتي بديد
يكي باد سرد از جگر بركشيد
چنين گفت كاين را نشايد ستد
بد آمد به روي من از راه بد
دريغ اين همه رنج و پيكار ما
پشيماني آمد همه كار ما
به گرد بيابان همه بنگريد
دو ترك اندران دشت پوينده ديد
همي رفت پيش اندرون چار سگ
سگاني كه گيرند آهو به تگ
ز بالا فرود آمد اسفنديار
به چنگ اندرون نيزهٔ كارزار
بپرسيد و گفت اين دژ نامدار
چه جايت و چندست بر وي سوار
ز ارجاسپ چندي سخن راندند
همه دفتر دژ برو خواندند
كه بالا و پهناي دژ را ببين
دري سوي ايران دگر سوي چين
بدو اندرون تيغ‌زن سي‌هزار
سواران گردنكش و نامدار
همه پيش ارجاسپ چون بنده‌اند
به فرمان و رايش سرافگنده‌اند
خورش هست چندانك اندازه نيست
به خوشه درون بار اگر تازه نيست
اگر در ببندد به ده سال شاه
خورش هست چندانك بايد سپاه
اگر خواهد از چين و ماچين سوار
بيابد برش نامور صد هزار
نيازش نيابد به چيزي به كس
خورش هست و مردان فريادرس
چو گفتند او تيغ هندي به مشت
دو گردنكش ساده‌دل را بكشت


بخش ۷

۳۲ بازديد


ازان پس بفرمود تا گرگسار
بيامد بر نامور شهريار
بدادش سه جام دمادم نبيد
مي سرخ و جام از گل شنبليد
بدو گفت كاي بد تن بدنهان
نگه كن بدين كردگار جهان
نه سيمرغ پيدا نه شير و نه گرگ
نه آن تيز چنگ اژدهاي بزرگ
به منزل كه انگيزد اين بار شور
بود آب و جاي گياي ستور
به آواز گفت آن زمان گرگسار
كه اي نامور فرخ اسفنديار
اگر باز گردي نباشد شگفت
ز بخت تو اندازه بايد گرفت
ترا يار بود ايزد اي نيكبخت
به بار آمد آن خسرواني درخت
يكي كار پيشست فردا كه مرد
نينديشد از روزگار نبرد
نه گرز و كمان ياد آيد نه تيغ
نه بيند ره جنگ و راه گريغ
به بالاي يك نيزه برف آيدت
بدو روز شادي شگرف آيدت
بماني تو با لشكر نامدار
به برف اندر اي فرخ اسفنديار
اگر بازگردي نباشد شگفت
ز گفتار من كين نبايد گرفت
همي ويژه در خون لشكر شوي
به تندي و بدرايي و بدخوي
مرا اين درستست كز باد سخت
بريزد بران مرز بار درخت
ازان پس كه اندر بيابان رسي
يكي منزل آيد به فرسنگ سي
همه ريگ تفتست گر خاك و شخ
برو نگذرد مرغ و مور و ملخ
نبيني به جايي يكي قطره آب
زمينش همي جوشد از آفتاب
نه بر خاك او شير يابد گذر
نه اندر هوا كرگس تيزپر
نه بر شخ و ريگش برويد گيا
زمينش روان ريگ چون توتيا
براني برين گونه فرسنگ چل
نه با اسپ تاو و نه با مرد دل
وزانجا به رويين‌دژ آيد سپاه
ببيني يك مايه‌ور جايگاه
زمينش به كام نياز اندر است
وگر باره با مه به راز اندر است
بشد بامش از ابر بارنده‌تر
كه بد نامش از ابر برنده‌تر
ز بيرون نيابد خورش چارپاي
ز لشكر نماند سواري به جاي
از ايران و توران اگر صدهزار
بيايند گردان خنجرگزار
نشينند صد سال گرداندرش
همي تيرباران كنند از برش
فراوان همانست و كمتر همان
چو حلقه‌ست بر در بد بدگمان
چو ايرانيان اين بد از گرگسار
شنيدند و گشتند با درد يار
بگفتند كاي شاه آزادمرد
بگرد بال تا تواني مگرد
اگر گرگسار اين سخنها كه گفت
چنين است اين خود نماند نهفت
بدين جايگه مرگ را آمديم
نه فرسودن ترگ را آمديم
چنين راه دشوار بگذاشتي
بلاي دد و دام برداشتي
كس از نامداران و شاهان گرد
چنين رنجها برنيارد شمرد
كه پيش تو آمد بدين هفتخوان
برين بر جهان آفرين را بخوان
چو پيروزگر بازگردي به راه
به دل شاد و خرم شوي نزد شاه
به راهي دگر گر شوي كينه‌ساز
همه شهر توران برندت نماز
بدين سان كه گويد همي گرگسار
تن خويش را خوارمايه مدار
ازان پس كه پيروز گشتيم و شاد
نبايد سر خويش دادن به باد
چو بشنيد اين‌گونه زيشان سخن
شد آن تازه رويش ز گردان كهن
شما گفت از ايران به پند آمديد
نه از بهر نام بلند آمديد
كجاآن همه خلعت و پند شاه
كمرهاي زرين و تخت و كلاه
كجا آن همه عهد و سوگند و بند
به يزدان و آن اختر سودمند
كه اكنون چنين سست شد پايتان
به ره بر پراگنده شد رايتان
شما بازگرديد پيروز و شاد
مرا كام جز رزم جستن مباد
به گفتار اين ديو ناسازگار
چنين سركشيديد از كارزار
از ايران نخواهم برين رزم كس
پسر با برادر مرا يار بس
جهاندار پيروز يار منست
سر اختر اندر كنار منست
به مردي نبايد كسي همرهم
اگر جان ستانم وگر جان دهم
به دشمن نمايم هنر هرچ هست
ز مردي و پيروزي و زور دست
بيابيد هم بي‌گمان آگهي
ازين نامور فر شاهنشهي
كه با دژ چه كردم به دستان و زور
به نام خداوند كيوان و هور
چو ايرانيان برگشادند چشم
بديدند چهر ورا پر ز خشم
برفتند پوزش‌كنان نزد شاه
كه گر شاه بيند ببخشد گناه
فداي تو بادا تن و جان ما
برين بود تا بود پيمان ما
ز بهر تن شاه غمخواره‌ايم
نه از كوشش و جنگ بيچاره‌ايم
ز ما تا بود زنده يك نامدار
نپيچيم يك تن سر از كارزار
سپهبد چو بشنيد زيشان سخن
بپيچيد زان گفتهاي كهن
به ايرانيان آفرين كرد و گفت
كه هرگز نماند هنر در نهفت
گر ايدونك گرديم پيروزگر
ز رنج گذشته بيابيم بر
نگردد فرامش به دل رنجتان
نماند تهي بي‌گمان گنجتان
همي راي زد تا جهان شد خنك
برفت از بر كوه باد سبك
برآمد ز درگاه شيپور و ناي
سپه برگرفتند يكسر ز جاي
به كردار آتش همي راندند
جهان‌آفرين را بسي خواندند
سپيده چو از كوه سر بركشيد
شب آن چادر شعر در سركشيد
چو خورشيد تابان نهان كرد روي
همي رفت خون در پس پشت اوي
به منزل رسيد آن سپاه گران
همه گرزداران و نيزه‌وران
بهاري يكي خوش‌منش روز بود
دل‌افروز يا گيتي‌افروز بود
سراپرده و خيمه فرمود كي
بياراست خوان و بياورد مي
هم‌اندر زمان تندباري ز كوه
برآمد كه شد نامور زان ستوه
جهان سربسر گشت چون پر زاغ
ندانست كس باز هامون ز زاغ
بياريد از ابر تاريك برف
زميني پر از برف و بادي شگرف
سه روز و سه شب هم بدان سان به دشت
دم باد ز اندازه اندر گذشت
هوا پود گشت ابر چون تار شد
سپهبد ازان كار بيچار شد
به آواز پيش پشوتن بگفت
كه اين كار ما گشت با درد جفت
به مردي شدم در دم اژدها
كنون زور كردن نيارد بها
همه پيش يزدان نيايش كنيد
بخوانيد و او را ستايش كنيد
مگر كاين بلاها ز ما بگذرد
كزين پس كسي مان به كس نشمرد
پشوتن بيامد به پيش خداي
كه او بود بر نيكويي رهنماي
نيايش ز اندازه بگذاشتند
همه در زمان دست برداشتند
همانگه بيامد يكي باد خوش
ببرد ابر و روي هوا گشت كش
چو ايرانيان را دل آمد به جاي
ببودند بر پيش يزدان به پاي
سراپرده و خيمه‌ها گشته‌تر
ز سرما كسي را نبد پاي و پر
همانجا ببودند گردان سه روز
چهارم چو بفروخت گيتي فروز
سپهبد گرانمايگان را بخواند
بسي داستانهاي نيكو براند
چنين گفت كايدر بمانيد بار
مداريد جز آلت كارزار
هرانكس كه هستند سرهنگ‌فش
كه باشد ورا باره صد آب كش
به پنجاه آب و خورش برنهيد
دگر آلت گسترش بر نهيد
فزوني هم ايدر بمانيد بار
مگر آنچ بايد بدان كارزار
به نيروي يزدان بيابيم دست
بدان بدكنش مردم بت‌پرست
چو نوميد گردد ز يزدان كسي
ازو نيك‌بختي نيايد بسي
ازان دژ يكايك توانگر شويد
همه پاك با گنج و افسر شويد
چو خور چادر زرد بر سركشيد
ببد باختر چون گل شنبليد
بنه برنهادند گردان همه
برفتند با شهريار رمه
چو بگذشت از تيره شب يك زمان
خروش كلنگ آمد از آسمان
برآشفت ز آوازش اسفنديار
پيامي فرستاد زي گرگسار
كه گفتي بدين منزلت آب نيست
همان جاي آرامش و خواب نيست
كنون ز آسمان خاست بانگ كلنگ
دل ما چرا كردي از آب تنگ
چنين داد پاسخ كز ايدر ستور
نيابد مگر چشمهٔ آب شور
دگر چشمهٔ آب‌يابي چو زهر
كزان آب مرغ و ددان راست بهر
چنين گفت سالار كز گرگسار
يكي راهبر ساختم كينه‌دار
ز گفتار او تيز لشكر براند
جهاندار نيكي دهش را بخواند


بخش ۱۱

۳۵ بازديد


شب آمد يكي آتشي برفروخت
كه تفش همي آسمان را بسوخت
چو از ديده‌گه ديده‌بان بنگريد
به شب آنش و روز پردود ديد
ز جايي كه بد شادمان بازگشت
تو گفتي كه با باد همباز گشت
چو از راه نزد پشوتن رسيد
بگفت آنچ از آتش و دود ديد
پشوتن چنين گفت كز پيل و شير
به تنبل فزونست مرد دلير
كه چشم بدان از تنش دور باد
همه روزگاران او سور باد
بزد ناي رويين و رويينه خم
برآمد ز در نالهٔ گاودم
ز هامون سوي دژ بيامد سپاه
شد از گرد خورشيد تابان سياه
همه زير خفتان و خود اندرون
همي از جگرشان بجوشيد خون
به دژ چون خبر شد كه آمد سپاه
جهان نيست پيدا ز گرد سياه
همه دژ پر از نام اسفنديار
درخت بلا حنظل آورد بار
بپوشيد ارجاسپ خفتان جنگ
بماليد بر چنگ بسيار چنگ
بفرمود تا كهرم شيرگير
برد لشكر و كوس و شمشير وتير
به طرخان چنين گفت كاي سرفراز
برو تيز با لشكري رزمساز
ببر نامدران دژ ده هزار
همه رزم جويان خنجرگزار
نگه كن كه اين جنگجويان كيند
وزين تاختن ساختن برچيند
سرافراز طرخان بيامد دوان
بدين روي دژ با يكي ترجمان
سپه ديد با جوشن و ساز جنگ
درفشي سيه پيكر او پلنگ
سپه‌كش پشوتن به قلب اندرون
سپاهي همه دست شسته به خون
به چنگ اندرون گرز اسفنديار
به زير اندرون بارهٔ نامدار
جز اسفنديار تهم را نماند
كس او را بجز شاه ايران نخواند
سپه ميسره ميمنه بركشيد
چنان شد كه كس روز روشن نديد
ز زخم سنانهاي الماس گون
تو گفتي همي بارد از ابر خون
به جنگ اندر آمد سپاه از دو روي
هرانكس كه بد گرد و پرخاشجوي
بشد پيش نوش‌آذر تيغ‌زن
همي جست پرخاش زان انجمن
بيامد سرافراز طرخان برش
كه از تن به خاك اندر آرد سرش
چو نوش‌آذر او را به هامون بديد
بزد دست و تيغ از ميان بركشيد
كمرگاه طرخان بدو نيم كرد
دل كهرم از درد پربيم كرد
چنان هم بقلب سپه حمله برد
بزرگش يكي بود با مرد خرد
بران‌سان دو لشكر بهم برشكست
كه از تير بر سركشان ابر بست
سرافراز كهرم سوي دژ برفت
گريزان و لشكر همي راند تفت
چنين گفت كهرم به پيش پدر
كه اي نامور شاه خورشيدفر
از ايران سپاهي بيامد بزرگ
به پيش اندرون نامداري سترگ
سرافراز اسفنديارست و بس
بدين دژ نيايد جزو هيچ‌كس
همان نيزهٔ جنگ دارد به چنگ
كه در گنبدان دژ تو ديدي به جنگ
غمي شد دل ارجاسپ را زان سخن
كه نو شد دگر باره كين كهن
به تركان همه گفت بيرون شويد
ز دژ يكسره سوي هامون شويد
همه لشكر اندر ميان آوريد
خروش هژبر ژيان آوريد
يكي زنده زيشان ممانيد نيز
كسي نام ايشان مخوانيد نيز
همه لشكر از دژ به راه آمدند
جگر خسته و كينه‌خواه آمدند