بخش ۱۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۷

۳۵ بازديد


چو برخاست قيصر به گشتاسپ گفت
كه پاسخ چرا ماندي در نهفت
بدو گفت گشتاسپ من پيش ازين
ببودم بر شاه ايران زمين
همه لشكر شاه و آن انجمن
همه آگهند از هنرهاي من
همان به كه من سوي ايشان شوم
بگويم همه گفته‌ها بشنوم
برآرم ازيشان همه كام تو
درفشان كنم در جهان نام تو
بدو گفت قيصر تو داناتري
برين آرزو بر تواناتري
چو بشنيد گشتاسپ گفتار اوي
نشست از بر بارهٔ راه جوي
بيامد به جاي نشست زرير
به سر افسر و بادپايي به زير
چو لشكر بديدند گشتاسپ را
سرافرازتر پور لهراسپ را
پياده همه پيش اوي آمدند
پر از درد و پر آب روي آمدند
همه پاك بردند پيشش نماز
كه كوتاه شد رنجهاي دراز
همانگه چو آمد به پيشش زرير
پياده ببود و شد از رزم سير
گراميش را تنگ در بر گرفت
چو بگشاد لب پرسش اندر گرفت
نشستند بر تخت با مهتران
بزرگان ايران و كنداوران
زرير خجسته به گشتاسپ گفت
كه بادي همه ساله با بخت جفت
پدر پير سر شد تو برنادلي
ز ديدار پيران چرا بگسلي
به پيري ورا بخت خندان شدست
پرستندهٔ پاك يزدان شدست
فرستاد نزديك تو تاج و گنج
سزد گر نداري كنون دل به رنج
چنين گفت كايران سراسر تراست
سر تخت با تاج كشور تراست
ز گيتي يكي كنج ما را بس است
كه تخت مهي را جز از من كس است
برارد بياورد پرمايه تاج
همان ياره و طوق و هم تخت عاج
چو گشتاسپ تخت پدر ديد شاد
نشست از برش تاج بر سر نهاد
نبيرهٔ جهانجوي كاوس كي
ز گودرزيان هرك بد نيك‌پي
چو بهرام و چون ساوه و ريونيز
كسي كو سرافراز بودند نيز
به شاهي برو آفرين خواندند
ورا شهريار زمين خواندند
ببودند بر پاي بسته كمر
هرانكس كه بودند پرخاشخو
چو گشتاسپ ديد آن دلاراي كام
فرستاد نزديك قيصر پيام
كز ايران همه كام تو راست گشت
سخنها ز اندازه اندر گذشت
همي چشم دارد زرير و سپاه
كه آيي خرامان بدين رزمگاه
همه سربسر با تو پيمان كنند
روان را به مهرت گروگان كنند
گرت رنج نايد خرامي به دشت
كه كار زمانه به كام تو گشت
فرستاده چون نزد قيصر رسيد
به دشت آمد و ساز لشكر بديد
چو گشتاسپ را ديد بر تخت عاج
نهاده به سر بر ز پيروزه تاج
بيامد ورا تنگ در برگرفت
سخنهاي ديرينه اندر گرفت
بدانست قيصر كه گشتاسپ اوست
فروزندهٔ جان لهراسپ اوست
فراوانش بستود و بردش نماز
وزانجا سوي تخت رفتند باز
ازان كردهٔ خويش پوزش گرفت
بپيچيد زان روزگار شگفت
بپذرفت گفتار او شهريار
سرش را گرفت آنگهي بركنار
بدو گفت چون تيره گردد هوا
فروزيدن شمع باشد روا
بر ما فرست آنك ما را گزيد
كه او درد و رنج فراوان كشيد
بشد قيصر و رنج و تشوير برد
بس نيز بر خوي بد برشمرد
به سوي كتايون فرستاد گنج
يكي افسر و سرخ ياقوت پنج
غلام و پرستار رومي هزار
يكي طوق پر گوهر شاهوار
ز دينار رومي شتروار پنج
يكي فيلسوفي نگهبان گنج
سليح و درم داد لشكرش را
همان نامداران كشورش را
هرانكس كه بود او ز تخم بزرگ
وگر تيغ زن نامداري سترگ
بياراست خلعت سزاوارشان
برافرخت پژمرده بازارشان
از اسپان تازي و برگستوان
ز خفتان وز جامهٔ هندوان
ز ديبا و دينار و تاج و نگين
ز تخت و ز هرگونه ديباي چين
فرستاده نزديك گشتاسپ برد
يكايك به گنجور او برشمرد
ابا اين بسي آفرين گستريد
بران كو زمان و زمين آفريد
كتايون چو آمد به نزديك شاه
غو كوس برخاست از بارگاه
سپه سوي ايران برفتن گرفت
هوا گرد اسپان نهفتن گرفت
چو قيصر دو منزل بيامد به راه
عنان تگاور بپيچيد شاه
به سوگند ازان مرز برگاشتش
به خواهش سوي روم بگذاشتش
وزان جايگه شد سوي روم باز
چو گشتاسپ شد سوي راه دراز
همي راند تا سوي ايران رسيد
به نزد دليران و شيران رسيد
چو بشنيد لهراسپ كامد زرير
برادرش گشتاسپ آن نره شير
پذيره شدش با همه مهتران
بزرگان ايران و نام‌آوران
چو ديد او پسر را به بر درگرفت
ز جور فلك دست بر سر گرفت
فرود آمد از باره گشتاسپ زود
بدو آفرين كرد و زاري نمود
ز ره چو به ايوان شاهي شدند
چو خورشيد در برج ماهي شدند
بدو گفت لهراسپ كز من مبين
چنين بود راي جهان آفرين
نوشته چنين بد مگر بر سرت
كه پردخت ماند ز تو كشورت
بدو شادمان گشت لهراسپ شاه
مر او را نشاند از بر تخت و گاه
ببوسيد و تاجش به سر بر نهاد
همي آفرين كرد با تاج ياد
بدو گفت گشتاسپ كاي شهريار
ابي تو مبيناد كس روزگار
چو مهتر كني من ترا كهترم
بكوشم كه گرد ترا نسپرم
همه نيك بادا سرانجام تو
مبادا كه باشيم بي‌نام تو
كه گيتي نماند همي بر كسي
چو ماند به تن رنج ماند بسي
چنين است گيهان ناپايدار
برو تخم بد تا تواني مكار
همي خواهم از دادگر يك خداي
كه چندان بمانم به گيتي به جاي
كه اين نامهٔ شهرياران پيش
بپويندم از خوب گفتار خويش
ازان پس تن جانور خاك راست
سخن گوي جان معدن پاك راست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد