چو خورشيد تابنده بنمود پشت
هوا شد سياه و زمين شد درشت
سياووش لشكر به جيحون كشيد
به مژگان همي از جگر خون كشيد
چو آمد به ترمذ درون بام و كوي
بسان بهاران پر از رنگ و بوي
چنان بد همه شهرها تا به چاچ
تو گفتي عروسيست باطوق و تاج
به هر منزلي ساخته خوردني
خورشهاي زيبا و گستردني
چنين تا به قچقار باشي براند
فرود آمد آنجا و چندي بماند
چو آگاهي آمد پذيره شدند
همه سركشان با تبيره شدند
ز خويشان گزين كرد پيران هزار
پذيره شدن را برآراست كار
بياراسته چار پيل سپيد
سپه را همه داد يكسر نويد
يكي برنهاده ز پيروزه تخت
درفشنده مهدي بسان درخت
سرش ماه زرين و بومش بنفش
به زر بافته پرنيايي درفش
ابا تخت زرين سه پيل دگر
صد از ماهرويان زرين كمر
سپاهي بران سان كه گفتي سپهر
بياراست روي زمين را به مهر
صد اسپ گرانمايه با زين زر
به ديبا بياراسته سر به سر
سياووش بشنيد كامد سپاه
پذيره شدن را بياراست شاه
درفش سپهدار پيران بديد
خروشيدن پيل و اسپان شنيد
بشد تيز و بگرفتش اندر كنار
بپرسيدش از نامور شهريار
بدو گفت كاي پهلوان سپاه
چرا رنجه كردي روان را به راه
همه بردل انديشه اين بد نخست
كه بيند دو چشمم ترا تندرست
ببوسيد پيران سر و پاي او
همان خوب چهر دلاراي او
چنين گفت كاي شهريار جوان
مراگر بخواب اين نمودي روان
ستايش كنم پيش يزدان نخست
چو ديدم ترا روشن و تندرست
ترا چون پدر باشد افراسياب
همه بنده باشيم زين روي آب
ز پيوستگان هست بيش از هزار
پرستندگانند با گوشوار
تو بيكام دل هيچ دم بر مزن
ترا بنده باشد همي مرد و زن
مراگر پذيري تو با پير سر
ز بهر پرستش ببندم كمر
برفتند هر دو به شادي به هم
سخن ياد كردند بر بيش و كم
همه ره ز آواي چنگ و رباب
همي خفته را سر برآمد ز خواب
همي خاك مشكين شد از مشك و زر
همي اسپ تازي برآورد پر
سياوش چو آن ديد آب از دو چشم
بباريد و ز انديشه آمد به خشم
كه ياد آمدش بوم زابلستان
بياراسته تا به كابلستان
همان شهر ايرانش آمد به ياد
همي بركشيد از جگر سرد باد
ز ايران دلش ياد كرد و بسوخت
به كردار آتش رخش برفروخت
ز پيران بپيچيد و پوشيد روي
سپهبد بديد آن غم و درد اوي
بدانست كاو را چه آمد بياد
غمي گشت و دندان به لب بر نهاد
به قچقار باشي فرود آمدند
نشستند و يكبار دم بر زدند
نگه كرد پيران به ديدار او
نشست و بر و يال و گفتار او
بدو در دو چشمش همي خيره ماند
همي هر زمان نام يزدان بخواند
بدو گفت كاي نامور شهريار
ز شاهان گيتي توي يادگار
سه چيزست بر تو كه اندر جهان
كسي را نباشد ز تخم مهان
يكي آنك از تخمهٔ كيقباد
همي از تو گيرند گويي نژاد
و ديگر زباني بدين راستي
به گفتار نيكو بياراستي
سه ديگر كه گويي كه از چهر تو
ببارد همي بر زمين مهر تو
چنين داد پاسخ سياووش بدوي
كه اي پير پاكيزه و راستگوي
خنيده به گيتي به مهر و وفا
ز آهرمني دور و دور از جفا
گر ايدونك با من تو پيمان كني
شناسم كه پيان من مشكني
گر از بودن ايدر مرا نيكويست
برين كردهٔ خود نبايد گريست
و گر نيست فرماي تا بگذرم
نمايي ره كشوري ديگرم
بدو گفت پيران كه منديش زين
چو اندر گذشتي ز ايران زمين
مگردان دل از مهر افراسياب
مكن هيچگونه برفتن شتاب
پراگنده نامش به گيتي بديست
وليكن جز اينست مرد ايزديست
خرد دارد و راي و هوش بلند
به خيره نيايد به راه گزند
مرا نيز خويشيست با او به خون
همش پهلوانم همش رهنمون
همانا برين بوم و بر صد هزار
به فرمان من بيش باشد سوار
همم بوم و بر هست و هم گوسفند
هم اسپ و سليح و كمان و كمند
مرا بينيازيست از هر كسي
نهفته جزين نيز هستم بسي
فداي تو بادا همه هرچ هست
گر ايدونك سازي به شادي نشست
پذيرفتم از پاك يزدان ترا
به راي و دل هوشمندان ترا
كه بر تو نيايد ز بدها گزند
نداند كسي راز چرخ بلند
مگر كز تو آشوب خيزد به شهر
بياميزي از دور ترياك و زهر
سياووش بدان گفتها رام شد
برافروخت و اندر خور جام شد
بخوردن نشستند يك با دگر
سياوش پسر گشت و پيران پدر
برفتند با خنده و شادمان
به ره بر نجستند جايي زمان
چنين تا رسيدند در شهر گنگ
كزان بود خرم سراي درنگ
پياده به كوي آمد افراسياب
از ايوان ميان بسته و پر شتاب
سياوش چو او را پياده بديد
فرود آمد از اسپ و پيشش دويد
گرفتند مر يكدگر را به بر
بسي بوس دادند بر چشم و سر
ازان پس چنين گفت افراسياب
كه گردان جهان اندر آمد به خواب
ازين پس نه آشوب خيزد نه جنگ
به آبشخور آيند ميش و پلنگ
برآشفت گيتي ز تور دلير
كنون روي گيتي شد از جنگ سير
دو كشور سراسر پر از شور بود
جهان را دل از آشتي كور بود
به تو رام گردد زمانه كنون
برآسايد از جنگ وز جوش خون
كنون شهر توران ترا بندهاند
همه دل به مهر تو آگندهاند
مرا چيز با جان همي پيش تست
سپهبد به جان و به تن خويش تست
سياوش برو آفرين كرد سخت
كه از گوهر تو مگر داد بخت
سپاس از خداي جهان آفرين
كزويست آرام و پرخاش و كين
سپهدار دست سياوش به دست
بيامد به تخت مهي بر نشست
به روي سياوش نگه كرد و گفت
كه اين را به گيتي كسي نيست جفت
نه زينگونه مردم بود در جهان
چنين روي و بالا و فر و مهان
ازان پس به پيران چنين گفت رد
كه كاووس تندست و اندك خرد
كه بشكيبد از روي چونين پسر
چنين برز بالا و چندين هنر
مرا ديده از خوب ديدار او
بماندست دل خيره از كار او
كه فرزند باشد كسي را چنين
دو ديده بگرداند اندر زمين
از ايوانها پس يكي برگزيد
همه كاخ زربفتها گستريد
يكي تخت زرين نهادند پيش
همه پايها چون سر گاوميش
به ديباي چيني بياراستند
فراوان پرستندگان خواستند
بفرمود پس تا رود سوي كاخ
بباشد به كام و نشيند فراخ
سياوش چو در پيش ايوان رسيد
سر طاق ايوان به كيوان رسيد
بيامد بران تخت زر بر نشست
هشيوار جان اندر انديشه بست
چو خوان سپهبد بياراستند
كس آمد سياووش را خواستند
ز هر گونهاي رفت بر خوان سخن
همه شادماني فگندند بن
چو از خوان سالار برخاستند
نشستنگه مي بياراستند
برفتند با رود و رامشگران
بباده نشستند يكسر سران
بدو داد جان و دل افراسياب
همي بي سياوش نيامدش خواب
همي خورد مي تا جهان تيره شد
سرميگساران ز مي خيره شد
سياوش به ايوان خراميد شاد
به مستي ز ايران نيامدش ياد
بدان شب هم اندر بفرمود شاه
بدان كس كه بودند بر بزمگاه
چنين گفت با شيده افراسياب
كه چون سر برآرد سياوش ز خواب
تو با پهلوانان و خويشان من
كسي كاو بود مهتر انجمن
به شبگير با هديه و با غلام
گرانمايه اسپان زرين ستام
ز لشكر همي هر كسي با نثار
ز دينار وز گوهر شاهوار
ازينگونه پيش سياوش روند
هشيوار و بيدار و خامش روند
فراوان سپهبد فرستاد چيز
بدين گونه يك هفته بگذشت نيز
شبي با سياوش چنين گفت شاه
كه فردا بسازيم هر دو پگاه
كه با گوي و چوگان به ميدان شويم
زماني بتازيم و خندان شويم
ز هر كس شنيدم كه چوگان تو
نبينند گردان به ميدان تو
تو فرزند مايي و زيباي گاه
تو تاج كياني و پشت سپاه
بدو گفت شاها انوشه بدي
روان را به ديدار توشه بدي
همي از تو جويند شاهان هنر
كه يابد به هركار بر تو گذر
مرا روز روشن به ديدار تست
همي از تو خواهم بد و نيك جست
به شبگير گردان به ميدان شدند
گرازان و تازان و خندان شدند
چنين گفت پس شاه توران بدوي
كه ياران گزينيم در زخم گوي
تو باشي بدانروي و زينروي من
بدو نيم هم زين نشان انجمن
سياوش بدو گفت كاي شهريار
كجا باشدم دست و چوگان به كار
برابر نيارم زدن با تو گوي
به ميدان همآورد ديگر بجوي
چو هستم سزاوار يار توام
برين پهن ميدان سوار توام
سپهبد ز گفتار او شاد شد
سخن گفتن هر كسي باد شد
به جان و سر شاه كاووس گفت
كه با من تو باشي همآورد و جفت
هنر كن به پيش سواران پديد
بدان تا نگويند كاو بد گزيد
كنند آفرين بر تو مردان من
شگفته شود روي خندان من
سياوش بدو گفت فرمان تراست
سواران و ميدان و چوگان تراست
سپهبد گزين كرد كلباد را
چو گرسيوز و جهن و پولاد را
چو پيران و نستيهن جنگجوي
چو هومان كه بردارد از آب گوي
به نزد سياووش فرستاد يار
چو رويين و چون شيدهٔ نامدار
دگر اندريمان سوار دلير
چو ارجاسپ اسپ افگن نره شير
سياوش چنين گفت كاي نامجوي
ازيشان كه يارد شدن پيشگوي
همه يار شاهند و تنها منم
نگهبان چوگان يكتا منم
گر ايدونك فرمان دهد شهريار
بيارم به ميدان ز ايران سوار
مرا يار باشند بر زخم گوي
بران سان كه آيين بود بر دو روي
سپهبد چو بشنيد زو داستان
بران داستان گشت هم داستان
سياوش از ايرانيان هفت مرد
گزين كرد شايستهٔ كاركرد
خروش تبيره ز ميدان بخاست
همي خاك با آسمان گشت راست
از آواي سنج و دم كره ناي
تو گفتي بجنبيد ميدان ز جاي
سياووش برانگيخت اسپ نبرد
چو گوي اندر آمد به پيشش به گرد
بزد هم چنان چون به ميدان رسيد
بران سان كه از چشم شد ناپديد
بفرمود پس شهريار بلند
كه گويي به نزد سياوش برند
سياوش بران گوي بر داد بوس
برآمد خروشيدن ناي و كوس
سياوش به اسپي دگر برنشست
بيانداخت آن گوي خسرو به دست
ازان پس به چوگان برو كار كرد
چنان شد كه با ماه ديدار كرد
ز چوگان او گوي شد ناپديد
تو گفتي سپهرش همي بركشيد
ازان گوي خندان شد افراسياب
سر نامداران برآمد ز خواب
به آواز گفتند هرگز سوار
نديديم بر زين چنين نامدار
ز ميدان به يكسو نهادند گاه
بيامد نشست از برگاه شاه
سياووش بنشست با او به تخت
به ديدار او شاد شد شاه سخت
به لشگر چنين گفت پس نامجوي
كه ميدان شما را و چوگان و گوي
همي ساختند آن دو لشكر نبرد
برآمد همي تا به خورشيد گرد
چو تركان به تندي بياراستند
همي بردن گوي را خواستند
ربودند ايرانيان گوي پيش
بماندند تركان ز كردار خويش
سياووش غمي گشت ز ايرانيان
سخن گفت بر پهلواني زبان
كه ميدان بازيست گر كارزار
برين گردش و بخشش روزگار
چو ميدان سرآيد بتابيد روي
بديشان سپاريد يكبار گوي
سواران عنانها كشيدند نرم
نكردند زان پس كسي اسپ گرم
يكي گوي تركان بينداختند
به كردار آتش همي تاختند
سپهبد چو آواز تركان شنود
بدانست كان پهلواني چه بود
چنين گفت پس شاه توران سپاه
كه گفتست با من يكي نيكخواه
كه او را ز گيتي كسي نيست جفت
به تير و كمان چون گشايد دو سفت
سياوش چو گفتار مهتر شنيد
ز قربان كمان كي بركشيد
سپهبد كمان خواست تا بنگرد
يكي برگرايد كه فرمان برد
كمان را نگه كرد و خيره بماند
بسي آفرين كياني بخواند
به گرسيوز تيغ زن داد مه
كه خانه بمال و در آور به زه
بكوشيد تا بر زه آرد كمان
نيامد برو خيره شد بدگمان
ازو شاه بستد به زانو نشست
بماليد خانه كمان را به دست
به زه كرد و خندان چنين گفت شاه
كه اينت كماني چو بايد به راه
مرا نيز گاه جواني كمان
چنين بود و اكنون دگر شد زمان
به توران و ايران كس اين را به چنگ
نيارد گرفتن به هنگام جنگ
بر و يال و كتف سياوش جزين
نخواهد كمان نيز بر دشت كين
نشاني نهادند بر اسپريس
سياوش نكرد ايچ با كس مكيس
نشست از بر بادپايي چو ديو
برافشارد ران و برآمد غريو
يكي تير زد بر ميان نشان
نهاده بدو چشم گردنكشان
خدنگي دگر باره با چارپر
بينداخت از باد و بگشاد پر
نشانه دوباره به يك تاختن
مغربل بكرد اندر انداختن
عنان را بپيچيد بر دست راست
بزد بار ديگر بران سو كه خواست
كمان را به زه بر بباز و فگند
بيامد بر شهريار بلند
فرود آمد و شاه برپاي خاست
برو آفرين ز آفريننده خواست
وزان جايگه سوي كاخ بلند
برفتند شادان دل و ارجمند
نشستند خوان و مي آراستند
كسي كاو سزا بود بنشاستند
ميي چند خوردند و گشتند شاد
به نام سياووش كردند ياد
بخوان بر يكي خلعت آراست شاه
از اسپ و ستام و ز تخت و كلاه
همان دست زر جامهٔ نابريد
كه اندر جهان پيش ازان كس نديد
ز دينار وز بدرهاي درم
ز ياقوت و پيروزه و بيش و كم
پرستار بسيار و چندي غلام
يكي پر ز ياقوت رخشنده جام
بفرمود تا خواسته بشمرند
همه سوي كاخ سياوش برند
ز هر كش به توران زمين خويش بود
ورا مهرباني برو بيش بود
به خويشان چنين گفت كاو را همه
شما خيل باشيد هم چون رمه
بدان شاهزاده چنين گفت شاه
كه يك روز با من به نخچيرگاه
گر آيي كه دل شاد و خرم كنيم
روان را به نخچير بيغم كنيم
بدو گفت هرگه كه راي آيدت
بران سو كه دل رهنماي آيدت
برفتند روزي به نخچيرگاه
همي رفت با يوز و با باز شاه
سپاهي ز هرگونه با او برفت
از ايران و توران بنخچير تفت
سياوش به دشت اندرون گور ديد
چو باد از ميان سپه بردميد
سبك شد عنان و گران شد ركيب
همي تاخت اندر فراز و نشيب
يكي را به شمشير زد بدو نيم
دو دستش ترازو بد و گور سيم
به يك جو ز ديگر گرانتر نبود
نظاره شد آن لشكر شاه زود
بگفتند يكسر همه انجمن
كه اينت سرافراز و شمشيرزن
به آواز گفتند يك با دگر
كه ما را بد آمد ز ايران به سر
سر سروران اندر آمد به تنگ
سزد گر بسازيم با شاه جنگ
سياوش هيمدون به نخچير بور
همي تاخت و افگند در دشت گور
به غار و به كوه و به هامون بتاخت
بشمشير و تير و بنيزه بياخت
به هر جايگه بر يكي توده كرد
سپه را ز نخچير آسوده كرد
وزان جايگه سوي ايوان شاه
همه شاد دل برگرفتند راه
سپهبد چه شادان چه بودي دژم
بجز با سياوش نبودي به هم
ز جهن و ز گرسيوز و هرك بود
به كس راز نگشاد و شادان نبود
مگر با سياوش بدي روز و شب
ازو برگشادي به خنده دو لب
برين گونه يك سال بگذاشتند
غم و شادماني بهم داشتند
سياوش يكي روز و پيران بهم
نشستند و گفتند هر بيش و كم
بدو گفت پيران كزين بوم و بر
چناني كه باشد كسي برگذر
بدين مهرباني كه بر تست شاه
به نام تو خسپد به آرامگاه
چنان دان كه خرم بهارش توي
نگارش تويي غمگسارش تويي
بزرگي و فرزند كاووس شاه
سر از بس هنرها رسيده به ماه
پدر پير سر شد تو برنا دلي
نگر سر ز تاج كيي نگسلي
به ايران و توران توي شهريار
ز شاهان يكي پرهنر يادگار
بنه دل برين بوم و جايي بساز
چنان چون بود درخور كام و ناز
نبينمت پيوستهٔ خون كسي
كجا داردي مهر بر تو بسي
برادر نداري نه خواهر نه زن
چو شاخ گلي بر كنار چمن
يكي زن نگه كن سزاوار خويش
از ايران منه درد و تيمار پيش
پس از مرگ كاووس ايران تراست
همان تاج و تخت دليران تراست
پس پردهٔ شهريار جهان
سه ماهست با زيور اندر نهان
اگر ماه را ديده بودي سياه
از ايشان نه برداشتي چشم ماه
سه اندر شبستان گرسيوزاند
كه از مام وز باب با پروزاند
نبيره فريدون و فرزند شاه
كه هم جاه دارند و هم تاج و گاه
وليكن ترا آن سزاوارتر
كه از دامن شاه جويي گهر
پس پردهٔ من چهارند خرد
چو بايد ترا بنده بايد شمرد
ازيشان جريرست مهتر بسال
كه از خوبرويان ندارد همال
يكي دختري هستي آراسته
چو ماه درخشنده با خواسته
نخواهد كسي را كه آن راي نيست
بجز چهر شاهش دلاراي نيست
ز خوبان جريرست انباز تو
بود روز رخشنده دمساز تو
اگر راي باشد ترا بندهايست
به پيش تو اندر پرستندهايست
سياوش بدو گفت دارم سپاس
مرا خود ز فرزند برتر شناس
گر او باشدم نازش جان و تن
نخواهم جزو كس ازين انجمن
سپاسي نهي زين همي بر سرم
كه تا زندهام حق آن نسپرم
پس آنگاه پيران ز نزديك اوي
سوي خانهٔ خويش بنهاد روي
چو پيران ز پيش سياوش برفت
به نزديك گلشهر تازيد تفت
بدو گفت كار جريره بساز
به فر سياووش خسرو به ناز
چگونه نباشيم امروز شاد
كه داماد باشد نبيره قباد
بيورد گلشهر دخترش را
نهاد از بر تارك افسرش را
به ديبا و دينار و در و درم
به بوي و به رنگ و به هر بيش و كم
بياراست او را چو خرم بهار
فرستاد در شب بر شهريار
مراو را بپيوست با شاه نو
نشاند از بر گاه چون ماه نو
ندانست كس گنج او را شمار
ز ياقوت و ز تاج گوهرنگار
سياوش چو روي جريره بديد
خوش آمدش خنديد و شادي گزيد
همي بود با او شب و روز شاد
نيامد ز كاووس و دستانش ياد
برين نيز چندي بگرديد چرخ
سياووش را بد ز نيكيش به رخ
ورا هر زمان پيش افراسياب
فرونتر بدي حشمت و جاه و آب
يكي روز پيران به به روزگار
سياووش را گفت كاي نامدار
تو داني كه سالار توران سپاه
ز اوج فلك برفرازد كلاه
شب و روز روشن روانش توي
دل و هوش و توش و توانش توي
چو با او تو پيوستهٔ خون شوي
ازين پايه هر دم به افزون شوي
بباشد اميدش به تو استوار
كه خواهي بدن پيش او پايدار
اگر چند فرزند من خويش تست
مرا غم ز بهر كم و بيش تست
فرنگيس مهتر ز خوبان اوي
نبيني به گيتي چنان موي و روي
به بالا ز سرو سهي برترست
ز مشك سيه بر سرش افسرست
هنرها و دانش ز اندازه بيش
خرد را پرستار دارد به پيش
از افراسياب ار بخواهي رواست
چنو بت به كشمير و كابل كجاست
شود شاه پرمايه پيوند تو
درفشان شود فر و اورند تو
چو فرمان دهي من بگويم بدوي
بجويم بدين نزد او آبروي
سياوش به پيران نگه كرد و گفت
كه فرمان يزدان نشايد نهفت
اگر آسماني چنين است راي
مرا با سپهر روان نيست پاي
اگر من به ايران نخواهم رسيد
نخواهم همي روي كاووس ديد
چو دستان كه پروردگار منست
تهمتن كه روشن بهار منست
چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران
جزين نامدران كنداوران
چو از روي ايشان ببايد بريد
به توران همي جاي بايد گزيد
پدر باش و اين كدخدايي بساز
مگو اين سخن با زمين جز به راز
اگر بخت باشد مرا نيكخواه
همانا دهد ره به پيوند شاه
همي گفت و مژگان پر از آب كرد
همي برزد اندر ميان باد سرد
بدو گفت پيران كه با روزگار
نسازد خرد يافته كارزار
نيابي گذر تو ز گردان سپهر
كزويست آرام و پرخاش و مهر
به ايران اگر دوستان داشتي
به يزدان سپردي و بگذاشتي
نشست و نشانت كنون ايدرست
سر تخت ايران به دست اندرست
بگفت اين و برخاست از پيش او
چو آگاه گشت از كم و بيش او
به شادي بشد تا بدرگاه شاه
فرود آمد و برگشادند راه
همي بود بر پيش او يك زمان
بدو گفت سالار نيكوگمان
كه چندين چه باشي به پيشم به پاي
چه خواهي به گيتي چه آيدت راي
سپاه و در گنج من پيش تست
مرا سودمندي كم و بيش تست
كسي كاو به زندان و بند منست
گشادنش درد و گزند منست
ز خشم و ز بند من آزاد گشت
ز بهر تو پيگار من باد گشت
ز بسيار و اندك چه بايد بخواه
ز تيغ و ز مهر و ز تخت و كلاه
خردمند پاسخ چنين داد باز
كه از تو مبادا جهان بينياز
مرا خواسته هست و گنج و سپاه
به بخت تو هم تيغ و هم تاج و گاه
ز بهر سياوش پيامي دراز
رسانم به گوش سپهبد به راز
مرا گفت با شاه تركان بگوي
كه من شاد دل گشتم و نامجوي
بپرورديم چون پدر در كنار
همه شادي آورد بخت تو بار
كنون همچنين كدخدايي بساز
به نيك و بد از تو نيم بينياز
پس پردهٔ تو يكي دخترست
كه ايوان و تخت مرا درخورست
فرنگيس خواند همي مادرش
شود شاد اگر باشم اندر خورش
پرانديشه شد جان افراسياب
چنين گفت با ديده كرده پرآب
كه من گفتهام پيش ازين داستان
نبودي بران گفته همداستان
چنين گفت با من يكي هوشمند
كه رايش خرد بود و دانش بلند
كه اي دايهٔ بچهٔ شيرنر
چه رنجي كه جان هم نياري به بر
و ديگر كه از پيش كندآوران
ز كار ستاره شمر بخردان
شمار ستاره به پيش پدر
همي راندندي همه دربدر
كزين دو نژاده يكي شهريار
بيايد بگيرد جهان در كنار
به توران نماند برو بوم و رست
كلاه من اندازد از كين نخست
كنون باورم شد كه او اين بگفت
كه گردون گردان چه دارد نهفت
چرا كشت بايد درختي به دست
كه بارش بود زهر و برگش كبست
ز كاووس وز تخم افراسياب
چو آتش بود تيز يا موج آب
ندانم به توران گرايد به مهر
وگر سوي ايران كند پاك چهر
چرا بر گمان زهر بايد چشيد
دم مار خيره نبايد گزيد
بدو گفت پيران كه اي شهريار
دلت را بدين كار غمگين مدار
كسي كز نژاد سياوش بود
خردمند و بيدار و خامش بود
بگفت ستارهشمر مگرو ايچ
خردگير و كار سياوش بسيچ
كزين دو نژاده يكي نامور
برآرد به خورشيد تابنده سر
بايران و توران بود شهريار
دو كشور برآسايد از كارزار
وگر زين نشان راز دارد سپهر
بيفزايدش هم بانديشه مهر
بخواهد بدن بيگمان بودني
نكاهد به پرهيز افزودني
نگه كن كه اين كار فرخ بود
ز بخت آنچ پرسند پاسخ بود
ز تخم فريدون وز كيقباد
فروزندهتر زين نباشد نژاد
به پيران چنين گفت پس شهريار
كه راي تو بر بد نيايد به كار
به فرمان و راي تو كردم سخن
برو هرچ بايد به خوبي بكن
دو تا گشت پيران و بردش نماز
بسي آفرين كرد و برگشت باز
به نزد سياوش خراميد زود
برو بر شمرد آن كجا رفته بود
نشستند شادان دل آن شب بهم
به باده بشستند جان را ز غم
چو خورشيد از چرخ گردنده سر
برآورد برسان زرين سپر
سپهدار پيران ميان را ببست
يكي بارهٔ تيزرو برنشست
به كاخ سياووش بنهاد روي
بسي آفرين خواند بر فر اوي
بدو گفت كامروز برساز كار
به مهماني دختر شهريار
چو فرمان دهي من سزاوار او
ميان را ببندم پي كار او
سياووش را دل پر آزرم بود
ز پيران رخانش پر از شرم بود
بدو گفت رو هرچ بايد بساز
تو داني كه از تو مرا نيست راز
چو بشنيد پيران سوي خانه رفت
دل و جان ببست اندر آن كار تفت
در خانهٔ جامهٔ نابريد
به گلشهر بسپرد پيران كليد
كجا بود كدبانوي پهلوان
ستوده زني بود روشن روان
به گنج اندرون آنچ بد نامدار
گزيده ز زربفت چيني هزار
زبرجد طبقها و پيروزه جام
پر از نافهٔ مشك و پر عود خام
دو افسر پر از گوهر شاهوار
دو ياره يكي طوق و دو گوشوار
ز گستردنيها شتروار شست
ز زربفت پوشيدينها سه دست
همه پيكرش سرخ كرده به زر
برو بافته چند گونه گهر
ز سيمين و زرين شتربار سي
طبقها و از جامهٔ پارسي
يكي تخت زرين و كرسي چهار
سه نعلين زرين زبرجد نگار
پرستنده سيصد به زرين كلاه
ز خويشان نزديك صد نيكخواه
پرستار با جام زرين دو شست
گرفته ازان جام هر يك به دست
همان صد طبق مشك و صد زعفران
سپردند يكسر به فرمانبران
به زرين عماري و ديبا و جليل
برفتند با خواسته خيل خيل
بيورد بانو ز بهر نثار
ز دينار با خويشتن سيهزار
به نزد فرنگيس بردند چيز
روانشان پر از آفرين بود نيز
وزان روي پيران و افراسياب
ز بهر سياوش همه پرشتاب
به يك هفته بر مرغ و ماهي نخفت
نيمد سر يك تن اندر نهفت
زمين باغ گشت از كران تا كران
ز شادي و آواي رامشگران
به پيوستگي بر گوا ساختند
چو زين عهد و پيمان بپرداختند
پيامي فرستاد پيران چو دود
به گلشهر گفتا فرنگيس زود
هم امشب به كاخ سياوش رود
خردمند و بيدار و خامش رود
چو بانوي بشنيد پيغام اوي
به سوي فرنگيس بنهاد روي
زمين را ببوسيد گلشهر و گفت
كه خورشيد را گشت ناهيد جفت
هم امشب ببايد شدن نزد شاه
بياراستن گاه او را به ماه
بيامد فرنگيس چون ماه نو
به نزديك آن تاجور شاه نو
بدين كار بگذشت يك هفته نيز
سپهبد بياراست بسيار چيز
از اسپان تازي و از گوسفند
همان جوشن و خود و تيغ و كمند
ز دينار و از بدرهاي درم
ز پوشيدنيها و از بيش و كم
وزين مرز تا پيش درياي چين
همي نام بردند شهر و زمين
به فرسنگ صد بود بالاي او
نشايست پيمود پهناي او
نوشتند منشور بر پرنيان
همه پادشاهي به رسم كيان
به خان سياوش فرستاد شاه
يكي تخت زرين و زرين كلاه
ازان پس بياراست ميدان سور
هرآنكس كه رفتي ز نزديك و دور
مي و خوان و خواليگران يافتي
بخوردي و هرچند برتافتي
ببردي و رفتي سوي خان خويش
بدي شاد يك هفته مهمان خويش
در بسته زندانها برگشاد
ازو شادمان بخت و او نيز شاد
به هشتم سياووش بيامد به گاه
اباگرد پيران به نزديك شاه
گرفتند هر دو برو آفرين
كهاي مهتر و شهريار زمين
هميشه ترا جاودان باد روز
به شادي و بدخواه را پشت كوز
وزان جايگه بازگشتند شاد
بسي از جهاندار كردند ياد
چنين نيز يك سال گردان سپهر
همي گشت بيدار بر داد و مهر
فرستاده آمد ز نزديك شاه
به نزد سياوش يكي نيكخواه
كه پرسد همي شاه را شهريار
همي گويد اي مهتر نامدار
بود كت ز من دل بگيرد همي
وزين برنشستن گزيرد همي
از ايدر ترا دادهام تا به چين
يكي گرد برگرد و بنگر زمين
به شهري كه آرام و راي آيدت
همان آرزوها بجاي آيدت
به شادي بباش و به نيكي بمان
ز خوبي مپرداز دل يك زمان
سياوش ز گفتار او گشت شاد
بزد ناي و كوس و بنه برنهاد
سليح و سپاه و نگين و كلاه
ببردند زينگونه با او به راه
فراوان عماري بياراستند
پس پرده خوبان بپيراستند
فرنگيس را در عماري نشاند
بنه برنهاد و سپه را براند
ازو بازنگسست پيران گرد
بنه برنهاد و سپه را ببرد
به شادي برفتند سوي ختن
همه نامداران شدند انجمن
كه سالار پيران ازان شهر بود
كه از بدگمانيش بيبهر بود
همي بود يكماه مهمان او
بران سر چنين بود پيمان او
ز خوردن نياسود يك روز شاه
گهي رود و مي گاه نخچيرگاه
سر ماه برخاست آواي كوس
برانگه كه خيزد خروش خروس
بيامد سوي پادشاهي خويش
سپاه از پس پشت و پيران ز پيش
بران مرز و بوم اندر آگه شدند
بزرگان به راه شهنشه شدند
به شادي دل از جاي برخاستند
جهاني به آيين بياراستند
ازان پادشاهي خروشي بخاست
تو گفتي زمين گشت با چرخ راست
ز بس رامش و نالهٔ كرناي
تو گفتي بجنبد همي دل ز جاي
بجايي رسيدند كاباد بود
يكي خوب فرخنده بنياد بود
به يك روي دريا و يك روي كوه
برو بر ز نخچير گشته گروه
درختان بسيار و آب روان
همي شد دل سالخورده جوان
سياوش به پيران سخن برگشاد
كه اينت بر و بوم فرخ نهاد
بسازم من ايدر يكي خوب جاي
كه باشد به شادي مرا رهنماي
برآرم يكي شارستان فراخ
فراوان كنم اندرو باغ و كاخ
نشستنگهي برفرازم به ماه
چنان چون بود در خور تاج و گاه
بدو گفت پيران كه اي خوب راي
بران رو كه انديشه آرد بجاي
چو فرمان دهد من بران سان كه خواست
برآرم يكي جاي تا ماه راست
نخواهم كه باشد مرا بوم و گنج
زمان و زمين از تو دارم سپنج
يكي شارستان سازم ايدر فراخ
فراوان بدو اندر ايوان و كاخ
سياوش بدو گفت كاي بختيار
درخت بزرگي تو آري به بار
مرا گنج و خوبي همه زان تست
به هر جاي رنج تو بينم نخست
يكي شهر سازم بدين جاي من
كه خيره بماند دل انجمن
ازان بوم خرم چو گشتند باز
سياوش همي بود با دل به راز
از اخترشناسان بپرسيد شاه
كه گر سازم ايدر يكي جايگاه
ازو فر و بختم به سامان بود
وگركار با جنگ سازان بود
بگفتند يكسر به شاه گزين
كه بس نيست فرخنده بنياد اين
از اخترشناسان برآورد خشم
دلش گشت پردرد و پرآب چشم
كجا گفته بودند با او ز پيش
كه چون بگذرد چرخ بر كار خويش
سرانجام چون گرددت روزگار
به زشتي شود بخت آموزگار
عنان تگاور همي داشت نرم
همي ريخت از ديدگان آب گرم
بدو گفت پيران كه اي شهريار
چه بودت كه گشتي چنين سوگوار
چنين داد پاسخ كه چرخ بلند
دلم كرد پردرد و جانم نژند
كه هر چند گرد آورم خواسته
هم از گنج و هم تاج آراسته
به فرجام يكسر به دشمن رسد
بدي بد بود مرگ بر تن رسد
كجا آن حكيمان و دانندگان
همان رنجبردار خوانندگان
كجا آن سر تاج شاهنشهان
كجا آن دلاور گرامي مهان
كجا آن بتان پر از ناز و شرم
سخن گفتن خوب و آواي نرم
كجا آنك بر كوه بودش كنام
رميده ز آرام وز كام و نام
چو گيتي تهي ماند از راستان
تو ايدر ببودن مزن داستان
ز خاكيم و بايد شدن زير خاك
همه جاي ترسست و تيمار و باك
تو رفتي و گيتي بماند دراز
كسي آشكارا نداند ز راز
جهان سر به سر عبرت و حكمتست
چرا زو همه بهر من غفلتست
چو شد سال برشست و شش چاره جوي
ز بيشي و از رنج برتاب روي
تو چنگ فزوني زدي بر جهان
گذشتند بر تو بسي همرهان
چو زان نامداران جهان شد تهي
تو تاج فزوني چرا برنهي
نباشي بدين گفته همداستان
يكي شو بخوان نامهٔ باستان
كزيشان جهان يكسر آباد بود
بدانگه كه اندر جهان داد بود
ز من بشنو از گنگ دژ داستان
بدين داستان باش همداستان
كه چون گنگ دژ در جهان جاي نيست
بدان سان زميني دلاراي نيست
كه آن را سياوش برآورده بود
بسي اندرو رنجها برده بود
به يك ماه زان روي درياي چين
كه بينام بود آن زمان و زمين
بيابان بيايد چو دريا گذشت
ببيني يكي پهن بيآب دشت
كزين بگذري بيني آباد شهر
كزان شهرها بر توان داشت بهر
ازان پس يكي كوه بيني بلند
كه بالاي او برتر از چون و چند
مرين كوه را گنگ دژ در ميان
بدان كت ز دانش نيايد زيان
چو فرسنگ صد گرد بر گرد كوه
ز بالاي او چشم گردد ستوه
ز هر سو كه پويي بدو راه نيست
همه گرد بر گرد او در يكيست
بدين كوه بيني دو فرسنگ تنگ
ازين روي و زان روي ديوار سنگ
بدين چند فرسنگ اگر پنج مرد
بباشد به راه از پي كاركرد
نيابد بريشان گذر صد هزار
زرهدار و بر گستوان ور سوار
چو زين بگذري شهر بيني فراخ
همه گلشن و باغ و ايوان و كاخ
همه شهر گرمابه و رود و جوي
به هر برزني آتش و رنگ و بوي
همه كوه نخچير و آهو به دشت
چو اين شهر بيني نشايد گذشت
تذروان و طاووس و كبك دري
بيابي چو از كوهها بگذري
نه گرماش گرم و نه سرماش سرد
همه جاي شادي و آرام و خورد
نبيني بدان شهر بيمار كس
يكي بوستان بهشتست و بس
همه آبها روشن و خوشگوار
هميشه بر و بوم او چون بهار
درازي و پهناش سي بار سي
بود گر بپيمايدش پارسي
يك و نيم فرسنگ بالاي كوه
كه از رفتنش مرد گردد ستوه
وزان روي هاموني آيد پديد
كزان خوبتر جايها كس نديد
همه گلشن و باغ و ايوان بود
كش ايوانها سر به كيوان بود
بشد پور كاووس و آنجاي ديد
مر آن را ز ايران همي برگزيد
تن خويش را نامبردار كرد
فزوني يكي نيز ديوار كرد
ز سنگ و ز گچ بود و چندي رخام
وزان جوهري كش ندانيم نام
دو صد رش فزونست بالاي اوي
همان سي و پنچست پهناي اوي
كه آن را كسي تا نبيند به چشم
تو گويي ز گوينده گيرند خشم
نيايد برو منجنيق و نه تير
ببايد ترا ديدن آن ناگزير
ز تيغش دو فرسنگ تا بوم خاك
همه گرد بر گرد خاكش مغاك
نبيند ز بن ديده بر تيغ كوه
هم از بر شدن مرد گردد ستوه
بدان آفرين كان چنان آفريد
ابا آشكارا نهان آفريد
نبايست يار و نه آموزگار
برو بر همه كار دشوار خوار
جز او را مخوان كردگار جهان
جز او را مدان آشكار و نهان
به پيغمبرش بر كنيم آفرين
بيارانش بر هر يكي همچنين
مرا فر نيكيدهش يار بود
خردمندي و بخت بيدار بود
برين سان يكي شارستان ساختند
سرش را به پروين پرداختند
كنون اندرين هم به كار آوريم
بدو در فراوان نگار آوريم
چه بندي دل اندر سراي سپنج
چه يازي به رنج و چه نازي به گنج
كه از رنج ديگر كسي برخورد
جهانجوي دشمن چرا پرورد
چو خرم شود جاي آراسته
پديد آيد از هر سوي خواسته
نباشد مرا بودن ايدر بسي
نشيند برين جاي ديگر كسي
نه من شاد باشم نه فرزند من
نه پرمايه گردي ز پيوند من
نباشد مرا زندگاني دراز
ز كاخ و ز ايوان شوم بينياز
شود تخت من گاه افراسياب
كند بيگنه مرگ بر من شتاب
چنين است راي سپهر بلند
گهي شاد دارد گهي مستمند
بدو گفت پيران كاي سرفراز
مكن خيره انديشهٔ دل دراز
كه افراسياب از بلا پشت تست
به شاهي نگين اندر انگشت تست
مرا نيز تا جان بود در تنم
بكوشم كه پيمان تو نشكنم
نمانم كه بادي به تو بگذرد
وگر موي بر تو هوا بشمرد
سياوش بدو گفت كاي نيكنام
نبينم جز از نيكناميت كام
تو پپمان چنين داري و راي راست
وليكن فلك را جز اينست خواست
همه راز من آشكارا به تست
كه بيدار دل بادي و تندرست
من آگاهي از فر يزدان دهم
هم از راز چرخ بلند آگهم
بگويم ترا بودنيها درست
ز ايوان و كاخ اندرآيم نخست
بدان تا نگويي چو بيني جهان
كه اين بر سياوش چرا شد نهان
تو اي گرد پيران بسيار هوش
بدين گفتها پهن بگشاي گوش
فراوان بدين نگذرد روزگار
كه بر دست بيداردل شهريار
شوم زار من كشته بر بيگناه
كسي ديگر آرايد اين تاج و گاه
ز گفتار بدخواه و ز بخت بد
چنين بيگنه بر سرم بد رسد
ز كشته شود زندگاني دژم
برآشوبد ايران و توران بهم
پر از رنج گردد سراسر زمين
دو كشور شود پر ز شمشير و كين
بسي سرخ و زرد و سياه و بنفش
از ايران و توران ببيني درفش
بسي غارت و بردن خواسته
پراگندن گنج آراسته
بسا كشورا كان به پاي ستور
بكوبند و گردد به جوي آب شور
از ايران و توران برآيد خروش
جهاني ز خون من آيد به جوش
جهاندار بر چرخ چونين نوشت
به فرمان او بردهد هرچ كشت
سپهدار تركان ز كردار خويش
پشيمان شود هم ز گفتار خويش
پشيماني آنگه نداردش سود
كه برخيزد از بوم آباد دود
بيا تا به شادي خوريم و دهيم
چو گاه گذشتن بود بگذريم
چو بشنيد پيران و انديشه كرد
ز گفتار او شد دلش پر ز درد
چنين گفت كز من بد آمد به من
گر او راست گويد همي اين سخن
ورا من كشيده به توران زمين
پراگندم اندر جهان تخم كين
شمردم همه باد گفتار شاه
چنين هم همي گفت با من پگاه
وزان پس چنين گفت با دل به مهر
كه از جنبش و راز گردان سپهر
چه داند بدو رازها كي گشاد
همانا ز ايرانش آمد بياد
ز كاووس و ز تخت شاهنشهي
بياد آمدش روزگار بهي
دل خويش زان گفته خرسند كرد
نه آهنگ راي خردمند كرد
همه راه زينگونه بد گفت و گوي
دل از بودنيها پر از جست و جوي
چو از پشت اسپان فرود آمدند
ز گفتار يكباره دم برزدند
يكي خوان زرين بياراستند
مي و رود و رامشگران خواستند
ببودند يك هفته زينگونه شاد
ز شاهان گيتي گرفتند ياد
به هشتم يكي نامه آمد ز شاه
به نزديك سالار توران سپاه
كزانجا برو تا به درياي چين
ازان پس گذر كن به مكران زمين
همي رو چنين تا سر مرز هند
وزانجا گذر كن به درياي سند
همه باژ كشور سراسر بخواه
بگستر به مرز خزر در سپاه
برآمد خروش از در پهلوان
ز بانگ تبيره زمين شد نوان
ز هر سو سپاه انجمن شد به روي
يكي لشكري گشت پرخاش جوي
به نزد سياوش بسي خواسته
ز دينار و اسپان آراسته
به هنگام پدرود كردن بماند
به فرمان برفت و سپه را براند
هيوني ز نزديك افراسياب
چو آتش بيامد به هنگام خواب
يكي نامه سوي سياوش به مهر
نوشته به كردار گردان سپهر
كه تا تو برفتي نيم شادمان
از انديشه بيغم نيم يك زمان
وليكن من اندر خور راي تو
به توران بجستم همي جاي تو
گر آنجا كه هستي خوش و خرم است
چنان چون ببايد دلت بيغم است
به شادي بباش و به نيكي بمان
تو شادان بدانديش تو با غمان
بدان پادشاهي همي بازگرد
سر بدسگال اندرآور به گرد
سياوش سپه برگرفت و برفت
بدان سو كه فرمود سالار تفت
صد اشتر ز گنج و درم بار كرد
چهل را همه بار دينار كرد
هزار اشتر بختي سرخ موي
بنه بر نهادند با رنگ و بوي
از ايران و توران گزيده سوار
برفتند شمشيرزن ده هزار
به پيش سپاه اندرون خواسته
عماري و خوبان آراسته
ز ياقوت و ز گوهر شاهوار
چه از طوق و ز تاج وزگوشوار
چه مشك و چه كافور و عود و عبير
چه ديبا و چه تختهاي حرير
ز مصري و چيني و از پارسي
همي رفت با او شتر بار سي
چو آمد بران شارستان دست آخت
دو فرسنگ بالا و پهناش ساخت
از ايوان و ميدان و كاخ بلند
ز پاليز وز گلشن ارجمند
بياراست شهري بسان بهشت
به هامون گل و سنبل و لاله كشت
بر ايوان نگاريد چندي نگار
ز شاهان وز بزم وز كارزار
نگار سر و تاج و كاووس شاه
نگاريد با ياره و گرز و گاه
بر تخت او رستم پيلتن
همان زال و گودرز و آن انجمن
ز ديگر سو افراسياب و سپاه
چو پيران و گرسيوز كينهخواه
بهر گوشهاي گنبدي ساخته
سرش را به ابراندر افراخته
نشسته سراينده رامشگران
سر اندر ستاره سران سران
سياووش گردش نهادند نام
همه شهر زان شارستان شادكام
چو پيران بيامد ز هند و ز چين
سخن رفت زان شهر با آفرين
خنيده به توران سياووش گرد
كز اختر بنش كرده شد روز ارد
از ايوان و كاخ و ز پاليز و باغ
ز كوه و در و رود وز دشت راغ
شتاب آمدش تا ببيند كه شاه
چه كرد اندران نامور جايگاه
هرآنكس كه او از در كار بود
بدان مرز با او سزاوار بود
هزار از هنرمند گردان گرد
چو هنگامهٔ رفتن آمد ببرد
چو آمد به نزديك آن جايگاه
سياوش پذيره شدش با سپاه
چو پيران به نزد سياوش رسيد
پياده شد از دور كاو را بديد
سياوش فرود آمد از نيل رنگ
مر او را گرفت اندر آغوش تنگ
بگشتند هر دو بدان شارستان
ز هر در زدند از هنر داستان
سراسر همه باغ و ميدان و كاخ
همي ديد هرسو بناي فراخ
سپهدار پيران ز هر سو براند
بسي آفرين بر سياوش بخواند
بدو گفت گر فر و برز كيان
نبوديت با دانش اندر جهان
كي آغاز كردي بدين گونه جاي
كجا آمدي جاي زين سان به پاي
بماناد تا رستخيز اين نشان
ميان دليران و گردنكشان
پسر بر پسر همچنين شاد باد
جهاندار و پيروز و فرخ نژاد
چو يك بهره از شهر خرم بديد
به ايوان و باغ سياوش رسيد
به كاخ فرنگيس بنهاد روي
چنان شاد و پيروز و ديهيم جوي
پذيره شدش دختر شهريار
به پرسيد و دينار كردش نثار
چو بر تخت بنشست و آن جاي ديد
بران سان بهشتي دلاراي ديد
بدان نيز چندي ستايش گرفت
جهان آفرين را نيايش گرفت
ازان پس بخوردن گرفتند كار
مي و خوان و رامشگر و ميگسار
ببودند يك هفته با مي به دست
گهي خرم و شاددل گاه مست
به هشتم رهآورد پيش آوريد
همان هديهٔ شارستان چون سزيد
ز ياقوت و زگوهر شاهوار
ز دينار وز تاج گوهرنگار
ز ديبا و اسپان به زين پلنگ
به زرين ستام و جناغ خدنگ
فرنگيس را افسر و گوشوار
همان ياره و طوق گوهرنگار
بداد و بيامد بسوي ختن
همي راي زد شاد با انجمن
چو آمد به شادي به ايوان خويش
همانگاه شد در شبستان خويش
به گلشهر گفت آنك خرم بهشت
نديد و نداند كه رضوان چه كشت
چو خورشيد بر گاه فرخ سروش
نشسته به آيين و با فر و هوش
به رامش بپيماي لختي زمين
برو شارستان سياوش ببين
خداوند ازان شهر نيكوترست
تو گويي فروزندهٔ خاورست
وزان جايگه نزد افراسياب
همي رفت برسان كشتي بر آب
بيامد بگفت آن كجا كرده بود
همان باژ كشور كه آورده بود
بياورد پيشش همه سربسر
بدادش ز كشور سراسر خبر
كه از داد شه گشت آباد بوم
ز درياي چين تا به درياي روم
وزانجا به كار سياوش رسيد
سراسر همه ياد كرد آنچ ديد
ز كار سياوش بپرسيد شاه
وزان شهر و آن كشور و جايگاه
بدو گفت پيران كه خرم بهشت
كسي كاو نبيند به ارديبهشت
سروش آوريدش همانا خبر
كه چونان نگاريدش آن بوم و بر
همانا ندانند ازان شهر باز
نه خورشيد ازان مهتر سرافراز
يكي شهر ديدم كه اندر زمين
نبيند دگر كس به توران و چين
ز بس باغ و ايوان و آب روان
برآميخت گفتي خرد با روان
چو كاخ فرنگيس ديدم ز دور
چو گنج گهر بد به ميدان سور
بدان زيب و آيين كه داماد تست
ز خوبي به كام دل شاد تست
گله كرد بايد به گيتي يله
ترا چون نباشد ز گيتي گله
گر ايدونك آيد ز مينو سروش
نباشد بدان فر و اورنگ و هوش
و ديگر دو كشور ز جنگ و ز جوش
برآسود چون مهتر آمد به هوش
بماناد بر ما چنين جاودان
دل هوشمندان و راي ردان
زگفتار او شاد شد شهريار
كه دخت برومندش آمد به بار
به گرسيوز اين داستان برگشاد
سخنهاي پيران همه كرد ياد
پس آنگه به گرسيوز آهسته گفت
نهفته همه برگشاد از نهفت
بدو گفت رو تا سياووش گرد
ببين تا چه جايست بر گرد گرد
سياوش به توران زمين دل نهاد
از ايران نگيرد دگر هيچ ياد
مگر كرد پدرود تخت و كلاه
چو گودرز و بهرام و كاووس شاه
بران خرمي بر يكي خارستان
همي بوم و بر سازد و شارستان
فرنگيس را كاخهاي بلند
برآورد و دارد همي ارجمند
چو بيني به خوبي فراوان بگوي
به چشم بزرگي نگه كن به روي
چو نخچير و مي باشد و دشت و كوه
نشينند پيشت ز ايران گروه
بدانگه كه ياد من آيد به دست
چو خوردي به شادي ببايد نشست
يكي هديه آراي بسيار مر
ز دينار وز اسب و زرين كمر
همان گوهر و تخت و ديباي چين
همان ياره و گرز و تيغ و نگين
ز گستردنيها و از بوي و رنگ
ببين تا ز گنجت چه آيد به چنگ
فرنگيس را هديه بر همچنين
برو با زباني پر از آفرين
اگر آب دارد ترا ميزبان
بران شهر خرم دو هفته بمان
نگه كرد گرسيوز نامدار
سواران تركان گزيده هزار
خنيده سپاه اندرآورد گرد
بشد شادمان تا سياووش گرد
سياوش چو بشنيد بسپرد راه
پذيره شدش تازيان با سپاه
گرفتند مر يكدگر را كنار
سياوش بپرسيد از شهريار
به ايوان كشيدند زان جايگاه
سياوش بياراست جاي سپاه
دگر روز گرسيوز آمد پگاه
بياورد خلعت ز نزديك شاه
سياوش بدان خلعت شهريار
نگه كرد و شد چون گل اندر بهار
نشست از بر بارهٔ گام زن
سواران ايران شدند انجمن
همه شهر و برزن يكايك بدوي
نمود و سوي كاخ بنهاد روي
هم آنگه به نزد سياوش چو باد
سواري بيامد ورا مژده داد
كه از دختر پهلوان سپاه
يكي كودك آمد به مانند شاه
ورا نام كردند فرخ فرود
به تيره شب آمد چو پيران شنود
به زودي مرا با سواري دگر
بگفت اينك شو شاه را مژده بر
همان مادر كودك ارجمند
جريره سر بانوان بلند
بفرمود يكسر به فرمانبران
زدن دست آن خرد بر زعفران
نهادند بر پشت اين نامه بر
كه پيش سياووش خودكامه بر
بگويش كه هر چند من سالخورد
بدم پاك يزدان مرا شاد كرد
سياوش بدو گفت گاه مهي
ازين تخمه هرگز مبادا تهي
فرستاده را داد چندان درم
كه آرنده گشت از كشيدن دژم
به كاخ فرنگيس رفتند شاد
بديد آن بزرگي فرخ نژاد
پرستار چندي به زرين كلاه
فرنگيس با تاج در پيشگاه
فرود آمد از تخت و بردش نثار
بپرسيدش از شهر و ز شهريار
دل و مغز گرسيوز آمد به جوش
دگرگونهتر شد به آيين و هوش
به دل گفت سالي چنين بگذرد
سياوش كسي را به كس نشمرد
همش پادشاهيست و هم تاج و گاه
همش گنج و هم دانش و هم سپاه
نهان دل خويش پيدا نكرد
همي بود پيچان و رخساره زرد
بدو گفت برخوردي از رنج خويش
همه سال شادان دل از گنج خويش
نهادند در كاخ زرين دو تخت
نشستند شادان دل و نيكبخت
نوازندهٔ رود با ميگسار
بيامد بر تخت گوهرنگار
ز ناليدن چنگ و رود و سرود
به شادي همي داد دل را درود
چو خورشيد تابنده بگشاد راز
به هرجاي بنمود چهر از فراز
سياوش ز ايوان به ميدان گذشت
به بازي همي گرد ميدان بگشت
چو گرسيوز آمد بينداخت گوي
سپهبد پس گوي بنهاد روي
چو او گوي در زخم چوگان گرفت
همآورد او خاك ميدان گرفت
ز چوگان او گوي شد ناپديد
تو گفتي سپهرش همي بركشيد
بفرمود تا تخت زرين نهند
به ميدان پرخاش ژوپين نهند
دو مهتر نشستند بر تخت زر
بدان تا كرا برفروزد هنر
بدو گفت گرسيوز اي شهريار
هنرمند وز خسروان يادگار
هنر بر گهر نيز كرده گذر
سزد گر نمايي به تركان هنر
به نوك سنان و به تير و كمان
زمين آورد تيرگي يك زمان
به بر زد سياوش بدان كار دست
به زين اندر آمد ز تخت نشست
زره را به هم بر ببستند پنج
كه از يك زره تن رسيدي به رنج
نهادند بر خط آوردگاه
نظاره برو بر ز هر سو سپاه
سياوش يكي نيزهٔ شاهوار
كجا داشتي از پدر يادگار
كه در جنگ مازندران داشتي
به نخچير بر شير بگذاشتي
بوردگه رفت نيزه بدست
عنان را بپيچيد چون پيل مست
بزد نيزه و برگرفت آن زره
زره را نماند ايچ بند و گره
از آورد نيزه برآورد راست
زره را بينداخت زان سو كه خواست
سواران گرسيوز دام ساز
برفتند با نيزهاي دراز
فراوان بگشتند گرد زره
ز ميدان نه بر شد زره يك گره
سياوش سپر خواست گيلي چهار
دو چوبين و دو ز آهن آبدار
كمان خواست با تيرهاي خدنگ
شش اندر ميان زد سه چوبه به تنگ
يكي در كمان راند و بفشارد ران
نظاره به گردش سپاهي گران
بران چار چوبين و ز آهن سپر
گذر كرد پيكان آن نامور
بزد هم بر آن گونه دو چوبه تير
برو آفرين كرد برنا و پير
ازان ده يكي بيگذاره نماند
برو هر كسي نام يزدان بخواند
بدو گفت گرسيوز اي شهريار
به ايران و توران ترا نيست يار
بيا تا من و تو بوردگاه
بتازيم هر دو به پيش سپاه
بگيريم هردو دوال كمر
به كردار جنگي دو پرخاشخر
ز تركان مرا نيست همتاكسي
چو اسپم نبيني ز اسپان بسي
بميدان كسي نيست همتاي تو
همآورد تو گر ببالاي تو
گر ايدونك بردارم از پشت زين
ترا ناگهان برزنم بر زمين
چنان دان كه از تو دلاورترم
باسپ و بمردي ز تو برترم
و گر تو مرا برنهي بر زمين
نگردم بجايي كه جويند كين
سياوش بدو گفت كين خود مگوي
كه تو مهتري شير و پرخاشجوي
همان اسپ تو شاه اسپ منست
كلاه تو آذر گشسپ منست
جز از خود ز تركان يكي برگزين
كه با من بگردد نه بر راه كين
بدو گفت گرسيوز اي نامجوي
ز بازي نشاني نيايد بروي
سياوش بدو گفت كين راي نيست
نبرد برادر كني جاي نيست
نبرد دو تن جنگ و ميدان بود
پر از خشم دل چهره خندان بود
ز گيتي برادر توي شاه را
همي زير نعل آوري ماه را
كنم هرچ گويي به فرمان تو
برين نشكنم راي و پيمان تو
ز ياران يكي شير جنگي بخوان
برين تيزتگ بارگي برنشان
گر ايدونك رايت نبرد منست
سر سركشان زير گرد منست
بخنديد گرسيوز نامجوي
همانا خوش آمدش گفتار اوي
به ياران چنين گفت كاي سركشان
كه خواهد كه گردد به گيتي نشان
يكي با سياوش نبرد آورد
سر سركشان زير گرد آورد
نيوشنده بودند لب با گره
به پاسخ بيامد گروي زره
منم گفت شايستهٔ كاركرد
اگر نيست او را كسي هم نبرد
سياوش ز گفت گروي زره
برو كرد پرچين رخان پرگره
بدو گفت گرسيوز اي نامدار
ز تركان لشكر ورا نيست يار
سياوش بدو گفت كز تو گذشت
نبرد دليران مرا خوار گشت
ازيشان دو يل بايد آراسته
به ميدان نبرد مرا خواسته
يكي نامور بود نامش دمور
كه همتا نبودش به تركان به زور
بيامد بران كار بسته ميان
به نزد جهانجوي شاه كيان
سياوش بورد بنهاد روي
برفتند پيچان دمور و گروي
ببند ميان گروي زره
فرو برد چنگال و برزد گره
ز زين برگرفتش به ميدان فگند
نيازش نيامد به گرز و كمند
وزان پس بپيچيد سوي دمور
گرفت آن بر و گردن او به زور
چنان خوارش از پشت زين برگرفت
كه لشكر بدو ماند اندر شگفت
چنان پيش گرسيوز آورد خوش
كه گفتي ندارد كسي زيركش
فرود آمد از باره بگشاد دست
پر از خنده بر تخت زرين نشست
برآشفت گرسيوز از كار اوي
پر از غم شدش دل پر از رنگ روي
وزان تخت زرين به ايوان شدند
تو گفتي كه بر اوج كيوان شدند
نشستند يك هفته با ناي و رود
مي و ناز و رامشگران و سرود
به هشتم به رفتن گرفتند ساز
بزرگان و گرسيوز سرفراز
يكي نامه بنوشت نزديك شاه
پر از لابه و پرسش و نيكخواه
ازان پس مراو را بسي هديه داد
برفتند زان شهر آباد شاد
به رهشان سخن رفت يك با دگر
ازان پرهنر شاه و آن بوم و بر
چنين گفت گرسيوز كينه جوي
كه مارا ز ايران بد آمد بروي
يكي مرد را شاه ز ايران بخواند
كه از ننگ ما را به خوي در نشاند
دو شير ژيان چون دمور و گروي
كه بودند گردان پرخاشجوي
چنين زار و بيكار گشتند و خوار
به چنگال ناپاك تن يك سوار
سرانجام ازين بگذراند سخن
نه سر بينم اين كار او را نه بن
چنين تا به درگاه افراسياب
نرفت اندران جوي جز تيره آب
چو نزديك سالار توران سپاه
رسيدند و هرگونه پرسيد شاه
فراوان سخن گفت و نامه بداد
بخواند و بخنديد و زو گشت شاد
نگه كرد گرسيوز كينهدار
بدان تازه رخسارهٔ شهريار
همي رفت يكدل پر از كين و درد
بدانگه كه خورشيد شد لاژورد
همه شب بپيچيد تا روز پاك
چو شب جامهٔ قيرگون كرد چاك
سر مرد كين اندرآمد ز خواب
بيامد به نزديك افراسياب
ز بيگانه پردخته كردند جاي
نشستند و جستند هرگونه راي
بدو گفت گرسيوز اي شهريار
سياوش جزان دارد آيين و كار
فرستاده آمد ز كاووس شاه
نهاني بنزديك او چند گاه
ز روم و ز چين نيزش آمد پيام
همي ياد كاووس گيرد به جام
برو انجمن شد فراوان سپاه
بپيچيد ازو يك زمان جان شاه
اگر تور را دل نگشتي دژم
ز گيتي به ايرج نكردي ستم
دو كشور يكي آتش و ديگر آب
بدل يك ز ديگر گرفته شتاب
تو خواهي كشان خيره جفت آوري
همي باد را در نهفت آوري
اگر كردمي بر تو اين بد نهان
مرا زشت نامي بدي در جهان
دل شاه زان كار شد دردمند
پر از غم شد از روزگار گزند
بدو گفت بر من ترا مهر خون
بجنبيد و شد مر ترا رهنمون
سه روز اندرين كار راي آوريم
سخنهاي بهتر بجاي آوريم
چو اين راي گردد خرد را درست
بگويم كه دران چه بايدت جست
چهارم چو گرسيوز آمد بدر
كله بر سر و تنگ بسته كمر
سپهدار تركان ورا پيش خواند
ز كار سياوش فراوان براند
بدو گفت كاي يادگار پشنگ
چه دارم به گيتي جز از تو به چنگ
همه رازها بر تو بايد گشاد
به ژرفي ببين تا چه آيدت ياد
ازان خواب بد چون دلم شد غمي
به مغز اندر آورد لختي كمي
نبستم به جنگ سياوش ميان
ازو نيز ما را نيامد زيان
چو او تخت پرمايه پدرود كرد
خرد تار كرد و مرا پود كرد
ز فرمان من يك زمان سر نتافت
چو از من چنان نيكويها بيافت
سپردم بدو كشور و گنج خويش
نكرديم ياد از غم و رنج خويش
به خون نيز پيوستگي ساختم
دل از كين ايران بپرداختم
بپيچيدم از جنگ و فرزند روي
گرامي دو ديده سپردم بدوي
پس از نيكويها و هرگونه رنج
فدي كردن كشور و تاج و گنج
گر ايدونك من بدسگالم بدوي
ز گيتي برآيد يكي گفت و گوي
بدو بر بهانه ندارم ببد
گر از من بدو اندكي بد رسد
زبان برگشايند بر من مهان
درفشي شوم در ميان جهان
نباشد پسند جهانآفرين
نه نيز از بزرگان روي زمين
ز دد تيزدندانتر از شير نيست
كه اندر دلش بيم شمشير نيست
اگر بچهاي از پدر دردمند
كند مرغزارش پناه از گزند
سزد گر بد آيد بدو از پناه؟
پسندد چنين داور هور و ماه؟
ندانم جز آنكش بخوانم به در
وز ايدر فرستمش نزد پدر
اگر گاه جويد گر انگشتري
ازين بوم و بر بگسلد داوري
بدو گفت گرسيوز اي شهريار
مگير اينچنين كار پرمايه خوار
از ايدر گر او سوي ايران شود
بر و بوم ما پاك ويران شود
هر آنگه كه بيگانه شد خويش تو
بدانست راز كم و بيش تو
چو جويي دگر زو تو بيگانگي
كند رهنموني به ديوانگي
يكي دشمني باشد اندوخته
نمك را پراگنده بر سوخته
بدين داستان زد يكي رهنمون
كه بادي كه از خانه آيد برون
نداني تو بستن برو رهگذار
و گر بگذري نگذرد روزگار
سياووش داند همه كار تو
هم از كار تو هم ز گفتار تو
نبيني تو زو جز همه درد و رنج
پراگندن دوده و نام و گنج
نداني كه پروردگار پلنگ
نبيند ز پرورده جز درد و چنگ
چو افراسياب اين سخن باز جست
همه گفت گرسيوز آمد درست
پشيمان شد از راي و كردار خويش
همي كژ دانست بازار خويش
چنين داد پاسخ كه من زين سخن
نه سر نيك بينم بلا را نه بن
بباشيم تا راي گردان سپهر
چگونه گشايد بدين كار چهر
به هر كار بهتر درنگ از شتاب
بمان تا برآيد بلند آفتاب
ببينم كه راي جهاندار چيست
رخ شمع چرخ روان سوي كيست
وگر سوي درگاه خوانمش باز
بجويم سخن تا چه دارد به راز
نگهبان او من بسم بيگمان
همي بنگرم تا چه گردد زمان
چو زو كژيي آشكارا شود
كه با چاره دل بيمدارا شود
ازان پس نكوهش نبايد به كس
مكافات بد جز بدي نيست بس
چنين گفت گرسيوز كينهجوي
كهاي شاه بينادل و راستگوي
سياوش بران آلت و فر و برز
بدان ايزدي شاخ و آن تيغ و گرز
بيايد به درگاه تو با سپاه
شود بر تو بر تيره خورشيد و ماه
سياوش نه آنست كش ديده شاه
همي ز آسمان برگذارد كلاه
فرنگيس را هم نداني تو باز
تو گويي شدست از جهان بينياز
سپاهت بدو بازگردد همه
تو باشي رمه گر نياري دمه
سپاهي كه شاهي ببيند چنوي
بدان بخشش و راي و آن ماهروي
تو خواني كه ايدر مرا بنده باش
به خواري به مهر من آگنده باش
نديدست كس جفت با پيل شير
نه آتش دمان از بر و آب زير
اگر بچهٔ شير ناخورده شير
بپوشد كسي در ميان حرير
به گوهر شود باز چون شد سترگ
نترسد ز آهنگ پيل بزرگ
پس افراسياب اندر آن بسته شد
غمي گشت و انديشه پيوسته شد
همي از شتابش به آمد درنگ
كه پيروز باشد خداوند سنگ
ستوده نباشد سر بادسار
بدين داستان زد يكي هوشيار
كه گر باد خيره بجستي ز جاي
نماندي بر و بيشه و پر و پاي
سبكسار مردم نه والا بود
و گرچه به تن سروبالا بود
برفتند پيچان و لب پر سخن
پر از كين دل از روزگار كهن
بر شاه رفتي زمان تا زمان
بدانديشه گرسيوز بدگمان
ز هرگونه رنگ اندرآميختي
دل شاه تركان برانگيختي
چنين تا برآمد برين روزگار
پر از درد و كين شد دل شهريار
سپهبد چنين ديد يك روز راي
كه پردخت ماند ز بيگانه جاي
به گرسيوز اين داستان برگشاد
ز كار سياوش بسي كرد ياد
ترا گفت ز ايدر ببايد شدن
بر او فراوان نبايد بدن
بپرسي و گويي كزان جشنگاه
نخواهي همي كرد كس را نگاه
به مهرت همي دل بجنبد ز جاي
يكي با فرنگيس خيز ايدر آي
نيازست ما را به ديدار تو
بدان پرهنر جان بيدار تو
برين كوه ما نيز نخچير هست
ز جام زبرجد مي و شير هست
گذاريم يك چند و باشيم شاد
چو آيدت از شهر آباد ياد
به رامش بباش و به شادي خرام
مي و جام با من چرا شد حرام
برآراست گرسيوز دام ساز
دلي پر ز كين و سري پر ز راز
چو نزديك شهر سياوش رسيد
ز لشكر زبانآوري برگزيد
بدو گفت رو با سياوش بگوي
كه اي پاك زاده كي نام جوي
به جان و سر شاه توران سپاه
به فر و به ديهيم كاووس شاه
كه از بهر من برنخيزي ز گاه
نه پيش من آيي پذيره به راه
كه تو زان فزوني به فرهنگ و بخت
به فر و نژاد و به تاج و به تخت
كه هر باد را بست بايد ميان
تهي كردن آن جايگاه كيان
فرستاده نزد سياوش رسيد
زمين را ببوسيد كاو را بديد
چو پيغام گرسيوز او را بگفت
سياوش غمي گشت و اندر نهفت
پرانديشه بنشست بيدار دير
همي گفت رازيست اين را به زير
ندانم كه گرسيوز نيكخواه
چه گفتست از من بدان بارگاه
چو گرسيوز آمد بران شهر نو
پذيره بيامد ز ايوان به كو
بپرسيدش از راه وز كار شاه
ز رسم سپاه و ز تخت و كلاه
پيام سپهدار توران بداد
سياوش ز پيغام او گشت شاد
چنين داد پاسخ كه با ياد اوي
نگردانم از تيغ پولاد روي
من اينك به رفتن كمر بستهام
عنان با عنان تو پيوستهام
سه روز اندرين گلشن زرنگار
بباشيم و ز باده سازيم كار
كه گيتي سپنج است پر درد و رنج
بد آن را كه با غم بود در سپنج
چو بشنيد گفت خردمند شاه
بپيچيد گرسيوز كينهخواه
به دل گفت ار ايدونك با من به راه
سياوش بيايد به نزديك شاه
بدين شيرمردي و چندين خرد
كمان مرا زير پي بسپرد
سخن گفتن من شود بي فروغ
شود پيش او چارهٔ من دروغ
يكي چاره بايد كنون ساختن
دلش را به راه بد انداختن
زماني همي بود و خامش بماند
دو چشمش بروي سياوش بماند
فرو ريخت از ديدگان آب زرد
به آب دو ديده همي چاره كرد
سياوش ورا ديد پرآب چهر
بسان كسي كاو بپيچد به مهر
بدو گفت نرم اي برادر چه بود
غمي هست كان را بشايد شنود
گر از شاه تركان شدستي دژم
به ديده درآوردي از درد نم
من اينك همي با تو آيم به راه
كنم جنگ با شاه توران سپاه
بدان تا ز بهر چه آزاردت
چرا كهتر از خويشتن داردت
و گر دشمني آمدستت پديد
كه تيمار و رنجش ببايد كشيد
من اينك به هر كار يار توام
چو جنگ آوري مايه دار توام
ور ايدونك نزديك افراسياب
ترا تيره گشتست بر خيره آب
به گفتار مرد دروغ آزماي
كسي برتر از تو گرفتست جاي
بدو گفت گرسيوز نامدار
مرا اين سخن نيست با شهريار
نه از دشمني آمدستم به رنج
نه از چاره دورم به مردي و گنج
ز گوهر مرا با دل انديشه خاست
كه ياد آمدم زان سخنهاي راست
نخستين ز تور ايدر آمد بدي
كه برخاست زو فرهٔ ايزدي
شنيدي كه با ايرج كم سخن
به آغاز كينه چه افگند بن
وزان جايگه تا به افراسياب
شدست آتش ايران و توران چو آب
به يك جاي هرگز نياميختند
ز پند و خرد هر دو بگريختند
سپهدار تركان ازان بترست
كنون گاو پيسه به چرم اندرست
نداني تو خوي بدش بيگمان
بمان تا بيايد بدي را زمان
نخستين ز اغريرث اندازه گير
كه بر دست او كشته شد خيره خير
برادر بد از كالبد هم ز پشت
چنان پرخرد بيگنه را بكشت
ازان پس بسي نامور بيگناه
شدستند بر دست او بر تباه
مرا زين سخن ويژه اندوه تست
كه بيدار دل بادي و تن درست
تو تا آمدستي بدين بوم و بر
كسي را نيامد بد از تو به سر
همه مردمي جستي و راستي
جهاني به دانش بياراستي
كنون خيره آهرمن دل گسل
ورا از تو كردست آزردهدل
دلي دارد از تو پر از درد و كين
ندانم چه خواهد جهان آفرين
تو داني كه من دوستدار توام
به هر نيك و بد ويژه يار توام
نبايد كه فردا گماني بري
كه من بودم آگاه زين داوري
سياووش بدو گفت منديش زين
كه يارست با من جهان آفرين
سپهبد جزين كرد ما را اميد
كه بر من شب آرد به روز سپيد
گر آزار بوديش در دل ز من
سرم برنيفراختي ز انجمن
ندادي به من كشور و تاج و گاه
بر و بوم و فرزند و گنج و سپاه
كنون با تو آيم به درگاه او
درخشان كنم تيرهگون ماه او
هرانجا كه روشن بود راستي
فروغ دروغ آورد كاستي
نمايم دلم را بر افراسياب
درخشانتر از بر سپهر آفتاب
تو دل را بجز شادمانه مدار
روان را به بد در گمانه مدار
كسي كاو دم اژدها بسپرد
ز راي جهان آفرين نگذرد
بدو گفت گرسيوز اي مهربان
تو او را بدان سان كه ديدي مدان
و ديگر بجايي كه گردان سپهر
شود تند و چين اندرآرد به چهر
خردمند دانا نداند فسون
كه از چنبر او سر آرد برون
بدين دانش و اين دل هوشمند
بدين سرو بالا و راي بلند
نداني همي چاره از مهر باز
ببايد كه بخت بد آيد فراز
همي مر ترا بند و تنبل فروخت
به اورند چشم خرد را بدوخت
نخست آنك داماد كردت به دام
بخيره شدي زان سخن شادكام
و ديگر كت از خويشتن دور كرد
به روي بزرگان يكي سور كرد
بدان تا تو گستاخ باشي بدوي
فروماند اندر جهان گفتوگوي
ترا هم ز اغريرث ارجمند
فزون نيست خويشي و پيوند و بند
ميانش به خنجر بدو نيم كرد
سپه را به كردار او بيم كرد
نهانش ببين آشكارا كنون
چنين دان و ايمن مشو زو به خون
مرا هرچ اندر دل انديشه بود
خرد بود وز هر دري پيشه بود
همان آزمايش بد از روزگار
ازين كينه ور تيزدل شهريار
همه پيش تو يك به يك راندم
چو خورشد تابنده برخواندم
به ايران پدر را بينداختي
به توران همي شارستان ساختي
چنين دل بدادي به گفتار او
بگشتي همي گرد تيمار او
درختي بد اين برنشانده به دست
كجا بار او زهر و بيخش كبست
همي گفت و مژگان پر از آب زرد
پر افسون دل و لب پر از باد سرد
سياوش نگه كرد خيره بدوي
ز ديده نهاده به رخ بر دو جوي
چو ياد آمدش روزگار گزند
كزو بگسلد مهر چرخ بلند
نماند برو بر بسي روزگار
به روز جواني سرآيدش كار
دلش گشت پردرد و رخساره زرد
پر از غم دل و لب پر از باد سرد
بدو گفت هرچونك مي بنگرم
به بادافرهٔ بد نه اندرخورم
ز گفتار و كردار بر پيش و پس
ز من هيچ ناخوب نشنيد كس
چو گستاخ شد دست با گنج او
بپيچيد همانا تن از رنج او
اگرچه بد آيد همي بر سرم
هم از راي و فرمان او نگذرم
بيابم برش هم كنون بيسپاه
ببينم كه از چيست آزار شاه
بدو گفت گرسيوز اي نامجوي
ترا آمدن پيش او نيست روي
به پا اندر آتش نشايد شدن
نه بر موج دريا بر ايمن بدن
همي خيره بر بد شتاب آوري
سر بخت خندان به خواب آوري
ترا من همانا بسم پايمرد
بر آتش يكي برزنم آب سرد
يكي پاسخ نامه بايد نوشت
پديدار كردن همه خوب و زشت
ز كين گر ببينم سر او تهي
درخشان شود روزگار بهي
سواري فرستم به نزديك تو
درفشان كنم راي تاريك تو
اميدستم از كردگار جهان
شناسندهٔ آشكار و نهان
كه او بازگردد سوي راستي
شود دور ازو كژي و كاستي
وگر بينم اندر سرش هيچ تاب
هيوني فرستم هم اندر شتاب
تو زان سان كه بايد به زودي بساز
مكن كار بر خويشتن بر دراز
برون ران از ايدر به هر كشوري
بهر نامداري و هر مهتري
صد و بيست فرسنگ ز ايدر به چين
همان سيصد و سي به ايران زمين
ازين سو همه دوستدار تواند
پرستنده و غمگسار تواند
وزان سو پدر آرزومند تست
جهان بندهٔ خويش و پيوند تست
بهر كس يكي نامهاي كن دراز
بسيچيده باش و درنگي مساز
سياوش به گفتار او بگرويد
چنان جان بيدار او بغنويد
بدو گفت ازان در كه راني سخن
ز پيمان و رايت نگردم ز بن
تو خواهشگري كن مرا زو بخواه
همي راستي جوي و بنماي راه
چو از سروبن دور گشت آفتاب
سر شهريار اندرآمد به خواب
چه خوابي كه چندين زمان برگذشت
نجنبيند و بيدار هرگز نگشت
چو از شاه شد گاه و ميدان تهي
مه خورشيد بادا مه سرو سهي
چپ و راست هر سو بتابم همي
سر و پاي گيتي نيابم همي
يكي بد كند نيك پيش آيدش
جهان بنده و بخت خويش آيدش
يكي جز به نيكي جهان نسپرد
همي از نژندي فرو پژمرد
مدار ايچ تيمار با او به هم
به گيتي مكن جان و دل را دژم
ز خان سياوش برآمد خروش
جهاني ز گرسيوز آمد به جوش
ز سر ماهرويان گسسته كمند
خراشيده روي و بمانده نژند
همه بندگان موي كردند باز
فرنگيس مشكين كمند دراز
بريد و ميان را به گيسو ببست
به فندق گل ارغوانرا بخست
به آواز بر جان افراسياب
همي كرد نفرين و ميريخت آب
خروشش به گوش سپهبد رسيد
چو آن ناله و زار نفرين شنيد
به گرسيوز بدنشان شاه گفت
كه او را به كوي آوريد از نهفت
ز پرده به درگه بريدش كشان
بر روزبانان مردم كشان
بدان تا بگيرند موي سرش
بدرند بر بر همه چادرش
زنندش همي چوب تا تخم كين
بريزد برين بوم توران زمين
نخواهم ز بيخ سياوش درخت
نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت
همه نامداران آن انجمن
گرفتند نفرين برو تن به تن
كه از شاه و دستور وز لشكري
ازينگونه نشيند كس داوري
بيامد پر از خون دو رخ پيلسم
روان پر ز داغ و رخان پر ز نم
به نزديك لهاك و فرشيدورد
سراسر سخنها همه ياد كرد
كه دوزخ به از بوم افراسياب
نبايد بدين كشور آرام و خواب
بتازيم و نزديك پيران شويم
به تيمار و درد اسيران شويم
سه اسپ گرانمايه كردند زين
همي برنوشتند گفتي زمين
به پيران رسيدند هر سه سوار
رخان پر ز خون همچو ابر بهار
برو بر شمردند يكسر سخن
كه بخت از بديها چه افگند بن
يكي زاريي خاست كاندر جهان
نبيند كسي از كهان و مهان
سياووش را دست بسته چو سنگ
فگندند در گردنش پالهنگ
به دشتش كشيدند پر آب روي
پياده دوان در به پيش گروي
تن پيل وارش بران گرم خاك
فگندند و از كس نكردند باك
يكي تشت بنهاد پيشش گروي
بپيچيد چون گوسفندانش روي
بريد آن سر شاهوارش ز تن
فگندش چو سرو سهي بر چمن
همه شهر پر زاري و ناله گشت
به چشم اندرون آب چون ژاله گشت
چو پيران به گفتار بنهاد گوش
ز تخت اندرافتاد و زو رفت هوش
همي جامه را بر برش كرد چاك
همي كند موي و همي ريخت خاك
بدو پيلسم گفت بشتاب زود
كه دردي بدين درد و سختي فزود
فرنگيس رانيز خواهند كشت
مكن هيچگونه برين كار پشت
به درگاه بردند مويش كشان
بر روزبانان مردم كشان
جهاني بدو كرده ديده پرآب
ز كردار بدگوهر افراسياب
كه اين هول كاريست بادرد و بيم
كه اكنون فرنگيس را بر دو نيم
زنند و شود پادشاهي تباه
مر او را نخواند كسي نيز شاه
ز آخر بياورد پس پهلوان
ده اسپ سوار آزموده جوان
خود و گرد رويين و فرشيدورد
برآورد زان راه ناگاه گرد
بدو روز و دو شب بدرگه رسيد
درنامور پرجفا پيشه ديد
فرنگيس را ديد چون بيهشان
گرفته ورا روزبانان كشان
به چنگال هر يك يكي تيغ تيز
ز درگاه برخواسته رستخيز
همانگاه پيران بيامد چو باد
كسي كش خرد بوي گشتند شاد
چو چشم گرامي به پيران رسيد
شد از خون ديده رخش ناپديد
بدو گفت با من چه بد ساختي
چرا خيره بر آتش انداختي
ز اسپ اندر افتاد پيران به خاك
همه جامهٔ پهلوي كرده چاك
بفرمود تا روزبانان در
زماني ز فرمان بتابند سر
بيامد دمان پيش افراسياب
دل از درد خسته دو ديده پر آب
بدو گفت شاها انوشه بدي
روان را به ديدار توشه بدي
چه آمد ز بد بر تو اي نيكخوي
كه آوردت اين روز بد آرزوي
چرا بر دلت چيره شد راي ديو
ببرد از رخت شرم گيهان خديو
به كشتي سياووش را بيگناه
به خاك اندر انداختي نام و جاه
به ايران رسد زين بدي آگهي
كه شد خشك پاليز سرو سهي
بسا تاجداران ايران زمين
كه با لشكر آيند پردرد و كين
جهان آرميده ز دست بدي
شده آشكارا ره ايزدي
فريبنده ديوي ز دوزخ بجست
بيامد دل شاه تركان بخست
بران اهرمن نيز نفرين سزد
كه پيچد روانت سوي راه بد
پشيمان شوي زين به روز دراز
بپيچي زماني به گرم و گداز
ندانم كه اين گفتن بد ز كيست
و زين آفريننده را راي چيست
چو ديوانه از جاي برخاستي
چنين خيره بد را بياراستي
كنون زو گذشتي به فرزند خويش
رسيدي به پيچاره پيوند خويش
نجويد همانا فرنگيس بخت
نه اورنگ شاهي نه تاج و نه تخت
به فرزند با كودكي در نهان
درفشي مكن خويشتن در جهان
كه تا زندهاي بر تو نفرين بود
پس از زندگي دوزخ آيين بود
اگر شاه روشن كند جان من
فرستد ورا سوي ايوان من
گر ايدونك انديشه زين كودك است
همانا كه اين درد و رنج اندك است
بمان تا جدا گردد از كالبد
بپيش تو آرم بدو ساز بد
بدو گفت زينسان كه گفتي بساز
مرا كردي از خون او بينياز
سپهدار پيران بدان شاد شد
از انديشه و درد آزاد شد
بيامد به درگاه و او را ببرد
بسي نيز بر روزبانان شمرد
بيآزار بردش به سوي ختن
خروشان همه درگه و انجمن
چو آمد به ايوان گلشهر گفت
كه اين خوب رخ را ببايد نهفت
تو بر پيش اين نامور زينهار
بباش و بدارش پرستاروار
برين نيز بگذشت يك چند روز
گران شد فرنگيس گيتي فروز
دبير پژوهنده را پيش خواند
سخنهاي آگنده را برفشاند
نخست آفريننده را ياد كرد
ز وام خرد جانش آزاد كرد
ازان پس خرد را ستايش گرفت
ابر شاه تركان نيايش گرفت
كه اي شاه پيروز و به روزگار
زمانه مبادا ز تو يادگار
مرا خواستي شاد گشتم بدان
كه بادا نشست تو با موبدان
و ديگر فرنگيس را خواستي
به مهر و وفا دل بياراستي
فرنگيس نالنده بود اين زمان
به لب ناچران و به تن ناچمان
بخفت و مرا پيش بالين ببست
ميان دو گيتيش بينم نشست
مرا دل پر از راي و ديدار تست
دو كشور پر از رنج و آزار تست
ز نالندگي چون سبكتر شود
فداي تن شاه كشور شود
بهانه مرا نيز آزار اوست
نهانم پر از درد و تيمار اوست
چو نامه به مهر اندر آمد به داد
به زودي به گرسيوز بدنژاد
دلاور سه اسپ تگاور بخواست
همي تاخت يكسر شب و روز راست
چهارم بيامد به درگاه شاه
پر از بد روان و زبان پرگناه
فراوان بپرسيدش افراسياب
چو ديدش پر از رنج و سر پرشتاب
چرا باشتاب آمدي گفت شاه
چگونه سپردي چنين تند راه
بدو گفت چون تيره شد روي كار
نشايد شمردن به بد روزگار
سياوش نكرد ايچ بر كس نگاه
پذيره نيامد مرا خود به راه
سخن نيز نشنيد و نامه نخواند
مرا پيش تختش به زانو نشاند
ز ايران بدو نامه پيوسته شد
به مادر همي مهر او بسته شد
سپاهي ز روم و سپاهي ز چين
همي هر زمان برخروشد زمين
تو در كار او گر درنگ آوري
مگر باد زان پس به چنگ آوري
و گر دير گيري تو جنگ آورد
دو كشور به مردي به چنگ آورد
و گر سوي ايران براند سپاه
كه يارد شدن پيش او كينهخواه
ترا كردم آگه ز ديدار خويش
ازين پس بپيچي ز كردار خويش
چو بشنيد افراسياب اين سخن
برو تازه شد روزگار كهن
به گرسيوز از خشم پاسخ نداد
دلش گشت پرآتش و سر چو باد
بفرمود تا بركشيدند ناي
همان سنج و شيپور و هندي دراي
به سوي سياووش بنهاد روي
ابا نامداران پرخاشجوي
بدانگه كه گرسيوز بدفريب
گران كرد بر زين دوال ركيب
سياوش به پرده درآمد به درد
به تن لرز لرزان و رخساره زرد
فرنگيس گفت اي گو شيرچنگ
چه بودت كه ديگر شدستي به رنگ
چنين داد پاسخ كه اي خوبروي
به توران زمين شد مرا آب روي
بدين سان كه گفتار گرسيوزست
ز پرگار بهره مرا مركزست
فرنگيس بگرفت گيسو به دست
گل ارغوان را به فندق بخست
پر از خون شد آن بسد مشكبوي
پر از آب چشم و پر از گرد روي
همي اشك باريد بر كوه سيم
دو لاله ز خوشاب شد به دو نيم
همي كند موي و همي ريخت آب
ز گفتار و كردار افراسياب
بدو گفت كاي شاه گردن فراز
چه سازي كنون زود بگشاي راز
پدر خود دلي دارد از تو به درد
از ايران نياري سخن ياد كرد
سوي روم ره با درنگ آيدت
نپويي سوي چين كه تنگ آيدت
ز گيتي كراگيري اكنون پناه
پناهت خداوند خورشيد و ماه
ستم باد بر جان او ماه و سال
كجا بر تن تو شود بدسگال
همي گفت گرسيوز اكنون ز راه
بيايد همانا ز نزديك شاه
چهارم شب اندر بر ماهروي
بخوان اندرون بود با رنگ و بوي
بلرزيد وز خواب خيره بجست
خروشي برآورد چون پيل مست
همي داشت اندر برش خوب چهر
بدو گفت شاها چبودت ز مهر
خروشيد و شمعي برافروختند
برش عود و عنبر همي سوختند
بپرسيد زو دخت افراسياب
كه فرزانه شاها چه ديدي به خواب
سياوش بدو گفت كز خواب من
لبت هيچ مگشاي بر انجمن
چنين ديدم اي سرو سيمين به خواب
كه بودي يكي بيكران رود آب
يكي كوه آتش به ديگر كران
گرفته لب آب نيزه وران
ز يك سو شدي آتش تيزگرد
برافروختي از سياووش گرد
ز يك دست آتش ز يك دست آب
به پيش اندرون پيل و افراسياب
بديدي مرا روي كرده دژم
دميدي بران آتش تيزدم
چو گرسيوز آن آتش افروختي
از افروختن مر مرا سوختي
فرنگيس گفت اين بجز نيكوي
نباشد نگر يك زمان بغنوي
به گرسيوز آيد همي بخت شوم
شود كشته بر دست سالار روم
سياوش سپه را سراسر بخواند
به درگاه ايوان زماني بماند
بسيچيد و بنشست خنجر به چنگ
طلايه فرستاد بر سوي گنگ
دو بهره چو از تيره شب در گذشت
طلايه هم آنگه بيامد ز دشت
كه افراسياب و فراوان سپاه
پديد آمد از دور تازان به راه
ز نزديك گرسيوز آمد نوند
كه بر چارهٔ جان ميان را ببند
نيامد ز گفتار من هيچ سود
از آتش نديدم جز از تيره دود
نگر تا چه بايد كنون ساختن
سپه را كجا بايد انداختن
سياوش ندانست زان كار او
همي راست آمدش گفتار او
فرنگيس گفت اي خردمند شاه
مكن هيچ گونه به ما در نگاه
يكي بارهٔ گامزن برنشين
مباش ايچ ايمن به توران زمين
ترا زنده خواهم كه ماني بجاي
سر خويش گير و كسي را مپاي
سياوش بدو گفت كان خواب من
بجا آمد و تيره شد آب من
مرا زندگاني سرآيد همي
غم و درد و انده درآيد همي
چنين است كار سپهر بلند
گهي شاد دارد گهي مستمند
گر ايوان من سر به كيوان كشيد
همان زهر گيتي ببايد چشيد
اگر سال گردد هزار و دويست
بجز خاك تيره مرا جاي نيست
ز شب روشنايي نجويد كسي
كجا بهره دارد ز دانش بسي
ترا پنج ماهست ز آبستني
ازين نامور گر بود رستني
درخت تو گر نر به بار آورد
يكي نامور شهريار آورد
سرافراز كيخسروش نام كن
به غم خوردن او دل آرام كن
چنين گردد اين گنبد تيزرو
سراي كهن را نخوانند نو
ازين پس به فرمان افراسياب
مرا تيرهبخت اندرآيد به خواب
ببرند بر بيگنه بر سرم
ز خون جگر برنهند افسرم
نه تابوت يابم نه گور و كفن
نه بر من بگريد كسي ز انجمن
نهالي مرا خاك توران بود
سراي كهن كام شيران بود
برين گونه خواهد گذشتن سپهر
نخواهد شدن رام با من به مهر
ز خورشيد تابنده تا تيرهخاك
گذر نيست از داد يزدان پاك
به خواري ترا روزبانان شاه
سر و تن برهنه برندت به راه
بيايد سپهدار پيران به در
بخواهش بخواهد ترا از پدر
به جان بيگنه خواهدت زينهار
به ايوان خويشش برد زار و خوار
وز ايران بيايد يكي چارهگر
به فرمان دادار بسته كمر
از ايدر ترا با پسر ناگهان
سوي رود جيحون برد در نهان
نشانند بر تخت شاهي ورا
به فرمان بود مرغ و ماهي ورا
ز گيتي برآرد سراسر خروش
زمانه ز كيخسرو آيد به جوش
ز ايران يكي لشكر آرد به كين
پرآشوب گردد سراسر زمين
پي رخش فرخ زمين بسپرد
به توران كسي را به كس نشمرد
به كين من امروز تا رستخيز
نبيني جز از گرز و شمشير تيز
برين گفتها بر تو دل سخت كن
تن از ناز و آرام پردخت كن
سياوش چو با جفت غمها بگفت
خروشان بدو اندر آويخت جفت
رخش پر ز خون دل و ديده گشت
سوي آخر تازي اسپان گذشت
بياورد شبرنگ بهزاد را
كه دريافتي روز كين باد را
خروشان سرش را به بر در گرفت
لگام و فسارش ز سر برگرفت
به گوش اندرش گفت رازي دراز
كه بيدار دل باش و با كس مساز
چو كيخسرو آيد به كين خواستن
عنانش ترا بايد آراستن
ورا بارگي باش و گيتي بكوب
چنان چون سر مار افعي به چوب
از آخر ببر دل به يكبارگي
كه او را تو باشي به كين بارگي
دگر مركبان را همه كرد پي
برافروخت برسان آتش ز ني
خود و سركشان سوي ايران كشيد
رخ از خون ديده شده ناپديد
چو يك نيم فرسنگ ببريد راه
رسيد اندرو شاه توران سپاه
سپه ديد با خود و تيغ و زره
سياوش زده بر زره بر گره
به دل گفت گرسيوز اين راست گفت
سخن زين نشاني كه بود در نهفت
سياوش بترسيد از بيم جان
مگر گفت بدخواه گردد نهان
همي بنگريد اين بدان آن بدين
كه كينه نبدشان به دل پيش ازين
ز بيم سياوش سواران جنگ
گرفتند آرام و هوش و درنگ
چه گفت آن خردمند بسيار هوش
كه با اختر بد به مردي مكوش
چنين گفت زان پس به افراسياب
كه اي پرهنر شاه با جاه و آب
چرا جنگ جوي آمدي با سپاه
چرا كشت خواهي مرا بيگناه
سپاه دو كشور پر از كين كني
زمان و زمين پر ز نفرين كني
چنين گفت گرسيوز كم خرد
كزين در سخن خود كي اندر خورد
گر ايدر چنين بيگناه آمدي
چرا با زره نزد شاه آمدي
پذيره شدن زين نشان راه نيست
سنان و سپر هديهٔ شاه نيست
سياوش بدانست كان كار اوست
برآشفتن شه ز بازار اوست
چو گفتار گرسيوز افراسياب
شنيد و برآمد بلند آفتاب
به تركان بفرمود كاندر دهيد
درين دشت كشتي به خون برنهيد
از ايران سپه بود مردي هزار
همه نامدار از در كارزار
رده بر كشيدند ايرانيان
ببستند خون ريختن را ميان
همه با سياوش گرفتند جنگ
نديدند جاي فسون و درنگ
كنون خيره گفتند ما را كشند
ببايد كه تنها به خون در كشند
بمان تا ز ايرانيان دست برد
ببينند و مشمر چنين كار خرد
سياوش چنين گفت كين راي نيست
همان جنگ را مايه و پاي نيست
مرا چرخ گردان اگر بيگناه
به دست بدان كرد خواهد تباه
به مردي كنون زور و آهنگ نيست
كه با كردگار جهان جنگ نيست
سرآمد بريشان بر آن روزگار
همه كشته گشتند و برگشته كار
ز تير و ز ژوپين ببد خسته شاه
نگون اندر آمد ز پشت سپاه
همي گشت بر خاك و نيزه به دست
گروي زره دست او را ببست
نهادند بر گردنش پالهنگ
دو دست از پس پشت بسته چو سنگ
دوان خون بران چهرهٔ ارغوان
چنان روز ناديده چشم جوان
برفتند سوي سياووش گرد
پس پشت و پيش سپه بود گرد
چنين گفت سالار توران سپاه
كه ايدر كشيدش به يكسو ز راه
كنيدش به خنجر سر از تن جدا
به شخي كه هرگز نرويد گيا
بريزيد خونش بران گرم خاك
ممانيد دير و مداريد باك
چنين گفت با شاه يكسر سپاه
كزو شهريارا چه ديدي گناه
چرا كشت خواهي كسي را كه تاج
بگريد برو زار با تخت عاج
سري را كجا تاج باشد كلاه
نشايد بريد اي خردمند شاه
به هنگام شادي درختي مكار
كه زهر آورد بار او روزگار
همي بود گرسيوز بدنشان
ز بيهودگي يار مردم كشان
كه خون سياوش بريزد به درد
كزو داشت درد دل اندر نبرد
ز پيران يكي بود كهتر به سال
برادر بد او را و فرخ همال
كجا پيلسم بود نام جوان
يكي پرهنر بود و روشن روان
چنين گفت مر شاه را پيلسم
كه اين شاخ را بار دردست و غم
ز دانا شنيدم يكي داستان
خرد شد بران نيز همداستان
كه آهسته دل كم پشيمان شود
هم آشفته را هوش درمان شود
شتاب و بدي كار آهرمنست
پشيماني جان و رنج تنست
سري را كه باشي بدو پادشا
به تيزي بريدن نبينم روا
ببندش همي دار تا روزگار
برين بد ترا باشد آموزگار
چو باد خرد بر دلت بروزد
از ان پس ورا سربريدن سزد
بفرماي بند و تو تندي مكن
كه تندي پشيماني آرد به بن
چه بري سري را همي بيگناه
كه كاووس و رستم بود كينه خواه
پدر شاه و رستمش پروردگار
بپيچي به فرجام زين روزگار
چو گودرز و چون گيو و برزين و طوس
ببندند بر كوههٔ پيل كوس
دمنده سپهبد گو پيلتن
كه خوارند بر چشم او انجمن
فريبرز كاووس درنده شير
كه هرگز نديدش كس از جنگ سير
برين كينه بندند يكسر كمر
در و دشت گردد پر از كينهور
نه من پاي دارم نه پيوند من
نه گردي ز گردان اين انجمن
همانا كه پيران بيايد پگاه
ازو بشنود داستان نيز شاه
مگر خود نيازت نيايد بدين
مگستر يكي تا جهانست كين
بدو گفت گرسيوز اي هوشمند
بگفت جوانان هوا را مبند
از ايرانيان دشت پر كرگس است
گر از كين بترسي ترا اين بس است
همين بد كه كردي ترا خود نه بس
كه خيره همي بشنوي پند كس
سياووش چو بخروشد از روم و چين
پر از گرز و شمشير بيني زمين
بريدي دم مار و خستي سرش
به ديبا بپوشيد خواهي برش
گر ايدونك او را به جان زينهار
دهي من نباشم بر شهريار
به بيغولهاي خيزم از بيم جان
مگر خود به زودي سرآيد زمان
برفتند پيچان دمور و گروي
بر شاه تركان پر از رنگ و بوي
كه چندين به خون سياوش مپيچ
كه آرام خوار آيد اندر بسيچ
به گفتار گرسيوز رهنماي
برآراي و بردار دشمن ز جاي
زدي دام و دشمن گرفتي بدوي
ز ايران برآيد يكي هاي و هوي
سزا نيست اين را گرفتن به دست
دل بدسگالان ببايد شكست
سپاهي بدين گونه كردي تباه
نگر تا چگونه بود راي شاه
اگر خود نيازردتي از نخست
به آب اين گنه را توانست شست
كنون آن به آيد كه اندر جهان
نباشد پديد آشكار و نهان
بديشان چنين پاسخ آورد شاه
كزو من نديدم به ديده گناه
و ليكن ز گفت ستاره شمر
به فرجام زو سختي آيد به سر
گر ايدونك خونش بريزم به كين
يكي گرد خيزد ز ايران زمين
رها كردنش بتر از كشتنست
همان كشتنش رنج و درد منست
به توران گزند مرا آمدست
غم و درد و بند مرا آمدست
خردمند گر مردم بدگمان
نداند كسي چارهٔ آسمان
فرنگيس بشنيد رخ را بخست
ميان را به زنار خونين ببست
پياده بيامد به نزديك شاه
به خون رنگ داده دو رخساره ماه
به پيش پدر شد پر از درد و باك
خروشان به سر بر همي ريخت خاك
بدو گفت كاي پرهنر شهريار
چرا كرد خواهي مرا خاكسار
دلت را چرا بستي اندر فريب
همي از بلندي نبيني نشيب
سر تاجداران مبر بيگناه
كه نپسندد اين داور هور و ماه
سياوش كه بگذاشت ايران زمين
همي از جهان بر تو كرد آفرين
بيازرد از بهر تو شاه را
چنان افسر و تخت و آن گاه را
بيامد ترا كرد پشت و پناه
كنون زو چه ديدي كه بردت ز راه
نبرد سر تاجداران كسي
كه با تاج بر تخت ماند بسي
مكن بيگنه بر تن من ستم
كه گيتي سپنج است با باد و دم
يكي را به چاه افگند بيگناه
يكي با كله برشناند به گاه
سرانجام هر دو به خاك اندرند
ز اختر به چنگ مغاك اندرند
شنيدي كه از آفريدون گرد
ستمگاره ضحاك تازي چه برد
همان از منوچهر شاه بزرگ
چه آمد به سلم و به تور سترگ
كنون زنده بر گاه كاووس شاه
چو دستان و چون رستم كينه خواه
جهان از تهمتن بلرزد همي
كه توران به جنگش نيرزد همي
چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران
كه ننديشد از گرز كنداوران
همان گيو كز بيم او روز جنگ
همي چرم روباه پوشد پلنگ
درختي نشاني همي بر زمين
كجا برگ خون آورد بار كين
به كين سياوش سيه پوشد آب
كند زار نفرين به افراسياب
ستمگارهاي بر تن خويشتن
بسي يادت آيد ز گفتار من
نه اندر شكاري كه گور افگني
دگر آهوان را به شور افگني
همي شهرياري ربايي ز گاه
درين كار به زين نگه كن پگاه
مده شهر توران به خيره به باد
ببايد كه روز بد آيدت ياد
بگفت اين و روي سياوش بديد
دو رخ را بكند و فغان بركشيد
دل شاه توران برو بر بسوخت
همي خيره چشم خرد را بدوخت
بدو گفت برگرد و ايدر مپاي
چه داني كزين بد مرا چيست راي
به كاخ بلندش يكي خانه بود
فرنگيس زان خانه بيگانه بود
مر او را دران خانه انداختند
در خانه را بند برساختند
بفرمود پس تا سياووش را
مرآن شاه بيكين و خاموش را
كه اين را بجايي بريدش كه كس
نباشد ورا يار و فريادرس
سرش را ببريد يكسر ز تن
تنش كرگسان را بپوشد كفن
ببايد كه خون سياوش زمين
نبويد نرويد گيا روز كين
همي تاختندش پياده كشان
چنان روزبانان مردم كشان
سياوش بناليد با كردگار
كهاي برتر از گردش روزگار
يكي شاخ پيدا كن از تخم من
چو خورشيد تابنده بر انجمن
كه خواهد ازين دشمنان كين خويش
كند تازه در كشور آيين خويش
همي شد پس پشت او پيلسم
دو ديده پر از خون و دل پر ز غم
سياوش بدو گفت پدرود باش
زمين تار و تو جاودان پود باش
درودي ز من سوي پيران رسان
بگويش كه گيتي دگر شد بسان
به پيران نه زينگونه بودم اميد
همي پند او باد بد من چو بيد
مرا گفته بود او كه با صد هزار
زرهدار و بر گستوانور سوار
چو برگرددت روز يار توام
بگاه چرا مرغزار توام
كنون پيش گرسيوز اندر دوان
پياده چنين خوار و تيرهروان
نبينم همي يار با خود كسي
كه بخروشدي زار بر من بسي
چو از شهر و ز لشكر اندر گذشت
كشانش ببردند بر سوي دشت
ز گرسيوز آن خنجر آبگون
گروي زره بستد از بهر خون
بيفگند پيل ژيان را به خاك
نه شرم آمدش زان سپهبد نه باك
يكي تشت بنهاد زرين برش
جدا كرد زان سرو سيمين سرش
بجايي كه فرموده بد تشت خون
گروي زره برد و كردش نگون
يكي باد با تيره گردي سياه
برآمد بپوشيد خورشيد و ماه
همي يكدگر را نديدند روي
گرفتند نفرين همه بر گروي
چو آگاهي آمد به كاووس شاه
كه شد روزگار سياوش تباه
به كردار مرغان سرش را ز تن
جدا كرد سالار آن انجمن
ابر بيگناهش به خنجر به زار
بريدند سر زان تن شاهوار
بنالد همي بلبل از شاخ سرو
چو دراج زير گلان با تذرو
همه شهر توران پر از داغ و درد
به بيشه درون برگ گلنار زرد
گرفتند شيون به هر كوهسار
نه فريادرس بود و نه خواستار
چو اين گفته بشنيد كاووس شاه
سر نامدارش نگون شد ز گاه
بر و جامه بدريد و رخ را بكند
به خاك اندر آمد ز تخت بلند
برفتند با مويه ايرانيان
بدان سوگ بسته به زاري ميان
همه ديده پرخون و رخساره زرد
زبان از سياوش پر از يادكرد
چو طوس و چو گودرز و گيو دلير
چو شاپور و فرهاد و رهام شير
همه جامه كرده كبود و سياه
همه خاك بر سر بجاي كلاه
پس آگاهي آمد سوي نيمروز
به نزديك سالار گيتي فروز
كه از شهر ايران برآمد خروش
همي خاك تيره برآمد به جوش
پراگند كاووس بر يال خاك
همه جامهٔ خسروي كرد چاك
تهمتن چو بشنيد زو رفت هوش
ز زابل به زاري برآمد خروش
به چنگال رخساره بشخود زال
همي ريخت خاك از بر شاخ و يال
چو يك هفته با سوگ بود و دژم
به هشتم برآمد ز شيپور دم
سپاهي فراوان بر پيلتن
ز كشمير و كابل شدند انجمن
به درگاه كاووس بنهاد روي
دو ديده پر از آب و دل كينه جوي
چو نزديكي شهر ايران رسيد
همه جامهٔ پهلوي بردريد
به دادار دارنده سوگند خورد
كه هرگز تنم بيسليح نبرد
نباشد بشويم سرم را ز خاك
همه بر تن غم بود سوگناك
كله ترگ و شمشير جام منست
به بازو خم خام دام منست
چو آمد به نزديك كاووس كي
سرش بود پرخاك و پرخاك پي
بدو گفت خوي بد اي شهريار
پراگندي و تخمت آمد ببار
ترا مهر سودابه و بدخوي
ز سر برگرفت افسر خسروي
كنون آشكارا ببيني همي
كه بر موج دريا نشيني همي
از انديشهٔ خرد و شاه سترگ
بيامد به ما بر زياني بزرگ
كسي كاو بود مهتر انجمن
كفن بهتر او را ز فرمان زن
سياوش به گفتار زن شد به باد
خجسته زني كاو ز مادر نزاد
دريغ آن بر و برز و بالاي او
ركيب و خم خسرو آراي او
دريغ آن گو نامبرده سوار
كه چون او نبيند دگر روزگار
چو در بزم بودي بهاران بدي
به رزم افسر نامداران بدي
همي جنگ با چشم گريان كنم
جهان چون دل خويش بريان كنم
نگه كرد كاووس بر چهر او
بديد اشك خونين و آن مهر او
نداد ايچ پاسخ مر او را ز شرم
فرو ريخت از ديدگان آب گرم
تهمتن برفت از بر تخت اوي
سوي خان سودابه بنهاد روي
ز پرده به گيسوش بيرون كشيد
ز تخت بزرگيش در خون كشيد
به خنجر به دو نيم كردش به راه
نجنبيد بر جاي كاووس شاه
بيامد به درگاه با سوگ و درد
پر از خون دل و ديده رخساره زرد
همه شهر ايران به ماتم شدند
پر از درد نزديك رستم شدند
چو يك هفته با سوگ و با آب چشم
به درگاه بنشست پر درد و خشم
به هشتم بزد ناي رويين و كوس
بيامد به درگاه گودرز و طوس
چو فرهاد و شيدوش و گرگين و گيو
چو بهرام و رهام و شاپور نيو
فريبرز كاووس درنده شير
گرازه كه بود اژدهاي دلير
فرامرز رستم كه بد پيش رو
نگهبان هر مرز و سالار نو
به گردان چنين گفت رستم كه من
برين كينه دادم دل و جان و تن
كه اندر جهان چون سياوش سوار
نبندد كمر نيز يك نامدار
چنين كار يكسر مداريد خرد
چنين كينه را خرد نتوان شمرد
ز دلها همه ترس بيرون كنيد
زمين را ز خون رود جيحون كنيد
به يزدان كه تا در جهان زندهام
به كين سياوش دل آگندهام
بران تشت زرين كجا خون اوي
فرو ريخت ناكارديده گروي
بماليد خواهم همي روي و چشم
مگر بر دلم كم شود درد و خشم
وگر همچنانم بود بسته چنگ
نهاده به گردن درون پالهنگ
به خاك اندرون خوار چون گوسفند
كشندم دو بازو به خم كمند
و گر نه من و گرز و شمشير تيز
برانگيزم اندر جهان رستخيز
نبيند دو چشمم مگر گرد رزم
حرامست بر من مي و جام و بزم
به درگاه هر پهلواني كه بود
چو زان گونه آواز رستم شنود
همه برگرفتند با او خروش
تو گفتي كه ميدان برآمد به جوش
ز ميدان يكي بانگ برشد به ابر
تو گفتي زمين شد به كام هژبر
بزد مهره بر پشت پيلان به جام
يلان بر كشيدند تيغ از نيام
برآمد خروشيدن گاودم
دم ناي رويين و رويينه خم
جهان پر شد از كين افراسياب
به دريا تو گفتي به جوش آمد آب
نبد جاي پوينده را بر زمين
ز نيزه هوا ماند اندر كمين
ستاره به جنگ اندر آمد نخست
زمين و زمان دست خون را بشست
ببستند گردان ايران ميان
به پيش اندرون اختر كاويان
گزين كرد پس رستم زابلي
ز گردان شمشيرزن كابلي
ز ايران و از بيشهٔ نارون
ده و دو هزار از يلان انجمن
سپه را فرامرز بد پيشرو
كه فرزند گو بود و سالار نو
همي رفت تا مرز توران رسيد
ز دشمن كسي را به ره بر نديد
دران مرز شاه سپيجاب بود
كه با لشكر و گنج و با آب بود
ورازاد بد نام آن پهلوان
دلير و سپه تاز و روشن روان
سپه بود شمشيرزن سي هزار
همه رزم جوي از در كارزار
ورازاد از قلب لشكر برفت
بيامد به نزد فرامرز تفت
بپرسيد و گفتش چه مردي بگوي
چرا كردهاي سوي اين مرز روي
سزد گر بگويي مرا نام خويش
بجويي ازين كار فرجام خويش
همانا به فرمان شاه آمدي
گر از پهلوان سپاه آمدي
چه داري ز افراسياب آگهي
ز اورنگ و ز تاج و تخت مهي
نبايد كه بينام بر دست من
روانت برآيد ز تاريك تن
فرامرز گفت اي گو شوربخت
منم بار آن خسرواني درخت
كه از نام او شير پيچان شود
چو خشم آورد پيل بيجان شود
مرا با تو بدگوهر ديوزاد
چرا كرد بايد همي نام ياد
گو پيلتن با سپاه از پس است
كه اندر جهان كينه خواه او بس است
به كين سياوش كمر بر ميان
ببست و بيامد چو شير ژيان
برآرد ازين مرز بيارز دود
هوا گرد او را نيارد بسود
ورازاد بشنيد گفتار او
همي خوار دانست پيگار او
به لشكر بفرمود كاندر دهيد
كمانها سراسر به زه بر نهيد
رده بر كشيد از دو رويه سپاه
به سر بر نهادند ز آهن كلاه
ز هر سو برآمد ز گردان خروش
همي كر شد از نالهٔ كوس گوش
چو آواز كوس آمد و كرناي
فرامرز را دل برآمد ز جاي
به يك حمله اندر ز گردان هزار
بيفگند و برگشت از كارزار
دگر حمله كردش هزار و دويست
ورازاد را گفت لشكر مهايست
كه امروز بادافرهٔ ايزديست
مكافات بد را ز يزدان بديست
چنين لشكر گشن و چندين سوار
سراسيمه شد از يكي نامدار
همي شد فرامرز نيزه به دست
ورازاد را راه يزدان ببست
فرامرز جنگي چو او را بديد
خروشي چو شير ژيان بركشيد
برانگيخت از جاي شبرنگ را
بيفشرد بر نيزه بر چنگ را
يكي نيزه زد بر كمربند او
كه بگسست زير زره بند او
چنان برگرفتش ز زين خدنگ
كه گفتي يك پشه دارد به چنگ
بيفگند بر خاك و آمد فرود
سياووش را داد چندي درود
سر نامور دور كرد از تنش
پر از خون بيالود پيراهنش
چنين گفت كاينت سر كين نخست
پراگنده شد تخم پرخاش و رست
همه بوم و بر آتش اندرفگند
همي دود برشد به چرخ بلند
يكي نامه بنوشت نزد پدر
ز كار ورازاد پرخاشخر
كه چون برگشادم در كين و جنگ
ورا برگرفتم ز زين پلنگ
به كين سياوش بريدم سرش
برافروختم آتش از كشورش
وزان سو نوندي بيامد به راه
به نزديك سالار توران سپاه
كه آمد به كين رستم پيلتن
بزرگان ايران شدند انجمن
ورازاد را سر بريدند زار
برانگيخت از مرز توران دمار
سپه را سراسر بهم بر زدند
به بوم و به بر آتش اندر زدند
چو بشنيد افراسياب اين سخن
غمي شد ز كردارهاي كهن
نماند ايچ بر دشت ز اسپان يله
بياورد چوپان به ميدان گله
در گنج گوپال و برگستوان
همان نيزه و خنجر هندوان
همان گنج دينار و در و گهر
همان افسر و طوق زرين كمر
ز دستور گنجور بستد كليد
همه كاخ و ميدان درم گستريد
چو لشكر سراسر شد آراسته
بريشان پراگنده شد خواسته
بزد كوس رويين و هندي دراي
سواران سوي رزم كردند راي
سپهدار از گنگ بيرون كشيد
سپه را ز تنگي به هامون كشيد
فرستاد و مر سرخه را پيش خواند
ز رستم بسي داستانها براند
بدو گفت شمشيرزن سي هزار
ببر نامدار از در كارزار
نگه دار جان از بد پور زال
به رزمت نباشد جزو كس همال
تو فرزندي و نيكخواه مني
ستون سپاهي و ماه مني
چو بيدار دل باشي و راهجوي
كه يارد نهادن بروي تو روي
كنون پيش رو باش و بيدار باش
سپه را ز دشمن نگهدار باش
ز پيش پدر سرخه بيرون كشيد
درفش و سپه را به هامون كشيد
طلايه چو گرد سپه ديد تفت
بپيچيد و سوي فرامرز رفت
از ايران سپه برشد آواي كوس
ز گرد سپه شد هوا آبنوس
خروش سواران و گرد سپاه
چو شب كرد گيتي نهان گشت ماه
درخشيدن تيغ الماس گون
سنانهاي آهار داده به خون
تو گفتي كه برشد به گيتي بخار
برافروختند آتش كارزار
ز كشته فگنده به هر سو سران
زمين كوه گشت از كران تا كران
چو سرخه بران گونه پيگار ديد
درفش فرامرز سالار ديد
عنان را به بور سرافراز داد
به نيزه درآمد كمان باز داد
فرامرز بگذاشت قلب سپاه
بر سرخه با نيزه شد كينهخواه
يكي نيزه زد همچو آذرگشسپ
ز كوهه ببردش سوي يال اسپ
ز تركان به ياري او آمدند
پر از جنگ و پرخاشجو آمدند
از آشوب تركان و از رزم سخت
فرامرز را نيزه شد لخت لخت
بدانست سرخه كه پاياب اوي
ندارد غمي گشت و برگاشت روي
پس اندر فرامرز با تيغ تيز
همي تاخت و انگيخته رستخيز
سواران ايران به كردار ديو
دمان از پسش بركشيده غريو
فرامرز چون سرخه را يافت چنگ
بيازيد زان سان كه يازد پلنگ
گرفتش كمربند و از پشت زين
برآورد و زد ناگهان بر زمين
پياده به پيش اندر افگند خوار
به لشكرگه آوردش از كارزار
درفش تهمتن همانگه ز راه
پديد آمد و گرد پيل و سپاه
فرامرز پيش پدر شد چو گرد
به پيروزي از روزگار نبرد
به پيش اندرون سرخه را بسته دست
بكرده ورازاد را يال پست
همه غار و هامون پر از كشته بود
سر دشمن از رزم برگشته بود
سپاه آفرين خواند بر پهلوان
بران نامبردار پور جوان
تهمتن برو آفرين كرد نيز
به درويش بخشيد بسيار چيز
يكي داستان زد برو پيلتن
كه هر كس كه سر بركشد ز انجمن
خرد بايد و گوهر نامدار
هنر يار و فرهنگش آموزگار
چو اين گوهران را بجا آورد
دلاور شود پر و پا آورد
از آتش نبيني جز افروختن
جهاني چو پيش آيدش سوختن
فرامرز نشگفت اگر سركش است
كه پولاد را دل پر از آتش است
چو آورد با سنگ خارا كند
ز دل راز خويش آشكارا كند
به سرخه نگه كرد پس پيلتن
يكي سرو آزاده بد بر چمن
برش چون بر شير و رخ چون بهار
ز مشك سيه كرده بر گل نگار
بفرمود پس تا برندش به دشت
ابا خنجر و روزبانان و تشت
ببندند دستش به خم كمند
بخوابند بر خاك چون گوسفند
بسان سياوش سرش را ز تن
ببرند و كرگس بپوشد كفن
چو بشنيد طوس سپهبد برفت
به خون ريختن روي بنهاد تفت
بدو سرخه گفت اي سرافراز شاه
چه ريزي همي خون من بيگناه
سياوش مرا بود هم سال و دوست
روانم پر از درد و اندوه اوست
مرا ديده پرآب بد روز و شب
هميشه به نفرين گشاده دو لب
بران كس كه آن تشت و خنجر گرفت
بران كس كه آن شاه را سرگرفت
دل طوس بخشايش آورد سخت
بران نامبردار برگشته بخت
بر رستم آمد بگفت اين سخن
كه پور سپهدار افگند بن
چنين گفت رستم كه گر شهريار
چنان خستهدل شايد و سوگوار
هميشه دل و جان افراسياب
پر از درد باد و دو ديده پرآب
همان تشت و خنجر زواره ببرد
بدان روزبانان لشكر سپرد
سرش را به خنجر ببريد زار
زماني خروشيد و برگشت كار
بريده سر و تنش بر دار كرد
دو پايش زبر سر نگونسار كرد
بران كشته از كين برافشاند خاك
تنش را به خنجر بكردند چاك
جهانا چه خواهي ز پروردگان
چه پروردگان داغ دل بردگان
شبي قيرگون ماه پنهان شده
به خواب اندرون مرغ و دام و دده
چنان ديد سالار پيران به خواب
كه شمعي برافروختي ز آفتاب
سياوش بر شمع تيغي به دست
به آواز گفتي نشايد نشست
كزين خواب نوشين سر آزاد كن
ز فرجام گيتي يكي ياد كن
كه روز نوآيين و جشني نوست
شب سور آزاده كيخسروست
سپهبد بلرزيد در خواب خوش
بجنبيد گلهشر خورشيد فش
بدو گفت پيران كه برخيز و رو
خرامنده پيش فرنگيس شو
سياووش را ديدم اكنون به خواب
درخشانتر از بر سپهر آفتاب
كه گفتي مرا چند خسپي مپاي
به جشن جهانجوي كيخسرو آي
همي رفت گلشهر تا پيش ماه
جدا گشته بود از بر ماه شاه
بديد و به شادي سبك بازگشت
همانگاه گيتي پرآواز گشت
بيامد به شادي به پيران بگفت
كه اينت به آيين خور و ماه جفت
يكي اندر آي و شگفتي ببين
بزرگي و راي جهان آفرين
تو گويي نشايد مگر تاج را
و گر جوشن و ترگ و تاراج را
سپهبد بيامد بر شهريار
بسي آفرين كرد و بردش نثار
بران برز و بالا و آن شاخ و يال
تو گويي برو برگذشتست سال
ز بهر سياوش دو ديده پر آب
همي كرد نفرين بر افراسياب
چنين گفت با نامدار انجمن
كه گر بگسلد زين سخن جان من
نمانم كه يازد بدين شاه چنگ
مرا گر سپارد به چنگ نهنگ
بدانگه كه بنمود خورشيد چهر
به خواب اندر آمد سر تيره مهر
چو بيدار شد پهلوان سپاه
دمان اندر آمد به نزديك شاه
همي ماند تا جاي پردخت شد
به نزديك آن نامور تخت شد
بدو گفت خورشيد فش مهترا
جهاندار و بيدار و افسونگرا
به در بر يكي بنده بفزود دوش
تو گفتي ورا مايه دادست هوش
نماند ز خوبي جز از تو به كس
تو گويي كه برگاه شاهست و بس
اگر تور را روز باز آمدي
به ديدار چهرش نياز آمدي
فريدون گردست گويي بجاي
به فر و به چهر و به دست و به پاي
بر ايوان چنو كس نبيند نگار
بدو تازه شد فرهٔ شهريار
از انديشهٔ بد بپرداز دل
برافراز تاج و برفراز دل
چنان كرد روشن جهان آفرين
كزو دور شد جنگ و بيداد و كين
روانش ز خون سياوش به درد
برآورد بر لب يكي باد سرد
پشيمان بشد زان كجا كرده بود
به گفتار بيهوده آزرده بود
بدو گفت من زين نوآمد بسي
سخنها شنيدستم از هر كسي
پرآشوب جنگست زو روزگار
همه ياد دارم ز آموزگار
كه از تخمهٔ تور وز كيقباد
يكي شاه سر برزند با نژاد
جهان را به مهر وي آيد نياز
همه شهر توران برندش نماز
كنون بودني هرچ بايست بود
ندارد غم و رنج و انديشه سود
مداريدش اندرميان گروه
به نزد شبانان فرستش به كوه
بدان تا نداند كه من خود كيم
بديشان سپرده ز بهر چيم
نياموزد از كس خرد گر نژاد
ز كار گذشته نيايدش ياد
بگفت آنچ ياد آمدش زين سخن
همه نو شمرد اين سراي كهن
چه سازي كه چاره بدست تو نيست
درازست در كام و شست تو نيست
گر ايدونك بد بيني از روزگار
به نيكي همو باشد آموزگار
بيامد به در پهلوان شادمان
بدل بر همه نيك بودش گمان
جهان آفرين را نيايش گرفت
به شاه جهان بر ستايش گرفت
پرانديشه بد تا به ايوان رسيد
كزان رنج و مهرش چه آيد پديد
شبانان كوه قلا را بخواند
وزان خرد چندي سخنها براند
كه اين را بداريد چون جان پاك
نبايد كه بيند ورا باد و خاك
نبايد كه تنگ آيدش روزگار
اگر ديده و دل كند خواستار
شبان را ببخشيد بسيار چيز
يكي دايه با او فرستاد نيز
بريشان سپرد آن دل و ديده را
جهانجوي گرد پسنديده را
بدين نيز بگذشت گردان سپهر
به خسرو بر از مهر بخشود چهر
چو شد هفت ساله گو سرفراز
هنر با نژادش همي گفت راز
ز چوبي كمان كرد وز روده زه
ز هر سو برافگند زه را گره
ابي پر و پيكان يكي تير كرد
به دشت اندر آهنگ نخچير كرد
چو دهساله شد گشت گردي سترگ
به زخم گراز آمد و خرس و گرگ
وزان جايگه شد به شير و پلنگ
هم آن چوب خميده بد ساز جنگ
چنين تا برآمد برين روزگار
بيامد به فرمان آموزگار
شبان اندر آمد ز كوه و ز دشت
بناليد و نزديك پيران گذشت
كه من زين سرافراز شير يله
سوي پهلوان آمدم با گله
همي كرد نخچير آهو نخست
بر شير و جنگ پلنگان نجست
كنون نزد او جنگ شير دمان
همانست و نخچير آهو همان
نبايد كه آيد برو برگزند
بياويزدم پهلوان بلند
چو بشنيد پيران بخنديد و گفت
نماند نژاد و هنر در نهفت
نشست از بر باره دست كش
بيامد بر خسرو شيرفش
بفرمود تا پيش او شد به مهر
نگه كرد پيران بران فر و چهر
به بر در گرفتش زماني دراز
همي گفت با داور پاك راز
بدو گفت كيخسرو پاك دين
به تو باد رخشنده توران زمين
ازيرا كسي كت نداند همي
جز از مهربانت نخواند همي
شبانزادهاي را چنين در كنار
بگيري و از كس نيايدت عار
خردمند را دل برو بر بسوخت
به كردار آتش رخش برفروخت
بدو گفت كاي يادگار مهان
پسنديده و ناسپرده جهان
كه تاج سر شهرياران توي
كه گويد كه پور شبانان توي
شبان نيست از گوهر تو كسي
و زين داستان هست با من بسي
ز بهر جوان اسپ و بالاي خواست
همان جامهٔ خسروآراي خواست
به ايوان خراميد با او به هم
روانش ز بهر سياوش دژم
همي پرورانيدش اندر كنار
بدو شادمان گردش روزگار
بدين نيز بگذشت چندي سپهر
به مغز اندرون داشت با شاه مهر
شب تيره هنگام آرام و خواب
كس آمد ز نزديك افراسياب
بران تيرگي پهلوان را بخواند
گذشته سخنها فراوان براند
كز انديشهٔ بد همه شب دلم
بپيچيد وز غم همي بگسلم
ازين كودكي كز سياوش رسيد
تو گفتي مرا روز شد ناپديد
نبيره فريدون شبان پرورد
ز راي و خرد اين كي اندر خورد
ازو گر نوشته به من بر بديست
نشايد گذشتن كه آن ايزديست
چو كار گذشته نيارد به ياد
زيد شاد و ما نيز باشيم شاد
وگر هيچ خوي بد آرد پديد
بسان پدر سر ببايد بريد
بدو گفت پيران كه اي شهريار
ترا خود نبايد كس آموزگار
يكي كودكي خرد چون بيهشان
ز كار گذشته چه دارد نشان
تو خود اين مينديش و بد را مكوش
چه گفت آن خردمند بسيارهوش
كه پروردگار از پدر برترست
اگر زاده را مهر با مادرست
نخستين به پيمان مرا شاد كن
ز سوگند شاهان يكي ياد كن
فريدون به داد و به تخت و كلاه
همي داشتي راستي را نگاه
ز پيران چو بشينيد افراسياب
سر مرد جنگي درآمد ز خواب
يكي سخت سوگند شاهانه خورد
به روز سپيد و شب لاژورد
به دادار كاو اين جهان آفريد
سپهر و دد و دام و جان آفريد
كه نايد بدين كودك از من ستم
نه هرگز برو بر زنم تيزدم
زمين را ببوسيد پيران و گفت
كه اي دادگر شاه بييار و جفت
برين بند و سوگند تو ايمنم
كنون يافت آرام جان و تنم
وزانجا بر خسرو آمد دمان
رخي ارغوان و دلي شادمان
بدو گفت كز دل خرد دور كن
چو رزم آورد پاسخش سور كن
مرو پيش او جز به ديوانگي
مگردان زبان جز به بيگانگي
مگرد ايچ گونه به گرد خرد
يك امروز بر تو مگر بگذرد
به سر بر نهادش كلاه كيان
ببستش كياني كمر بر ميان
يكي بارهٔگام زن خواست نغز
برو بر نشست آن گو پاك مغز
بيامد به درگاه افراسياب
جهاني برو ديده كرده پرآب
روارو برآمد كه بشگاي راه
كه آمد نوآيين يكي پيشگاه
همي رفت پيش اندرون شاه گرد
سپهدار پيران ورا پيش برد
بيامد به نزديك افراسياب
نيا را رخ از شرم او شد پرآب
بران خسروي يال و آن چنگ او
بدان شاخ و آن فر و اورنگ او
زماني نگه كرد و نيكو بديد
همي گشت رنگ رخش ناپديد
تن پهلوان گشت لرزان چو بيد
ز جان جوان پاك بگسست اميد
زماني چنان بود بگشاد چهر
زمانه به دلش اندر آورد مهر
بپرسيد كاي نورسيده جوان
چه آگاه داري ز كار جهان
بر گوسفندان چه گردي همي
زمين را چه گونه سپردي همي
چنين داد پاسخ كه نخچير نيست
مرا خود كمان و پر تير نيست
بپرسيد بازش ز آموزگار
ز نيك و بد و گردش روزگار
بدو گفت جايي كه باشد پلنگ
بدرد دل مردم تيزچنگ
سه ديگر بپرسيدش از مام و باب
ز ايوان و از شهر وز خورد و خواب
چنين داد پاسخ كه درنده شير
نيارد سگ كارزاري به زير
بخنديد خسرو ز گفتار اوي
سوي پهلوان سپه كرد روي
بدو گفت كاين دل ندارد بجاي
ز سر پرسمش پاسخ آرد ز پاي
نيايد همانا بد و نيك ازوي
نه زينسان بود مردم كينه جوي
رو اين را به خوبي به مادر سپار
به دست يكي مرد پرهيزگار
گسي كن به سوي سياووش گرد
مگردان بدآموز را هيچ گرد
ز اسپ و پرستنده و بيش و كم
بده هرچ بايد ز گنج و درم
سپهبد برو كرد لختي شتاب
برون بردش از پيش افراسياب
به ايوان خويش آمد افروخته
خرامان و چشم بدي دوخته
همي گفت كز دادگر كردگار
درخت نو آمد جهان را به بار
در گنجهاي كهن كرد باز
ز هر گونهاي شاه را كرد ساز
ز دينار و ديبا و تيغ و گهر
ز اسب و سليح و كلاه و كمر
هم از تخت وز بدرهاي درم
ز گستردنيها و از بيش و كم
گسي كردشان سوي آن شارستان
كجا جملگي گشته بد خارستان
فرنگيس و كيخسرو آنجا رسيد
بسي مردم آمد ز هر سو پديد
بديده سپردند يك يك زمين
زبان دد و دام پرآفرين
همي گفت هركس كه بودش هنر
سپاس از جهان داور دادگر
كزان بيخ بركنده فرخ درخت
ازينگونه شاخي برآورد سخت
ز شاه كيان چشم بد دور باد
روان سياوش پر از نور باد
همه خاك آن شارستان شاد شد
گيا بر چمن سرو آزاد شد
ز خاكي كه خون سياوش بخورد
به ابر اندر آمد درختي ز گرد
نگاريده بر برگها چهر او
همه بوي مشك آمد از مهر او
بدي مه نشان بهاران بدي
پرستشگه سوگواران بدي
چنين است كردار اين گنده پير
ستاند ز فرزند پستان شير
چو پيوسته شد مهر دل بر جهان
به خاك اندر آرد سرش ناگهان
تو از وي بجز شادماني مجوي
به باغ جهان برگ انده مبوي
اگر تاج داري و گر دست تنگ
نبيني همي روزگار درنگ
مرنجان روان كاين سراي تو نيست
بجز تنگ تابوت جاي تو نيست
نهادن چه بايد بخوردن نشين
بر اميد گنج جهانآفرين
چو آمد به نزديك سر تيغ شست
مده مي كه از سال شد مرد مست
بجاي عنانم عصا داد سال
پراگنده شد مال و برگشت حال
همان ديدهبان بر سر كوهسار
نبيند همي لشكر شهريار
كشيدن ز دشمن نداند عنان
مگر پيش مژگانش آيد سنان
گرايندهٔ تيزپاي نوند
همان شست بدخواه كردش به بند
همان گوش از آواي او گشت سير
همش لحن بلبل هم آواي شير
چو برداشتم جام پنجاه و هشت
نگيرم بجز ياد تابوت و تشت
دريغ آن گل و مشك و خوشاب سي
همان تيغ برندهٔ پارسي
نگردد همي گرد نسرين تذرو
گل نارون خواهد و شاخ سرو
همي خواهم از روشن كردگار
كه چندان زمان يابم از روزگار
كزين نامور نامهٔ باستان
بمانم به گيتي يكي داستان
كه هر كس كه اندر سخن داد داد
ز من جز به نيكي نگيرند ياد
بدان گيتيم نيز خواهشگرست
كه با تيغ تيزست و با افسرست
منم بندهٔ اهل بيت نبي
سرايندهٔ خاك پاي وصي
برين زادم و هم برين بگذرم
چنان دان كه خاك پي حيدرم
ابا ديگران مر مرا كار نيست
بدين اندرون هيچ گفتار نيست
به گفتار دهقان كنون بازگرد
نگر تا چه گويد سراينده مرد
چو خورشيد برزد سر از كوهسار
بگسترد ياقوت بر جويبار
تهمتن همه خواسته گرد كرد
ببخشيد يكسر به مردان مرد
خروش آمد و نالهٔ كرناي
تهمتن برانگيخت لشكر ز جاي
نهادند سر سوي افراسياب
همه رخ ز كين سياوش پر آب
پس آگاهي آمد به پرخاشجوي
كه رستم به توران در آورد روي
به پيران چنين گفت كايرانيان
بدي را ببستند يكسر ميان
كنون بوم و بر جمله ويران شود
به كام دليران ايران شود
كسي نزد رستم برد آگهي
ازين كودك شوم بيفرهي
هم آنگه برندش به ايران سپاه
يكي ناسزا برنهندش كلاه
نوندي برافگن هم اندر زمان
بر شوم پيزادهٔ بدگمان
كه با مادر آن هر دو تن را به هم
بيارد بگويد سخن بيش و كم
نوندي بيامد ببردندشان
شدند آن دو بيچاره چون بيهشان
به نزديك افراسياب آمدند
پر از درد و تيمار و تاب آمدند
وز آن جايگه شاه توران زمين
بياورد لشكر به درياي چين
تهمتن نشست از بر تخت اوي
به خاك اندر آمد سر بخت اوي
يكي داستاني بگفت از نخست
كه پرمايه آنكس كه دشمن نجست
چو بدخواه پيش آيدت كشته به
گر آواره از پيش برگشته به
از ايوان همه گنج او بازجست
بگفتند با او يكايك درست
غلامان و اسپ و پرستندگان
همان مايهور خوب رخ بندگان
در گنج دينار و پرمايه تاج
همان گوهر و ديبه و تخت عاج
يكايك ز هر سو به چنگ آمدش
بسي گوهر از گنج گنگ آمدش
سپه سر به سر زان توانگر شدند
ابا ياره و تخت و افسر شدند
يكي طوس را داد زان تخت عاج
همان ياره و طوق و منشور چاچ
ورا گفت هر كس كه تاب آورد
وگر نام افراسياب آورد
همانگه سرش را ز تن دور كن
ازو كرگسان را يكي سور كن
كسي كاو خرد جويد و ايمني
نيازد سوي كيش آهرمني
چو فرزند بايد كه داري به ناز
ز رنج ايمن از خواسته بينياز
تو درويش را رنج منماي هيچ
همي داد و بر داد دادن بسيچ
كه گيتي سپنجست و جاويد نيست
فري برتر از فر جمشيد نيست
سپهر بلندش به پا آوريد
جهان را جزو كدخدا آوريد
يكي تاج پرگوهر شاهوار
دو تا ياره و طوق با گوشوار
سپيجاب و سغدش به گودرز داد
بسي پند و منشور آن مرز داد
ستودش فراوان و كرد آفرين
كه چون تو كسي نيست ز ايران زمين
بزرگي و فر و بلندي و داد
همان بزم و رزم از تو داريم ياد
ترا با هنر گوهرست و خرد
روانت همي از تو رامش برد
روا باشد ار پند من بشنوي
كه آموزگار بزرگان توي
سپيجاب تا آب گلزريون
ز فرمان تو كس نيايد برون
فريبرز كاووس را تاج زر
فرستاد و دينار و تخت و كمر
بدو گفت سالار و مهتر توي
سياووش رد را برادر توي
ميان را به كين برادر ببند
ز فتراك مگشاي بند كمند
به چين و ختن اندرآور سپاه
به هر جاي از دشمنان كينهخواه
مياساي از كين افراسياب
ز تن دور كن خورد و آرام و خواب
به ماچين و چين آمد اين آگهي
كه بنشست رستم به شاهنشهي
همه هديه ها ساختند و نثار
ز دينار و ز گوهر شاهوار
تهمتن به جان داد زنهارشان
بديد آن روانهاي بيدارشان
وزان پس به نخچير به ايوز و باز
برآمد برين روزگاري دراز
چنان بد كه روزي زواره برفت
به نخچير گوران خراميد تفت
يكي ترك تا باشدش رهنماي
به پيش اندر افگند و آمد بجاي
يكي بيشه ديد اندران پهن دشت
كه گفتي برو بر نشايد گذشت
ز بس بوي و بس رنگ و آب روان
همي نو شد از باد گفتي روان
پس آن ترك خيره زبان برگشاد
به پيش زواره همي كرد ياد
كه نخچيرگاه سياوش بد اين
برين بود مهرش به توران زمين
بدين جايگه شاد و خرم بدي
جز ايدر همه جاي با غم بدي
زواره چو بشنيد زو اين سخن
برو تازه شد روزگار كهن
چو گفتار آن تركش آمد به گوش
ز اسپ اندر افتاد و زو رفت هوش
يكي باز بودش به چنگ اندرون
رها كرد و مژگان شدش جوي خون
رسيدند ياران لشكر بدوي
غمي يافتندش پر از آب روي
گرفتند نفرين بران رهنماي
به زخمش فگندند هر يك ز پاي
زواره يكي سخت سوگند خورد
فرو ريخت از ديدگان آب زرد
كزين پس نه نخچير جويم نه خواب
نپردازم از كين افراسياب
نمانم كه رستم برآسايد ايچ
همي كينه را كرد بايد بسيچ
همانگه چو نزد تهمتن رسيد
خروشيد چون روي او را بديد
بدو گفت كايدر به كين آمديم
و گر لب پر از آفرين آمديم
چو يزدان نيكي دهش زور داد
از اختر ترا گردش هور داد
چرا بايد اين كشور آباد ماند
يكي را برين بوم و بر شاد ماند
فرامش مكن كين آن شهريار
كه چون او نبيند دگر روزگار
برانگيخت آن پيلتن را ز جاي
تهمتن هم آن كرد كاو ديد راي
همان غارت و كشتن اندر گرفت
همه بوم و بر دست بر سر گرفت
ز توران زمين تا به سقلاب و روم
نماندند يك مرز آباد بوم
همي سر بريدند برنا و پير
زن و كودك خرد كردند اسير
برين گونه فرسنگ بيش از هزار
برآمد ز كشور سراسر دمار
هرآنكس كه بد مهتري با گهر
همه پيش رفتند بر خاك سر
كه بيزار گشتيم ز افراسياب
نخواهيم ديدار او را به خواب
ازان خون كه او ريخت بر بيگناه
كسي را نبود اندر آن روي راه
كنون انجمن گر پراگندهايم
همه پيش تو چاكر و بندهايم
چو چيره شدي بيگنه خون مريز
مكن چنگ گردون گردنده تيز
ندانيم ماكان جفاگر كجاست
به ابرست گر در دم اژدهاست
چو بشنيد گفتار آن انجمن
بپيچيد بينادل پيلتن
سوي مرز قچغار باشي براند
سران سپه را سراسر بخواند
شدند انجمن پيش او بخردان
بزرگان و كارآزموده ردان
كه كاووس بيدست و بي فر و پاي
نشستست بر تخت بيرهنماي
گر افراسياب از رهي بيدرنگ
يكي لشكر آرد به ايران به جنگ
بيابد بران پير كاووس دست
شود كام و آرام ما جمله پست
يكايك همه فام كين توختيم
همه شهر آباد او سوختيم
كجا ساليان اندر آمد به شش
كه نگذشت بر ما يكي روز خوش
كنون نزد آن پير خسرو شويم
چو رزم اندر آيد همه نو شويم
چو دل بر نهي بر سراي كهن
كند ناز و ز تو بپوشد سخن
تهمتن بران گشت همداستان
كه فرخنده موبد زد اين داستان
چنين گفت خرم دل رهنماي
كه خوبي گزين زين سپنجي سراي
بنوش و بناز و بپوش و بخور
ترا بهره اينست زين رهگذر
سوي آز منگر كه او دشمنست
دلش بردهٔ جان آهرمنست
نگه كن كه در خاك جفت تو كيست
برين خواسته چند خواهي گريست
تهمتن چو بشنيد شرم آمدش
برفتن يكي راي گرم آمدش
نگه كرد ز اسپان به هر سو گله
كه بودند بر دشت تركان يله
غلام و پرستندگان ده هزار
بياورد شايستهٔ شهريار
همان نافهٔ مشك و موي سمور
ز در سپيد و ز كيمال بور
به رنگ و به بوي و به ديبا و زر
شد آراسته پشت پيلان نر
ز گستردنيها و از بيش و كم
ز پوشيدنيها و گنج و درم
ز گنج سليح و ز تاج و ز تخت
به ايران كشيدند و بربست رخت
ز توران سوي زابلستان كشيد
به نزديك فرخنده دستان كشيد
سوي پارس شد طوس و گودرز و گيو
سپاهي چنان نامبردار و نيو
نهادند سر سوي شاه جهان
همه نامداران فرخ نهان
وزان پس چو بشنيد افراسياب
كه بگذشت رستم بران روي آب
شد از باختر سوي درياي گنگ
دلي پر ز كينه سري پر ز جنگ
همه بوم زير و زبر كرده ديد
مهان كشته و كهتران برده ديد
نه اسپ و نه گنج و نه تاج و نه تخت
نه شاداب در باغ برگ درخت
جهاني به آتش برافروخته
همه كاخها كنده و سوخته
ز ديده بباريد خونابه شاه
چنين گفت با مهتران سپاه
كه هر كس كه اين را فرامش كند
همي جان بيدار خامش كند
همه يك به يك دل پر از كين كنيد
سپر بستر و تيغ بالين كنيد
به ايران سپه رزم و كين آوريم
به نيزه خور اندر زمين آوريم
به يك رزم اگر باد ايشان بجست
نبايد چنين كردن انديشه پست
برآراست بر هر سوي تاختن
نديد ايچ هنگام پرداختن
همي سوخت آباد بوم و درخت
به ايرانيان بر شد آن كار سخت
ز باران هوا خشك شد هفت سال
دگرگونه شد بخت و برگشت حال
شد از رنج و سختي جهان پر نياز
برآمد برين روزگار دراز
چو لشكر بيامد ز دشت نبرد
تنان پر ز خون و سران پر ز گرد
خبر شد ز تركان به افراسياب
كه بيدار بخت اندرآمد به خواب
همان سرخه نامور كشته شد
چنان دولت تيز برگشته شد
بريده سرش را نگونسار كرد
تنش را به خون غرقه بر دار كرد
همه شهر ايران جگر خستهاند
به كين سياوش كمر بستهاند
نگون شد سر و تاج افراسياب
همي كند موي و همي ريخت آب
همي گفت رادا سرا موبدا
ردا نامدارا يلا بخردا
دريغ ارغواني رخت همچو ماه
دريغ آن كيي برز و بالاي شاه
خروشان به سر بر پراگند خاك
همه جامه ها كرد بر خويش چاك
چنين گفت با لشكر افراسياب
كه مارا بر آمد سر از خورد و خواب
همه كينه را چشم روشن كنيد
نهالي ز خفتان و جوشن كنيد
چو برخاست آواي كوس از درش
بجنبيد بر بارگه لشكرش
بزد ناي رويين و بربست كوس
همي آسمان بر زمين داد بوس
به گردنكشان خسرو آواز كرد
كه اي نامداران روز نبرد
چو برخيزد آواي كوس از دو روي
نجويد زمان مرد پرخاشجوي
همه رزم را دل پر از كين كنيد
به ايرانيان پاك نفرين كنيد
خروش آمد و نالهٔ كرناي
دم ناي رويين و هندي دراي
زمين آمد از سم اسپان به جوش
به ابر اندر آمد فغان و خروش
چو برخاست از دشت گرد سپاه
كس آمد بر رستم از ديدهگاه
كه آمد سپاهي چو كوه گران
همه رزم جويان كندآوران
ز تيغ دليران هوا شد بنفش
برفتند با كاوياني درفش
برآمد خروش سپاه از دو روي
جهان شد پر از مردم جنگجوي
خور و ماه گفتي به رنگ اندرست
ستاره به چنگ نهنگ اندرست
سپهدار تركان برآراست جنگ
گرفتند گوپال و خنجر به چنگ
بيامد سوي ميمنه بارمان
سپاهي ز تركان دنان و دمان
سوي ميسره كهرم تيغزن
به قلب اندرون شاه با انجمن
وزين روي رستم سپه بركشيد
هوا شد ز تيغ يلان ناپديد
بياراست بر ميمنه گيو و طوس
سواران بيدار با پيل و كوس
چو گودرز كشواد بر ميسره
هجير و گرانمايگان يكسره
به قلب اندرون رستم زابلي
زرهدار با خنجر كابلي
تو گفتي نه شب بود پيدا نه روز
نهان گشت خورشيد گيتيفروز
شد از سم اسپان زمين سنگ رنگ
ز نيزه هوا همچو پشت پلنگ
تو گفتي هوا كوه آهن شدست
سر كوه پر ترگ و جوشن شدست
به ابر اندر آمد سنان و درفش
درفشيدن تيغهاي بنفش
بيامد ز قلب سپه پيلسم
دلش پر ز خون كرده چهره دژم
چنين گفت با شاه توران سپاه
كهاي پرهنر خسرو نيكخواه
گر ايدونك از من نداري دريغ
يكي باره و جوشن و گرز و تيغ
ابا رستم امروز جنگ آورم
همه نام او زير ننگ آورم
به پيش تو آرم سر و رخش او
همان خود و تيغ جهان بخش او
ازو شاد شد جان افراسياب
سر نيزه بگذاشت از آفتاب
بدو گفت كاي نام بردار شير
همانا كه پيلت نيارد به زير
اگر پيلتن را به چنگ آوري
زمانه برآسايد از داوري
به توران چو تو كس نباشد به جاه
به گنج و به تيغ و به تخت و كلاه
به گردان سپهر اندرآري سرم
سپارم ترا دختر و كشورم
از ايران و توران دو بهر آن تست
همان گوهر و گنج و شهر آن تست
چو بشنيد پيران غمي گشت سخت
بيامد بر شاه خورشيد بخت
بدو گفت كاين مرد برنا و تيز
همي بر تن خويش دارد ستيز
همي در گمان افتد از نام خويش
نينديشد از كار فرجام خويش
كسي سوي دوزخ نپويد به پا
و گر خيره سوي دم اژدها
گر او با تهمتن نبرد آورد
سر خويش را زير گرد آورد
شكسته شود دل گوان را به جنگ
بود اين سخن نيز بر شاه ننگ
برادر تو داني كه كهتر بود
فزونتر برو مهر مهتر بود
به پيران چنين گفت پس پيلسم
كزين پهلوان دل ندارد دژم
كه گر من كنم جنگ جنگي نهنگ
نيارم به بخت تو بر شاه ننگ
به پيش تو با نامور چار گرد
چه كردم تو ديدي ز من دست برد
همانا كنون زورم افزونترست
شكستن دل من نه اندرخورست
برآيد به دست من اين كاركرد
به گرد در اختر بد مگرد
چو بشنيد زو اين سخن شهريار
يكي اسپ شايستهٔ كارزار
بدو داد با تيغ و بر گستوان
همان نيزه و درع و خود گوان
بياراست آن جنگ را پيلسم
همي راند چون شير با باد و دم
به ايرانيان گفت رستم كجاست
كه گويد كه او روز جنگ اژدهاست
چو بشنيد گيو اين سخن بردميد
بزد دست و تيغ از ميان بركشيد
بدو گفت رستم به يك ترك جنگ
نسازد همانا كه آيدش ننگ
برآويختند آن دو جنگي به هم
دمان گيو گودرز با پيلسم
يكي نيزه زد گيو را كز نهيب
برون آمدش هر دو پا از ركيب
فرامرز چون ديد يار آمدش
همي يار جنگي به كار آمدش
يكي تيغ بر نيزهٔ پيلسم
بزد نيزه از تيغ او شد قلم
دگر باره زد بر سر ترگ اوي
شكسته شد آن تيغ پرخاشجوي
همي گشت با آن دو يل پيلسم
به ميدان به كردار شير دژم
تهمتن ز قلب سپه بنگريد
دو گرد دلير و گرانمايه ديد
برآويخته با يكي شيرمرد
به ابر اندر آورده از باد گرد
بدانست رستم كه جز پيلسم
ز تركان ندارد كس آن زور و دم
و ديگر كه از نامور بخردان
ز گفت ستارهشمر موبدان
ز اختر بد و نيك بشنوده بود
جهان را چپ و راست پيموده بود
كه گر پيلسم از بد روزگار
خرد يابد و بند آموزگار
نبرده چنو در جهان سر به سر
به ايران و توران نبندد كمر
همانا كه او را زمان آمدست
كه ايدر به چنگم دمان آمدست
به لشكر بفرمود كز جاي خويش
مگر ناورند اندكي پاي پيش
شوم برگرايم تن پيلسم
ببينم كه دارد پي و شاخ و دم
يكي نيزهٔ باركش برگرفت
بيفشارد ران ترگ بر سر گرفت
گران شد ركيب و سبك شد عنان
به چشم اندر آورد رخشان سنان
غمي گشت و بر لب برآورد كف
همي تاخت از قلب تا پيش صف
چنين گفت كاي نامور پيلسم
مرا خواستي تا بسوزي به دم
همي گفت و ميتاخت برسان گرد
يكي كرد با او سخن در نبرد
يكي نيزه زد بر كمرگاه اوي
ز زين برگرفتش به كردار گوي
همي تاخت تا قلب توران سپاه
بينداختش خوار در قلبگاه
چنين گفت كاين را به ديباي زرد
بپوشيد كز گرد شد لاژورد
عنان را بپيچيد زان جايگاه
بيامد دمان تا به قلب سپاه
بباريد پيران ز مژگان سرشك
تن پيلسم دور ديد از پزشك
دل لشكر و شاه توران سپاه
شكسته شد و تيره شد رزمگاه
خروش آمد از لشكر هر دو سوي
ده و دار گردان پرخاشجوي
خروشيدن كوس بر پشت پيل
ز هر سو همي رفت تا چند ميل
زمين شد ز نعل ستوران ستوه
همه كوه دريا شد و دشت كوه
ز بس نعره و نالهٔ كرهناي
همي آسمان اندر آمد ز جاي
همي سنگ مرجان شد و خاك خون
سراسر سر سروران شد نگون
بكشتند چندان ز هردو گروه
كه شد خاك دريا و هامون چو كوه
يكي باد برخاست از رزمگاه
هوا را بپوشيد گرد سپاه
دو لشكر به هامون همي تاختند
يك از ديگران بازنشناختند
جهان چون شب تيره تاريك شد
تو گفتي به شب روز نزديك شد
چنين گفت با لشكر افراسياب
كه بيدار بخت اندر آمد به خواب
اگر سستي آريد يك تن به جنگ
نماند مرا روزگار درنگ
بريشان ز هر سو كمين آوريد
به نيزه خور اندر زمين آوريد
بيامد خود از قلب توران سپاه
بر طوس شد داغ دل كينهخواه
از ايران فراوان سپه را بكشت
غمي شد دل طوس و بنمود پشت
بر رستم آمد يكي چارهجوي
كه امروز ازين رزم شد رنگ و بوي
همه رزمگه شد چو درياي خون
درفش سپهدار ايران نگون
بيامد ز قلب سپه پيلتن
پس او فرامرز با انجمن
سپردار بسيار در پيش بود
كه دلشان ز رستم بدانديش بود
همه خويش و پيوند افراسياب
همه دل پر از كين و سر پرشتاب
تهمتن فراوان ازيشان بكشت
فرامرز و طوس اندر آمد به پشت
چو افراسياب آن درفش بنفش
نگه كرد بر جايگاه درفش
بدانست كان پيلتن رستمست
سرافراز وز تخمهٔ نيرمست
برآشفت برسان جنگي پلنگ
بيفشارد ران پيش او شد به جنگ
چو رستم درفش سيه را بديد
به كردار شير ژيان بردميد
به جوش آمد آن نامبردار گرد
عنان بارهٔ تيزتگ را سپرد
برآويخت با سركش افراسياب
به پيگار خون رفت چون رود آب
يكي نيزه سالار توران سپاه
بزد بر بر رستم كينهخواه
سنان اندر آمد ببند كمر
به ببر بيان بر نبد كارگر
تهمتن به كين اندر آورد روي
يكي نيزه زد بر سر اسپ اوي
تگاور ز درد اندر آمد به سر
بيفتاد زو شاه پرخاشخر
همي جست رستم كمرگاه او
كه از رزم كوته كند راه او
نگه كرد هومان بديد از كران
به گردن برآورد گرز گران
بزد بر سر شانهٔ پيلتن
به لشكر خروش آمد از انجمن
ز پس كرد رستم همانگه نگاه
بجست از كفش نامبردار شاه
برآشفت گردافگن تاجبخش
بدنبال هومان برانگيخت رخش
بتازيد چندي و چندي شتافت
زمانه بدش مانده او را نيافت
سپهدار تركان نشد زير دست
يكي بارهٔ تيزتگ برنشست
چو از جنگ رستم بپيچيد روي
گريزان همي رفت پرخاشجوي
برآمد ز هر سو دم كرناي
همي آسمان اندر آمد ز جاي
به ابر اندر آمد خروش سران
گراييدن گرزهاي گران
گوان سر به سر نعره برداشتند
سنانها به ابر اندر افراشتند
زمين سربسر كشته و خسته بود
وگر لاله بر زعفران رسته بود
سپردند اسپان همي خون به نعل
شده پاي پيل از دل كشته لعل
هزيمت گرفتند تركان چو باد
كه رستم ز بازو همي داد داد
سه فرسنگ چون اژدهاي دمان
تهمتن همي شد پس بدگمان
وزان جايگه پيلتن بازگشت
سپه يكسر از جنگ ناساز گشت
ز رستم بپرسيد پرمايه طوس
كه چون يافت شير از يكي گور كوس
بدو گفت رستم كه گرز گران
چو ياد آرد از يال جنگآوران
دل سنگ و سندان نماند درست
بر و يال كوبنده بايد نخست
عمودي كه كوبنده هومان بود
تو آهن مخوانش كه موم آن بود
به لشكرگه خويش گشتند باز
سپه يكسر از خواسته بينياز
همه دشت پر آهن و سيم و زر
سنان و ستام و كلاه و كمر
بسا رنجها كز جهان ديدهاند
ز بهر بزرگي پسنديدهاند
سرانجام بستر جز از خاك نيست
ازو بهره زهرست و ترياك نيست
چو داني كه ايدر نماني دراز
به تارك چرا بر نهي تاج آز
همان آز را زير خاك آوري
سرش را سر اندر مغاك آوري
ترا زين جهان شادماني بس است
كجا رنج تو بهر ديگر كس است
تو رنجي و آسان دگر كس خورد
سوي گور و تابوت تو ننگرد
برو نيز شادي سرآيد همي
سرش زير گرد اندر آيد همي
ز روز گذر كردن انديشه كن
پرستيدن دادگر پيشه كن
بترس از خدا و ميازار كس
ره رستگاري همين است و بس
كنون اي خردمند بيدار دل
مشو در گمان پاي دركش ز گل
ترا كردگارست پروردگار
توي بنده و كردهٔ كردگار
چو گردن به انديشه زير آوري
ز هستي مكن پرسش و داوري
نشايد خور و خواب با آن نشست
كه خستو نباشد بيزدان كه هست
دلش كور باشد سرش بيخرد
خردمندش از مردمان نشمرد
ز هستي نشانست بر آب و خاك
ز دانش منش را مكن در مغاك
توانا و دانا و دارنده اوست
خرد را و جان را نگارنده اوست
جهان آفريد و مكان و زمان
پي پشهٔ خرد و پيل گران
چو سالار تركان به دل گفت من
به بيشي برآرم سر از انجمن
چنان شاهزاده جوان را بكشت
ندانست جز گنج و شمشير پشت
هم از پشت او روشن كردگار
درختي برآورد يازان به بار
كه با او بگفت آنك جز تو كس است
كه اندر جهان كردگار او بس است
خداوند خورشيد و كيوان و ماه
كزويست پيروزي و دستگاه
خداوند هستي و هم راستي
نخواهد ز تو كژي و كاستي
جز از راي و فرمان او راه نيست
خور و ماه ازين دانش آگاه نيست
پسر را بفرمود گودرز پير
به توران شدن كار را ناگريز
به فرمان او گيو بسته ميان
بيامد به كردار شير ژيان
همي تاخت تا مرز توران رسيد
هر آنكس كه در راه تنها بديد
زبان را به تركي بياراستي
ز كيخسرو از وي نشان خواستي
چو گفتي ندارم ز شاه آگهي
تنش را ز جان زود كردي تهي
به خم كمندش بياويختي
سبك از برش خاك بربيختي
بدان تا نداند كسي راز او
همان نشنود نام و آواز او
يكي را همي برد با خويشتن
ورا رهنمون بود زان انجمن
همي رفت بيدار با او به راه
برو راز نگشاد تا چندگاه
بدو گفت روزي كه اندر جهان
سخن پرسم از تو يكي در نهان
گر ايدونك يابم ز تو راستي
بشويي به دانش دل از كاستي
ببخشم ترا هرچ خواهي ز من
ندارم دريغ از تو پرمايه تن
چنين داد پاسخ كه دانش بسست
وليكن پراگنده با هر كسست
اگر زانك پرسيم هست آگهي
ز پاسخ زبان را نيابي تهي
بدو گفت كيخسرو اكنون كجاست
ببايد به من برگشادنت راست
چنين داد پاسخ كه نشنيدهام
چنين نام هرگز نپرسيدهام
چو پاسخ چنين يافت از رهنمون
بزد تيغ و انداختش سرنگون
به توران همي رفت چون بيهشان
مگر يابد از شاه جايي نشان
چنين تا برآمد برين هفت سال
ميان سوده از تيغ و بند دوال
خورش گور و پوشش هم از چرم گور
گيا خوردن باره و آب شور
همي گشت گرد بيابان و كوه
به رنج و به سختي و دور از گروه
چنان بد كه روزي پرانديشه بود
به پيشش يكي بارور بيشه بود
بدان مرغزار اندر آمد دژم
جهان خرم و مرد را دل به غم
زمين سبز و چشمه پر از آب ديد
همي جاي آرامش و خواب ديد
فرود آمد و اسپ را برگذاشت
بخفت و همي بر دل انديشه داشت
همي گفت مانا كه ديو پليد
بر پهلوان بد كه آن خواب ديد
ز كيخسرو ايدر نبينم نشان
چه دارم همي خويشتن را كشان
كنون گر به رزماند ياران من
به بزم اندرون غمگساران من
يكي نامجوي و يكي شادروز
مرا بخت بر گنبد افشاند گوز
همي برفشانم به خيره روان
خميدست پشتم چو خم كمان
همانا كه خسرو ز مادر نزاد
وگر زاد دادش زمانه به باد
ز جستن مرا رنج و سختيست بهر
انوشه كسي كاو بميرد به زهر
سرش پر ز غم گرد آن مرغزار
همي گشت شه را كنان خواستار
يكي چشمهاي ديد تابان ز دور
يكي سرو بالا دل آرام پور
يكي جام پر مي گرفته به چنگ
به سر بر زده دستهٔ بوي و رنگ
ز بالاي او فرهٔ ايزدي
پديد آمد و رايت بخردي
تو گفتي منوچهر بر تخت عاج
نشستست بر سر ز پيروزه تاج
همي بوي مهر آمد از روي او
همي زيب تاج آمد از موي او
به دل گفت گيو اين بجز شاه نيست
چنين چهره جز در خور گاه نيست
پياده بدو تيز بنهاد روي
چو تنگ اندر آمد گو شاهجوي
گره سست شد بر در رنج او
پديد آمد آن نامور گنج او
چو كيخسرو از چشمه او را بديد
بخنديد و شادان دلش بردميد
به دل گفت كاين گرد جز گيو نيست
بدين مرز خود زين نشان نيونيست
مرا كرد خواهد همي خواستار
به ايران برد تا كند شهريار
چو آمد برش گيو بردش نماز
بدو گفت كاي نامور سرافراز
برانم كه پور سياوش توي
ز تخم كياني و كيخسروي
چنين داد پاسخ ورا شهريار
كه تو گيو گودرزي اي نامدار
بدو گفت گيو اي سر راستان
ز گودرز با تو كه زد داستان
ز كشواد و گيوت كه داد آگهي
كه با خرمي بادي و فرهي
بدو گفت كيخسرو اي شير مرد
مرا مادر اين از پدر ياد كرد
كه از فر يزدان گشادي سخن
بدانگه كه اندرزش آمد به بن
همي گفت با نامور مادرم
كز ايدر چه آيد ز بد بر سرم
سرانجام كيخسرو آيد پديد
بجا آورد بندها را كليد
بدانگه كه گردد جهاندار نيو
ز ايران بيايد سرافراز گيو
مر او را سوي تخت ايران برد
بر نامداران و شيران برد
جهان را به مردي به پاي آورد
همان كين ما را بجاي آورد
بدو گفت گيو اي سر سركشان
ز فر بزرگي چه داري نشان
نشان سياوش پديدار بود
چو بر گلستان نقطهٔ قار بود
تو بگشاي و بنماي بازو به من
نشان تو پيداست بر انجمن
برهنه تن خويش بنمود شاه
نگه كرد گيو آن نشان سياه
كه ميراث بود از گه كيقباد
درستي بدان بد كيان را نژاد
چو گيو آن نشان ديد بردش نماز
همي ريخت آب و همي گفت راز
گرفتش به بر شهريار زمين
ز شادي برو بر گرفت آفرين
از ايران بپرسيد و ز تخت و گاه
ز گودرز وز رستم نيكخواه
بدو گفت گيو اي جهاندار كي
سرافراز و بيدار و فرخنده پي
جهاندار دارندهٔ خوب و زشت
مراگر نمودي سراسر بهشت
همان هفت كشور به شاهنشهي
نهاد بزرگي و تاج مهي
نبودي دل من بدين خرمي
كه روي تو ديدم به توران ز مي
كه داند به گيتي كه من زندهام
به خاكم و گر بتش افگندهام
سپاس از جهاندار كاين رنج سخت
به شادي و خوبي سرآورد بخت
برفتند زان بيشه هر دو به راه
بپرسيد خسرو ز كاووس شاه
وزان هفت ساله غم و درد او
ز گستردن و خواب وز خورد او
همي گفت با شاه يكسر سخن
كه دادار گيتي چه افگند بن
همان خواب گودرز و رنج دراز
خور و پوشش و درد و آرام و ناز
ز كاووس كش سال بفگند فر
ز درد پسر گشت بي پاي و پر
ز ايران پراكنده شد رنگ و بوي
سراسر به ويراني آورد روي
دل خسرو از درد و رنجش بسوخت
به كردار آتش رخش برفروخت
بدو گفت كاكنون ز رنج دراز
ترا بردهد بخت آرام و ناز
مرا چون پدر باش و با كس مگوي
ببين تا زمانه چه آرد به روي
سپهبد نشست از بر اسپ گيو
پياده همي رفت بر پيش نيو
يكي تيغ هندي گرفته به چنگ
هر آنكس كه پيش آمدي بيدرنگ
زدي گيو بيدار دل گردنش
به زير گل و خاك كردي تنش
برفتند سوي سياووش گرد
چو آمد دو تن را دل و هوش گرد
فرنگيس را نيز كردند يار
نهاني بران بر نهادند كار
كه هر سه به راه اندر آرند روي
نهان از دليران پرخاشجوي
فرنگيس گفت ار درنگ آوريم
جهان بر دل خويش تنگ آوريم
ازين آگهي يابد افراسياب
نسازد بخورد و نيازد به خواب
بيايد به كردار ديو سپيد
دل از جان شيرين شود نااميد
يكي را ز ما زنده اندر جهان
نبيند كسي آشكار و نهان
جهان پر ز بدخواه و پردشمنست
همه مرز ما جاي آهرمنست
تو اي بافرين شاه فرزند من
نگر تا نيوشي يكي پند من
كه گر آگهي يابد آن مرد شوم
برانگيزد آتش ز آباد بوم
يكي مرغزارست ز ايدر نه دور
به يكسو ز راه سواران تور
همان جويبارست و آب روان
كه از ديدنش تازه گردد روان
تو بر گير زين و لگام سياه
برو سوي آن مرغزاران پگاه
چو خورشيد بر تيغ گنبد شود
گه خواب و خورد سپهبد شود
گله هرچ هست اندر آن مرغزار
به آبشخور آيد سوي جويبار
به بهزاد بنماي زين و لگام
چو او رام گردد تو بگذار گام
چو آيي برش نيك بنماي چهر
بياراي و ببساي رويش به مهر
سياوش چو گشت از جهان نااميد
برو تيره شد روي روز سپيد
چنين گفت شبرنگ بهزاد را
كه فرمان مبر زين سپس باد را
همي باش بر كوه و در مرغزار
چو كيخسرو آيد ترا خواستار
ورا بارگي باش و گيتي بكوب
ز دشمن زمين را به نعلت بروب
نشست از بر اسپ سالار نيو
پياده همي رفت بر پيش گيو
بدان تند بالا نهادند روي
چنان چون بود مردم چارهجوي
فسيله چو آمد به تنگي فراز
بخوردند سيراب و گشتند باز
نگه كرد بهزاد و كي را بديد
يكي باد سرد از جگر بركشيد
بديد آن نشست سياوش پلنگ
ركيب دراز و جناغ خدنگ
همي داشت در آبخور پاي خويش
از آنجا كه بد دست ننهاد پيش
چو كيخسرو او را به آرام يافت
بپوييد و با زين سوي او شتافت
بماليد بر چشم او دست و روي
بر و يال ببسود و بشخود موي
لگامش بدو داد و زين بر نهاد
بسي از پدر كرد با درد ياد
چو بنشست بر باره بفشارد ران
برآمد ز جا آن هيون گران
به كردار باد هوا بردميد
بپريد وز گيو شد ناپديد
غمي شد دل گيو و خيره بماند
بدان خيرگي نام يزدان بخواند
همي گفت كاهرمن چارهجوي
يكي بارگي گشت و بنمود روي
كنون جان خسرو شد و رنج من
همين رنج بد در جهان گنج من
چو يك نيمه ببريد زان كوه شاه
گران كرد باز آن عنان سياه
همي بود تاپيش او رفت گيو
چنين گفت بيدار دل شاه نيو
كه شايد كه انديشهٔ پهلوان
كنم آشكارا به روشن روان
بدو گفت گيو اي شه سرفراز
سزد كاشكارا بود بر تو راز
تو از ايزدي فر و برز كيان
به موي اندر آيي ببيني ميان
بدو گفت زين اسپ فرخ نژاد
يكي بر دل انديشه آمدت ياد
چنين بود انديشهٔ پهلوان
كه اهريمن آمد بر اين جوان
كنون رفت و رنج مرا باد كرد
دل شاد من سخت ناشاد كرد
ز اسپ اندر آمد جهانديده گيو
همي آفرين خواند بر شاه نيو
كه روز و شبان بر تو فرخنده باد
سر بدسگالان تو كنده باد
كه با برز و اورندي و راي و فر
ترا داد داور هنر با گهر
ز بالا به ايوان نهادند روي
پرانديشه مغز و روان راهجوي
چو نزد فرنگيس رفتند باز
سخن رفت چندي ز راه دارز
بدان تا نهاني بود كارشان
نباشد كسي آگه از رازشان
فرنگيس چون روي بهزاد ديد
شد از آب ديده رخش ناپديد
دو رخ را به يال و برش بر نهاد
ز درد سياوش بسي كرد ياد
چو آب دو ديده پراگنده كرد
سبك سر سوي گنج آگنده كرد
به ايوان يكي گنج بودش نهان
نبد زان كسي آگه اندر جهان
يكي گنج آگنده دينار بود
زره بود و ياقوت بسيار بود
همان گنج گوپال و برگستوان
همان خنجر و تيغ و گرز گران
در گنج بگشاد پيش پسر
پر از خون رخ از درد خسته جگر
چنين گفت با گيو كاي برده رنج
ببين تا ز گوهر چه خواهي ز گنج
ز دينار وز گوهر شاهوار
ز ياقوت وز تاج گوهرنگار
ببوسيد پيشش زمين پهلوان
بدو گفت كاي مهتر بانوان
همه پاسبانيم و گنج آن تست
فدي كردن جان و رنج آن تست
زمين از تو گردد بهار بهشت
سپهر از تو زايد همي خوب و زشت
جهان پيش فرزند تو بنده باد
سر بدسگالانش افگنده باد
چو افتاد بر خواسته چشم گيو
گزين كرد درع سياووش نيو
ز گوهر كه پرمايهتر يافتند
ببردند چندانك برتافتند
همان ترگ و پرمايه برگستوان
سليحي كه بود از در پهلوان
سر گنج را شاه كرد استوار
به راه بيابان برآراست كار
چو اين كرده شد برنهادند زين
بران باد پايان باآفرين
فرنگيس ترگي به سر بر نهاد
برفتند هر سه به كردار باد
سران سوي ايران نهادند گرم
نهاني چنان چون بود نرم نرم
بشد شهر يكسر پر از گفت و گوي
كه خسرو به ايران نهادست روي
نماند اين سخن يك زمان در نهفت
كس آمد به نزديك پيران بگفت
كه آمد ز ايران سرافراز گيو
به نزديك بيدار دل شاه نيو
سوي شهر ايران نهادند روي
فرنگيس و شاه و گو جنگجوي
چو بشنيد پيران غمي گشت سخت
بلرزيد برسان برگ درخت
ز گردان گزين كرد كلباد را
چو نستيهن و گرد پولاد را
بفرمود تا ترك سيصد سوار
برفتند تازان بران كارزار
سر گيو بر نيزه سازيد گفت
فرنگيس را خاك بايد نهفت
ببنديد كيخسرو شوم را
بداختر پي او بر و بوم را
سپاهي برين گونه گرد و جوان
برفتند بيدار دو پهلوان
فرنگيس با رنج ديده پسر
به خواب اندر آورده بودند سر
ز پيمودن راه و رنج شبان
جهانجوي را گيو بد پاسبان
دو تن خفته و گيو با رنج و خشم
به راه سواران نهاده دو چشم
به برگستوان اندرون اسپ گيو
چنان چون بود ساز مردان نيو
زره در بر و بر سرش بود ترگ
دل ارغنده و تن نهاده به مرگ
چو از دور گرد سپه را بديد
بزد دست و تيغ از ميان بركشيد
خروشي برآورد برسان ابر
كه تاريك شد مغز و چشم هژبر
ميان سواران بيامد چو گرد
ز پرخاش او خاك شد لاژورد
زماني به خنجر زماني به گرز
همي ريخت آهن ز بالاي برز
ازان زخم گوپال گيو دلير
سران را همي شد سر از جنگ سير
دل گيو خندان شد از زور خشم
كه چون چشمه بوديش دريا به چشم
ازان پس گرفتندش اندر ميان
چنان لشكري همچو شير ژيان
ز نيزه نيستان شد آوردگاه
بپوشيد ديدار خورشيد و ماه
غمي شد دل شير در نيستان
ز خون نيستان كرد چون ميستان
ازيشان بيفگند بسيار گيو
ستوه آمدند آن سواران ز نيو
به نستيهن گرد كلباد گفت
كه اين كوه خاراست نه يال و سفت
همه خسته و بسته گشتند باز
به نزديك پيران گردن فراز
همه غار و هامون پر از كشته بود
ز خون خاك چون ارغوان گشته بود
چو نزديك كيخسرو آمد دلير
پر از خون بر و چنگ برسان شير
بدو گفت كاي شاه دل شاد دار
خرد را ز انديشه آزاد دار
يكي لشكر آمد بر ما به جنگ
چو كلباد و نستيهن تيز چنگ
چنان بازگشتند آن كس كه زيست
كه بر يال و برشان ببايد گريست
گذشته ز رستم به ايران سوار
ندانم كه با من كند كارزار
ازو شاد شد خسرو پاكدين
ستودش فراوان و كرد آفرين
بخوردند چيزي كجا يافتند
سوي راه بي راه بشتافتند
چو تركان به نزديك پيران شدند
چنان خسته و زار و گريان شدند
برآشفت پيران به كلباد گفت
كه چونين شگفتي نشايد نهفت
چه كرديد با گيو و خسرو كجاست
سخن بر چه سانست برگوي راست
بدو گفت كلباد كاي پهلوان
به پيش تو گر برگشايم زبان
كه گيو دلاور به گردان چه كرد
دلت سير گردد به دشت نبرد
فراوان به لشكر مرا ديدهاي
نبرد مرا هم پسنديدهاي
همانا كه گوپال بيش از هزار
گرفتي ز دست من آن نامدار
سرش ويژه گفتي كه سندان شدست
بر و ساعدش پيل دندان شدست
من آورد رستم بسي ديدهام
ز جنگ آوران نيز بشنيدهام
به زخمش نديدم چنين پايدار
نه در كوشش و پيچش كارزار
همي هر زمان تيز و جوشان بدي
به نوي چو پيلي خروشان بدي
برآشفت پيران بدو گفت بس
كه ننگست ازين ياد كردن به كس
نه از يك سوارست چندين سخن
تو آهنگ آورد مردان مكن
تو رفتي و نستيهن نامور
سپاهي به كردار شيران نر
كنون گيو را ساختي پيل مست
ميان يلان گشت نام تو پست
چو زين يابد افراسياب آگهي
بيندازد آن تاج شاهنشهي
كه دو پهلوان دلير و سوار
چنين لشكري از در كارزار
ز پيش سواري نموديد پشت
بسي از دليران تركان بكشت
گواژه بسي باشدت بافسوس
نه مرد نبردي و گوپال و كوس
چنان ديد گودرز يك شب به خواب
كه ابري برآمد ز ايران پرآب
بران ابر باران خجسته سروش
به گودرز گفتي كه بگشاي گوش
چو خواهي كه يابي ز تنگي رها
وزين نامور ترك نر اژدها
به توران يكي نامداري نوست
كجا نام آن شاه كيخسروست
ز پشت سياوش يكي شهريار
هنرمند و از گوهر نامدار
ازين تخمه از گوهر كيقباد
ز مادر سوي تور دارد نژاد
چو آيد به ايران پي فرخش
ز چرخ آنچ پرسد دهد پاسخش
ميان را ببندد به كين پدر
كند كشور تور زير و زبر
به درياي قلزم به جوش آرد آب
نخارد سر از كين افراسياب
همه ساله در جوشن كين بود
شب و روز در جنگ بر زين بود
ز گردان ايران و گردنكشان
نيابد جز از گيو ازو كس نشان
چنين است فرمان گردان سپهر
بدو دارد از داد گسترده مهر
چو از خواب گودرز بيدار شد
نيايش كنان پيش دادار شد
بماليد بر خاك ريش سپيد
ز شاه جهاندار شد پراميد
چو خورشيد پيدا شد از پشت زاغ
برآمد به كردار زرين چراغ
سپهبد نشست از بر تخت عاج
بياراست ايوان به كرسي ساج
پر انديشه مر گيو را پيش خواند
وزان خواب چندي سخنها براند
بدو گفت فرخ پي و روز تو
همان اختر گيتي افروز تو
تو تا زادي از مادر به آفرين
پر از آفرين شد سراسر زمين
به فرمان يزدان خجسته سروش
مرا روي بنمود در خواب دوش
نشسته بر ابري پر از باد و نم
بشستي جهان را سراسر ز غم
مرا ديد و گفت اين همه غم چراست
جهاني پر از كين و بينم چراست
ازيرا كه بيفر و برزست شاه
ندارد همي راه شاهان نگاه
چو كيخسرو آيد ز توران زمين
سوي دشمنان افگند رنج و كين
نبيند كس او را ز گردان نيو
مگر نامور پور گودرز گيو
چنين كرد بخشش سپهر بلند
كه از تو گشايد غم و رنج بند
همي نام جستي ميان دو صف
كنون نام جاويدت آمد به كف
كه تا در جهان مردمست و سخن
چنين نام هرگز نگردد كهن
زمين را همان با سپهر بلند
به دست تو خواهد گشادن ز بند
به رنجست گنج و به نامست رنج
همانا كه نامت به آيد ز گنج
اگر جاودانه نماني بجاي
همي نام به زين سپنجي سراي
جهان را يكي شهريار آوري
درخت وفا را به بار آوري
بدو گفت گيو اي پدر بندهام
بكوشم به راي تو تا زندهام
خريدارم اين را گر آيد بجاي
به فرخنده نام و پي رهنماي
به ايوان شد و ساز رفتن گرفت
ز خواب پدر مانده اندر شگفت
چو خورشيد رخشنده آمد پديد
زمين شد بسان گل شنبليد
بيامد كمربسته گيو دلير
يكي باركش بادپايي به زير
به گودرز گفت اي جهان پهلوان
دلير و سرافراز و روشن روان
كمندي و اسپي مرا يار بس
نشايد كشيدن بدان مرز كس
چو مردم برم خواستار آيدم
ازان پس مگر كارزار آيدم
مرا دشت و كوهست يك چند جاي
مگر پيشم آيد يكي رهنماي
به پيرزو بخت جهان پهلوان
نيايم جز از شاد و روشن روان
تو مر بيژن خرد را در كنار
بپرور نگهدارش از روزگار
ندانم كه ديدار باشد جزين
كه داند چنين جز جهان آفرين
تو پدرود باش و مرا ياد دار
روان را ز درد من آزاد دار
چو شويي ز بهر پرستش رخان
به من بر جهان آفرين را بخوان
مگر باشدم دادگر رهنماي
به نزديك آن نامور كدخداي
به فرمان بياراست و آمد برون
پدر دل پر از درد و رخ پر ز خون
پدر پير سر بود و برنا دلير
دهن جنگ را باز كرده چو شير
ندانست كاو باز بيند پسر
ز رفتن دلش بود زير و زبر
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد