بخش ۱۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۳

۳۳ بازديد


به قيصر خزر بود نزديكتر
وزيشان بدش روز تاريكتر
به مرز خزر مهتر الياس بود
كه پور جهاندار مهراس بود
به الياس قيصر يكي نامه كرد
تو گفتي كه خون بر سر خامه كرد
كه چندين به افسوس خوردي خزر
كنون روز آسايش آمد بسر
اگر ساو و باژست و گنج گران
گروگان ازان مرز چندي سران
وگرنه فرخ‌زاد چون پيل مست
بيايد كند كشورت را چو دست
چو الياس بر خواند آن نامه را
به زهر آب در زد سر خامه را
چنين داد پاسخ كه چندين هنر
نبودي به روم اندرون سربسر
اگر من نخواهم همي باژ روم
شما شاد باشيد زان مرز و بوم
چنين دل گرفتيد از يك سوار
كه نزد شما يافت او زينهار
چنان دان كه او دام آهرمنست
و گر كوه آهن همان يكتنست
تو او را بدين جنگ رنجه مكن
كه من بين درازي نمانم سخن
سخن چون به ميرين و اهرن رسيد
ز الياس و آن دام كو گستريد
فرستاد ميرين به قيصر پيام
كه اين اژدها نيست كايد به دام
نه گرگست كز چاره بيجان شود
ز آلودن زهر پيچان شود
چو الياس در جنگ خشم آورد
جهانجوي را خون به چشم آورد
نگه كن كنون كاين سرافراز مرد
ازو چند پيچد به دشت نبرد
غمي گشت قيصر ز گفتارشان
چو بشنيد زان گونه بازارشان
فرخ‌زاد را گفت پر مايه‌اي
همي روم را همچو پيرايه‌اي
چنان دان كه الياس شيراوژن است
چو اسپ افگند پيل رويين‌تن است
اگر تاب داري به جنگش بگوي
و گرنه مبر اندرين آب روي
اگر جنگ او را نداري تو پاي
بسازيم با او يكي خوب راي
به خوبي ز ره بازگردانمش
سخن با هزينه برافشانمش
بدو گفت گشتاسپ كين جست و جوي
چرا بايد و چيست اين گفت و گوي
چو من باره اندر جهانم به خاك
ندارم ز مرز خزر هيچ باك
وليكن نبايد كه روز نبرد
ز ميرين و اهرن بود ياد كرد
كه ايشان به رزم اندر از دشمني
برآرند كژي و آهرمني
چو لشكر بيايد ز مرز خزر
نگهبان من باش با يك پسر
به نيروي پيروزگر يك خداي
چو من با سپاه اندر آيم ز جاي
نه الياس مانم نه با او سپاه
نه چندن بزرگي و تخت و كلاه
كمربند گيرمش وز پشت زين
به ابر اندر آرم زنم بر زمين
دگر روز چون بردميد آفتاب
چو زرين سپر مي‌نمود اندر آب
ز سوي خزر ناي رويين بخاست
همي گرد بر شد سوي چرخ راست
سرافراز قيصر به گشتاسپ گفت
كه اكنون جدا كن سپاه از نهفت
بگفت اين و لشكر به بيرون كشيد
گوان و يلان را به هامون كشيد
همي گشت با گرزهٔ گاوسار
چو سرو بلند از بر كوهسار
همي جست بر دشت جاي نبرد
ز هامون به ابر اندر آورد گرد
چو الياس ديد آن بر و يال اوي
چنان گردش چنگ و گوپال اوي
سواري فرستاد نزديك اوي
كه بفريبد ان راي تاريك اوي
بيامد بدو گفت كاي سرفراز
ز قيصر بدين گونه سر كم فراز
كزين لشكر اكنون سوارش تويي
بهارش تويي نامدارش تويي
به يكسو گراي از ميان دو صف
چه داري چنين بر لب آورده كف
كه الياس شير است روز نبرد
پذيره درآيد سبك‌تر ز گرد
اگر هديه خواهي ورا گنج هست
مساي از پي چيز با رنج دست
ز گيتي گزين كن يكي بهرهٔي
تو باشي بران بهره در شهرهٔي
همت يار باشم همت كهترم
كه هرگز ز پيمان تو نگذرم
بدو گفت گشتاسپ كاين سرد گشت
سخنها ز اندازه اندر گذشت
تو كردي بدين داوري دست پيش
كنون بازگشتي ز گفتار خويش
سخن گفتن اكنون نيايد به كار
گه جنگ و آويزش كارزار
فرستاده برگشت و آمد چو باد
همي كرد پاسخ به الياس ياد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد