چو از لشگر آگه شد افراسياب
برو تيره شد تابش آفتاب
بزد كوس و ناي و سپه برنشاند
ز ايوان به كردار آتش براند
دو منزل يكي كرد و آمد دوان
همي تاخت برسان تير از كمان
بياورد لشكر بران رزمگاه
كه آورد كلباد بد با سپاه
همه مرز لشكر پراگنده ديد
به هر جاي بر مردم افگنده ديد
بپرسيد كاين پهلوان با سپاه
كي آمد ز ايران بدين رزمگاه
نبرد آگهي كس ز جنگآوران
كه بگذشت زين سان سپاهي گران
كه برد آگهي نزد آن ديوزاد
كه كس را دل و مغز پيران مباد
اگر خاك بوديش پروردگار
نديدي دو چشم من اين روزگار
سپهرم بدو گفت كاسان بدي
اگر دل ز لشكر هراسان بدي
يكي گيو گودرز بودست و بس
سوار ايچ با او نديدند كس
ستوه آمد از چنگ يك تن سپاه
همي رفت گيو و فرنگيس و شاه
سپهبد چو گفت سپهرم شنيد
سپاهي ز پيش اندر آمد پديد
سپهدار پيران به پيش اندرون
سرو روي و يالش همه پر ز خون
گمان برد كاو گيو رايافتست
به پيروزي از پيش بشتافتست
چو نزديكتر شد نگه كرد شاه
چنان خسته بد پهلوان سپاه
ورا ديد بر زين ببسته چو سنگ
دو دست از پس پشت با پالهنگ
بپرسيد و زو ماند اندر شگفت
غمي گشت و انديشه اندر گرفت
بدو گفت پيران كه شير ژيان
نه درنده گرگ و نه ببر بيان
نباشد چنان در صف كارزار
كجا گيو تنها بد اي شهريار
من آن ديدم از گيو كز پيل و شير
نبيند جهانديده مرد دلير
بر آن سان كجا بردمد روز جنگ
ز نفسش به دريا بسوزد نهنگ
نخست اندر آمد به گرز گران
همي كوفت چون پتك آهنگران
به اسپ و به گرز و به پاي و ركيب
سوار از فراز اندر آمد به شيب
همانا كه باران نبارد ز ميغ
فزون زانك باريد بر سرش تيغ
چو اندر گلستان به زين بر بخفت
تو گفتي كه گشتست با كوه جفت
سرانجام برگشت يكسر سپاه
بجز من نشد پيش او كينه خواه
گريزان ز من تاب داده كمند
بيفگند و آمد ميانم به بند
پراگنده شد دانش و هوش من
به خاك اندر آمد سر و دوش من
از اسپ اندر آمد دو دستم ببست
برافگند بر زين و خود بر نشست
زماني سر وپايم اندر كمند
به ديگر زمان زير سوگند و بند
به جان و سر شاه و خورشيد وماه
به دادار هرمزد و تخت و كلاه
مرا داد زينگونه سوگند سخت
بخوردم چو ديدم كه برگشت بخت
كه كس را نگويي كه بگشاي دست
چنين رو دمان تا بجاي نشست
ندانم چه رازست نزد سپهر
بخواهد بريدن ز ما پاك مهر
چو بشنيد گفتارش افراسياب
بديده ز خشم اندرآورد آب
يكي بانگ برزد ز پيشش براند
بپيچيد پيران و خامش بماند
ازان پس به مغز اندر افگند باد
به دشنام و سوگند لب برگشاد
كه گر گيو و كيخسرو ديوزاد
شوند ابر غرنده گر تيز باد
فرود آورمشان ز ابر بلند
بزد دست و ز گرز بگشاد بند
ميانشان ببرم به شمشير تيز
به ماهي دهم تا كند ريز ريز
چو كيخسرو ايران بجويد همي
فرنگيس باري چه پويد همي
خود و سركشان سوي جيحون كشيد
همي دامن از چشم در خون كشيد
به هومان بفرمود كاندر شتاب
عنان را بكش تا لب رود آب
كه چون گيو و خسرو ز جيحون گذشت
غم و رنج ما باد گردد بدشت
نشان آمد از گفتهٔ راستان
كه دانا بگفت از گه باستان
كه از تخمهٔ تور وز كيقباد
يكي شاه خيزد ز هر دو نژاد
كه توران زمين را كند خارستان
نماند برين بوم و بر شارستان
رسيدند پس گيو و خسرو بر آب
همي بودشان بر گذشتن شتاب
گرفتند پيگار با باژخواه
كه كشتي كدامست بر باژگاه
نوندي كجا بادبانش نكوست
به خوبي سزاوار كيخسرو اوست
چنين گفت با گيو پس باج خواه
كه آب روان را چه چاكر چه شاه
همي گر گذر بايدت ز آب رود
فرستاد بايد به كشتي درود
بدو گفت گيو آنچ خواهي بخواه
گذر ده كه تنگ اندر آمد سپاه
بخواهم ز تو باج گفت اندكي
ازين چار چيزت بخواهم يكي
زره خواهم از تو گر اسپ سياه
پرستار و گر پور فرخنده ماه
بدو گفت گيو اي گسسته خرد
سخن زان نشان گوي كاندر خورد
به هر باژ گر شاه شهري بدي
ترا زين جهان نيز بهري بدي
كه باشي كه شه را كني خواستار
چنين باد پيمايي اي بادسار
وگر مادر شاه خواهي همي
به باژ افسر ماه خواهي همي
سه ديگر چو شبرنگ بهزاد را
كه كوتاه دارد به تگ باد را
چهارم چو جستي به خيره زره
كه آن را نداني گره تا گره
نگردد چنين آهن از آب تر
نه آتش برو بر بود كارگر
نه نيزه نه شمشير هندي نه تير
چنين باژ خواهي بدين آبگير
كنون آب ما را و كشتي ترا
بدين گونه شاهي درشتي ترا
بدو گفت گيو ار تو كيخسروي
نبيني ازين آب جز نيكوي
فريدون كه بگذاشت اروند رود
فرستاد تخت مهي را درود
جهاني شد او را سراسر رهي
كه با روشني بود و با فرهي
چه انديشي ار شاه ايران توي
سرنامداران و شيران توي
به بد آب را كي بود بر تو راه
كه با فر و برزي و زيباي گاه
اگر من شوم غرقه گر مادرت
گزندي نبايد كه گيرت سرت
ز مادر تو بودي مراد جهان
كه بيكار بد تخت شاهنشهان
مرا نيز مادر ز بهر تو زاد
ازين كار بر دل مكن هيچ ياد
كه من بيگمانم كه افراسياب
بيايد دمان تا لب رود آب
مرا بركشد زنده بر دار خوار
فرنگيس را با تو اي شهريار
به آب افگند ماهيانتان خورند
وگر زير نعل اندرون بسپرند
بدو گفت كيخسرو اينست و بس
پناهم به يزدان فريادرس
فرود آمد از بارهٔ راهجوي
بماليد و بنهاد بر خاك روي
همي گفت پشت و پناهم توي
نمايندهٔ راي و راهم توي
درستي و پستي مرا فر تست
روان و خرد سايهٔ پر تست
به آب اندرون دلفزايم توي
به خشكي همان رهنمايم توي
به آب اندر افگند خسرو سياه
چو كشتي همي راند تا باژگاه
پس او فرنگيس و گيو دلير
نترسد ز جيحون و زان آب شير
بدان سو گذشتند هر سه درست
جهانجوي خسرو سر و تن بشست
بدان نيستان در نيايش گرفت
جهان آفرين را ستايش گرفت
چو از رود كردند هر سه گذر
نگهبان كشتي شد آسيمه سر
به ياران چنين گفت كاينت شگفت
كزين برتر انديشه نتوان گرفت
بهاران و جيحون و آب روان
سه جوشنور و اسپ و برگستوان
بدين ژرف دريا چنين بگذرد
خرمندش از مردمان نشمرد
پشيمان شد از كار و گفتار خويش
تبه ديد ازان كار بازار خويش
بياراست كشتي به چيزي كه داشت
ز باد هوا بادبان برگذاشت
به پوزش برفت از پس شهريار
چو آمد به نزديكي رودبار
همه هديه ها نزد شاه آوريد
كمان و كمند و كلاه آوريد
بدو گفت گيو اي سگ بيخرد
توگفتي كه اين آب مردم خورد
چنين مايه ور پرهنر شهريار
همي از تو كشتي كند خواستار
ندادي كنون هديهٔ تو مباد
بود روز كاين روزت آيد به ياد
چنان خوار برگشت زو رودبان
كه جان را همي گفت پدرودمان
چو آمد به نزديكي باژگاه
هم آنگه ز توران بيامد سپاه
چو نزديك رود آمد افراسياب
نديد ايچ مردم نه كشتي برآب
يكي بانگ زد تند بر باژخواه
كه چون يافت اين ديو بر آب راه
چنين داد پاسخ كهاي شهريار
پدر باژبان بود و من باژدار
نديدم نه هرگز شنيدم چنين
كه كردي كسي ز آب جيحون زمين
بهاران و اين آب با موج تيز
چو اندر شوي نيست راه گريز
چنان برگذشتند هر سه سوار
تو گفتي هوا داشت شان بركنار
ازان پس بفرمود افراسياب
كه بشتاب و كشتي برافگن به آب
بدو گفت هومان كه اي شهريار
برانديش و آتش مكن در كنار
تو با اين سواران به ايران شوي
همي در دم گاوشيدان شوي
چو گودرز و چون رستم پيلتن
چو طوس و چو گرگين و آن انجمن
همانا كه از گاه سير آمدي
كه ايدر به چنگال شير آمدي
ازين روي تا چين و ماچين تراست
خور و ماه و كيوان و پروين تراست
تو توران نگهدار و تخت بلند
ز ايران كنون نيست بيم گزند
پر از خون دل از رود گشتند باز
برآمد برين روزگار دراز
سواران گزين كرد پيران هزار
همه جنگجوي و همه نامدار
بديشان چنين گفت پيران كه زود
عنان تگاور ببايد بسود
شب و روز رفتن چو شير ژيان
نبايد گشادن به ره بر ميان
كه گر گيو و خسرو به ايران شوند
زنان اندر ايران چه شيران شوند
نماند برين بوم و بر خاك و آب
وزين داغ دل گردد افراسياب
به گفتار او سر برافراختند
شب و روز يكسر همي تاختند
نجستند روز و شب آرام و خواب
وزين آگهي شد به افراسياب
چنين تا بيامد يكي ژرف رود
سپه شد پراگنده چون تار و پود
بنش ژرف و پهناش كوتاه بود
بدو بر به رفتن دژآگاه بود
نشسته فرنگيس بر پاس گاه
به ديگر كران خفته بد گيو و شاه
فرنگيس زان جايگه بنگريد
درفش سپهدار توران بديد
دوان شد بر گيو و آگاه كرد
بران خفتگان خواب كوتاه كرد
بدو گفت كاي مرد با رنج خيز
كه آمد ترا روزگار گريز
ترا گر بيابند بيجان كنند
دل ما ز درد تو پيچان كنند
مرا با پسر ديده گردد پرآب
برد بسته تا پيش افراسياب
وزان پس ندانم چه آيد گزند
نداند كسي راز چرخ بلند
بدو گفت گيو اي مه بانوان
چرا رنجه كردي بدينسان روان
تو با شاه برشو به بالاي تند
ز پيران و لشكر مشو هيچ كند
جهاندار پيروز يار منست
سر اختر اندر كنار منست
بدوگفت كيخسرو اي رزمساز
كنون بر تو بر كار من شد دراز
ز دام بلا يافتم من رها
تو چندين مشو در دم اژدها
به هامون مرارفت بايد كنون
فشاندن به شمشير بر شيد خون
بدو گفت گيو اي شه سرفراز
جهان را به نام تو آمد نياز
پدر پهلوانست و من پهلوان
به شاهي نپيچيم جان و روان
برادر مرا هست هفتاد و هشت
جهان شد چو نام تو اندر گذشت
بسي پهلوانست شاه اندكي
چه باشد چو پيدا نباشد يكي
اگر من شوم كشته ديگر بود
سر تاجور باشد افسر بود
اگر تو شوي دور از ايدر تباه
نبينم كسي از در تاج و گاه
شود رنج من هفت ساله به باد
دگر آنك ننگ آورم بر نژاد
تو بالا گزين و سپه را ببين
مرا ياد باشد جهان آفرين
بپوشيد درع و بيامد چو شير
همان باره دستكش را به زير
ازين سوي شه بود ز آنسو سپاه
ميانچي شده رود و بر بسته راه
چو رعد بهاران بغريد گيو
ز سالار لشكر همي جست نيو
چو بشنيد پيرانش دشنام داد
بدو گفت كاي بد رگ ديوزاد
چو تنها بدين رزمگاه آمدي
دلاور به پيش سپاه آمدي
كنون خوردنت نوك ژوپين بود
برت را كفن چنگ شاهين بود
اگر كوه آهن بود يك سوار
چو مور اندر آيد به گردش هزار
شود خيره سر گرچه خردست مور
نه مورست پوشيده مرد و ستور
كنند اين زره بر تنش چاك چاك
چو مردار گردد كشندش به خاك
يكي داستان زد هژبر دمان
كه چون بر گوزني سرآيد زمان
زمانه برو دم همي بشمرد
بيايد دمان پيش من بگذرد
زمان آوريدت كنون پيش من
همان پيش اين نامدار انجمن
بدو گفت گيو اي سپهدار شير
سزد گر به آب اندر آيي دلير
ببيني كزين پرهنر يك سوار
چه آيد ترا بر سر اي نامدار
هزاريد و من نامور يك دلير
سر سركشان اندر آرم به زير
چو من گرزهٔ سرگراي آورم
سران را همه زير پاي آورم
چو بشنيد پيران برآورد خشم
دلش گشت پرخون و پرآب چشم
برانگيخت اسپ و بيفشارد ران
به گردن برآورد گرز گران
چو كشتي ز دشت اندر آمد به رود
همي داد نيكي دهش را درود
نكرد ايچ گيو آزمون را شتاب
بدان تا برآمد سپهبد ز آب
ز بالا به پستي بپيچيد گيو
گريزان همي شد ز سالار نيو
چو از آب وز لشكرش دور كرد
به زين اندر افگند گرز نبرد
گريزان ازو پهلوان بلند
ز فتراك بگشاد پيچان كمند
همآورد با گيو نزديك شد
جهان چون شب تيره تاريك شد
بپيچيد گيو سرافراز يال
كمند اندرافگند و كردش دوال
سر پهلوان اندر آمد به بند
ز زين برگرفتش به خم كمند
پياده به پيش اندر افگند خوار
ببردش دمان تا لب رودبار
بيفگند بر خاك و دستش ببست
سليحش بپوشيد و خود بر نشست
درفشش گرفته به چنگ اندرون
بشد تا لب آب گلزريون
چو تركان درفش سپهدار خويش
بديدند رفتند ناچار پيش
خروش آمد و نالهٔ كرناي
دم ناي رويين و هندي دراي
جهانديده گيو اندر آمد به آب
چو كشتي كه از باد گيرد شتاب
برآورد گرز گران را به كفت
سپه ماند از كار او در شگفت
سبك شد عنان وگران شد ركيب
سر سركشان خيره گشت از نهيب
به شمشير و با نيزهٔ سرگراي
همي كشت ازيشان يل رهنماي
از افگنده شد روي هامون چون كوه
ز يك تن شدند آن دليران ستوه
قفاي يلان سوي او شد همه
چو شير اندر آمد به پيش رمه
چو لشكر هزيمت شد از پيش گيو
چنان لشكري گشن و مردان نيو
چنان خيره برگشت و بگذاشت آب
كه گفتي نديدست لشكر به خواب
دمان تا به نزديك پيران رسيد
همي خواست از تن سرش را بريد
به خواري پياده ببردش كشان
دمان و پر از درد چون بيهشان
چنين گفت كاين بددل و بيوفا
گرفتار شد در دم اژدها
سياوش به گفتار او سر بداد
گر او باد شد اين شود نيز باد
ابر شاه پيران گرفت آفرين
خروشان ببوسيد روي زمين
همي گفت كاي شاه دانش پژوه
چو خورشيد تابان ميان گروه
تو دانستهاي درد و تيمار من
ز بهر تو با شاه پيگار من
سزد گر من از چنگ اين اژدها
به بخت و به فر تو يابم رها
به كيخسرو اندر نگه كرد گيو
بدان تا چه فرمان دهد شاه نيو
فرنگيس را ديد ديده پرآب
زبان پر ز نفرين افراسياب
به گيو آن زمان گفت كاي سرافراز
كشيدي بسي رنج راه دراز
چنان دان كه اين پيرسر پهلوان
خردمند و رادست و روشن روان
پس از داور دادگر رهنمون
بدان كاو رهانيد ما را ز خون
ز بد مهر او پردهٔ جان ماست
وزين كردهٔ خويش زنهار خواست
بدو گفت گيو اي سر بانوان
انوشه روان باش تا جاودان
يكي سخت سوگند خوردم به ماه
به تاج و به تخت شه نيكخواه
كه گر دست يابم برو روز كين
كنم ارغواني ز خونش زمين
بدو گفت كيخسرو اي شيرفش
زبان را ز سوگند يزدان مكش
كنونش به سوگند گستاخ كن
به خنجر وراگوش سوراخ كن
چو از خنجرت خون چكد بر زمين
هم از مهر ياد آيدت هم ز كين
بشد گيو و گوشش به خنجر بسفت
ز سوگند برتر درشتي نگفت
چنين گفت پيران ازان پس به شاه
كه كلباد شد بيگمان با سپاه
بفرماي كاسپم دهد باز نيز
چنان دان كه بخشيدهاي جان و چيز
بدو گفت گيو اي دلير سپاه
چرا سست گشتي به آوردگاه
به سوگند يابي مگر باره باز
دو دستت ببندم به بند دراز
كه نگشايد اين بند تو هيچكس
گشاينده گلشهر خواهيم و بس
كجا مهتر بانوان تو اوست
وزو نيست پيدا ترا مغز و پوست
بدان گشت همداستان پهلوان
به سوگند بخريد اسپ و روان
كه نگشايد آن بند را كس به راه
ز گلشهر سازد وي آن دستگاه
بدو داد اسپ و دو دستش ببست
ازان پس بفرمود تا برنشست
چو آگاهي آمد به آزادگان
بر پير گودرز كشوادگان
كه طوس و فريبرز گشتند باز
نيارست رفتن بر دژ فراز
بياراست پيلان و برخاست غو
بيامد سپاه جهاندار نو
يكي تخت زرين زبرجدنگار
نهاد از بر پيل و بستند بار
به گرد اندرش با درفش بنفش
به پا اندرون كرده زرينه كفش
جهانجوي بر تخت زرين نشست
به سر برش تاجي و گرزي به دست
دو ياره ز ياقوت و طوقي به زر
به زر اندرون نقش كرده گهر
همي رفت لشكر گروها گروه
كه از سم اسپان زمين شد چو كوه
چو نزديك دژ شد همي برنشست
بپوشيد درع و ميان را ببست
نويسندهاي خواست بر پشت زين
يكي نامه فرمود با آفرين
ز عنبر نوشتند بر پهلوي
چنان چون بود نامهٔ خسروي
كه اين نامه از بندهٔ كردگار
جهانجوي كيخسرو نامدار
كه از بند آهرمن بد بجست
به يزدان زد از هر بدي پاك دست
كه اويست جاويد برتر خداي
خداوند نيكي ده و رهنماي
خداوند بهرام و كيوان و هور
خداوند فر و خداوند زور
مرا داد اورند و فر كيان
تن پيل و چنگال شير ژيان
جهاني سراسر به شاهي مراست
در گاو تا برج ماهي مراست
گر اين دژ بر و بوم آهرمنست
جهان آفرين را به دل دشمنست
به فر و به فرمان يزدان پاك
سراسر به گرز اندر آرم به خاك
و گر جاودان راست اين دستگاه
مرا خود به جادو نبايد سپاه
چو خم دوال كمند آورم
سر جاودان را به بند آورم
وگر خود خجسته سروش اندرست
به فرمان يزدان يكي لشكرست
همان من نه از دست آهرمنم
كه از فر و برزست جان و تنم
به فرمان يزدان كند اين تهي
كه اينست پيمان شاهنشهي
يكي نيزه بگرفت خسرو به دست
همان نامه را بر سر نيزه بست
بسان درفشي برآورد راست
به گيتي بجز فر يزدان نخواست
بفرمود تا گيو با نيزه تفت
به نزديك آن بر شده باره رفت
بدو گفت كاين نامهٔ پندمند
ببر سوي ديوار حصن بلند
بنه نامه و نام يزدان بخوان
بگردان عنان تيز و لختي ممان
بشد گيو نيزه گرفته به دست
پر از آفرين جان يزدان پرست
چو نامه به ديوار دژ برنهاد
به نام جهانجوي خسرو نژاد
ز دادار نيكي دهش ياد كرد
پس آن چرمهٔ تيزرو باد كرد
شد آن نامهٔ نامور ناپديد
خروش آمد و خاك دژ بردميد
همانگه به فرمان يزدان پاك
ازان بارهٔ دژ برآمد تراك
تو گفتي كه رعدست وقت بهار
خروش آمد از دشت و ز كوهسار
جهان گشت چون روي زنگي سياه
چه از باره دژ چه گرد سپاه
تو گفتي برآمد يكي تيره ابر
هوا شد به كردار كام هژبر
برانگيخت كيخسرو اسپ سياه
چنين گفت با پهلوان سپاه
كه بر دژ يكي تير باران كنيد
هوا را چو ابر بهاران كنيد
برآمد يكي ميغ بارش تگرگ
تگرگي كه بردارد از ابر مرگ
ز ديوان بسي شد به پيكان هلاك
بسي زهره كفته فتاده به خاك
ازان پس يكي روشني بردميد
شد آن تيرگي سر به سر ناپديد
جهان شد به كردار تابنده ماه
به نام جهاندار پيروز شاه
برآمد يكي باد با آفرين
هوا گشت خندان و روي زمين
برفتند ديوان به فرمان شاه
در دژ پديد آمد از جايگاه
به دژ در شد آن شاه آزادگان
ابا پير گودرز كشوادگان
يكي شهر ديد اندر آن دژ فراخ
پر از باغ و ميدان و ايوان و كاخ
بدانجاي كان روشني بردميد
سر بارهٔ دژ بشد ناپديد
بفرمود خسرو بدان جايگاه
يكي گنبدي تا به ابر سياه
درازي و پهناي او ده كمند
به گرد اندرش طاقهاي بلند
ز بيرون دو نيمي تگ تازي اسپ
برآورد و بنهاد آذرگشسپ
نشستند گرد اندرش موبدان
ستارهشناسان و هم بخردان
دران شارستان كرد چندان درنگ
كه آتشكده گشت با بوي و رنگ
چو يك سال بگذشت لشكر براند
بنه بر نهاد و سپه برنشاند
چو آگاهي آمد به ايران ز شاه
ازان ايزدي فر و آن دستگاه
جهاني فرو ماند اندر شگفت
كه كيخسرو آن فر و بالا گرفت
همه مهتران يك به يك با نثار
برفتند شادان بر شهريار
فريبرز پيش آمدش با گروه
از ايران سپاهي بكردار كوه
چو ديدش فرود آمد از تخت زر
ببوسيد روي برادر پدر
نشاندش بر تخت زر شهريار
كه بود از در ياره و گوشوار
همان طوس با كاوياني درفش
همي رفت با كوس و زرينه كفش
بياورد و پيش جهاندار برد
زمين را ببوسيد و او را سپرد
بدو گفت كاين كوس و زرينه كفش
به نيك اختري كاوياني درفش
ز لشكر ببين تا سزاوار كيست
يكي پهلوان از در كار كيست
ز گفتارها پوزش آورد پيش
بپيچيد زان بيهده راي خويش
جهاندار پيروز بنواختش
بخنديد و بر تخت بنشاختش
بدو گفت كين كاوياني درفش
هم آن پهلواني و زرينه كفش
نبينم سزاي كسي در سپاه
ترا زيبد اين كار و اين دستگاه
ترا پوزش اكنون نيايد به كار
نه بيگانهاي خواستي شهريار
چو پيروز برگشت شير از نبرد
دل و ديدهٔ دشمنان تيره كرد
سوي پهلو پارس بنهاد روي
جوان بود و بيدار و ديهيم جوي
چو زو آگهي يافت كاووس كي
كه آمد ز ره پور فرخنده پي
پذيره شدش با رخي ارغوان
ز شادي دل پير گشته جوان
چو از دود خسرو نيا را بديد
بخنديد و شادان دلش بردميد
پياده شد و برد پيشش نماز
به ديدار او بد نيا را نياز
بخنديد و او را به بر در گرفت
نيايش سزاوار او برگرفت
وزانجا سوي كاخ رفتند باز
به تخت جهاندار ديهيم ساز
چو كاووس بر تخت زرين نشست
گرفت آن زمان دست خسرو به دست
بياورد و بنشاند بر جاي خويش
ز گنجور تاج كيان خواست پيش
ببوسيد و بنهاد بر سرش تاج
به كرسي شد از نامور تخت عاج
ز گنجش زبرجد نثار آوريد
بسي گوهر شاهوار آوريد
بسي آفرين بر سياوش بخواند
كه خسرو به چهره جز او را نماند
ز پهلو برفتند آزادگان
سپهبد سران و گرانمايگان
به شاهي برو آفرين خواندند
همه زر و گوهر برافشاندند
جهان را چنين است ساز و نهاد
ز يك دست بستد به ديگر بداد
بدرديم ازين رفتن اندر فريب
زماني فراز و زماني نشيب
اگر دل توان داشتن شادمان
به شادي چرا نگذراني زمان
به خوشي بناز و به خوبي ببخش
مكن روز را بر دل خويش رخش
ترا داد و فرزند را هم دهد
درختي كه از بيخ تو برجهد
نبيني كه گنجش پر از خواستست
جهاني به خوبي بياراستست
كمي نيست در بخشش دادگر
فزوني بخوردست انده مخور
چو با گيو كيخسرو آمد به زم
جهان چند ازو شاد و چندي دژم
نوندي به هر سو برافگند گيو
يكي نامه از شاه وز گيو نيو
كه آمد ز توران جهاندار شاد
سر تخمهٔ نامور كيقباد
فرستادهٔ بختيار و سوار
خردمند و بينادل و دوستدار
گزين كرد ازان نامداران زم
بگفت آنچ بشنيد از بيش و كم
بدو گفت ايدر برو به اصفهان
بر نيو گودرز كشوادگان
بگويش كه كيخسرو آمد به زم
كه بادي نجست از بر او دژم
يكي نامه نزديك كاووس شاه
فرستادهاي چست بگرفت راه
هيونان كفك افگن بادپاي
بجستند برسان آتش ز جاي
فرستادهٔ گيو روشن روان
نخستين بيامد بر پهلوان
پيامش همي گفت و نامه بداد
جهان پهلوان نامه بر سر نهاد
ز بهر سياووش بباريد آب
همي كرد نفرين بر افراسياب
فرستاده شد نزد كاووس كي
ز يال هيونان بپالود خوي
چو آمد به نزديك كاووس شاه
ز شادي خروش آمد از بارگاه
خبر شد به گيتي كه فرزند شاه
جهانجوي كيخسرو آمد ز راه
سپهبد فرستاده را پيش خواند
بران نامهٔ گيو گوهر فشاند
جهاني به شادي بياراستند
بهر جاي رامشگران خواستند
ازان پس ز كشور مهان جهان
برفتند يكسر سوي اصفهان
بياراست گودرز كاخ بلند
همه ديبهٔ خسرواني فگند
يكي تخت بنهاد پيكر به زر
بدو اندرون چند گونه گهر
يكي تاج با ياره و گوشوار
يكي طوق پر گوهر شاهوار
به زر و به گوهر بياراست گاه
چنان چون ببايد سزاوار شاه
سراسر همه شهر آيين ببست
بياراست ميدان و جاي نشست
مهان سرافراز برخاستند
پذيره شدن را بياراستند
برفتند هشتاد فرسنگ پيش
پذيره شدندش به آيين خويش
چو چشم سپهبد برآمد به شاه
همان گيو را ديد با او به راه
چو آمد پديدار با شاه گيو
پياده شدند آن سواران نيو
فرو ريخت از ديدگان آب زرد
ز درد سياوش بسي ياد كرد
ستودش فراوان و كرد آفرين
چنين گفت كاي شهريار زمين
ز تو چشم بدخواه تو دور باد
روان سياوش پر از نور باد
جهاندار يزدان گواي منست
كه ديدار تو رهنماي منست
سياووش را زنده گر ديدمي
بدين گونه از دل نخنديدمي
بزرگان ايران همه پيش اوي
يكايك نهادند بر خاك روي
وزان جايگه شاد گشتند باز
فروزنده شد بخت گردن فراز
ببوسيد چشم و سر گيو گفت
كه بيرون كشيدي سپهر از نهفت
گزارندهٔ خواب و جنگي توي
گه چاره مرد درنگي توي
سوي خانهٔ پهلوان آمدند
همه شاد و روشن روان آمدند
ببودند يك هفته با مي بدست
بياراسته بزمگاه و نشست
به هشتم سوي شهر كاووس شاه
همه شاددل برگرفتند راه
چو كيخسرو آمد بر شهريار
جهان گشت پر بوي و رنگ و نگار
بر آيين جهاني شد آراسته
در و بام و ديوار پرخواسته
نشسته به هر جاي رامشگران
گلاب و مي و مشك با زعفران
همه يال اسپان پر از مشك و مي
درم با شكر ريخته زير پي
چو كاووس كي روي خسرو بديد
سرشكش ز مژگان به رخ بر چكيد
فرود آمد از تخت و شد پيش اوي
بماليد بر چشم او چشم و روي
جوان جهانجوي بردش نماز
گرازان سوي تخت رفتند باز
فراوان ز تركان بپرسيد شاه
هم از تخت سالار توران سپاه
چنين پاسخ آورد كان كم خرد
به بد روي گيتي همي بسپرد
مرا چند ببسود و چندي بگفت
خرد با هنر كردم اندر نهفت
بترسيدم از كار و كردار او
بپيچيدم از رنج و تيمار او
اگر ويژه ابري شود در بار
كشنده پدر چون بود دوستدار
نخواند مرا موبد از آب پاك
كه بپرستم او را پدر زير خاك
كنون گيو چندي به سختي ببود
به توران مرا جست و رنج آزمود
اگر نيز رنجي نبودي جزين
كه با من بيامد ز توران زمين
سرافراز دو پهلوان با سپاه
پس ما بيامد چو آتش به راه
من آن ديدم از گيو كز پيل مست
نبيند به هندوستان بت پرست
گماني نبردم كه هرگز نهنگ
ز دريا بران سان برآيد به جنگ
ازان پس كه پيران بيامد چو شير
ميان بسته و بادپايي به زير
به آب اندر آمد بسان نهنگ
كه گفتي زمين را بسوزد به جنگ
بينداخت بر يال او بر كمند
سر پهلوان اندر آمد به بند
بخواهشگري رفتم اي شهريار
وگرنه به كندي سرش را ز بار
بدان كاو ز درد پدر خسته بود
ز بد گفتن ما زبان بسته بود
چنين تا لب رود جيحون به جنگ
نياسود با گرزهٔ گاورنگ
سرانجام بگذاشت جيحون به خشم
به آب و كشتي نيفگند چشم
كسي را كه چون او بود پهلوان
بود جاودان شاد و روشن روان
يكي كاخ كشواد بد در صطخر
كه آزادگان را بدو بود فخر
چو از تخت كاووس برخاستند
به ايوان نو رفتن آراستند
همي رفت گودرز با شهريار
چو آمد بدان گلشن زرنگار
بر اورنگ زرينش بنشاندند
برو بر بسي آفرين خواندند
ببستند گردان ايران كمر
بجز طوس نوذر كه پيچيد سر
كه او بود با كوس و زرينه كفش
هم او داشتي كاوياني درفش
ازان كار گودرز شد تيز مغز
بر او پيامي فرستاد نغز
پيمبر سرافراز گيو دلير
كه چنگ يلان داشت و بازوي شير
بدو گفت با طوس نوذر بگوي
كه هنگام شادي بهانه مجوي
بزرگان و گردان ايران زمين
همه شاه را خواندند آفرين
چرا سر كشي تو به فرمان ديو
نبيني همي فر گيهان خديو
اگر تو بپيچي ز فرمان شاه
مرا با تو كين خيزد و رزمگاه
فرستاده گيوست پيغام من
به دستوري نامدار انجمن
ز پيش پدر گيو بنمود پشت
دلش پر ز گفتارهاي درشت
بيامد به طوس سپهبد بگفت
كه اين راي را با تو ديوست جفت
چو بشنيد پاسخ چنين داد طوس
كه بر ما نه خوبست كردن فسوس
به ايران پس از رستم پيلتن
سرافرازتر كس منم ز انجمن
نبيره منوچهر شاه دلير
كه گيتي به تيغ اندر آورد زير
همان شير پرخاشجويم به جنگ
بدرم دل پيل و چنگ پلنگ
همي بي من آيين و راي آوريد
جهان را به نو كدخداي آوريد
نباشم بدين كار همداستان
ز خسرو مزن پيش من داستان
جهاندار كز تخم افراسياب
نشانيم بخت اندر آيد به خواب
نخواهيم شاه از نژاد پشنگ
فسيله نه نيكو بود با پلنگ
تو اين رنجها را كه بردي برست
كه خسرو جوانست و كندآورست
كسي كاو بود شهريار زمين
هنر بايد و گوهر و فر و دين
فريبرز كاووس فرزند شاه
سزاوارتر كس به تخت و كلاه
بهرسو ز دشمن ندارد نژاد
همش فر و برزست و هم نام و داد
دژم گيو برخاست از پيش او
كه خام آمدش دانش و كيش او
بيامد به گودرز كشواد گفت
كه فر و خرد نيست با طوس جفت
دو چشمش تو گويي نبيند همي
فريبرز را برگزيند همي
برآشفت گودرز و گفت از مهان
همي طوس كم باد اندر جهان
نبيره پسر داشت هفتاد و هشت
بزد كوس ز ايوان به ميدان گذشت
سواران جنگي ده و دو هزار
برون رفت بر گستوانور سوار
وزان رو بيامد سپهدار طوس
ببستند بر كوههٔ پيل كوس
ببستند گردان ايران ميان
به پيش سپاه اختر كاويان
چو گودرز را ديد و چندان سپاه
كزو تيره شد روي خورشيد و ماه
يكي تخت بر كوههٔ ژنده پيل
ز پيروزه تابان به كردار نيل
جهانجوي كيسخرو تاج ور
نشسته بران تخت و بسته كمر
به گرد اندرش ژندهپيلان دويست
تو گفتي به گيتي جز آن جاي نيست
همي تافت زان تخت خسرو چو ماه
ز ياقوت رخشنده بر سر كلاه
غمي شد دل طوس و انديشه كرد
كه امروز اگر من بسازم نبرد
بسي كشته آيد ز هر دو سپاه
ز ايران نه برخيزد اين كينهگاه
نباشد جز از كام افراسياب
سر بخت تركان برآيد ز خواب
بديشان رسد تخت شاهنشهي
سرآيد به ما روزگار مهي
خردمند مردي و جوينده راه
فرستاد نزديك كاووس شاه
كه از ما يكي گر برين دشت جنگ
نهد بر كمان پر تير خدنگ
يكي كينه خيزد كه افراسياب
هم امشب همي آن ببيند به خواب
چو بشنيد زينگونه گفتار شاه
بفرمود تا بازگردد به راه
بر طوس و گودرز كشوادگان
گزيده سرافراز آزادگان
كه بر درگه آيند بيانجمن
چنان چون ببايد به نزديك من
بشد طوس و گودرز نزديك شاه
زبان برگشادند بر پيش گاه
بدو گفت شاه اي خردمند پير
منه زهر برنده بر جام شير
بنه تيغ و بگشاي ز آهن ميان
نبايد كزين سود دارد زيان
چنين گفت طوس سپهبد به شاه
كه گر شاه سير آيد از تخت و گاه
به فرزند بايد كه ماند جهان
بزرگي و ديهيم و تخت مهان
چو فرزند باشد نبيره كلاه
چرا برنهد برنشيند به گاه
بدو گفت گودرز كاي كم خرد
ترا بخرد از مردمان نشمرد
به گيتي كسي چون سياوش نبود
چنو راد و آزاد و خامش نبود
كنون اين جهانجوي فرزند اوست
همويست گويي به چهر و به پوست
گر از تور دارد ز مادر نژاد
هم از تخم شاهي نپيچد ز داد
به توران و ايران چنو نيو كيست
چنين خام گفتارت از بهر چيست
دو چشمت نبيند همي چهر او
چنان برز و بالا و آن مهر او
به جيحون گذر كرد و كشتي نجست
به فر كياني و راي درست
بسان فريدون كز اروند رود
گذشت و به كشتي نيامد فرود
ز مردي و از فرهٔ ايزدي
ازو دور شد چشم و دست بدي
تو نوذر نژادي نه بيگانهاي
پدر تيز بود و تو ديوانهاي
سليح من ار با منستي كنون
بر و يالت آغشته گشتي به خون
بدو گفت طوس اي جهانديده پير
سخن گوي ليكن همه دلپذير
اگر تيغ تو هست سندان شكاف
سنانم به درد دل كوه قاف
وگر گرز تو هست با سنگ و تاب
خدنگم بدوزد دل آفتاب
و گر تو ز كشواد داري نژاد
منم طوس نوذر مه و شاهزاد
بدو گفت گودرز چندين مگوي
كه چندين نبينم ترا آب روي
به كاووس گفت اي جهاندار شاه
تو دل را مگردان ز آيين و راه
دو فرزند پرمايه را پيش خوان
سزاوار گاهند و هر دو جوان
ببين تا ز هر دو سزاوار كيست
كه با برز و با فرهٔ ايزديست
بدو تاج بسپار و دل شاد دار
چو فرزند بيني همي شهريار
بدو گفت كاووس كاين راي نيست
كه فرزند هر دو به دل بر يكيست
يكي را چو من كرده باشم گزين
دل ديگر از من شود پر ز كين
يكي كار سازم كه هر دو ز من
نگيرند كين اندرين انجمن
دو فرزند ما را كنون بر دو خيل
ببايد شدن تا در اردبيل
به مرزي كه آنجا دژ بهمنست
همه ساله پرخاش آهرمنست
برنجست ز آهرمن آتش پرست
نباشد بران مرز كس را نشست
ازيشان يكي كان بگيرد به تيغ
ندارم ازو تخت شاهي دريغ
چو بشنيد گودرز و طوس اين سخن
كه افگند سالار هشيار بن
برين هر دو گشتند همداستان
ندانست ازين به كسي داستان
برين يك سخن دل بياراستند
ز پيش جهاندار برخاستند
چو خورشيد برزد سر از برج شير
سپهر اندر آورد شب را به زير
فريبرز با طوس نوذر دمان
به نزديك شاه آمدند آن زمان
چنين گفت با شاه هشيار طوس
كه من با سپهبد برم پيل و كوس
همان من كشم كاوياني درفش
رخ لعل دشمن كنم چون بنفش
كنون همچنين من ز درگاه شاه
بنه برنهم برنشانم سپاه
پس اندر فريبرز و كوس و درفش
هوا كرده از سم اسپان بنفش
چو فرزند را فر و برز كيان
بباشد نبيره نبندد ميان
بدو گفت شاه ار تو راني ز پيش
زمانه نگردد ز آيين خويش
براي خداوند خورشيد و ماه
توان ساخت پيروزي و دستگاه
فريبرز را گر چنين است راي
تو لشكر بياراي و منشين ز پاي
بشد طوس با كاوياني درفش
به پا اندرون كرده زرينه كفش
فريبرز كاووس در قلبگاه
به پيش اندرون طوس و پيل و سپاه
چو نزديك بهمن دژ اندر رسيد
زمين همچو آتش همي بردميد
بشد طوس با لشكري جنگجوي
به تندي سوي دژ نهادند روي
سر بارهٔ دژ بد اندر هوا
نديدند جنگ هوا كس روا
سنانها ز گرمي همي برفروخت
ميان زره مرد جنگي بسوخت
جهان سر به سر گفتي از آتش است
هوا دام آهرمن سركش است
سپهبد فريبرز را گفت مرد
به چيزي چو آيد به دشت نبرد
به گرز گران و به تيغ و كمند
بكوشد كه آرد به چيزي گزند
به پيرامن دژ يكي راه نيست
ز آتش كسي را دل اي شاه نيست
ميان زير جوشن بسوزد همي
تن باركش برفروزد همي
بگشتند يك هفته گرد اندرش
بديده نديدند جاي درش
به نوميدي از جنگ گشتند باز
نيامد بر از رنج راه دراز
به پاليز چون بركشد سرو شاخ
سر شاخ سبزش برآيد ز كاخ
به بالاي او شاد باشد درخت
چو بيندش بينادل و نيكبخت
سزد گر گماني برد بر سه چيز
كزين سه گذشتي چه چيزست نيز
هنر با نژادست و با گوهر است
سه چيزست و هر سه بهبنداندرست
هنر كي بود تا نباشد گهر
نژاده بسي ديدهاي بيهنر
گهر آنك از فر يزدان بود
نيازد به بد دست و بد نشنود
نژاد آنك باشد ز تخم پدر
سزد كايد از تخم پاكيزه بر
هنر گر بياموزي از هر كسي
بكوشي و پيچي ز رنجش بسي
ازين هر سه گوهر بود مايهدار
كه زيبا بود خلعت كردگار
چو هر سه بيابي خرد بايدت
شناسندهٔ نيك و بد بايدت
چو اين چار با يك تن آيد بهم
براسايد از آز وز رنج و غم
مگر مرگ كز مرگ خود چاره نيست
وزين بدتر از بخت پتياره نيست
جهانجوي از اين چار بد بينياز
همش بخت سازنده بود از فراز
سخن راند گويا بدين داستان
دگر گويد از گفتهٔ باستان
كنون بازگردم بغاز كار
كه چون بود كردار آن شهريار
چو تاج بزرگي بسر برنهاد
ازو شاد شد تاج و او نيز شاد
به هر جاي ويراني آباد كرد
دل غمگنان از غم آزاد كرد
از ابر بهاران بباريد نم
ز روي زمين زنگ بزدود غم
جهان گشت پر سبزه و رود آب
سر غمگنان اندر آمد به خواب
زمين چون بهشتي شد آراسته
ز داد و ز بخشش پر از خواسته
چو جم و فريدون بياراست گاه
ز داد و ز بخشش نياسود شاه
جهان شد پر از خوبي و ايمني
ز بد بسته شد دست اهريمني
فرستادگان آمد از هر سوي
ز هر نامداري و هر پهلوي
پس آگاهي آمد سوي نيمروز
بنزد سپهدار گيتيفروز
كه خسرو ز توران به ايران رسيد
نشست از بر تخت كو را سزيد
بياراست رستم به ديدار شاه
ببيند كه تا هست زيباي گاه
ابا زال، سام نريمان بهم
بزرگان كابل همه بيش و كم
سپاهي كه شد دشت چون آبنوس
بدريد هر گوش ز اواي كوس
سوي شهر ايران گرفتند راه
زواره فرامرز و پيل و سپاه
به پيش اندرون زال با انجمن
درفش بنفش از پس پيلتن
پس آگاهي آمد بر شهريار
كه آمد ز ره پهلوان سوار
زواره فرامرز و دستان سام
بزرگان كه هستند با جاه و نام
دل شاه شد زان سخن شادمان
سراينده را گفت كاباد مان
كه اويست پروردگار پدر
وزويست پيدا به گيتي هنر
بفرمود تا گيو و گودرز و طوس
برفتند با ناي رويين و كوس
تبيره برآمد ز درگاه شاه
همه برنهادند گردان كلاه
يكي لشكر از جاي برخاستند
پذيره شدن را بياراستند
ز پهلو به پهلو پذيره شدند
همه با درفش و تبيره شدند
برفتند پيشش به دو روزه راه
چنين پهلوانان و چندين سپاه
درفش تهمتن چو آمد پديد
به خورشيد گرد سپه بردميد
خروش آمد و نالهٔ بوق و كوس
ز قلب سپه گيو و گودرز و طوس
به پيش گو پيلتن راندند
به شادي برو آفرين خواندند
گرفتند هر سه ورا در كنار
بپرسيد شيراوژن از شهريار
ز رستم سوي زال سام آمدند
گشاده دل و شادكام آمدند
نهادند سوي فرامرز روي
گرفتند شادي به ديدار اوي
وزان جايگه سوي شاه آمدند
به ديدار فرخ كلاه آمدند
چو خسرو گو پيلتن را بديد
سرشكش ز مژگان به رخ بر چكيد
فرود آمد از تخت و كرد آفرين
تهمتن ببوسيد روي زمين
به رستم چنين گفت كاي پهلوان
هميشه بدي شاد و روشنروان
به گيتي خردمند و خامش تويي
كه پروردگار سياوش تويي
سر زال زان پس به بر در گرفت
ز بهر پدر دست بر سر گرفت
گوان را به تخت مهي برنشاند
بريشان همي نام يزدان بخواند
نگه كرد رستم سرو پاي اوي
نشست و سخن گفتن و راي اوي
رخش گشت پرخون و دل پر ز درد
زكار سياوش بسي ياد كرد
به شاه جهان گفت كاي شهريار
جهان را تويي از پدر يادگار
نديدم من اندر جهان تاجور
بدين فر و مانندگي پدر
وزان پس چو از تخت برخاستند
نهادند خوان و مي آراستند
جهاندار تا نيمي از شب نخفت
گذشته سخنها همه بازگفت
چو خورشيد تيغ از ميان بركشيد
شب تيره گشت از جهان ناپديد
تبيره برآمد ز درگاه شاه
به سر برنهادند گردان كلاه
چو طوس و چو گودرز و گيو دلير
چو گرگين و گستهم و بهرام شير
گرانمايگان نزد شاه آمدند
بران نامور بارگاه آمدند
به نخچير شد شهريار جهان
ابا رستم نامور پهلوان
ز لشكر برفتند آزادگان
چو گيو و چو گودرز كشوادگان
سپاهي كه شد تيره خورشيد و ماه
همي رفت با يوز و با باز شاه
همه بوم ايران سراسر بگشت
به آباد و ويراني اندر گذشت
هران بوم و بركان نه آباد بود
تبه بود و ويران ز بيداد بود
درم داد و آباد كردش ز گنج
ز داد و ز بخشش نيامدش رنج
به هر شهر بنشست و بنهاد تخت
چنانچون بود خسرو نيك بخت
همه بدره و جام و مي خواستي
به دينار گيتي بياراستي
وز آنجا سوي شهر ديگر شدي
همي با مي و تخت و افسر شدي
همي رفت تا آذرابادگان
ابا او بزرگان و آزادگان
گهي باده خورد و گهي تاخت اسپ
بيامد سوي خان آذرگشسپ
جهانآفرين را ستايش گرفت
به آتشكده در نيايش گرفت
بيامد خرامان ازان جايگاه
نهادند سر سوي كاوس شاه
نشستند هر دو به هم شادمان
نبودند جز شادمان يك زمان
چو پر شد سر از جام روشنگلاب
به خواب و به آسايش آمد شتاب
چو روز درخشان برآورد چاك
بگسترد ياقوت بر تيره خاك
جهاندار بنشست و كاوس كي
دو شاه سرافراز و دو نيكپي
ابا رستم گرد و دستان به هم
همي گفت كاوس هر بيش و كم
از افراسياب اندر آمد نخست
دو رخ را به خون دو ديده بشست
بگفت آنكه او با سياوش چه كرد
از ايران سراسر برآورد گرد
بسي پهلوانان كه بيجان شدند
زن و كودك خرد پيچان شدند
بسي شهر بيني ز ايران خراب
تبه گشته از رنج افراسياب
ترا ايزدي هرچ بايدت هست
ز بالا و از دانش و زور دست
ز فر تمامي و نيكاختري
ز شاهان به هر گونهاي برتري
كنون از تو سوگند خواهم يكي
نبايد كه پيچي ز داد اندكي
كه پركين كني دل ز افراسياب
دمي آتش اندر نياري به آب
ز خويشي مادر بدو نگروي
نپيچي و گفت كسي نشمري
به گنج و فزوني نگيري فريب
همان گر فراز آيدت گر نشيب
به تاج و به تخت و نگين و كلاه
به گفتار با او نگردي ز راه
بگويم كه بنياد سوگند چيست
خرد را و جان ترا پند چيست
بگويي به دادار خورشيد و ماه
به تيغ و به مهر و به تخت و كلاه
به فر و به نيكاختر ايزدي
كه هرگز نپيچي به سوي بدي
ميانجي نخواهي جز از تيغ و گرز
منش برز داري و بالاي برز
چو بشنيد زو شهريار جوان
سوي آتش آورد روي و روان
به دادار دارنده سوگند خورد
به روز سپيد و شب لاژورد
به خورشيد و ماه و به تخت و كلاه
به مهر و به تيغ و به ديهيم شاه
كه هرگز نپيچم سوي مهر اوي
نبينم بخواب اندرون چهر اوي
يكي خط بنوشت بر پهلوي
به مشكاب بر دفتر خسروي
گوا بود دستان و رستم برين
بزرگان لشكر همه همچنين
به زنهار بر دست رستم نهاد
چنان خط و سوگند و آن رسم و داد
ازان پس همي خوان و مي خواستند
ز هر گونه مجلس بياراستند
ببودند يك هفته با رود و مي
بزرگان به ايوان كاوس كي
جهاندار هشتم سر و تن بشست
بياسود و جاي نيايش بجست
به پيش خداوند گردان سپهر
برفت آفرين را بگسترد چهر
شب تيره تا بركشيد آفتاب
خروشان همي بود ديده پرآب
چنين گفت كاي دادگر يك خداي
جهاندار و روزي ده و رهنماي
به روز جواني تو كردي رها
مرا بيسپاه از دم اژدها
تو داني كه سالار توران سپاه
نه پرهيز داند نه شرم گناه
به ويران و آباد نفرين اوست
دل بيگناهان پر از كين اوست
به بيداد خون سياوش بريخت
بدين مرز باران آتش ببيخت
دل شهرياران پر از بيم اوست
بلا بر زمين تخت و ديهيم اوست
به كين پدر بنده را دست گير
ببخشاي بر جان كاوس پير
تو داني كه او را بدي گوهرست
همان بدنژادست و افسونگرست
فراوان بماليد رخ بر زمين
همي خواند بر كردگار آفرين
وزان جايگه شد سوي تخت باز
بر پهلوانان گردنفراز
چنين گفت كاي نامداران من
جهانگير و خنجر گزاران من
بپيمودم اين بوم ايران بر اسپ
ازين مرز تا خان آذرگشسپ
نديدم كسي را كه دلشاد بود
توانگر بد و بومش آباد بود
همه خستگانند از افراسياب
همه دل پر از خون و ديده پرآب
نخستين جگرخسته از وي منم
كه پر درد ازويست جان و تنم
دگر چون نيا شاه آزادمرد
كه از دل همي بركشد باد سرد
به ايران زن و مرد ازو با خروش
ز بس كشتن و غارت و جنگ و جوش
كنون گر همه ويژهٔار منيد
به دل سربسر دوستدار منيد
به كين پدر بست خواهم ميان
بگردانم اين بد ز ايرانيان
اگر همگنان راي جنگ آوريد
بكوشيد و رستم پلنگ آوريد
مرا اين سخن پيش بيرون شود
ز جنگ يلان كوه هامون شود
هران خون كه آيد به كين ريخته
گنهكار او باشد آويخته
وگر كشته گردد كسي زين سپاه
بهشت بلندش بود جايگاه
چه گوييد و اين را چه پاسخ دهيد
همه يكسره راي فرخ نهيد
بدانيد كو شد به بد پيشدست
مكافات بد را نشايد نشست
بزرگان به پاسخ بياراستند
به درد دل از جاي برخاستند
كه اي نامدار جهان شادباش
هميشه ز رنج و غم آزاد باش
تن و جان ما سربهسر پيش تست
غم و شادماني كم و بيش تست
ز مادر همه مرگ را زادهايم
همه بندهايم ارچه آزادهايم
چو پاسخ چنين يافت از پيلتن
ز طوس و ز گودرز و از انجمن
رخ شاه شد چون گل ارغوان
كه دولت جوان بود و خسرو جوان
بديشان فراوان بكرد آفرين
كه آباد بادا به گردان زمين
بگشت اندرين نيز گردان سپهر
چو از خوشه خورشيد بنمود چهر
ز پهلو همه موبدانرا بخواند
سخنهاي بايسته چندي براند
دو هفته در بار دادن ببست
بنوي يكي دفتر اندر شكست
بفرمود موبد به روزي دهان
كه گويند نام كهان و مهان
نخستين ز خويشان كاوس كي
صد و ده سپهبد فگندند پي
سزاوار بنوشت نام گوان
چنانچون بود درخور پهلوان
فريبرز كاوسشان پيش رو
كجا بود پيوستهٔ شاه نو
گزين كرد هشتاد تن نوذري
همه گرزدار و همه لشكري
زرسپ سپهبد نگهدارشان
كه بردي به هر كار تيمارشان
كه تاج كيان بود و فرزند طوس
خداوند شمشير و گوپال و كوس
سه ديگر چو گودرز كشواد بود
كه لشكر به راي وي آباد بود
نبيره پسر داشت هفتاد و هشت
دليران كوه و سواران دشت
فروزندهٔ تاج و تخت كيان
فرازندهٔ اختر كاويان
چو شصت و سه از تخمهٔ گژدهم
بزرگان و سالارشان گستهم
ز خويشان ميلاد بد صد سوار
چو گرگين پيروزگر مايهدار
ز تخم لواده چو هشتادو پنج
سواران رزم و نگهبان گنج
كجا برته بودي نگهدارشان
به رزم اندرون دست بردارشان
چو سي و سه مهتر ز تخم پشنگ
كه رويين بدي شاهشان روز جنگ
به گاه نبرد او بدي پيش كوس
نگهبان گردان و داماد طوس
ز خويشان شيروي هفتاد مرد
كه بودند گردان روز نبرد
گزين گوان شهره فرهاد بود
گه رزم سندان پولاد بود
ز تخم گرازه صد و پنج گرد
نگهبان ايشان هم او را سپرد
كنارنگ وز پهلوانان جزين
ردان و بزرگان باآفرين
چنان بد كه موبد ندانست مر
ز بس نامداران با برز و فر
نوشتند بر دفتر شهريار
همه نامشان تا كي آيد به كار
بفرمود كز شهر بيرون شوند
ز پهلو سوي دشت و هامون شوند
سر ماه بايد كه از كرناي
خروش آيد و زخم هندي دراي
همه سر سوي رزم توران نهند
همه شادماني و سوران نهند
نهادند سر پيش او بر زمين
همه يك به يك خواندند آفرين
كه ما بندگانيم و شاهي تراست
در گاو تا برج ماهي تراست
به جايي كه بودند ز اسپان يله
به لشكر گه آورد يكسر گله
بفرمود كان كو كمند افگنست
به زرم اندرون گرد و رويين تنست
به پيش فسيله كمند افگنند
سر بادپايان به بند افگنند
در گنج دينار بگشاد و گفت
كه گنج از بزرگان نشايد نهفت
گه بخشش و كينهٔ شهريار
شود گنج دينار بر چشمخوار
به مردان همي گنج و تخت آوريم
به خورشيد بار درخت آوريم
چرا برد بايد غم روزگار
كه گنج از پي مردم آيد به كار
بزرگان ايران از انجمن
نشسته به پيشش همه تن به تن
بياورد صد جامه ديباي روم
همه پيكر از گوهر و زر بوم
هم از خز و منسوج و هم پرنيان
يكي جام پر گوهر اندر ميان
نهادند پيش سرافراز شاه
چنين گفت شاه جهان با سپاه
كه اينت بهاي سر بيبها
پلاشان دژخيم نر اژدها
كجا پهلوان خواند افراسياب
به بيداري او شود سير خواب
سر و تيغ و اسپش بيارد چو گرد
به لشكر گه ما بروز نبرد
سبك بيژن گيو بر پاي جست
ميان كشتن اژدها را ببست
همه جامه برداشت وان جام زر
به جام اندرون نيز چندي گهر
بسي آفرين كرد بر شهريار
كه خرم بدي تا بود روزگار
وزانجا بيامد به جاي نشست
گرفته چنان جام گوهر به دست
به گنجور فرمود پس شهريار
كه آرد دو صد جامهٔ زرنگار
صد از خز و ديبا و صد پرنيان
دو گلرخ به زنار بسته ميان
چنين گفت كين هديه آن را دهم
وزان پس بدو نيز ديگر دهم
كه تاج تژاو آورد پيش من
وگر پيش اين نامدار انجمن
كه افراسيابش به سر برنهاد
ورا خواند بيدار و فرخ نژاد
همان بيژن گيو برجست زود
كجا بود در جنگ برسان دود
بزد دست و آن هديهها برگرفت
ازو ماند آن انجمن در شگفت
بسي آفرين كرد و بنشست شاد
كه گيتي به كيخسرو آباد باد
بفرمود تا با كمر ده غلام
ده اسپ گزيده به زرين ستام
ز پوشيده رويان ده آراسته
بياورد موبد چنين خواسته
چنين گفت بيدار شاه رمه
كه اسپان و اين خوبرويان همه
كسي را كه چون سر بپيچد تژاو
سزد گر ندارد دل شير گاو
پرستندهاي دارد او روز جنگ
كز آواز او رام گردد پلنگ
به رخ چون بهار و به بالا چو سرو
ميانش چو غرو و به رفتن چو تذرو
يكي ماهرويست نام اسپنوي
سمن پيكر و دلبر و مشك بوي
نبايد زدن چون بيابدش تيغ
كه از تيغ باشد چنان رخ دريغ
به خم كمر ار گرفته كمر
بدان سان بيارد مر او را به بر
بزد دست بيژن بدان هم به بر
بيامد بر شاه پيروزگر
به شاه جهان بر ستايش گرفت
جهانآفرين را نيايش گرفت
بدو شاد شد شهريار بزرگ
چنين گفت كاي نامدار سترگ
چو تو پهلوان يار دشمن مباد
درخشنده جان تو بيتن مباد
جهاندار از آن پس به گنجور گفت
كه ده جام زرين بيار از نهفت
شمامه نهاده در آن جام زر
ده از نقرهٔ خام با شش گهر
پر از مشك جامي ز ياقوت زرد
ز پيروزه ديگر يكي لاژورد
عقيق و زمرد بر او ريخته
به مشك و گلاب آندرآميخته
پرستندهاي با كمر ده غلام
ده اسپ گرانمايه زرين ستام
چنين گفت كين هديه آن را كه تاو
بود در تنش روز جنگ تژاو
سرش را بدين بارگاه آورد
به پيش دلاور سپاه آورد
ببر زد بدين گيو گودرز دست
ميان رزم آن پهلوان را ببست
گرانمايه خوبان و آن خواسته
ببردند پيش وي آراسته
همي خواند بر شهريار آفرين
كه بي تو مبادا كلاه و نگين
وزان پس به گنجور فرمود شاه
كه ده جام زرين بنه پيش گاه
برو ريز دينار و مشك و گهر
يكي افسري خسروي با كمر
چنين گفت كين هديه آن را كه رنج
ندارد دريغ از پي نام و گنج
از ايدر شود تا در كاسه رود
دهد بر روان سياوش درود
ز هيزم يكي كوه بيند بلند
فزونست بالاي او ده كمند
چنان خواست كان ره كسي نسپرد
از ايران به توران كسي نگذرد
دليري از ايران ببايد شدن
همه كاسه رود آتش اندر زدن
بدان تا گر آنجا بود رزمگاه
پس هيزم اندر نماند سپاه
همان گيو گفت اين شكار منست
برافروختن كوه كار منست
اگر لشكر آيد نترسم ز رزم
برزم اندرون كرگس آرم ببزم
«ره لشكر از برف آسان كنم
دل ترك از آن هراسان كنم»
همه خواسته گيو را داد شاه
بدو گفت كاي نامدار سپاه
كه بي تيغ تو تاج روشن مباد
چنين باد و بي بت برهمن مباد
بفرمود صد ديبهٔ رنگ رنگ
كه گنجور پيش آورد بيدرنگ
هم از گنج صد دانه خوشاب جست
كه آب فسردست گفتي درست
ز پرده پرستار پنج آوريد
سر جعد از افسر شده ناپديد
چنين گفت كين هديه آن را سزاست
كه برجان پاكش خرد پادشاست
دليرست و بينا دل و چربگوي
نه برتابد از شير در جنگ روي
پيامي برد نزد افراسياب
ز بيمش نيارد بديده در آب
ز گفتار او پاسخ آرد بمن
كه دانيد از اين نامدار انجمن
بيازيد گرگين ميلاد دست
بدان راه رفتن ميان راببست
پرستار و آن جامهٔ زرنگار
بياورد با گوهر شاهوار
ابر شهريار آفرين كرد و گفت
كه با جان خسرو خرد باد جفت
چو روي زمين گشت چون پر زاغ
ز افراز كوه اندر آمد چراغ
سپهبد بيامد بايوان خويش
برفتند گردان سوي خان خويش
مي آورد و رامشگران را بخواند
همه شب همي زر و گوهر فشاند
چو از روز شد كوه چون سندروس
بابر اندر آمد خروش خروس
تهمتن بيامد به درگاه شاه
ز تركان سخن رفت وز تاج و گاه
زواره فرامرز با او بهم
همي رفت هر گونه از بيش و كم
چنين گفت رستم به شاه زمين
كه اي نامبردار باآفرين
بزاولستان در يكي شهر بود
كزان بوم و بر تور را بهر بود
منوچهر كرد آن ز تركان تهي
يكي خوب جايست با فرهي
چو كاوس شد بيدل و پيرسر
بيفتاد ازو نام شاهي و فر
همي باژ و ساوش بتوران برند
سوي شاه ايران همي ننگرند
فراوان بدان مرز پيلست و گنج
تن بيگناهان از ايشان برنج
ز بس كشتن و غارت و تاختن
سر از باژ تركان برافراختن
كنون شهرياري بايران تراست
تن پيل و چنگال شيران تراست
يكي لشكري بايد اكنون بزرگ
فرستاد با پهلواني سترگ
اگر باژ نزديك شاه آورند
وگر سر بدين بارگاه آورند
چو آن مرز يكسر بدست آوريم
بتوران زمين بر شكست آوريم
برستم چنين پاسخ آورد شاه
كه جاويد بادي كه اينست راه
ببين تا سپه چند بايد بكار
تو بگزين از اين لشكر نامدار
زميني كه پيوستهٔ مرز تست
بهاي زمين درخور ارز تست
فرامرز را ده سپاهي گران
چنان چون ببايد ز جنگآوران
گشاده شود كار بر دست اوي
بكام نهنگان رسد شصت اوي
رخ پهلوان گشت ازان آبدار
بسي آفرين خواند بر شهريار
بفرمود خسرو بسالار بار
كه خوان از خورشگر كند خواستار
مي آورد و رامشگران را بخواند
وز آواز بلبل همي خيره ماند
سران با فرامرز و با پيلتن
همي باده خوردند بر ياسمن
غريونده ناي و خروشنده چنگ
بدست اندرون دستهٔ بوي و رنگ
همه تازهروي و همه شاددل
ز درد و غمان گشته آزاددل
ز هرگونه گفتارها راندند
سخنهاي شاهان بسي خواندند
كه هر كس كه در شاهي او داد داد
شود در دو گيتي ز كردار شاد
همان شاه بيدادگر در جهان
نكوهيده باشد بنزد مهان
به گيتي بماند از او نام بد
همان پيش يزدان سرانجام بد
كسي را كه پيشه بجز داد نيست
چنو در دو گيتي دگر شاد نيست
چو خورشيد تابان برآمد ز كوه
سراينده آمد ز گفتن ستوه
تبيره برآمد ز درگاه شاه
رده بركشيدند بر بارگاه
ببستند بر پيل رويينه خم
برآمد خروشيدن گاودم
نهادند بر كوههٔ پيل تخت
ببار آمد آن خسرواني درخت
بيامد نشست از بر پيل شاه
نهاده بسر بر ز گوهر كلاه
يكي طوق پر گوهر شاهوار
فروهشته از تاج دو گوشوار
بزد مهره بر كوههٔ ژنده پيل
زمين شد بكردار درياي نيل
ز تيغ و ز گرز و ز كوس و ز گرد
سيه شد زمين آسمان لاژورد
تو گفتي بدام اندرست آفتاب
وگر گشت خم سپهر اندر آب
همي چشم روشن عنانرا نديد
سپهر و ستاره سنان را نديد
ز درياي ساكن چو برخاست موج
سپاه اندر آمد همي فوج فوج
سراپرده بردند ز ايوان بدشت
سپهر از خروشيدن آسيمه گشت
همي زد ميان سپه پيل گام
ابا زنگ زرين و زرين ستام
يكي مهره در جام بر دست شاه
بكيوان رسيده خروش سپاه
چو بر پشت پيل آن شه نامور
زدي مهره بر جام و بستي كمر
نبودي بهر پادشاهي روا
نشستن مگر بر در پادشا
ازان نامور خسرو سركشان
چنين بود در پادشاهي نشان
همي بود بر پيل در پهن دشت
بدان تا سپه پيش او برگذشت
نخستين فريبرز بد پيش رو
كه بگذشت پيش جهاندار نو
ابا گرز و با تاج و زرينه كفش
پس پشت خورشيد پيكر درفش
يكي بارهاي برنشسته سمند
بفتراك بر حلقه كرده كمند
همي رفت با باد و با برز و فر
سپاهش همه غرقه در سيم و زر
برو آفرين كرد شاه جهان
كه بيشي ترا باد و فر مهان
بهر كار بخت تو پيروز باد
بباز آمدن باد پيروز و شاد
پس شاه گودرز كشواد بود
كه با جوشن و گرز پولاد بود
درفش از پس پشت او شير بود
كه جنگش بگرز و بشمشير بود
بچپ بر همي رفت رهام نيو
سوي راستش چون سرافراز گيو
پس پشت شيدوش يل با درفش
زمين گشته از شير پيكر بنفش
هزار از پس پشت آن سرفراز
عناندار با نيزههاي دراز
يكي گرگ پيكر درفشي سياه
پس پشت گيو اندرون با سپاه
درفش جهانجوي رهام ببر
كه بفراخته بود سر تا بابر
پس بيژن اندر درفشي دگر
پرستارفش بر سرش تاج زر
نبيره پسر داشت هفتاد و هشت
از ايشان نبد جاي بر پهن دشت
پس هر يك اندر دگرگون درفش
جهان گشته بد سرخ و زرد و بنفش
تو گفتي كه گيتي همه زير اوست
سر سروران زير شمشير اوست
چو آمد بنزديكي تخت شاه
بسي آفرين خواند بر تاج و گاه
بگودرز و بر شاه كرد آفرين
چه بر گيو و بر لشكرش همچنين
پس پشت گودرز گستهم بود
كه فرزند بيدار گژدهم بود
يكي نيزه بودي به چنگش بجنگ
كمان يار او بود و تير خدنگ
ز بازوش پيكان بزندان بدي
همي در دل سنگ و سندان بدي
ابا لشكري گشن و آراسته
پر از گرز و شمشير و پر خواسته
يكي ماهپيكر درفش از برش
بابر اندر آورده تابان سرش
همي خواند بر شهريار آفرين
ازو شاد شد شاه ايرانزمين
پس گستهم اشكش تيزگوش
كه با زور و دل بود و با مغز و هوش
يكي گرزدار از نژاد هماي
براهي كه جستيش بودي بپاي
سپاهش ز گردان كوچ و بلوچ
سگاليده جنگ و برآورده خوچ
كسي در جهان پشت ايشان نديد
برهنه يك انگشت ايشان نديد
درفشي برآورده پيكر پلنگ
همي از درفشش بباريد جنگ
بسي آفرين كرد بر شهريار
بدان شادمان گردش روزگار
نگه كرد كيخسرو از پشت پيل
بديد آن سپه را زده بر دو ميل
پسند آمدش سخت و كرد آفرين
بدان بخت بيدار و فرخنگين
ازان پس درآمد سپاهي گران
همه نامداران جوشنوران
سپاهي كز ايشان جهاندار شاه
همي بود شادان دل و نيكخواه
گزيده پس اندرش فرهاد بود
كزو لشكر خسرو آباد بود
سپه را بكردار پروردگار
بهر جاي بودي به هر كار يار
يكي پيكرآهو درفش از برش
بدان سايهٔ آهو اندر سرش
سپاهش همه تيغ هندي بدست
زره سغدي زين تركي نشست
چو ديد آن نشست و سر گاه نو
بسي آفرين خواند بر شاه نو
گرازه سر تخمهٔ گيوگان
همي رفت پرخاشجوي و ژگان
درفشي پس پشت پيكر گراز
سپاهي كمندافگن و رزمساز
سواران جنگي و مردان دشت
بسي آفرين كرد و اندر گذشت
ازان شادمان شد كه بودش پسند
بزين اندرون حلقههاي كمند
دمان از پسش زنگهٔ شاوران
بشد با دليران و كنداوران
درفشي پس پشت پيكرهماي
سپاهي چو كوه رونده ز جاي
هرانكس كه از شهر بغداد بود
كه با نيزه و تيغ و پولاد بود
همه برگذشتند زير هماي
سپهبد همي داشت بر پيل جاي
بسي زنگه بر شاه كرد آفرين
بران برز و بالا و تيغ و نگين
ز پشت سپهبد فرامرز بود
كه با فر و با گرز و باارز بود
ابا كوس و پيل و سپاهي گران
همه رزم جويان و كنداوران
ز كشمير وز كابل و نيمروز
همه سرفرازان گيتيفروز
درفشي كجا چون دلاور پدر
كه كس را ز رستم نبودي گذر
سرش هفت همچون سر اژدها
تو گفتي ز بند آمدستي رها
بيامد بسان درختي ببار
يكي آفرين خواند بر شهريار
دل شاه گشت از فرامرز شاد
همي كرد با او بسي پند ياد
بدو گفت پروردهٔ پيلتن
سرافراز باشد بهر انجمن
تو فرزند بيداردل رستمي
ز دستان سامي و از نيرمي
كنون سربسر هندوان مر تراست
ز قنوج تا سيستان مر تراست
گر ايدونك با تو نجويند جنگ
برايشان مكن كار تاريك و تنگ
بهر جايگه يار درويش باش
همه رادبا مردم خويش باش
ببين نيك تا دوستدار تو كيست
خردمند و اندهگسار تو كيست
بخوبي بياراي و فردا مگوي
كه كژي پشيماني آرد بروي
ترا دادم اين پادشاهي بدار
بهر جاي خيره مكن كارزار
مشو در جواني خريدار گنج
ببي رنج كس هيچ منماي رنج
مجو ايمني در سراي فسوس
كه گه سندروسست و گاه آبنوس
ز تو نام بايد كه ماند بلند
نگر دل نداري بگيتي نژند
مرا و ترا روز هم بگذرد
دمت چرخ گردان همي بشمرد
دلت شاد بايد تن و جان درست
سه ديگر ببين تا چه بايدت جست
جهانآفرين از تو خشنود باد
دل بدسگالت پر از دود باد
چو بشنيد پند جهاندار نو
پياده شد از بارهٔ تيزرو
زمين را ببوسيد و بردش نماز
بتابيد سر سوي راه دراز
بسي آفرين خواند بر شاه نو
كه هر دم فزون باش چون ماه نو
تهمتن دو فرسنگ با او برفت
همي مغزش از رفتن او بتفت
بياموختش بزم و رزم و خرد
همي خواست كش روز رامش برد
پر از درد از آن جايگه بازگشت
بسوي سراپرده آمد ز دشت
سپهبد فرود آمد از پيل مست
يكي بارهٔ تيزتگ برنشست
گرازان بيامد به پردهسراي
سري پر ز باد و دلي پر ز راي
چو رستم بيامد بياورد مي
بجام بزرگ اندر افگند پي
همي گفت شادي ترا مايه بس
بفردا نگويد خردمند كس
كجا سلم و تور و فريدون كجاست
همه ناپديدند با خاك راست
بپوييم و رنجيم و گنج آگنيم
بدل بر همي آرزو بشكنيم
سرانجام زو بهره خاكست و بس
رهايي نيابد ز او هيچ كس
شب تيره سازيم با جام مي
چو روشن شود بشمرد روز پي
بگوييم تا بركشد ناي طوس
تبيره برآرند با بوق و كوس
ببينيم تا دست گردان سپهر
بدين جنگ سوي كه يازد بمهر
بكوشيم وز كوشش ما چه سود
كز آغاز بود آنچ بايست بود
جهانجوي چون شد سرافراز و گرد
سپه را بدشمن نشايد سپرد
سرشك اندر آيد بمژگان ز رشك
سرشكي كه درمان نداند پزشك
كسي كز نژاد بزرگان بود
به بيشي بماند سترگ آن بود
چو بيكام دل بنده بايد بدن
بكام كسي داستانها زدن
سپهبد چو خواند ورا دوستدار
نباشد خرد با دلش سازگار
گرش زآرزو بازدارد سپهر
همان آفرينش نخواند بمهر
ورا هيچ خوبي نخواهد به دل
شود آرزوهاي او دلگسل
و ديگر كش از بن نباشد خرد
خردمندش از مردمان نشمرد
چو اين داستان سربسر بشنوي
ببيني سر مايهٔ بدخوي
چو خورشيد بنمود بالاي خويش
نشست از بر تند بالاي خويش
بزير اندر آورد برج بره
چنين تا زمين زرد شد يكسره
تبيره برآمد ز درگاه طوس
همان نالهٔ بوق و آواي كوس
ز كشور برآمد سراسر خروش
زمين پرخروش و هوا پر ز جوش
از آواز اسپان و گرد سپاه
بشد قيرگون روي خورشيد و ماه
ز چاك سليح و ز آواي پيل
تو گفتي بياگند گيتي به نيل
هوا سرخ و زرد و كبود و بنفش
ز تابيدن كاوياني درفش
بگردش سواران گودرزيان
ميان اندرون اختر كاويان
سپهدار با افسر و گرز و ناي
بيامد ز بالاي پردهسراي
بشد طوس با كاوياني درفش
بپاي اندرون كرده زرينه كفش
يكي پيل پيكر درفش از برش
بابر اندر آورده تابان سرش
بزرگان كه با طوق و افسر بدند
جهانجوي وز تخم نوذر بدند
برفتند يكسر چو كوهي سياه
گرازان و تازان بنزديك شاه
بفرمود تا نامداران گرد
ز لشكر سپهبد سوي شاه برد
چو لشكر همه نزد شاه آمدند
دمان با درفش و كلاه آمدند
بديشان چنين گفت بيدار شاه
كه طوس سپهبد به پيش سپاه
بپايست با اختر كاويان
بفرمان او بست بايد ميان
بدو داد مهري به پيش سپاه
كه سالار اويست و جوينده راه
بفرمان او بود بايد همه
كجا بندها زو گشايد همه
بدو گفت مگذر ز پيمان من
نگهدار آيين و فرمان من
نيازرد بايد كسي را براه
چنينست آيين تخت و كلاه
كشاورز گر مردم پيشهور
كسي كو بلشكر نبندد كمر
نبايد كه بر وي وزد باد سرد
مكوش ايچ جز با كسي همنبرد
نبايد نمودن ببي رنج رنج
كه بر كس نماند سراي سپنج
گذر زي كلات ايچ گونه مكن
گر آن ره روي خام گردد سخن
روان سياوش چو خورشيد باد
بدان گيتيش جاي اميد باد
پسر بودش از دخت پيران يكي
كه پيدا نبود از پدر اندكي
برادر به من نيز ماننده بود
جوان بود و همسال و فرخنده بود
كنون در كلاتست و با مادرست
جهانجوي با فر و با لشكرست
نداند كسي را ز ايران بنام
ازان سو به نبايد كشيدن لگام
سپه دارد و نامداران جنگ
يكي كوه بر راه دشوار و تنگ
همو مرد جنگست و گرد و سوار
بگوهر بزرگ و بتن نامدار
براه بيابان ببايد شدن
نه نيكو بود راه شيران زدن
چنين گفت پس طوس با شهريار
كه از راي تو نگذرد روزگار
براهي روم كم تو فرمان دهي
نيايد ز فرمان تو جز بهي
سپهبد بشد تيز و برگشت شاه
سوي كاخ با رستم و با سپاه
يكي مجلس آراست با پيلتن
رد و موبد و خسرو راي زن
فراوان سخن گفت ز افراسياب
ز رنج تن خويش وز درد باب
ز آزردن مادر پارسا
كه با ما چه كرد آن بد پرجفا
مرا زي شبانان بيمايه داد
ز من كس ندانست نام و نژاد
فرستادم اين بار طوس و سپاه
ازين پس من و تو گذاريم راه
جهان بر بدانديش تنگ آوريم
سر دشمنان زير سنگ آوريم
ورا پيلتن گفت كين غم مدار
به كام تو گردد همه روزگار
وزان روي منزل بمنزل سپاه
همي رفت و پيشاندر آمد دو راه
ز يك سو بيابان بي آب و نم
كلات از دگر سوي و راه چرم
بماندند بر جاي پيلان و كوس
بدان تا بيايد سپهدار طوس
كدامين پسند آيدش زين دو راه
بفرمان رود هم بران ره سپاه
چو آمد بر سركشان طوس نرم
سخن گفت ازان راه بيآب و گرم
بگودرز گفت اين بيابان خشك
اگر گرد عنبر دهد باد مشك
چو رانيم روزي به تندي دراز
بب و بسايش آيد نياز
همان به كه سوي كلات و چرم
برانيم و منزل كنيم از ميم
چپ و راست آباد و آب روان
بيابان چه جوييم و رنج روان
مرا بود روزي بدين ره گذر
چو گژدهم پيش سپه راهبر
نديديم از اين راه رنجي دراز
مگر بود لختي نشيب و فراز
بدو گفت گودرز پرمايه شاه
ترا پيشرو كرد پيش سپاه
بران ره كه گفت او سپه را بران
نبايد كه آيد كسي را زيان
نبايد كه گردد دلآزرده شاه
بد آيد ز آزار او بر سپاه
بدو گفت طوس اي گو نامدار
ازين گونه انديشه در دل مدار
كزين شاه را دل نگردد دژم
سزد گر نداري روان جفت غم
همان به كه لشكر بدين سو بريم
بيابان و فرسنگها نشمريم
بدين گفته بودند همداستان
برين بر نزد نيز كس داستان
براندند ازان راه پيلان و كوس
بفرمان و راي سپهدار طوس
پس آگاهي آمد بنزد فرود
كه شد روي خورشيد تابان كبود
ز نعل ستوران وز پاي پيل
جهان شد بكردار درياي نيل
چو بشنيد ناكار ديده جوان
دلش گشت پر درد و تيره روان
بفرمود تا هرچ بودش يله
هيونان وز گوسفندان گله
فسيله ببند اندر آرند نيز
نماند ايچ بر كوه و بر دشت چيز
همه پاك سوي سپد كوه برد
ببند اندرون سوي انبوه برد
جريره زني بود مام فرود
ز بهر سياوش دلش پر ز دود
بر مادر آمد فرود جوان
بدو گفت كاي مام روشنروان
از ايران سپاه آمد و پيل و كوس
بپيش سپه در سرافراز طوس
چه گويي چه بايد كنون ساختن
نبايد كه آرد يكي تاختن
جريره بدو گفت كاي رزمساز
بدين روز هرگز مبادت نياز
بايران برادرت شاه نوست
جهاندار و بيدار كيخسروست
ترا نيك داند به نام و گهر
ز هم خون وز مهرهٔ يك پدر
برادرت گر كينه جويد همي
روان سياوش بشويد همي
گر او كينه جويد همي از نيا
ترا كينه زيباتر و كيميا
برت را بخفتان رومي بپوش
برو دل پر از جوش و سر پر خروش
به پيش سپاه برادر برو
تو كينخواه نو باش و او شاه نو
كه زيبد كز اين غم بنالد پلنگ
ز دريا خروشان برآيد نهنگ
وگر مرغ با ماهيان اندر آب
بخوانند نفرين به افراسياب
كه اندر جهان چون سياوش سوار
نبندد كمر نيز يك نامدار
به گردي و مردي و جنگ و نژاد
باورنگ و فرهنگ و سنگ و بداد
بدو داد پيران مرا از نخست
وگر نه ز تركان همي زن نجست
نژاد تو از مادر و از پدر
همه تاجدار و هم نامور
تو پور چنان نامور مهتري
ز تخم كياني و كيمنظري
كمربست بايد بكين پدر
بجاي آوريدن نژاد و گهر
چنين گفت ازان پس بمادر فرود
كز ايران سخن با كه بايد سرود
كه بايد كه باشد مرا پايمرد
ازين سرفرازان روز نبرد
كز ايشان ندانم كسي را بنام
نيامد بر من درود و پيام
بدو گفت ز ايدر برو با تخوار
مدار اين سخن بر دل خويش خوار
كز ايران كه و مه شناسد همه
بگويد نشان شبان و رمه
ز بهرام وز زنگهٔ شاوران
نشان جو ز گردان و جنگآوران
هميشه سر و نام تو زنده باد
روان سياوش فروزنده باد
ازين هر دو هرگز نگشتي جداي
كنارنگ بودند و او پادشاي
نشان خواه ازين دو گو سرفراز
كز ايشان مرا و ترا نيست راز
سران را و گردنكشان را بخوان
مي و خلعت آراي و بالا و خوان
ز گيتي برادر ترا گنج بس
همان كين و آيين به بيگانه كس
سپه را تو باش اين زمان پيش رو
تويي كينهخواه جهاندار نو
ترا پيش بايد بكين ساختن
كمر بر ميان بستن و تاختن
بدو گفت راي تو اي شير زن
درفشان كند دوده و انجمن
چو برخاست آواي كوس از چرم
جهان كرد چون آبنوس از ميم
يكي ديدهبان آمد از ديدهگاه
سخن گفت با او ز ايران سپاه
كه دشت و در و كوه پر لشكرست
تو خورشيد گويي ببند اندرست
ز دربند دژ تا بيابان گنگ
سپاهست و پيلان و مردان جنگ
فرود از در دژ فرو هشت بند
نگه كرد لشكر ز كوه بلند
وزان پس بيامد در دژ ببست
يكي بارهٔ تيز رو بر نشست
برفتند پويان تخوار و فرود
جوان را سر بخت بر گرد بود
از افراز چون كژ گردد سپهر
نه تندي بكار آيد از بن نه مهر
گزيدند تيغ يكي برز كوه
كه ديدار بد يكسر ايران گروه
جوان با تخوار سرايند گفت
كه هر چت بپرسم نبايد نهفت
كنارنگ وز هرك دارد درفش
خداوند گوپال و زرينه كفش
چو بيني به من نام ايشان بگوي
كسي را كه داني از ايران بروي
سواران رسيدند بر تيغ كوه
سپاه اندر آمد گروها گروه
سپردار با نيزهور سي هزار
همه رزمجوي از در كارزار
سوار و پياده بزرين كمر
همه تيغ دار و همه نيزهور
ز بس ترگ زرين و زرين درفش
ز گوپال زرين و زرينه كفش
تو گفتي به كان اندرون زر نماند
برآمد يكي ابر و گوهر فشاند
ز بانگ تبيره ميان دو كوه
دل كرگس اندر هوا شد ستوه
چنين گفت كاكنون درفش مهان
بگو و مدار ايچ گونه نهان
بدو گفت كان پيل پيكر درفش
سواران و آن تيغهاي بنفش
كرا باشد اندر ميان سپاه
چنين آلت ساز و اين دستگاه
چو بشنيد گفتار او را تخوار
چنين داد پاسخ كه اي شهريار
پس پشت طوس سپهبد بود
كه در كينه پيكار او بد بود
درفشي پش پشت او ديگرست
چو خورشيد تابان بدو پيكرست
برادر پدر تست با فر و كام
سپهبد فريبرز كاوس نام
پسش ماه پيكر درفشي بزرگ
دليران بسيار و گردي سترگ
ورانام گستهم گژدهم خوان
كه لرزان بود پيل ازو ز استخوان
پسش گرگ پيكر درفشي دراز
بگردش بسي مردم رزمساز
بزير اندرش زنگهٔ شاوران
دليران و گردان و كنداوران
درفشي پرستار پيكر چو ماه
تنش لعل و جعد از حرير سياه
ورا بيژن گيو راند همي
كه خون بسمان برفشاند همي
درفشي كجا پيكرش هست ببر
همي بشكند زو ميان هژبر
ورا گرد شيدوش دارد بپاي
چو كوهي همي اندر آيد ز جاي
درفش گرازست پيكر گراز
سپاهي كمندافگن و رزم ساز
درفشي كجا پيكرش گاوميش
سپاه از پس و نيزهداران ز پيش
چنان دان كه آن شهره فرهاد راست
كه گويي مگر با سپهرست راست
درفشي كجا پيكرش ديزه گرگ
نشان سپهدار گيو سترگ
درفشي كجا شير پيكر بزر
كه گودرز كشواد دارد بسر
درفشي پلنگست پيكر گراز
پس ريونيزست با كام و ناز
درفشي كجا آهويش پيكرست
كه نستوه گودرز با لشكرست
درفشي كجا غرم دارد نشان
ز بهرام گودرز كشوادگان
همه شيرمردند و گرد و سوار
يكايك بگويم درازست كار
چو يكيك بگفت از نشان گوان
بپيش فرود آن شه خسروان
مهان و كهان را همه بنگريد
ز شادي رخش همچو گل بشكفيد
چو ايرانيان از بر كوهسار
بديدند جاي فرود و تخوار
برآشفت ازيشان سپهدار طوس
فروداشت بر جاي پيلان و كوس
چنين گفت كز لشكر نامدار
سواري ببايد كنون نيكيار
كه جوشان شود زين ميان گروه
برد اسپ تا بر سر تيغ كوه
ببيند كه آن دو دلاور كيند
بران كوه سر بر ز بهر چيند
گر ايدونك از لشكر ما يكيست
زند بر سرش تازيانه دويست
وگر ترك باشند و پرخاش جوي
ببندد كشانش بيارد بروي
وگر كشته آيد سپارد بخاك
سزد گر ندارد از آن بيم و باك
ورايدونك باشد ز كارآگاهان
كه بشمرد خواهد سپه را نهان
همانجا بدونيم بايد زدن
فروهشتن از كوه و باز آمدن
بسالار بهرام گودرز گفت
كه اين كار بر من نشايد نهفت
روم هرچ گفتي بجاي آورم
سر كوه يكسر بپاي آورم
بزد اسپ و راند از ميان گروه
پرانديشه بنهاد سر سوي كوه
چنين گفت پس نامور با تخوار
كه اين كيست كامد چنين خوارخوار
همانانينديشد از ما همي
بتندي برآيد ببالا همي
ييك بارهاي برنشسته سمند
بفتراك بربسته دارد كمند
چنين گفت پس رايزن با فرود
كه اين را بتندي نبايد بسود
بنام و نشانش ندانم همي
ز گودرزيانش گمانم همي
چو خسرو ز توران بايران رسيد
يكي مغفر شاه شد ناپديد
گماني همي آن برم بر سرش
زره تا ميان خسرواني برش
ز گودرز دارد همانا نژاد
يكي لب بپرسش ببايد گشاد
چو بهرام بر شد ببالاي تيغ
بغريد برسان غرنده ميغ
چه مردي بدو گفت بر كوهسار
نبيني همي لشكر بيشمار
همي نشنوي نالهٔ بوق و كوس
نترسي ز سالار بيدار طوس
فرودش چنين پاسخ آورد باز
كه تندي نديدي تو تندي مساز
سخن نرم گوي اي جهانديده مرد
مياراي لب را بگفتار سرد
نه تو شير جنگي و من گور دشت
برين گونه بر ما نشايد گذشت
فزوني نداري تو چيزي ز من
بگردي و مردي و نيروي تن
سر و دست و پاي و دل و مغز و هوش
زباني سراينده و چشم و گوش
نگه كن بمن تا مرا نيز هست
اگر هست بيهوده منماي دست
سخن پرسمت گر تو پاسخ دهي
شوم شاد اگر راي فرخ نهي
بدو گفت بهرام بر گوي هين
تو بر آسماني و من بر زمين
فرود آن زمان گفت سالار كيست
برزم اندرون نامبردار كيست
بدو گفت بهرام سالار طوس
كه با اختر كاويانست و كوس
ز گردان چو گودرز و رهام و گيو
چو گرگين و شيدوش و فرهاد نيو
چو گستهم و چون زنگهٔ شاوران
گرازه سر مرد كنداوران
بدو گفت كز چه ز بهرام نام
نبردي و بگذاشتي كار خام
ز گودرزيان ما بدوييم شاد
مرا زو نكردي بلب هيچ ياد
بدو گفت بهرام كاي شيرمرد
چنين ياد بهرام با تو كه كرد
چنين داد پاسخ مر او را فرود
كه اين داستان من ز مادر شنود
مرا گفت چون پيشت آيد سپاه
پذيره شو و نام بهرام خواه
دگر نامداري ز كنداوران
كجا نام او زنگهٔ شاوران
همانند همشيرگان پدر
سزد گر بر ايشان بجويي گذر
بدو گفت بهرام كاي نيكبخت
تويي بار آن خسرواني درخت
فرودي تو اي شهريار جوان
كه جاويد بادي به روشنروان
بدو گفت كري فرودم درست
ازان سرو افگنده شاخي برست
بدو گفت بهرام بنماي تن
برهنه نشان سياوش بمن
به بهرام بنمود بازو فرود
ز عنبر بگل بر يكي خال بود
كزان گونه بتگر بپرگار چين
نداند نگاريد كس بر زمين
بدانست كو از نژاد قباد
ز تخم سياوش دارد نژاد
برو آفرين كرد و بردش نماز
برآمد ببالاي تند و دراز
فرود آمد از اسپ شاه جوان
نشست از بر سنگ روشنروان
ببهرام گفت اي سرافراز مرد
جهاندار و بيدار و شير نبرد
دو چشم من ار زنده ديدي پدر
همانا نگشتي ازين شادتر
كه ديدم ترا شاد و روشنروان
هنرمند و بينادل و پهلوان
بدان آمدستم بدين تيغكوه
كه از نامداران ايران گروه
بپرسم ز مردي كه سالار كيست
برزم اندرون نامبردار كيست
يكي سور سازم چنانچون توان
ببينم بشادي رخ پهلوان
ز اسپ و ز شمشير و گرز و كمر
ببخشم ز هر چيز بسيار مر
وزان پس گرايم به پيش سپاه
بتوران شوم داغدل كينهخواه
سزاوار اين جستن كين منم
بجنگ آتش تيز برزين منم
سزد گر بگويي تو با پهلوان
كه آيد برين سنگ روشنروان
بباشيم يك هفته ايدر بهم
سگاليم هرگونه از بيش و كم
به هشتم چو برخيزد آواي كوس
بزين اندر آيد سپهدار طوس
ميان را ببندم بكين پدر
يكي جنگ سازم بدرد جگر
كه با شير جنگ آشنايي دهد
ز نر پر كرگس گوايي دهد
كه اندر جهان كينه را زين نشان
نبندد ميان كس ز گردنكشان
بدو گفت بهرام كاي شهريار
جوان و هنرمند و گرد و سوار
بگويم من اين هرچ گفتي بطوس
بخواهش دهم نيز بر دست بوس
وليكن سپهبد خردمند نيست
سر و مغز او از در پند نيست
هنر دارد و خواسته هم نژاد
نيارد همي بر دل از شاه ياد
بشوريد با گيو و گودرز و شاه
ز بهر فريبرز و تخت و كلاه
همي گويد از تخمهٔ نوذرم
جهان را بشاهي خود اندر خورم
سزد گر بپيچد ز گفتار من
گرايد بتندي ز كردار من
جز از من هرآنكس كه آيد برت
نبايد كه بيند سر و مغفرت
كه خودكامه مرديست بي تار و پود
كسي ديگر آيد نيارد درود
و ديگر كه با ما دلش نيست راست
كه شاهي همي با فريبرز خواست
مرا گفت بنگر كه بر كوه كيست
چو رفتي مپرسش كه از بهر چيست
بگرز و بخنجر سخن گوي و بس
چرا باشد اين روز بر كوهكس
بمژده من آيم چنو گشت رام
ترا پيش لشكر برم شادكام
وگر جز ز من ديگر آيد كسي
نبايد بدو بودن ايمن بسي
نيايد بر تو بجز يك سوار
چنينست آيين اين نامدار
چو آيد ببين تا چه آيدت راي
در دژ ببند و مپرداز جاي
يكي گرز پيروزه دسته بزر
فرود آن زمان بركشيد از كمر
بدو داد و گفت اين ز من يادگار
همي دار تا خودكي آيد بكار
چو طوس سپهبد پذيرد خرام
بباشيم روشندل و شادكام
جزين هديهها باشد و اسپ و زين
بزر افسر و خسرواني نگين
چو بهرام برگشت با طوس گفت
كه با جان پاكت خرد باد جفت
بدان كان فرودست فرزند شاه
سياوش كه شد كشته بر بي گناه
نمود آن نشاني كه اندر نژاد
ز كاوس دارند و ز كيقباد
ترا شاه كيخسرو اندرز كرد
كه گرد فرود سياوش مگرد
چنين داد پاسخ ستمكاره طوس
كه من دارم اين لشكر و بوق و كوس
ترا گفتم او را بنزد من آر
سخن هيچگونه مكن خواستار
گر او شهريارست پس من كيم
برين كوه گويد ز بهر چيم
يكي تركزاده چو زاغ سياه
برين گونه بگرفت راه سپاه
نبينم ز خودكامه گودرزيان
مگر آنك دارد سپه را زيان
بترسيدي از بيهنر يك سوار
نه شير ژيان بود بر كوهسار
سپه ديد و برگشت سوي فريب
بخيره سپردي فراز و نشيب
وزان پس چنين گفت با سركشان
كه اي نامداران گردنكشان
يكي نامور خواهم و نامجوي
كز ايدر نهد سوي آن ترك روي
سرش را ببرد بخنجر ز تن
بپيش من آرد بدين انجمن
ميان را ببست اندران ريونيز
همي زان نبردش سرآمد قفيز
بدو گفت بهرام كاي پهلوان
مكن هيچ برخيره تيره روان
بترس از خداوند خورشيد و ماه
دلت را بشرم آور از روي شاه
كه پيوند اويست و همزاد اوي
سواريست نامآور و جنگجوي
كه گر يك سوار از ميان سپاه
شود نزد آن پرهنر پور شاه
ز چنگش رهايي نيابد بجان
غم آري همي بر دل شادمان
سپهبد شد آشفته از گفت اوي
نبد پند بهرام يل جفت اوي
بفرمود تا نامبردار چند
بتازند نزديك كوه بلند
ز گردان فراوان برون تاختند
نبرد وراگردن افراختند
بديشان چنين گفت بهرام گرد
كه اين كار يكسر مداريد خرد
بدان كوه سر خويش كيخسروست
كه يك موي او به ز صد پهلوست
هران كس كه روي سياوش بديد
نيارد ز ديدار او آرميد
چو بهرام داد از فرود اين نشان
ز ره بازگشتند گردنكشان
بيامد دگرباره داماد طوس
همي كرد گردون برو بر فسوس
ز راه چرم بر سپدكوه شد
دلش پرجفا بود نستوه شد
چو از تيغ بالا فرودش بديد
ز قربان كمان كيان بركشيد
چنين گفت با رزم ديده تخوار
كه طوس آن سخنها گرفتست خوار
كه آمد سواري و بهرام نيست
مرا دل درشتست و پدرام نيست
ببين تا مگر يادت آيد كه كيست
سراپاي در آهن از بهر چيست
چنين داد پاسخ مر او را تخوار
كه اين ريونيزست گرد و سوار
چهل خواهرستش چو خرم بهار
پسر خود جزين نيست اندر تبار
فريبنده و ريمن و چاپلوس
دلير و جوانست و داماد طوس
چنين گفت با مرد بينا فرود
كه هنگام جنگ اين نبايد شنود
چو آيد به پيكار كنداوران
بخوابمش بر دامن خواهران
بدو گر كند باد كلكم گذار
اگر زنده ماند بمردم مدار
بتير اسپ بيجان كنم گر سوار
چه گويي تو اي كار ديده تخوار
بدو گفت بر مرد بگشاي بر
مگر طوس را زو بسوزد جگر
بداند كه تو دل بياراستي
كه بااو همي آشتي خواستي
چنين با تو بر خيره جنگ آورد
همي بر برادرت ننگ آورد
چو از دور نزديك شد ريونيز
بزه بركشيد آن خمانيده شيز
ز بالا خدنگي بزد بر برش
كه بر دوخت با ترگ رومي سرش
بيفتاد و برگشت زو اسپ تيز
بخاك اندر آمد سر ريو نيز
ببالا چو طوس از ميم بنگريد
شد آن كوه بر چشم او ناپديد
چنين داستان زد يكي پرخرد
كه از خوي بد كوه كيفر برد
چنين گفت پس پهلوان با زرسپ
كه بفروز دل را چو آذرگشسپ
سليح سواران جنگي بپوش
بجان و تن خويشتن دار گوش
تو خواهي مگر كين آن نامدار
وگرنه نبينم كسي خواستار
زرسپ آمد و ترگ بر سر نهاد
دلي پر ز كين و لبي پر ز باد
خروشان باسپ اندر آورد پاي
بكردار آتش درآمد ز جاي
چنين گفت شير ژيان با تخوار
كه آمد دگرگون يكي نامدار
ببين تا شناسي كه اين مرد كيست
يكي شهريار است اگر لشكريست
چنين گفت با شاه جنگي تخوار
كه آمد گه گردش روزگار
كه اين پور طوسست نامش زرسپ
كه از پيل جنگي نگرداند اسپ
كه جفتست با خواهر ريونيز
بكين آمدست اين جهانجوي نيز
چو بيند بر و بازوي و مغفرت
خدنگي ببايد گشاد از برت
بدان تا بخاك اندر آيد سرش
نگون اندر آيد ز باره برش
بداند سپهدار ديوانه طوس
كه ايدر نبوديم ما بر فسوس
فرود دلاور برانگيخت اسپ
يكي تير زد بر ميان زرسپ
كه با كوههٔ زين تنش را بدوخت
روانش ز پيكان او برفروخت
بيفتاد و برگشت ازو بادپاي
همي شد دمان و دنان باز جاي
خروشي برآمد ز ايران سپاه
زسر برگرفتند گردان كلاه
دل طوس پرخون و ديده پراب
بپوشيد جوشن هم اندر شتاب
ز گردان جنگي بناليد سخت
بلرزيد برسان برگ درخت
نشست از بر زين چو كوهي بزرگ
كه بنهند بر پشت پيلي سترگ
عنان را بپيچيد سوي فرود
دلش پر ز كين و سرش پر ز دود
تخوار سراينده گفت آن زمان
كه آمد بر كوه كوهي دمان
سپهدار طوسست كامد بجنگ
نتابي تو با كار ديده نهنگ
برو تا در دژ ببنديم سخت
ببينيم تا چيست فرجام بخت
چو فرزند و داماد او را برزم
تبه كردي اكنون مينديش بزم
فرود جوان تيز شد با تخوار
كه چون رزم پيش آيد و كارزار
چه طوس و چه شير و چه پيل ژيان
چه جنگي نهنگ و چه ببر بيان
بجنگ اندرون مرد را دل دهند
نه بر آتش تيز بر گل نهند
چنين گفت با شاهزاده تخوار
كه شاهان سخن را ندارند خوار
تو هم يك سواري اگر ز آهني
همي كوه خارا ز بن بركني
از ايرانيان نامور سي هزار
برزم تو آيند بر كوهسار
نه دژ ماند اينجا نه سنگ و نه خاك
سراسر ز جا اندر آرند پاك
وگر طوس را زين گزندي رسد
به خسرو ز دردش نژندي رسد
بكين پدرت اندر آيد شكست
شكستي كه هرگز نشايدش بست
بگردان عنان و مينداز تير
بدژ شو مبر رنج بر خيرهخير
سخن هرچ از پيش بايست گفت
نگفت و همي داشت اندر نهفت
ز بيمايه دستور ناكاردان
ورا جنگ سود آمد و جان زيان
فرود جوان را دژ آباد بود
بدژ درپرستنده هفتاد بود
همه ماهرويان بباره بدند
چو ديباي چيني نظاره بدند
ازان بازگشتن فرود جوان
ازيشان همي بود تيرهروان
چنين گفت با شاهزاده تخوار
كه گر جست خواهي همي كارزار
نگر نامور طوس را نشكني
ترا آن به آيد كه اسپ افگني
و ديگر كه باشد مر او را زمان
نيايد به يك چوبه تير از كمان
چو آمد سپهبد بر اين تيغ كوه
بيايد كنون لشكرش همگروه
ترا نيست در جنگ پاياب اوي
نديدي براوهاي پرتاب اوي
فرود از تخوار اين سخنها شنيد
كمان را بزه كرد و اندر كشيد
خدنگي بر اسپ سپهبد بزد
چنان كز كمان سواران سزد
نگون شد سر تازي و جان بداد
دل طوس پركين و سر پر ز باد
بلشكر گه آمد بگردن سپر
پياده پر از گرد و آسيمه سر
گواژه همي زد پس او فرود
كه اين نامور پهلوان را چه بود
كه ايدون ستوه آمد از يك سوار
چگونه چمد در صف كارزار
پرستندگان خنده برداشتند
همي از چرم نعره برداشتند
كه پيش جواني يكي مرد پير
ز افراز غلتان شد از بيم تير
سپهبد فرود آمد از كوه سر
برفتند گردان پر اندوه سر
كه اكنون تو بازآمدي تندرست
بب مژه رخ نبايست شست
بپيچيد زان كار پرمايه گيو
كه آمد پياده سپهدار نيو
چنين گفت كين را خود اندازه نيست
رخ نامداران برين تازه نيست
اگر شهريارست با گوشوار
چه گيرد چنين لشكر كشن خوار
نبايد كه باشيم همداستان
به هر گونهٔ كو زند داستان
اگر طوس يك بار تندي نمود
زمانه پرآزار گشت از فرود
همه جان فداي سياوش كنيم
نبايد كه اين بد فرامش كنيم
زرسپ گرانمايه زو شد بباد
سواري سرافراز نوذرنژاد
بخونست غرقه تن ريونيز
ازين بيش خواري چه بينيم نيز
گرو پور جمست و مغز قباد
بناداني اين جنگ را برگشاد
همي گفت و جوشن همي بست گرم
همي بر تنش بر بدريد چرم
نشست از بر اژدهاي دژم
خرامان بيامد براه چرم
فرود سياوش چو او را بديد
يكي باد سرد از جگر بركشيد
همي گفت كين لشكر رزمساز
ندانند راه نشيب و فراز
همه يك ز ديگر دلاورترند
چو خورشيد تابان بدو پيكرند
وليكن خرد نيست با پهلوان
سر بيخرد چون تن بيروان
نباشند پيروز ترسم بكين
مگر خسرو آيد بتوران زمين
بكين پدر جمله پشت آوريم
مگر دشمنان را به مشت آوريم
بگوكين سوار سرافراز كيست
كه بر دست و تيغش ببايد گريست
نگه كرد ز افراز بالا تخوار
ببي دانشي بر چمن رست خار
بدو گفت كين اژدهاي دژم
كه مرغ از هوا اندر آرد بدم
كه دست نياي تو پيران ببست
دو لشكر ز تركان بهم برشكست
بسي بيپدر كرد فرزند خرد
بسي كوه و رود و بيابان سپرد
پدر نيز ازو شد بسي بيپسر
بپي بسپرد گردن شير نر
بايران برادرت را او كشيد
بجيحون گذر كرد و كشتي نديد
وراگيو خوانند پيلست و بس
كه در رزم درياي نيلست و بس
چو بر زه بشست اندر آري گره
خدنگت نيابد گذر بر زره
سليح سياوش بپوشد بجنگ
نترسد ز پيكان تير خدنگ
بكش چرخ و پيكان سوي اسپ ران
مگر خسته گردد هيون گران
پياده شود بازگردد مگر
كشان چون سپهبد بگردن سپر
كمان را بزه كرد جنگي فرود
پس آن قبضهٔ چرخ بر كف بسود
بزد تير بر سينهٔ اسپ گيو
فرود آمد از باره برگشت نيو
ز بام سپد كوه خنده بخاست
همي مغز گيو از گواژه بكاست
برفتند گردان همه پيش گيو
كه يزدان سپاس اي سپهدار نيو
كه اسپ است خسته تو خسته نهٔي
توان شد دگر بار بسته نهٔي
برگيو شد بيژن شير مرد
فراوان سخنها بگفت از نبرد
كه اي باب شيراوژن تيزچنگ
كجا پيل با تو نرفتي بجنگ
چرا ديد پشت ترا يك سوار
كه دست تو بودي بهر كارزار
ز تركي چنين اسپ خسته بدست
برفتي سراسيمه برسان مست
بدو گفت چون كشته شد بارگي
بدو دادمي سر به يكبارگي
همي گفت گفتارهاي درشت
چو بيژن چنان ديد بنمود پشت
برآشفت گيو از گشاد برش
يكي تازيانه بزد بر سرش
بدو گفت نشنيدي از رهنماي
كه با رزمت انديشه بايد بجاي
نه تو مغز داري نه راي و خرد
چنين گفت را كس بكيفر برد
دل بيژن آمد ز تندي بدرد
بدادار دارنده سوگند خورد
كه زين را نگردانم از پشت اسپ
مگر كشته آيم بكين زرسپ
وزآنجا بيامد دلي پر ز غم
سري پر ز كينه بر گستهم
كز اسپان تو بارهاي دستكش
كجا بر خرامد بافراز خوش
بده تا بپوشم سليح نبرد
يكي تا پديد آيد از مردمرد
يكي ترك رفتست بر تيغ كوه
بدين سان نظاره برو بر گروه
چنين داد پاسخ كه اين نيست روي
ابر خيره گرد بلاها مپوي
زرسپ سپهدار چون ريونيز
سپهبد كه گيتي ندارد بچيز
پدرت آنكه پيل ژيان بشكرد
بگردنده گردون همي ننگرد
ازو بازگشتند دل پر ز درد
كس آورد با كوه خارا نكرد
مگر پر كرگس بود رهنماي
وگرنه بران دژ كه پويد بپاي
بدو گفت بيژن كه مشكن دلم
كنون يال و بازو ز هم بگسلم
يكي سخت سوگند خوردم بماه
بدادار گيهان و ديهيم شاه
كزين ترك من برنگردانم اسپ
زمانم سرايد مگر چون زرسپ
بدو گفت پس گستهم راه نيست
خرد خود از اين تيزي آگاه نيست
جهان پرفراز و نشيبست و دشت
گر ايدونك زينجا ببايد گذشت
مرا بارگير اينك جوشن كشد
دو ماندست اگر زين يكي را كشد
نيابم دگر نيز همتاي او
برنگ و تگ و زور و بالاي اوي
بدو گفت بيژن بكين زرسپ
پياده بپويم نخواهم خود اسپ
چنين داد پاسخ بدو گستهم
كه مويي نخواهم ز تو بيش و كم
مرا گر بود بارگي ده هزار
همه موي پر از گوهر شاهوار
ندارم بدين از تو آن را دريغ
نه گنج و نه جان و نه اسپ و نه تيغ
برو يك بيك بارگيها ببين
كدامت به آيد يكي برگزين
بفرماي تا زين بر آن كت هواست
بسازند اگر كشته آيد رواست
يكي رخش بودش بكردار گرگ
كشيده زهار و بلند و سترگ
ز بهر جهانجوي مرد جوان
برو برفگندند بر گستوان
دل گيو شد زان سخن پر ز دود
چو انديشه كرد از گشاد فرود
فرستاد و مر گستهم را بخواند
بسي داستانهاي نيكو براند
فرستاد درع سياوش برش
همان خسرواني يكي مغفرش
بياورد گستهم درع نبرد
بپوشيد بيژن بكردار گرد
بسوي سپد كوه بنهاد روي
چنانچون بود مردم جنگجوي
چنين گفت شاه جوان با تخوار
كه آمد بنوي يكي نامدار
نگه كن ببين تا ورا نام چيست
بدين مرد جنگي كه خواهد گريست
بخسرو تخوار سراينده گفت
كه اين را ز ايران كسي نيست جفت
كه فرزند گيوست مردي دلير
بهر رزم پيروز باشد چو شير
ندارد جز او گيو فرزند نيز
گراميترستش ز گنج و ز چيز
تو اكنون سوي بارگي دار دست
دل شاه ايران نشايد شكست
و ديگر كه دارد همي آن زره
كجا گيو زد بر ميان برگره
برو تير و ژوپين نيابد گذار
سزد گر پياده كند كارزار
تو با او بسنده نباشي بجنگ
نگه كن كه الماس دارد بچنگ
بزد تير بر اسپ بيژن فرود
تو گفتي باسپ اندرون جان نبود
بيفتاد و بيژن جدا گشت ازوي
سوي تيغ با تيغ بنهاد روي
يكي نعره زد كاي سوار دلير
بمان تا ببيني كنون رزم شير
نداني كه بياسپ مردان جنگ
بيايند با تيغ هندي بچنگ
ببيني مرا گر بماني بجاي
به پيكار ازين پس نيايدت راي
چو بيژن همي برنگشت از فرود
فرود اندر آن كار تندي نمود
يكي تير ديگر بيانداخت شير
سپر بر سر آورد مرد دلير
سپر بر دريد و زره را نيافت
ازو روي بيژن بپستي نتافت
ازان تند بالا چو بر سر كشيد
بزد دست و تيغ از ميان بركشيد
فرود گرانمايه زو بازگشت
همه بارهٔ دژ پرآواز گشت
دوان بيژن آمد پس پشت اوي
يكي تيغ بد تيز در مشت اوي
به برگستوان بر زد و كرد چاك
گرانمايه اسپ اندر آمد بخاك
به دربند حصن اندر آمد فرود
دليران در دژ ببستند زود
ز باره فراوان بباريد سنگ
بدانست كان نيست جاي درنگ
خروشيد بيژن كه اي نامدار
ز مردي پياده دلير و سوار
چنين بازگشتي و شرمت نبود
دريغ آن دل و نام جنگي فرود
بيامد بر طوس زان رزمگاه
چنين گفت كاي پهلوان سپاه
سزد گر برزم چنين يك دلير
شود نامبردار يك دشت شير
اگر كوه خارا ز پيكان اوي
شود آب و دريا بود كان اوي
سپهبد نبايد كه دارد شگفت
ازين برتر اندازه نتوان گرفت
سپهبد بدارنده سوگند خورد
كزين دژ برآرم بخورشيد گرد
بكين زرسپ گرامي سپاه
برآرم بسازم يكي رزمگاه
تن ترك بدخواه بيجان كنم
ز خونش دل سنگ مرجان كنم
چو خورشيد تابنده شد ناپديد
شب تيره بر چرخ لشكر كشيد
دليران دژدار مردي هزار
ز سوي كلات اندر آمد سوار
در دژ ببستند زين روي تنگ
خروش جرس خاست و آواي زنگ
جريره بتخت گرامي بخفت
شب تيره با درد و غم بود جفت
بخواب آتشي ديد كز دژ بلند
برافروختي پيش آن ارجمند
سراسر سپد كوه بفروختي
پرستنده و دژ همي سوختي
دلش گشت پر درد و بيدار گشت
روانش پر از درد و تيمار گشت
بباره برآمد جهان بنگريد
همه كوه پرجوشن و نيزه ديد
رخش گشت پرخون و دل پر ز دود
بيامد به بالين فرخ فرود
بدو گفت بيدار گرد اي پسر
كه ما را بد آمد ز اختر بسر
سراسر همه كوه پر دشمنست
در دژ پر از نيزه و جوشنست
بمادر چنين گفت جنگي فرود
كه از غم چه داري دلت پر ز دود
مرا گر زمانه شدست اسپري
زمانه ز بخشش فزون نشمري
بروز جواني پدر كشته شد
مرا روز چون روز او گشته شد
بدست گروي آمد او را زمان
سوي جان من بيژن آمد دمان
بكوشم نميرم مگر غرموار
نخواهم ز ايرانيان زينهار
سپه را همه ترگ و جوشن بداد
يكي ترگ رومي بسر برنهاد
ميانرا بخفتان رومي ببست
بيامد كمان كياني بدست
چو خورشيد تابنده بنمود چهر
خرامان برآمد بخم سپهر
ز هر سو برآمد خروش سران
گراييدن گرزهاي گران
غو كوس با نالهٔ كرناي
دم ناي سرغين و هندي دراي
برون آمد از بارهٔ دژ فرود
دليران تركان هرآنكس كه بود
ز گرد سواران و ز گرز و تير
سر كوه شد همچو درياي قير
نبد هيچ هامون و جاي نبرد
همي كوه و سنگ اسپ را خيره كرد
ازين گونه تا گشت خورشيد راست
سپاه فرود دلاور بكاست
فراز و نشيبش همه كشته شد
سربخت مرد جوان گشته شد
بدو خيره ماندند ايرانيان
كه چون او نديدند شير ژيان
ز تركان نماند ايچ با او سوار
نديد ايچ تنها رخ كارزار
عنان را بپيچيد و تنها برفت
ز بالا سوي دژ خراميد تفت
چو رهام و بيژن كمين ساختند
فراز و نشيبش همي تاختند
چو بيژن پديد آمد اندر نشيب
سبك شد عنان و گران شد ركيب
فرود جوان ترگ بيژن بديد
بزد دست و تيغ از ميان بركشيد
چو رهام گرد اندر آمد به پشت
خروشان يكي تيغ هندي به مشت
بزد بر سر كتف مرد دلير
فرود آمد از دوش دستش به زير
چو از وي جدا گشت بازوي و دوش
همي تاخت اسپ و همي زد خروش
بنزديك دژ بيژن اندر رسيد
بزخمي پي بارهٔ او بريد
پياده خود و چند زان چاكران
تبه گشته از چنگ كنداوران
بدژ در شد و در ببستند زود
شد آن نامور شير جنگي فرود
بشد با پرستندگان مادرش
گرفتند پوشيدگان در برش
بزاري فگندند بر تخت عاج
نبد شاه را روز هنگام تاج
همه غاليه موي و مشكين كمند
پرستنده و مادر از بن بكند
همي كند جان آن گرامي فرود
همه تخت مويه همه حصن رود
چنين گفت چون لب ز هم برگرفت
كه اين موي كندن نباشد شگفت
كنون اندر آيند ايرانيان
به تاراج دژ پاك بسته ميان
پرستندگان را اسيران كنند
دژ وباره كوه ويران كنند
دل هرك بر من بسوزد همي
ز جانم رخش برفروزد همي
همه پاك بر باره بايد شدن
تن خويش را بر زمين بر زدن
كجا بهر بيژن نماند يكي
نمانم من ايدر مگر اندكي
كشنده تن و جان من درد اوست
پرستار و گنجم چه در خورد اوست
بگفت اين و رخسارگان كرد زرد
برآمد روانش بتيمار و درد
ببازيگري ماند اين چرخ مست
كه بازي برآرد به هفتاد دست
زماني بخنجر زماني بتيغ
زماني بباد و زماني بميغ
زماني بدست يكي ناسزا
زماني خود از درد و سختي رها
زماني دهد تخت و گنج و كلاه
زماني غم و رنج و خواري و چاه
همي خورد بايد كسي را كه هست
منم تنگدل تا شدم تنگدست
اگر خود نزادي خردمند مرد
نديدي ز گيتي چنين گرم و سرد
ببايد به كوري و ناكام زيست
برين زندگاني ببايد گريست
سرانجام خاكست بالين اوي
دريغ آن دل و راي و آيين اوي
پرستندگان بر سر دژ شدند
همه خويشتن بر زمين برزدند
يكي آتشي خود جريره فروخت
همه گنجها را بتش بسوخت
يكي تيغ بگرفت زان پس بدست
در خانهٔ تازي اسپان ببست
شكمشان بدريد و ببريد پي
همي ريخت از ديده خوناب و خوي
بيامد ببالين فرخ فرود
يكي دشنه با او چو آب كبود
دو رخ را بروي پسر بر نهاد
شكم بردريد و برش جان بداد
در دژ بكندند ايرانيان
بغارت ببستند يكسر ميان
چو بهرام نزديك آن باره شد
از اندوه يكسر دلش پاره شد
بايرانيان گفت كين از پدر
بسي خوارتر مرد و هم زارتر
كشنده سياوش چاكر نبود
ببالينش بر كشته مادر نبود
همه دژ سراسر برافروخته
همه خان و مان كنده و سوخته
بايرانيان گفت كز كردگار
بترسيد وز گردش روزگار
ببد بس درازست چنگ سپهر
به بيدادگر برنگردد بمهر
زكيخسرو اكنون نداريد شرم
كه چندان سخن گفت با طوس نرم
بكين سياوش فرستادتان
بسي پند و اندرزها دادتان
ز خون برادر چو آگه شود
همه شرم و آذرم كوته شود
ز رهام وز بيژن تيز مغز
نيايد بگيتي يكي كار نغز
هماننگه بيامد سپهدار طوس
براه كلات اندر آورد كوس
چو گودرز و چون گيو كنداوران
ز گردان ايران سپاهي گران
سپهبد بسوي سپدكوه شد
وزانجا بنزديكي انبوه شد
چو آمد ببالين آن كشته زار
بران تخت با مادر افگنده خوار
بيك دست بهرام پر آب چشم
نشسته ببالين او پر ز خشم
بدست دگر زنگهٔ شاوران
برو انجمن گشته كنداوران
گوي چون درختي بران تخت عاج
بديدار ماه و ببالاي ساج
سياوش بد خفته بر تخت زر
ابا جوشن و تيغ و گرز و كمر
برو زار بگريست گودرز و گيو
بزرگان چو گرگين و بهرام نيو
رخ طوس شد پر ز خون جگر
ز درد فرود و ز درد پسر
كه تندي پشيماني آردت بار
تو در بوستان تخم تندي مكار
چنين گفت گودرز با طوس و گيو
همان نامداران و گردان نيو
كه تندي نه كار سپهبد بود
سپهبد كه تندي كند بد بود
جواني بدين سان ز تخم كيان
بدين فر و اين برز و يال و ميان
بدادي بتيزي و تندي بباد
زرسپ آن سپهدار نوذرنژاد
ز تيزي گرفتار شد ريونيز
نبود از بد بخت ما مانده چيز
هنر بيخرد در دل مرد تند
چو تيغي كه گردد ز زنگار كند
چو چندين بگفتند آب از دو چشم
بباريد و آمد ز تندي بخشم
چنين پاسخ آورد كز بخت بد
بسي رنج وسختي بمردم رسد
بفرمود تا دخمهٔ شاهوار
بكردند بر تيغ آن كوهسار
نهادند زيراندرش تخت زر
بديباي زربفت و زرين كمر
تن شاهوارش بياراستند
گل و مشك و كافور و مي خواستند
سرش را بكافور كردند خشك
رخش را بعطر و گلاب و بمشك
نهادند بر تخت و گشتند باز
شد آن شيردل شاه گردنفراز
زراسپ سرافراز با ريونيز
نهادند در پهلوي شاه نيز
سپهبد بران ريش كافورگون
بباريد از ديدگان جوي خون
چنينست هرچند مانيم دير
نه پيل سرافراز ماند نه شير
دل سنگ و سندان بترسد ز مرگ
رهايي نيابد ازو بار و برگ
سه روزش درنگ آمد اندر چرم
چهارم برآمد ز شيپور دم
سپه برگرفت و بزد ناي و كوس
زمين كوه تا كوه گشت آبنوس
هرآنكس كه ديدي ز توران سپاه
بكشتي تنش را فگندي براه
همه مرزها كرد بيتار و پود
همي رفت پيروز تا كاسهرود
بدان مرز لشكر فرود آوريد
زمين گشت زان خيمهها ناپديد
خبر شد بتركان كز ايران سپاه
سوس كاسه رود اندر آمد براه
ز تران بيامد دليري جوان
پلاشان بيداردل پهلوان
بيامد كه لشكر همي بنگرد
درفش سران را همي بشمرد
بلشكرگه اندر يكي كوه بود
بلند و بيكسو ز انبوه بود
نشسته برو گيو و بيژن بهم
همي رفت هرگونه از بيش و كم
درفش پلاشان ز توران سپاه
بديدار ايشان برآمد ز راه
چو از دور گيو دلاور بديد
بزد دست و تيغ از ميان بركشيد
چنين گفت كامد پلاشان شير
يكي نامداري سواري دلير
شوم گر سرش را ببرم ز تن
گرش بسته آرم بدين انجمن
بدو گفت بيژن كه گر شهريار
مرا داد خلعت بدين كارزار
بفرمان مرا بست بايد كمر
برزم پلاشان پرخاشخر
به بيژن چنين گفت گيو دلير
كه مشتاب در چنگ اين نره شير
نبايد كه با او نتابي بجنگ
كني روز بر من برين جنگ تنگ
پلاشان چو شير است در مرغزار
جز از مرد جنگي نجويد شكار
بدو گفت بيژن مرا زين سخن
به پيش جهاندار ننگي مكن
سليح سياوش مرا ده بجنگ
پس آنگه نگه كن شكار پلنگ
بدو داد گيو دلير آن زره
همي بست بيژن زره را گره
يكي بارهٔ تيزرو برنشست
بهامون خراميد نيزه بدست
پلاشان يكي آهو افگنده بود
كبابش بر آتش پراگنده بود
همي خورد و اسپش چران و چمان
پلاشان نشسته به بازو كمان
چو اسپش ز دور اسپ بيژن بديد
خروشي برآورد و اندر دميد
پلاشان بدانست كامد سوار
بيامد بسيچيدهٔ كارزار
يكي بانگ برزد به بيژن بلند
منم گفت شيراوژن و و ديوبند
بگو آشكارا كه نام تو چيست
كه اختر همي بر تو خواهد گريست
دلاور بدو گفت من بيژنم
برزم اندرون پيل و رويينتنم
نيا شير جنگي پدر گيو گرد
هم اكنون ببيني ز من دستبرد
بروز بلا در دم كارزار
تو بر كوه چون گرگ مردار خواه
همي دود و خاكستر و خون خوري
گه آمد كه لشكر بهامون بري
پلاشان بپاسخ نكرد ايچ ياد
برانگيخت آن پيلتن را چو باد
سواران بنيزه برآويختند
يكي گرد تيره برانگيختند
سنانهاي نيزه بهم برشكست
يلان سوي شمشير بردند دست
بزخم اندرون تيغ شد لخت لخت
ببودند لرزان چو شاخ درخت
بب اندرون غرقه شد بارگي
سرانشان غمي گشت يكبارگي
عمود گران بركشيدند باز
دو شير سرافراز و دو رزمساز
چنين تا برآورد بيژن خروش
عمودگران برنهاده بدوش
بزد بر ميان پلاشان گرد
همه مهرهٔ پشت بشكست خرد
ز بالاي اسپ اندر آمد تنش
نگون شد بر و مغفر و جوشنش
فرود آمد از باره بيژن چو گرد
سر مرد جنگي ز تن دور كرد
سليح و سر و اسپ آن نامجوي
بياورد و سوي پدر كرد روي
دل گيو بد زان سخن پر ز درد
كه چون گردد آن باد روز نبرد
خروشان و جوشان بدان ديدهگاه
كه تا گرد بيژن كي آيد ز راه
همي آمد از راه پور جوان
سر و جوشن و اسپ آن پهلوان
بياورد و بنهاد پيش پدر
بدو گفت پيروز باش اي پسر
برفتند با شادماني ز جاي
نهادند سر سوي پردهسراي
بياورد پيش سپهبد سرش
همان اسپ با جوشن و مغفرش
چنان شاد شد زان سخن پهلوان
كه گفتي برافشاند خواهد روان
بدو گفت كاي پور پشت سپاه
سر نامداران و ديهيم شاه
هميشه بزي شاد و برترمنش
ز تو دور بادا بد بدكنش
ازان پس خبر شد بافراسياب
كه شد مرز توران چو درياي آب
سوي كاسهرود اندر آمد سپاه
زمين شد ز كين سياوش سياه
سپهبد به پيران سالار گفت
كه خسرو سخن برگشاد از نهفت
مگر كين سخن را پذيره شويم
همه با درفش و تبيره شويم
وگرنه ز ايران بيايد سپاه
نه خورشيد بينيم روشن نه ماه
برو لشكر آور ز هر سو فراز
سخنها نبايد كه گردد دراز
وزين رو برآمد يكي تندباد
كه كس را ز ايران نبد رزم ياد
يكي ابر تند اندر آمد چو گرد
ز سرما همي لب بدندان فسرد
سراپرده و خيمهها گشت يخ
كشيد از بر كوه بر برف نخ
بيك هفته كس روي هامون نديد
همه كشور از برف شد ناپديد
خور و خواب و آرامگه تنگ شد
تو گفتي كه روي زمين سنگ شد
كسي را نبد ياد روز نبرد
همي اسپ جنگي بكشت و بخورد
تبه شد بسي مردم و چارپاي
يكي را نبد چنگ و بازو بجاي
بهشتم برآمد بلند آفتاب
جهان شد سراسر چو درياي آب
سپهبد سپه را همي گرد كرد
سخن رفت چندي ز روز نبرد
كه ايدر سپه شد ز تنگي تباه
سزد گر برانيم ازين رزمگاه
مبادا برين بوم و برها درود
كلات و سپدكوه گر كاسه رود
ز گردان سرافراز بهرام گفت
كه اين از سپهبد نشايد نهفت
تو ما را بگفتار خامش كني
همي رزم پور سياوش كني
مكن كژ ابر خيره بر كار راست
بيك جان نگه كن كه چندين بكاست
هنوز از بدي تا چه آيدت پيش
به چرم اندر است اين زمان گاوميش
سپهبد چنين گفت كاذرگشسپ
نبد نامورتر ز جنگي زرسپ
بلشكر نگه كن كه چون ريونيز
كه بيني بمردي و ديدار نيز
نه بر بيگنه كشته آمد فرود
نوشته چنين بود بود آنچ بود
مرا جام ازو پر مي و شير بود
جوان را ز بالا سخن تير بود
كنون از گذشته نياريم ياد
به بيداد شد كشته او گر بداد
چو خلعت ستد گيو گودرز ز شاه
كه آن كوه هيزم بسوزد براه
كنونست هنگام آن سوختن
به آتش سپهري برافروختن
گشاده شود راه لشكر مگر
بباشد سپه را بروبر گذر
بدو گفت گيو اين سخن رنج نيست
وگر هست هم رنج بيگنج نيست
غمي گشت بيژن بدين داستان
نباشم بدين گفت همداستان
مرا با جواني نبايد نشست
بپيري كمر بر ميان تو بست
برنج و بسختي بپرورديم
بگفتار هرگز نيازرديم
مرا برد بايد بدين كار دست
نشايد تو با رنج و من با نشست
بدو گفت گيو آنك من ساختم
بدين كار گردن برافراختم
كنون اي پسر گاه آرايشست
نه هنگام پيري و بخشايشست
ازين رفتن من ندار ايچ غم
كه من كوه خارا بسوزم به دم
بسختي گذشت از در كاسهرود
جهان را همه رنج برف آب بود
چو آمد برران كوه هيزم فراز
ندانست بالا و پهناش باز
ز پيكان تير آتشي برفروخت
بكوه اندر افگند و هيزم بسوخت
ز آتش سه هفته گذرشان نبود
ز تف زبانه ز باد و ز دود
چهارم سپه برگذشتن گرفت
همان آب و آتش نشستن گرفت
سپهبد چو لشكر برو گرد شد
ز آتش براه گروگرد شد
سپاه اندر آمد چنانچون سزد
همه كوه و هامون سراپرده زد
چنانچون ببايست برساختند
ز هر سو طلايه برون تاختند
گروگرد بودي نشست تژاو
سواري كه بوديش با شير تاو
فسيله بدان جايگه داشتي
چنان كوه تا كوه بگذاشتي
خبر شد كه آمد ز ايران سپاه
گله برد بايد به يكسو ز راه
فرستاد گردي هم اندر شتاب
بنزديك چوپان افراسياب
كبوده بدش نام و شايسته بود
بشايستگي نيز بايسته بود
بدو گفت چون تيره گردد سپهر
تو ز ايدر برو هيچ منماي چهر
نگه كن كه چندست ز ايران سپاه
ز گردان كه دارد درفش و كلاه
ازيدر بر ايشان شبيخون كنيم
همه كوه در جنگ هامون كنيم
كبوده بيامد چو گرد سياه
شب تيره نزديك ايران سپاه
طلايه شب تيره بهرام بود
كمندش سر پيل را دام بود
برآورد اسپ كبوده خروش
ز لشكر برافراخت بهرام گوش
كمان را بزه كرد و بفشارد ران
درآمد ز جاي آن هيون گران
يكي تير بگشاد و نگشاد لب
كبوده نبود ايچ پيدا ز شب
بزد بر كمربند چوپان شاه
همي گشت رنگ كبوده سياه
ز اسپ اندر افتاد و زنهار خواست
بدو گفت بهرام برگوي راست
كه ايدر فرستندهٔ تو كه بود
كرا خواستي زين بزرگان بسود
ببهرام گفت ار دهي زينهار
بگويم ترا هرچ پرسي ز كار
تژاوست شاها فرستندهام
بنزديك او من پرستندهام
مكش مر مرا تا نمايمت راه
بجايي كه او دارد آرامگاه
بدو گفت بهرام با من تژاو
چو با شير درنده پيكار گاو
سرش را بخنجر ببريد پست
بفتراك زين كياني ببست
بلشكر گه آورد و بفگند خوار
نه نامآوري بد نه گردي سوار
چو خورشيد بر زد ز گردون درفش
دم شب شد از خنجر او بنفش
غمي شد دل مرد پرخاشجوي
بدانست كو را بد آمد بروي
برآمد خروش خروس و چكاو
كبوده نيامد بنزد تژاو
سپاهي كه بودند با او بخواند
وزان جايگه تيز لشكر براند
تژاو سپهبد بشد با سپاه
بايران خر
بنام خداوند خورشيد و ماهكه دل را بنامش خرد داد راهخداوند هستي و هم راستينخواهد ز تو كژي و كاستيخداوند بهرام و كيوان و شيدازويم نويد و بدويم اميدستودن مر او را ندانم همياز انديشه جان برفشانم هميازو گشت پيدا مكان و زمانپي مور بر هستي او نشانز گردنده خورشيد تا تيره خاكدگر باد و آتش همان آب پاكبهستي يزدان گواهي دهندروان ترا آشنايي دهندز هرچ آفريدست او بينيازتو در پادشاهيش گردن فرازز دستور و گنجور و از تاج و تختز كمي و بيشي و از ناز و بختهمه بينيازست و ما بندهايمبفرمان و رايش سرافگندهايمشب و روز و گردان سپهر آفريدخور و خواب و تندي و مهر آفريدجز او را مدان كردگار بلندكزو شادماني و زو مستمندشگفتي بگيتي ز رستم بس استكزو داستان بر دل هركس استسر مايهٔ مردي و جنگ ازوستخردمندي و دانش و سنگ ازوستبخشكي چو پيل و بدريا نهنگخردمند و بينادل و مرد سنگكنون رزم كاموس پيش آوريمز دفتر بگفتار خويش آوريمچو لشكر بيامد براه چرمكلات از بر و زير آب ميمهمي ياد كردند رزم فرودپشيماني و درد و تيمار بودهمه دل پر از درد و از بيم شاهدو ديده پر از خون و تن پر گناهچنان شرمگين نزد شاه آمدندجگر خسته و پر گناه آمدندبرادرش را كشته بر بيگناهبدشمن سپرده نگين و كلاههمه يكسره دست كرده بكشبرفتند پيشش پرستار فشبديشان نگه كرد خسرو بخشمدلش پر ز درد و پر از خون دو چشمبيزدان چنين گفت كاي دادگرتو دادي مرا هوش و راي و هنرهمي شرم دارم من از تو كنونتو آگهتري بيشك از چند و چونوگرنه بفرمودمي تا هزارزدندي بميدان پيكار دارتن طوس را دار بودي نشستهرانكس كه با او ميان را ببستز كين پدر بودم اندر خروشدلش داشتم پر غم و درد و جوشكنون كينه نو شد ز كين فرودسر طوس نوذر ببايد درودبگفتم كه سوي كلات و چرممرو گر فشانند بر سر درمكزان ره فرودست و با مادرستسپهبد نژادست و كنداور استدمان طوس نامدار ناهوشيارچرا برد لشكر بسوي حصاركنون لاجرم كردگار سپهرز طوس و ز لشكر ببريد مهربد آمد بگودرزيان بر ز طوسكه نفرين برو باد و بر پيل و كوسهمي خلعت و پندها دادمشبجنگ برادر فرستادمشجهانگير چون طوس نوذر مبادچنو پهلوان پيش لشكر مباددريغ آن فرود سياوش دريغكه با زور و دل بود و با گرز و تيغبسان پدر كشته شد بيگناهبدست سپهدار من با سپاهبگيتي نباشد كم از طوس كسكه او از در بند چاهست و بسنه در سرش مغز و نه در تنش رگچه طوس فرومايه پيشم چه سگز خون برادر بكين پدرهمي گشت پيچان و خسته جگرسپه را همه خوار كرد و براندز مژگان همي خون برخ برفشانددر بار دادن بريشان ببستروانش بمرگ برادر بخستبزرگان ايران بماتم شدنددليران بدرگاه رستم شدندبپوزش كه اين بودني كار بودكرا بود آهنگ رزم فرودبدانگه كجا كشته شد پور طوسسر سركشان خيره گشت از فسوسهمان نيز داماد او ريونيزنبود از بد بخت مانند چيزكه دانست نام و نژاد فرودكجا شاه را دل بخواهد شخودتو خواهشگري كن كه برناست شاهمگر سر بپيچد ز كين سپاهنه فرزند كاوسكي ريونيزبجنگ اندرون كشته شد زار نيزكه كهتر پسر بود و پرخاشجويدريغ آنچنان خسرو ماهرويچنين است انجام و فرجام جنگيكي تاج يابد يكي گور تنگچو شد روي گيتي ز خورشيد زردبخم اندر آمد شب لاژوردتهمتن بيامد بنزديك شاهببوسيد خاك از در پيشگاهچنين گفت مر شاه را پيلتنكه بادا سرت برتر از انجمنبخواهشگري آمدم نزد شاههمان از پي طوس و بهر سپاهچنان دان كه كس بيبهانه نمردازين در سخنها ببايد شمردو ديگر كزان بدگمان بدسپاهكه فرخ برادر نبد نزد شاههمان طوس تندست و هشيار نيستو ديگر كه جان پسر خوار نيستچو در پيش او كشته شد ريونيززرسپ آن جوان سرافراز نيزگر او برفروزد نباشد شگفتجهانجوي را كين نبايد گرفتبدو گفت خسرو كه اي پهلواندلم پر ز تيمار شد زان جوانكنون پند تو داروي جان بودوگر چه دل از درد پيچان بودبپوزش بيامد سپهدار طوسبپيش سپهبد زمين داد بوسهمي آفرين كرد بر شهرياركه نوشه بدي تا بود روزگارزمين بندهٔ تاج و تخت تو بادفلك مايهٔ فر و بخت تو بادمنم دل پر از غم ز كردار خويشبغم بسته جان را ز تيمار خويشهمان نيز جانم پر از شرم شاهزبان پر ز پوزش روان پر گناهز پاكيزه جان و فرود و زرسپهمي برفروزم چو آذرگشسپاگر من گنهكارم از انجمنهمي پيچم از كردهٔ خويشتنبويژه ز بهرام وز ريونيزهمي جان خويشم نيايد بچيزاگر شاه خشنود گردد ز منوزين نامور بيگناه انجمنشوم كين اين ننگ بازآورمسر شيب را برفراز آورمهمه رنج لشكر بتن برنهماگر جان ستانم اگر جان دهمازين پس بتخت و كله ننگرمجز از ترك رومي نبيند سرمز گفتار او شاد شد شهرياردلش تازه شد چون گل اندر بهارچو تاج خور روشن آمد پديدسپيده ز خم كمان بردميدسپهبد بيامد بنزديك شاهابا او بزرگان ايران سپاهبديشان چنين گفت شاه جهانكه هرگز پي كين نگردد نهانز تور و ز سلم اندر آمد سخنازان كين پيشين و رزم كهنچنين ننگ بر شاه ايران نبودزمين پر ز خون دليران نبودهمه كوه پر خون گودرزيانبزنار خونين ببسته ميانهمان مرغ و ماهي بريشان بزاربگريد بدريا و بر كوهساراز ايران همه دشت تورانيانسر و دست و پايست و پشت و ميانشما را همه شادمانيست رايبكينه نجنبد همي دل ز جايدليران همه دست كرده بكشبپيش خداوند خورشيدفشهمه همگنان خاك دادند بوسچو رهام و گرگين، چو گودرز و طوسچو خراد با زنگهٔ شاوراندگر بيژن و گيو و كنداورانكه اي شاه نيكاختر و شيردلببرده ز شيران بشمشير دلهمه يك بيك پيش تو بندهايمز تشوير خسرو سرافگندهايماگر جنگ فرمان دهد شهريارهمه سرفشانيم در كارزارسپهدار پس گيو را پيش خواندبتخت گرانمايگان برنشاندفراوانش بستود و بنواختشبسي خلعت و نيكوي ساختشبدو گفت كاندر جهان رنج منتو بردي و بيبهري از گنج مننبايد كه بي راي تو پيل و كوسسوي جنگ راند سپهدار طوسبتندي مكن سهمگين كار خردكه روشنروان باد بهرام گردز گفتار بدگوي وز نام و ننگجهان كرد بر خويشتن تار و تنگدرم داد و روزيدهان را بخواندبسي با سپهبد سخنها براندهمان راي زد با تهمتن برانچنين تا رخ روز شد در نهانچو خورشيد بر زد سنان از نشيبشتاب آمد از رفتن با نهيبسپهبد بيامد بنزديك شاهابا گيو گودرز و چندي سپاهبدو داد شاه اختر كاويانبران سان كه بودي برسم كيانز اختر يكي روز فرخ بجستكه بيرون شدن را كي آيد درستهمي رفت با كوس خسرو بدشتبدان تا سپهبد بدو برگذشتيكي لشكري همچو كوه سياهگذشتند بر پيش بيدار شاهپس لشكر اندر سپهدار طوسبيامد بر شه زمين داد بوسبرو آفرين كرد و بر شد خروشجهان آمد از بانگ اسپان بجوشيكي ابر بست از بر گرد سمبرآمد خروشيدن گاو دمز بس جوشن و كاوياني درفششده روي گيتي سراسر بنفشتو خورشيد گفتي به آب اندر استسپهر و ستاره بخواب اندر استنهاد از بر پيل پيروزه مهدهمي رفت زين گونه تا رود شهدهيوني بكردار باد دمانبدش نزد پيران هم اندر زمانكه من جنگ را گردن افراختهسوي رود شهد آمدم ساختهچو بشنيد پيران غمي گشت سختفروبست بر پيل ناكام رختبرون رفت با نامداران خويشگزيده دلاور سواران خويشكه ايران سپه را ببيند كه چيستسرافراز چندست و با طوس كيسترده بركشيدند زان سوي رودفرستاد نزد سپهبد درودوزين روي لشكر بياورد طوسدرفش همايون و پيلان و كوسسپهدار پيران يكي چرپ گويز تركان فرستاد نزديك اويبگفت آنك من با فرنگيس و شاهچه كردم ز خوبي بهر جايگاهز درد سياوش خروشان بدمچو بر آتش تيز جوشان بدمكنون بار ترياك زهر آمدستمرا زو همه رنج بهر آمدستدل طوس غمگين شد از كار اويبپيچيد زان درد و پيكار اويچنين داد پاسخ كه از مهر توفراوان نشانست بر چهر توسر آزاد كن دور شو زين ميانببند اين در بيم و راه زيانبر شاه ايران شوي با سپاهمكافات يابي به نيكي ز شاهبايران ترا پهلواني دهدهمان افسر خسرواني دهدچو ياد آيدش خوب كردار تودلش رنجه گردد ز تيمار توچنين گفت گودرز و گيو و سرانبزرگان و تيماركش مهترانسرايندهٔ پاسخ آمد چو بادبنزديك پيران ويسه نژادبگفت آنچ بشنيد با پهلوانز طوس و ز گودرز روشنروانچنين داد پاسخ كه من روز و شببياد سپهبد گشايم دو لبشوم هرچ هستند پيوند منخردمند كو بشنود پند منبايران گذارم بر و بوم و رختسر نامور بهتر از تاج و تختوزين گفتتها بود مغزش تهيهمي جست نو روزگار بهيهيوني برافگند هنگام خوابفرستاد نزديك افراسيابكزايران سپاه آمد و پيل و كوسهمان گيو و گودرز و رهام و طوسفراوان فريبش فرستادهامز هر گونهاي بندها دادهامسپاهي ز جنگاوران برگزينكه بر زين شتابش بيايد ز كينمگر بومشان از بنه بركنيمبتخت و بگنج آتش اندر زنيموگر نه ز كين سياوش سپاهنياسايد از جنگ هرگز نه شاهچو بشنيد افراسياب اين سخنسران را بخواند از همه انجمنيكي لشكري ساخت افراسيابكه تاريك شد چشمهٔ آفتابدهم روز لشكر بپيران رسيدسپاهي كزو شد زمين ناپديدچو لشكر بياسود روزي بدادسپه برگرفت و بنه برنهادز پيمان بگرديد وز ياد عهدبيامد دمان تا لب رود شهدطلايه بيامد بنزديك طوسكه بربند بر كوههٔ پيل كوسكه پيران نداند سخن جز فريبچو داند كه تنگ اندر آمد نهيبدرفش جفا پيشه آمد پديدسپه بر لب رود صف بركشيدبياراست لشكر سپهدار طوسبهامون كشيدند پيلان و كوسدو رويه سپاه اندر آمد چو كوهسواران تركان و ايران گروهچنان شد ز گرد سپاه آفتابكه آتش برآمد ز درياي آبدرخشيدن تيغ و ژوپين و خشتتو گفتي شب اندر هوا لاله كشتز بس ترگ زرين و زرين سپرز جوشن سواران زرين كمربرآمد يكي ابر چون سندروسزمين گشت از گرد چون آبنوسسر سروران زير گرز گرانچو سندان شد و پتك آهنگرانز خون رود گفتي ميستان شدستز نيزه هوا چون نيستان شدستبسي سر گرفتار دام كمندبسي خوار گشته تن ارجمندكفن جوشن و بستر از خون و خاكتن نازديده بشمشير چاكزمين ارغوان و زمان سندروسسپهر و ستاره پرآواي كوساگر تاج جويد جهانجوي مردوگر خاك گردد بروز نبردبناكام ميرفت بايد ز دهرچه زو بهر ترياك يابي چه زهرندانم سرانجام و فرجام چيستبرين رفتن اكنون ببايد گريستيكي نامداري بد ارژنگ نامبابر اندر آورده از جنگ نامبرآورد از دشت آورد گرداز ايرانيان جست چندي نبردچو از دور طوس سپهبد بديدبغريد و تيغ از ميان بركشيدبپور زره گفت نام تو چيستز تركان جنگي ترا يار كيستبدو گفت ارژنگ جنگي منمسرافراز و شير درنگي منمكنون خاك را از تو رخشان كنمبوردگه برسرافشان كنمچو گفتار پور زره شد ببنسپهدار ايران شنيد اين سخنبپاسخ نديد ايچ راي درنگهمان آبداري كه بودش بچنگبزد بر سر و ترگ آن نامدارتو گفتي تنش سر نياورد باربرآمد ز ايران سپه بوق و كوسكه پيروز بادا سرافراز طوسغمي گشت پيران ز توران سپاهز تركان تهي ماند آوردگاهدليران توران و كنداورانكشيدند شمشير و گرز گرانكه يكسر بكوشيم و جنگ آوريمجهان بر دل طوس تنگ آوريمچنين گفت هومان كه امروز جنگبسازيد و دل را مداريد تنگگر ايدونك زيشان يكي نامورز لشكر برارد به پيكار سرپذيره فرستيم گردي دمانببينيم تا بر كه گردد زمانوزيشان بتندي نجوييد جنگببايد يك امروز كردن درنگبدانگه كه لشكر بجنبد ز جايتبيره برآيد ز پردهسرايهمه يكسره گرزها بركشيميكي از لب رود برتر كشيمبانبوه رزمي بسازيم سختاگر يار باشد جهاندار و بختباسپ عقاب اندر آورد پايبرانگيخت آن بارگي را ز جايتو گفتي يكي بارهٔ آهنستوگر كوه البرز در جوشنستبه پيش سپاه اندر آمد بجنگيكي خشت رخشان گرفته بچنگبجنبيد طوس سپهبد ز جايجهان پر شد از نالهٔ كر نايبهومان چنين گفت كاي شوربختز پاليز كين برنيامد درختنمودم بارژنگ يك دست بردكه بود از شما نامبردار و گردتو اكنون همانا بكين آمديكه با خشت بر پشت زين آمديبجان و سر شاه ايران سپاهكه بيجوشن و گرز و رومي كلاهبجنگ تو آيم بسان پلنگكه از كوه يازد بنخچير چنگببيني تو پيكار مردان مردچو آورد گيرم بدشت نبردچنين پاسخ آورد هومان بدويكه بيشي نه خوبست بيشي مجويگر ايدونك بيچارهاي را زمانبدست تو آمد مشو در گمانبجنگ من ارژنگ روز نبردكجا داشتي خويشتن را بمرددليران لشكر ندارند شرمنجوشد يكي را برگ خون گرمكه پيكار ايشان سپهبد كندبرزم اندرون دستشان بد كندكجا بيژن و گيو آزادگانجهانگير گودرز كشوادگانتو گر پهلواني ز قلب سپاهچرا آمدستي بدين رزمگاهخردمند بيگانه خواند تراهشيوار ديوانه خواند تراتو شو اختر كاوياني بدارسپهبد نيايد سوي كارزارنگه كن كه خلعت كرا داد شاهز گردان كه جويد نگين و كلاهبفرماي تا جنگ شير آورندزبردست را دست زير آورنداگر تو شوي كشته بر دست منبد آيد بدان نامدار انجمنسپاه تو بييار و بيجان شونداگر زنده مانند پيچان شوندو ديگر كه گر بشنوي گفت راستروان و دلم بر زبانم گواستكه پر درد باشم ز مردان مردكه پيش من آيند روز نبردپس از رستم زال سام سوارنديدم چو تو نيز يك نامدارپدر بر پدر نامبردار و شاهچو تو جنگجويي نيايد سپاهتو شو تا ز لشكر يكي نامجويبيايد بروي اندر آريم رويبدو گفت طوس اي سرافراز مردسپهبد منم هم سوار نبردتو هم نامداري ز توران سپاهچرا راي كردي بوردگاهدلت گر پذيرد يكي پند منبجويي بدين كار پيوند منكزين كينه تا زنده ماند يكينياسود خواهد سپاه اندكيتو با خويش وپيوند و چندين سوارهمه پهلوان و همه نامداربخيره مده خويشتن را ببادببايد كه پند من آيدت يادسزاوار كشتن هرآنكس كه هستبمان تا بيازند بر كينه دستكزين كينه مرد گنهكار هيچرهايي نيابد خرد را مپيچمرا شاه ايران چنين داد پندكه پيران نبايد كه يابد گزندكه او ويژه پروردگار منستجهانديده و دوستدار منستبه بيداد بر خيره با او مكوشنگه كن كه دارد بپند تو گوشچنين گفت هومان به بيداد و دادچو فرمان دهد شاه فرخ نژادبران رفت بايد ببيچارگيسپردن بدو دل بيكبارگيهمان رزم پيران نه بر آرزوستكه او راد و آزاده و نيك خوستبدين گفت و گوي اندرون بود طوسكه شد گيو را روي چون سندروسز لشكر بيامد بكردار بادچنين گفت كاي طوس فرخ نژادفريبنده هومان ميان دو صفبيامد دمان بر لب آورده كفكنون با تو چندين چه گويد برازميان دو صف گفت و گوي درازسخن جز بشمشير با او مگويمجوي از در آشتي هيچ رويچو بشنيد هومان برآشفت سختچنين گفت با گيو بيدار بختايا گم شده بخت آزادگانكه گم باد گودرز كشوادگانفراوان مرا ديدهاي روز جنگبوردگه تيغ هندي بچنگكس از تخم كشواد جنگي نماندكه منشور تيغ مرا برنخواندترا بخت چون روي آهرمنستبخان تو تا جاودان شيونستاگر من شوم كشته بر دست طوسنه برخيزد آيين گوپال و كوسبجايست پيران و افراسياببخواهد شدن خون من رود آبنه گيتي شود پاك ويران ز منسخن راند بايد بدين انجمنوگر طوس گردد بدستم تباهيكي ره نيابند ز ايران سپاهتو اكنون بمرگ برادر گريچه با طوس نوذر كني داوريبدو گفت طوس اين چه آشفتنستبدين دشت پيكار تو با منستبيا تا بگرديم و كين آوريمبجنگ ابروان پر ز چين آوريمبدو گفت هومان كه دادست مرگسري زير تاج و سري زير ترگاگر مرگ باشد مرا بيگمانبوردگه به كه آيد زمانبدست سواري كه دارد هنرسپهبدسر و گرد و پرخاشخرگرفتند هر دو عمود گرانهمي حمله برد آن برين اين برانز مي گشت گردان و شد روز تاريكي ابر بست از بر كارزارتو گفتي شب آمد بريشان بروزنهان گشت خورشيد گيتي فروزازان چاك چاك عمود گرانسرانشان چو سندان آهنگرانبابر اندرون بانگ پولاد خاستبدرياي شهد اندرون باد خاستز خون بر كف شير كفشير بودهمه دشت پر بانگ شمشير بودخم آورد رويين عمود گرانشد آهن به كردار چاچي كمانتو گفتي كه سنگ است سر زير ترگسيه شد ز خم يلان روي مرگگرفتند شمشير هندي بچنگفرو ريخت آتش ز پولاد و سنگز نيروي گردنكشان تيغ تيزخم آورد و در زخم شد ريز ريزهمه كام پرخاك و پر خاك سرگرفتند هر دو دوال كمرز نيروي گردان گران شد ركيبيكي را نيامد سر اندر نشيبسپهبد تركش آورد چنگكمان را بزه كرد و تيغ خدنگبران نامور تيرباران گرفتچپ و راست جنگ سواران گرفتز پولاد پيكان و پر عقابسپر كرد بر پيش روي آفتابجهان چون ز شب رفته دو پاس گشتهمه روي كشور پر الماس گشتز تير خدنگ اسپ هومان بخستتن بارگي گشت با خاك پستسپر بر سر آورد و ننمود روينگه داشت هومان سر از تير اويچو او را پياده بران رزمگاهبديدند گفتند توران سپاهكه پردخت ماند كنون جاي اويببردند پرمايه بالاي اويچو هومان بران زين توزي نشستيكي تيغ بگرفت هندي بدستكه آيد دگر باره بر جنگ طوسشد از شب جهان تيره چون آبنوسهمه نامداران پرخاشجوييكايك بدو در نهادند رويچو شد روز تاريك و بيگاه گشتز جنگ يلان دست كوتاه گشتبپيچيد هومان جنگي عنانسپهبد بدو راست كرده سنانبنزديك پيران شد از رزمگاهخروشي برآمد ز توران سپاهز تو خشم گردنكشان دور باددرين جنگ فرجام ما سور بادكه چون بود رزم تو اي نامجويچو با طوس روي اندر آمد برويهمه پاك ما دل پر از خون بديمجز ايزد نداند كه ما چون بديمبلشكر چنين گفت هومان شيركه اي رزم ديده سران دليرچو روشن شود تيره شب روز ماستكه اين اختر گيتي افروز ماستشما را همه شادكامي بودمرا خوبي و نيكنامي بودز لشكر همي برخروشيد طوسشب تيره تا گاه بانگ خروسهمي گفت هومان چه مرد منستكه پيل ژيان هم نبرد منستچو چرخ بلند از شبه تاج كردشمامه پراگند بر لاژوردطلايه ز هر سو برون تاختندبهر پردهاي پاسبان ساختندچو برزد سر از برج خرچنگ شيدجهان گشت چون روي رومي سپيدتبيره برآمد ز هر دو سرايجهان شد پر از نالهٔ كر نايهوا تيره گشت از فروغ درفشطبر خون و شبگون و زرد و بنفشكشيده همه تيغ و گرز و سنانهمه جنگ را گرد كرده عنانتو گفتي سپهر و زمان و زمينبپوشد همي چادر آهنينبپرده درون شد خور تابناكز جوش سواران و از گرد و خاكز هراي اسپان و آواي كوسهمي آسمان بر زمين داد بوسسپهدار هومان دمان پيش صفيكي خشت رخشان گرفته بكفهمي گفت چون من برايم بجوشبرانگيزم اسپ و برارم خروششما يك بيك تيغها بركشيدسپرهاي چيني بسر در كشيدمبينيد جز يال اسپ و عناننشايد كمان و نبايد سنانعنان پاك بر يال اسپان نهيدبدانسان كه آيد خوريد و دهيدبپيران چنين گفت كاي پهلوانتو بگشاي بند سليح گوانابا گنج دينار جفتي مكنز بهر سليح ايچ زفتي مكنكه امروز گرديم پيروزگربيابد دل از اختر نيك بروزين روي لشكر سپهدار طوسبياراست برسان چشم خروشبروبر يلان آفرين خواندندورا پهلوان زمين خواندندكه پيروزگر بود روز نبردز هومان ويسه برآورد گردسپهبد بگودرز كشواد گفتكه اين راز بر كس نبايد نهفتاگر لشكر ما پذيره شوندسواران بدخواه چيره شوندهمه دست يكسر بيزدان زنيممني از تن خويش بفگنيممگر دست گيرد جهاندار ماوگر نه بد است اختر كار ماكنون نامداران زرينه كفشبباشيد با كاوياني درفشازين كوه پايه مجنبيد هيچنه روز نبرد است و گاه بسيچهمانا كه از ما بهر يك دويستفزونست بدخواه اگر بيش نيستبدو گفت گودرز اگر كردگاربگرداند از ما بد روزگاربه بيشي و كمي نباشد سخندل و مغز ايرانيان بد مكناگر بد بود بخشش آسمانبپرهيز و بيشي نگردد زمانتو لشكر بياراي و از بودنيروان را مكن هيچ بشخودنيبياراست لشكر سپهدار طوسبپيلان جنگي و مردان و كوسپياده سوي كوه شد با بنهسپهدار گودرز بر ميمنهرده بركشيده همه يكسرهچو رهام گودرز بر ميسرهز ناليدن كوس با كرنايهمي آسمان اندر آمد ز جايدل چرخ گردان بدو چاك شدهمه كام خورشيد پرخاك شدچنان شد كه كس روي هامون نديدز بس گرد كز رزمگه بردميدبباريد الماس از تيره ميغهمي آتش افروخت از گرز و تيغسنانهاي رخشان و تيغ سراندرفش از بر و زير گرز گرانهوا گفتي از گرز و از آهنستزمين يكسر از نعل در جوشنستچو درياي خون شد همه دشت و راغجهان چون شب و تيغها چون چراغز بس نالهٔ كوس با كرنايهمي كس ندانست سر را ز پايسپهبد به گودرز گفت آن زمانكه تاريك شد گردش آسمانمرا گفته بود اين ستارهشناسكه امروز تا شب گذشته سه پاسز شمشير گردان چو ابر سياههمي خون فشاند بوردگاهسرانجام ترسم كه پيروزگرنباشد مگر دشمن كينه ورچو شيدوش و رهام و گستهم و گيوزرهدار خراد و برزين نيوز صف در ميان سپاه آمدندجگر خسته و كينهخواه آمدندبابر اندر آمد ز هر سو غريوبسان شب تار و انبوه ديووزان روي هومان بكردار كوهبياورد لشكر همه همگروهوزان پس گزيدند مردان مردكه بردشت سازند جاي نبردگرازه سر گيوگان با نهلدو گرد گرانمايهٔ شيردلچو رهام گودرز و فرشيدوردچو شيدوش و لهاك شد هم نبردابا بيژن گيو كلباد راكه بر هم زدي آتش و باد راابا شطرخ نامور گيو رادو گرد گرانمايهٔ نيو راچو گودرز و پيران و هومان و طوسنبد هيچ پيدا درنگ و فسوسچنين گفت هومان كه امروز كارنبايد كه چون دي بود كارزارهمه جان شيرين بكف برنهيدچو من برخروشم دميد و دهيدتهي كرد بايد ازيشان زميننبايد كه آيند زين پس بكينبپيش اندر آمد سپهدار طوسپياده بياورد و پيلان و كوسصفي بركشيدند پيش سوارسپردار و ژوپينور و نيزهدارمجنبيد گفت ايچ از جاي خويشسپر با سنان اندراريد پيشببينيم تا اين نبرده سرانچگونه گزارند گرز گرانز تركان يكي بود بازور نامبافسوس بهر جاي گسترده كامبياموخته كژي و جادويبدانسته چيني و هم پهلويچنين گفت پيران بافسون پژوهكز ايدر برو تا سر تيغ كوهيكي برف و سرما و باد دمانبريشان بياور هم اندر زمانهوا تيرهگون بود از تير ماههمي گشت بر كوه ابر سياهچو بازور در كوه شد در زمانبرآمد يكي برف و باد دمانهمه دست آن نيزهداران ز كارفروماند از برف در كارزارازان رستخيز و دم زمهريرخروش يلان بود و باران تيربفرمود پيران كه يكسر سپاهيكي حمله سازيد زين رزمگاهچو بر نيزه بر دستهاشان فسردنياراست بنمود كس دست بردوزان پس برآورد هومان غريويكي حمله آورد برسان ديوبكشتند چندان ز ايران سپاهكه درياي خون گشت آوردگاهدر و دشت گشته پر از برف و خونسواران ايران فتاده نگونز كشته نبد جاي رفتن بجنگز برف و ز افگنده شد جاي تنگسيه گشت در دشت شمشير و دستبروي اندر افتاده برسان مستنبد جاي گردش دران رزمگاهشده دست لشكر ز سرما تباهسپهدار و گردنكشان آن زمانگرفتند زاري سوي آسمانكه اي برتر از دانش و هوش و راينه در جاي و بر جاي و نه زير جايهمه بندهٔ پرگناه توايمبه بيچارگي دادخواه توايمز افسون و از جادوي برتريجهاندار و بر داوران داوريتو باشي به بيچارگي دستگيرتواناتر از آتش و زمهريرازين برف و سرما تو فريادرسنداريم فريادرس جز تو كسبيامد يكي مرد دانش پژوهبرهام بنمود آن تيغ كوهكجا جاي بازور نستوه بودبر افسون و تنبل بران كوه بودبجنبيد رهام زان رزمگاهبرون تاخت اسپ از ميان سپاهزره دامنش را بزد بر كمرپياده برآمد بران كوه سرچو جادو بديدش بيامد بجنگعمودي ز پولاد چيني بچنگچو رهام نزديك جادو رسيدسبك تيغ تيز از ميان بركشيدبيفگند دستش بشمشير تيزيكي باد برخاست چون رستخيزز روي هوا ابر تيره ببردفرود آمد از كوه رهام گرديكي دست با زور جادو بدستبهامون شد و بارگي برنشستهوا گشت زان سان كه از پيش بودفروزنده خورشيد را رخ نمودپدر را بگفت آنچ جادو چه كردچه آورد بر ما بروز نبردبديدند ازان پس دليران شاهچو درياي خون گشته آوردگاههمه دشت كشته ز ايرانيانتن بيسران سر بيتنانچنين گفت گودز آنگه بطوسكه نه پيل ماند و نه آواي كوسهمه يكسره تيغها بركشيمبراريم جوش ار كشند ار كشيمهمانا كه ما را سر آمد زماننه روز نبردست و تير و كمانبدو گفت طوس اي جهانديده مردهوا گشت پاك و بشد باد سردچرا سر همي داد بايد ببادچو فريادرس فره و زور دادمكن پيشدستي تو در جنگ ماكنند اين دليران خود اهنگ مابپيش زمانه پذيره مشوبنزديك بدخواه خيره مشوتو در قلب با كاوياني درفشهمي دار در چنگ تيغ بنفشسوي ميمنه گيو و بيژن بهمنگهبانش بر ميسره گستهمچو رهام و شيدوش بر پيش صفگرازه بكين برلب آورده كفشوم بركشم گرز كين از ميانكنم تن فدي پيش ايرانيانازين رزمگه برنگردانم اسپمگر خاك جايم بود چون زرسپاگر من شوم كشته زين رزمگاهتو بركش سوي شاه ايران سپاهمرا مرگ ناميتر از سرزنشبهر جاي بيغارهٔ بدكنشچنين است گيتي پرآزار و دردازو تا توان گرد بيشي مگردفزونيش يك روز بگزايدتببودن زماني نيفزايدتدگر باره بر شد دم كرنايخروشيدن زنگ و هندي درايز بانگ سواران پرخاشخردرخشيدن تيغ و زخم تبرز پيكان و از گرز و ژوپين و تيرزمين شد بكردار درياي قيرهمه دشت بيتن سر و يال بودهمه گوش پر زخم گوپال بودچو شد رزم تركان برين گونه سختنديدند ايرانيان روي بختهمي تيره شد روي اختر درشتدليران بدشمن نمودند پشتچو طوس و چو گودرز و گيو دليرچو شيدوش و بيژن چو رهام شيرهمه برنهادند جان را بكفهمه رزم جستند بر پيش صفهرآنكس كه با طوس در جنگ بودهمه نامدار و كنارنگ بودبپيش اندرون خون همي ريختنديلان از پس پشت بگريختنديكي موبدي طوس يل را بخواندپس پشت تو گفت جنگي نماندنبايد كت اندر ميان آورندبجان سپهبد زيان آورندبه گيو دلير آن زمان طوس گفتكه با مغز لشكر خرد نيست جفتكه ما را بدين گونه بگذاشتندچنين روي از جنگ برگاشتندبرو بازگردان سپه را ز راهز بيغارهٔ دشمن و شرم شاهبشد گيو و لشكر همه بازگشتپر از كشته ديدند هامون و دشتسپهبد چنين گفت با مهترانكه اينست پيكار جنگآورانكنون چون رخ روز شد تيرهگونهمه روي كشور چو درياي خونيكي جاي آرام بايد گزيداگر تيره شب خود توان آرميدمگر كشته يابد بجاي مغاكيكي بستر از ريگ و چادر ز خاكهمه بازگشتند يكسر ز جنگز خويشان روان خسته و سر ز ننگسر از كوه برزد همانگاه ماهچو بر تخت پيروزه، پيروز شاهسپهدار پيران سپه را بخواندهمي گفت زيشان فراوان نماندبدانگه كه درياي ياقوت زردزند موج بر كشور لاژوردكسي را كه زندهست بيجان كنيمبريشان دل شاه پيچان كنيمبرفتند با شادماني زجاينشستند بر پيش پردهسرايهمه شب ز آواي چنگ و ربابسپه را نيامد بران دشت خوابوزين روي لشكر همه مستمندپدر بر پسر سوگوار و نژندهمه دشت پر كشته و خسته بودبخون بزرگان زمين شسته بودچپ و راست آوردگه دست و پاينهادن ندانست كس پا بجايهمه شب همي خسته برداشتندچو بيگانه بد خوار بگذاشتندبر خسته آتش همي سوختندگسسته ببستند و بردوختندفراوان ز گودرزيان خسته بودبسي كشته بود و بسي بسته بودچو بشنيد گودرز برزد خروشزمين آمد از بانگ اسپان بجوشهمه مهتران جامه كردند چاكبسربر پراگند گودرز خاكهمي گفت كاندر جهان كس نديدبه پيران سر اين بد كه بر من رسيدچرا بايدم زنده با پير سربخاك اندر افگنده چندين پسرازان روزگاري كجا زادهامز خفتان ميان هيچ نگشادهامبفرجام چندين پسر ز انجمنببينم چنين كشته در پيش منجدا گشته از من چو بهرام پورچنان نامور شير خودكام پورز گودرز چون آگهي شد بطوسمژه كرد پر خون و رخ سندروسخروشي براورد آنگه بزارفراوان بباريد خون در كنارهمي گفت اگر نوذر پاكتننكشتي بن و بيخ من بر چمننبودي مرا رنج و تيمار و دردغم كشته و گرم دشت نبردكه تا من كمر بر ميان بستهامبدل خستهام گر بجان رستهامهماكنون تن كشتگان را بخاكبپوشيد جايي كه باشد مغاكسران بريده سوي تن بريدبنه سوي كوه هماون بريدبرانيم لشكر همه همگروهسراپرده و خيمه بر سوي كوههيوني فرستيم نزديك شاهدلش برفروزد فرستد سپاهبدين من سواري فرستادهامورا پيش ازين آگهي دادهاممگر رستم زال را با سپاهسوي ما فرستد بدين رزمگاهوگرنه ز ما نامداري دليرنماند بوردگه بر چو شيرسپه برنشاند و بنه برنهادوزان كشتنگان كرد بسيار يادازين سان همي رفت روز و شبانپر از غم دل و ناچريده لبانهمه ديده پر خون و دل پر ز داغز رنج روان گشته چون پر زاغچو نزديك كوه هماون رسيدبران دامن كوه لشكر كشيدچنين گفت طوس سپهبد بگيوكه اي پر خرد نامبردار نيوسه روزست تا زين نشان تاختيبخواب و بخوردن نپرداختيبيا و بياسا و چيزي بخوربرامش و جامه بنماي سركه من بيگمانم كه پيران بجنگپس ما بيايد كنون بيدرنگكسي را كه آسودهتر زين گروهبه بيژن بمان و تو برشو بكوههمه خستگان را سوي كه كشيدز آسودگان لشكري برگزيدچنين گفت كين كوه سر جاي ماستببايد كنون خويشتن كرد راستطلايه ز كوه اندر آمد بدشتبدان تا بريشان نشايد گذشتخروش نگهبان و آواي زنگتو گفتي بجوش آمد از كوه سنگهمآنگه برآمد ز چرخ آفتابجهان گشت برسان درياي آبز درگاه پيران برآمد خروشچنان شد كه برخيزد از خاك جوشبهومان چنين گفت كاكنون بجنگنبايد همانا فراوان درنگسواران دشمن همه كشتهاندوگر خسته از جنگ برگشتهاندبزد كوس و از دشت برخاست غوهمي رفت پيش سپه پيشرورسيدند تركان بدان رزمگاههمه رزمگه خيمه بد بيسپاهبشد نزد پيران يكي مژدهخواهكه كس نيست ايدر ز ايران سپاهز لشكر بشادي برآمد خروشبفرمان پيران نهادند گوشسپهبد چنين گفت با بخردانكه اي نامور پرهنر موبدانچه سازيم و اين را چه دانيد رايكه اكنون ز دشمن تهي ماند جايسواران لشكر ز پير و جوانهمه تيز گفتند با پهلوانكه لشكر گريزان شد از پيش ماشكست آمد اندر بدانديش مايكي رزمگاهست پر خون و خاكازيشان نه هنگام بيم است و باكببايد پي دشمن اندر گرفتز مولش سزد گر بماني شگفتگريزان ز باد اندرآيد بببه آيد ز موليدن ايدر شتابچنين گفت پيران كه هنگام جنگشود سست پاي شتاب از درنگسپاهي بكردار درياي آبشدست انجمن پيش افراسياببمانيم تا آن سپاه گرانبيايند گردان و جنگآورانازان پس بايران نمانيم كسچنين است راي خردمند و بسبدو گفت هومان كه اي پهلوانمرنجان بدين كار چندين روانسپاهي بدان زور و آن جوش و دمشدي روي دريا ازيشان دژمكنون خيمه و گاه و پردهسرايهمه مانده برجاي و رفته ز جايچنان دان كه رفتن ز بيچارگيستنمودن بما پشت يكبارگيستنمانيم تا نزد خسرو شوندبدرگاه او لشكري نو شوندز زابلستان رستم آيد بجنگزياني بود سهمگين زين درنگكنون ساختن بايد و تاختنفسونها و نيرنگها ساختنچو گودرز را با سپهدار طوسدرفش همايون و پيلان و كوسهمه بيگماني بچنگ آوريمبد آيد چو ايدر درنگ آوريمچنين داد پاسخ بدو پهلوانكه بيداردل باش و روشنروانچنان كن كه نيكاختر و راي تستكه چرخ فلك زير بالاي تستپس لشكر اندر گرفتند راهسپهدار پيران و توران سپاهبه لهاك فرمود كاكنون مايستبگردان عنان با سواري دويستبدو گفت مگشاي بند از ميانببين تا كجايند ايرانيانهمي رفت لهاك برسان بادز خواب و ز خوردن نكرد ايچ يادچو نيمي ز تيره شب اندر گذشتطلايه بديدش بتاريك دشتخروش آمد از كوه و آواي زنگنديد ايچ لهاك جاي درنگبنزديك پيران بيامد ز راهبدو آگهي داد ز ايران سپاهكه ايشان بكوه هماون درندهمه بسته بر پيش راه گزندبهومان بفرمود پيران كه زودعنان و ركيبت ببايد بسودببر چند بايد ز لشكر سوارز گردان گردنكش نامداركه ايرانيان با درفش و سپاهگرفتند كوه هماون پناهازين رزم رنج آيد اكنون برويخرد تيز كن چارهٔ كار جويگر آن مرد با كاوياني درفشبياري، شود روي ايشان بنفشاگر دستيابي بشمشير تيزدرفش و همه نيزه كن ريزريزمن اينك پساندر چو باد دمانبيايم نسازم درنگ و زمانگزين كرد هومان ز لشكر سوارسپردار و شمشيرزن سيهزارچو خورشيد تابنده بنمود تاجبگسترد كافور بر تخت عاجپديد آمد از دور گرد سپاهغو ديدهبان آمد از ديدهگاهكه آمد ز تركان سپاهي پديدبابر سيه گردشان بركشيدچو بشنيد جوشن بپوشيد طوسبرآمد دم بوق و آواي كوسسواران ايران همه همگروهرده بركشيدند بر پيش كوهچو هومان بديد آن سپاه گرانگراييدن گرز و تيغ سرانچنين گفت هومان بگودرز و طوسكز ايران برفتيد با پيل و كوسسوس شهر تركان بكين آختنبدان روي لشكر برون تاختنكنون برگزيدي چو نخچير كوهشدستي ز گردان توران ستوهنيايدت زين كار خود شرم و ننگخور و خواب و آرام بر كوه و سنگچو فردا برآيد ز كوه آفتابكنم زين حصار تو درياي آببداني كه اين جاي بيچارگيستبرين كوه خارا ببايد گريستهيوني بپيران فرستاد زودكه انديشهٔ ما دگرگونه بوددگرگونه بود آنچ انداختيمبريشان همي تاختن ساختيمهمه كوه يكسر سپاهست و كوسدرفش از پس پشت گودرز و طوسچنان كن كه چون بردمد چاك روزپديد آيد از چرخ گيتي فروزتو ايدر بوي ساخته با سپاهشده روي هامون ز لشكر سياهفرستاده نزديك پيران رسيدبجوشيد چون گفت هومان شنيدبيامد شب تيره هنگام خوابهمي راند لشكر بكردار آبچو خورشيد زان چادر قيرگونغمي شد بدريد و آمد برونسپهبد بكوه هماون رسيدز گرد سپه كوه شد ناپديدبهومان چنين گفت كز رزمگاهمجنب و مجنبان از ايدر سپاهشوم تا سپهدار ايرانيانچه دارد بپا اختر كاويانبكوه هماون كه دادش نويدبدين بودن اكنون چه دارد اميدبيامد بنزديك ايران سپاهسري پر ز كينه دلي پرگناهخروشيد كاي نامبردار طوسخداوند پيلان و گوپال و كوسكنون ماهيان اندر آمد به پنجكه تا تو همي رزم جويي برنجز گودرزيان آن كجا مهترندبدان رزمگاهت همه بيسرندتو چون غرم رفتستي اندر كمرپر از داوري دل پر از كينه سرگريزان و لشكر پس اندر دمانبدام اندر آيي همي بيگمانچنين داد پاسخ سرافراز طوسكه من بر دروغ تو دارم فسوسپي كين تو افگندي اندر جهانز بهر سياوش ميان مهانبرين گونه تا چند گويي دروغدروغت بر ما نگيرد فروغعلف تنگ بود اندران رزمگاهازان بر هماون كشيدم سپاهكنون آگهي شد بشاه جهانبيايد زمان تا زمان ناگهانبزرگان لشكر شدند انجمنچو دستان و چون رستم پيلتنچو جنبيدن شاه كردم درستنمانم بتوران بر و بوم و رستكنون كامدي كار مردان ببيننه گاه فريبست و روز كمينچو بشنيد پيران ز هر سو سپاهفرستاد و بگرفت بر كوه راهبهر سو ز توران بيامد گروهسپاه انجمن كرد بر گرد كوهبريشان چو راه علف تنگ شدسپهبد سوي چارهٔ جنگ شدچنين گفت هومان بپيران گردكه ما را پي كوه بايد سپرديكي جنگ سازيم كايرانياننبندند ازين پس بكينه ميانبدو گفت پيران كه بر ماست بادنكردست با باد كس رزم يادز جنگ پياده بپيچيد سرشود تيره ديدار پرخاشخرچو راه علف تنگ شد بر سپاهكسي كوه خارا ندارد نگاههمه لشكر آيد بزنهار ماازين پس نجويند پيكار مابريشان كنون جاي بخشايش استنه هنگام پيكار و آرايش استرسيد اين سگالش بگودرز و طوسسر سركشان خيره گشت از فسوسچنين گفت با طوس گودرز پيركه ما را كنون جنگ شد ناگزيرسه روز ار بود خوردني بيش نيستز يكسو گشاده رهي پيش نيستنه خورد و نه چيز و نه بار و بنهچنين چند باشد سپه گرسنهكنون چون شود روي خورشيد زردپديد آيد آن چادر لاژوردببايد گزيدن سواران مردز بالا شدن سوي دشت نبردبسان شبيخون يكي رزم سختبسازيم تا چون بود يار بختاگر يك بيك تن بكشتن دهيموگر تاج گردنكشان برنهيمچنين است فرجام آوردگاهيكي خاك يابد يكي تاج و گاهز گودرز بشنيد طوس اين سخنسرش گشت پردرد و كين كهنز يك سوي لشكر به بيژن سپرددگر سو بشيدوش و خراد گرددرفش خجسته بگستهم دادبسي پند و اندرزها كرد يادخود و گيو و گودرز و چندي سراننهادند بر يال گرزگرانبسوي سپهدار پيران شدندچو آتش بقلب سپه بر زدندچو درياي خون شد همه رزمگاهخروشي برآمد بلند از سپاهدرفش سپهبد بدو نيم شددل رزمجويان پر از بيم شدچو بشنيد هومان خروش سپاهنشست از بر تازي اسپي سياهبيامد ز لشكر بسي كشته ديدبسي بيهش از رزم برگشته ديدفرو ريخت از ديده خون بر برشيكي بانگ زد تند بر لشكرشچنين گفت كايدر طلايه نبودشما را ز كين ايچ مايه نبودبهر يك ازيشان ز ما سيصدستبوردگه خواب و خفتن بدستهلا تيغ و گوپالها بركشيدسپرهاي چيني بسر در كشيدز هر سو بريشان بگيريد راهكنون كز بره بر كشد تيغ ماهرهايي نبايد كه يابند هيچبدين سان چه بايد درنگ و بسيچبرآمد خروشيدن كرنايبهر سو برفتند گردان ز جايگرفتندشان يكسر اندر ميانسواران ايران چو شير ژيانچنان آتش افروخت از ترگ و تيغكه گفتي همي گرز بارد ز ميغشب تار و شمشير و گرد سپاهستاره نه پيدا نه تابنده ماهز جوشن تو گفتي ببار اندرندز تاري بدرياي قار اندرندبلشكر چنين گفت هومان كه بسازين مهتران مفگنيد ايچ كسهمه پيش من دستگير آوريدنبايد كه خسته بتير آوريدچنين گفت لشكر ببانگ بلندكه اكنون به بيچارگي دست بنددهيد ار بگرز و بژوپين دهيدسران را ز خون تاج بر سر نهيدچنين گفت با گيو و رهام طوسكه شد جان ما بيگمان بر فسوسمگر كردگار سپهر بلندرهاند تن و جان ما زين گزنداگر نه بچنگ عقاب اندريموگر زير درياي آب اندريميكي حمله بردند هر سه به همچو برخيزد از جاي شير دژمنديدند كس يال اسپ و عنانز تنگي بچشم اندر آمد سنانچنين گفت هومان بواز تيزكه نه جاي جنگست و راه گريزبرانگيخت از جايتان بخت بدكه تا بر تن بدكنش بد رسدسه جنگ آور و خوار مايه سپاهبماندند يكسر بدين رزمگاهفراوان ز رستم گرفتند يادكجا داد در جنگ هر جاي دادز شيدوش، وز بيژن گستهمبسي ياد كردند بر بيش و كمكه باري كسي را ز ايران سپاهبدي يارمان اندرين رزمگاهنه ايدر به پيكار و جنگ آمديمكه خيره بكام نهنگ آمديمدريغ آن در و گاه شاه جهانكه گيرند ما را كنون ناگهانتهمتن به زاولستانست و زالشود كار ايران كنون تال و مالهمي آمد آواي گوپال و كوسبلشكر همي دير شد گيو و طوسچنين گفت شيدوش و گستهم شيركه شد كار پيكار سالار ديربه بيژن گرازه همي گفت بازكه شد كار سالار لشكر درازهوا قير گون و زمين آبنوسهمي آمد از دشت آواي كوسبرفتند گردان بر آواي اويز خون بود بر دشت هر جاي جويز گردان نيو و ز نيروي چنگتو گفتي برآمد ز دريا نهنگبدانست هومان كه آمد سوارهمه گرزور بود و شمشيردارچو دانست كامد ورا يار طوسهمي برخروشيد برسان كوسسبك شد عنان و گران شد ركيببلندي كه دانست باز از نشيبيكي رزم كردند تا چاك روزچو پيدا شد از چرخ گيتي فروزسپه بازگشتند يكسر ز جنگكشيدند لشكر سوي كوه تنگبگردان چنين گفت سالار طوسكه از گردش مهر تا زخم كوسسواري چنين كز شما ديدهامز كنداوران هيچ نشنيدهاميكي نامه بايد كه زي شه كنيمز كارش همه جمله آگه كنيمچو نامه بنزديك خسرو رسدبدلش اندرون آتشي نو رسدبياري بيايد گو پيلتنز شيران يكي نامدار انجمنبپيروزي از رزم گرديم بازبديدار كيخسرو آيد نيازسخن هرچ رفت آشكار و نهانبگويم بپيروز شاه جهانبخوبي و خشنودي شهرياربباشد بكام شما روزگارچنانچون كه گفتند برساختندنوندي بنزديك شه تاختنددو لشكر بخيمه فرود آمدندز پيكار يكباره دم برزدندطلايه برون آمد از هر دو رويبدشت از دليران پرخاشجويچو هومان رسيد اندران رزمگاهز كشته نديد ايچ بر دشت راهبه پيران چنين گفت كامروز گردنه بر آرزو گشت گاه نبردچو آسوده گردند گردان ماستوده سواران و مردان مايكي رزم سازم كه خورشيد و ماهنديدست هرگز چنان رزمگاهازان پس چو آمد بخسرو خبركه پيران شد از رزم پيروزگرسپهبد بكوه هماون كشيدز لشكر بسي گرد شد ناپديددر كاخ گودرز كشوادگانتهي شد ز گردان و آزادگانستاره بر ايشان بنالد هميببالينشان خون بپالد هميازيشان جهان پر ز خاك است و خونبلند اختر طوس گشته نگونبفرمود تا رستم پيلتنخرامد بدرگاه با انجمنبرفتند ز ايران همه بخردانجهانديده و نامور موبدانسر نامداران زبان برگشادز پيكار لشكر بسي كرد يادبرستم چنين گفت كاي سرفرازبترسم كه اين دولت ديريازهمي برگرايد بسوي نشيبدلم شد ز كردار او پرنهيبتوي پروارنندهٔ تاج و تختفروغ از تو گيرد جهاندار بختدل چرخ در نوك شمشير تستسپهر و زمان و زمين زير تستتو كندي دل و مغز ديو سپيدزمانه بمهر تو دارد اميدزمين گرد رخش ترا چاكرستزمان بر تو چون مهربان مادرستز تيغ تو خورشيد بريان شودز گرز تو ناهيد گريان شودز نيروي پيكان كلك تو شيربروز بلا گردد از جنگ سيرتو تا برنهادي بمردي كلاهنكرد ايچ دشمن بايران نگاهكنون گيو و گودرز و طوس و سرانفراوان ازين مرز كنداورانهمه دل پر از خون و ديده پرآبگريزان ز تركان افراسيابفراوان ز گودرزيان كشته مردشده خاك بستر بدشت نبردهرانكس كزيشان بجان رستهاندبكوه هماون همه خستهاندهمه سر نهاده سوي آسمانسوي كردگار مكان و زمانكه ايدر ببايد گو پيلتنبنيروي يزدان و فرمان منشب تيره كين نامه بر خواندمبسي از جگر خون برافشاندمنگفتم سه روز اين سخن را بكسمگر پيش دادار فرياد رسكنون كار ز اندازه اندر گذشتدلم زين سخن پر ز تيمار گشتاميد سپاه و سپهبد بتستكه روشن روان بادي و تن درستسرت سبز باد و دلت شادمانتن زال دور از بد بدگمانز من هرچ بايد فزوني بخواهز اسپ و سليح و ز گنج و سپاهبرو با دلي شاد و رايي درستنشايد گرفت اين چنين كار سستبپاسخ چنين گفت رستم بشاهكه بي تو مبادا نگين و كلاهكه با فر و برزي و باراي و دادندارد چو تو شاه گردون بيادشنيدست خسرو كه تا كيقبادكلاه بزرگي بسر بر نهادبايران بكين من كمر بستهامبرام يك روز ننشستهامبيابان و تاريكي و ديو و شيرچه جادو چه از اژدهاي دليرهمان رزم توران و مازندرانشب تيره و گرزهاي گرانهم از تشنگي هم ز راه درازگزيدن در رنج بر جاي نازچنين درد و سختي بسي ديدهامكه روزي ز شادي نپرسيدهامتو شاه نو آيين و من چون رهيميان بستهام چون تو فرمان دهيشوم با سپاهي كمر بر ميانبگردانم اين بد ز ايرانيانازان كشتگان شاه بيدرد بادرخ بدسگالان او زرد بادز گودرزيان خود جگر خستهامكمر بر ميان سوگ را بستهامچو بشنيد كيخسرو آواز اويبرخ برنهاد از دو ديده دو جويبدو گفت بيتو نخواهم زماننه اورنگ و تاج و نه گرز و كمانفلك زير خم كمند تو بادسر تاجداران به بند تو بادز دينار و گنج و ز تاج و گهركلاه و كمان و كمند و كمربياورد گنجور خسرو كليدسر بدرههاي درم برديدهمه شاه ايران به رستم سپردچنين گفت كاي نامدار گردجهان گنج و گنجور شمشير تستسر سروران جهان زير تستتو با گرزداران زاولستاندليران و شيران كابلستانهمي رو بكردار باد دمانمجوي و مفرماي جستن زمانز گردان شمشير زن سي هزارز لشكر گزين از در كارزارفريبرز كاوس را ده سپاهكه او پيش رو باشد و كينه خواهتهمتن زمين را ببوسيد و گفتكه با من عنان و ركيبست جفتسران را سر اندر شتاب آوريممبادا كه آرام و خواب آوريمسپه را درم دادن آغاز كردبدشت آمد و رزم را ساز كردفريبرز را گفت بركش پگاهسپاه اندرآور به پيش سپاهنبايد كه روز و شبان بغنويمگر نزد طوس سپهبد شويبگويي كه در جنگ تندي مكنفريب زمان جوي و كندي مكنمن اينك بكردار باد دمانبيايم نجويم بره بر زمانچو گرگين ميلاد كار آزمايسپه را زند بر بد و نيك رايچو خورشيد تابنده بنمود چهربسان بتي با دلي پر زمهربر آمد خروشيدن كرنايتهمتن بياورد لشكر زجايپر انديشه جان جهاندار شاهدو فرسنگ با او بيامد براهدو منزل همي كرد رستم يكينياسود روز و شبان اندكيشبي داغ دل پر ز تيمار طوسبخواب اندر آمد گه زخم كوسچنان ديد روشن روانش بخوابكه رخشنده شمعي برآمد ز آببر شمع رخشان يكي تخت عاجسياوش بران تخت با فر و تاجلبان پر ز خنده زبان چربگويسوي طوس كردي چو خورشيد رويكه ايرانيان را هم ايدر بداركه پيروزگر باشي از كارزاربگو در زيان هيچ غمگين مشوكه ايدر يكي گلستانست نوبزير گل اندر همي ميخوريمچه دانيم كين باده تا كي خوريمز خواب اندر آمد شده شاد دلز درد و غمان گشته آزاد دلبگودرز گفت اي جهان پهلوانيكي خواب ديدم بروشن رواننگه كن كه رستم چو باد دمانبيايد بر ما زمان تا زمانبفرمود تا بركشيدند نايبجنبيد بر كوه لشكر ز جايببستند گردان ايران ميانبرافراختند اختر كاويانبياورد زان روي پيران سپاهشد از گرد خورشيد تابان سياهاز آواز گردان و باران تيرهمي چشم خورشيد شد خيره خيردو لشكر بروي اندر آورده رويز گردان نشد هيچ كس جنگجويچنين گفت هومان بپيران كه جنگهمي جست بايد چه جويي درنگنه لشكر بدشت شكار اندرندكه اسپان ما زير بار اندرندبدو گفت پيران كه تندي مكننه روز شتابست و گاه سخنسه تن دوش با خوار مايه سپاهبرفتند بيگاه زين رزمگاهچو شيران جنگي و ما چون رمهكه از كوهسار اندر آيد دمههمه دشت پر جوي خون يافتيمسر نامداران نگون يافتيميكي كوه دارند خارا و خشكهمي خار بويند اسپان چو مشكبمان تا بران سنگ پيچان شوندچو بيچاره گردند بيجان شوندگشاده نبايد كه داريد راهدو رويه پس و پيش اين رزمگاهچو بيرنج دشمن بچنگ آيدتچو بشتابيش كار تنگ آيدتچرا جست بايد همي كارزارطلايه برين دشت بس صد سواربباشيم تا دشمن از آب و نانشود تنگ و زنهار خواهد بجانمگر خاكگر سنگ خارا خورندچو روزي سرآيد خورند و مرندسوي خيمه رفتند زان رزمگاهطلايه بيامد به پيش سپاهگشادند گردان سراسر كمربخوان و بخوردن نهادند سربلشكر گه آمد سپهدار طوسپر از خون دل و روي چون سندروسبگودرز گفت اين سخن تيره گشتسر بخت ايرانيان خيره گشتهمه گرد بر گرد ما لشكرستخور بارگي خارگر خاورستسپه را خورش بس فراوان نماندجز از گرز و شمشير درمان نماندبشبگير شمشيرها بركشيمهمه دامن كوه لشكر كشيماگر اختر نيك ياري دهدبريشان مرا كامگاري دهدور ايدون كجا داور آسمانبشمشير بر ما سرآرد زمانز بخش جهانآفرين بيش و كمنباشد مپيماي بر خيره دممرا مرگ خوشتر بنام بلندازين زيستن با هراس و گزندبرين برنهادند يكسر سخنكه سالار نيك اختر افگند بنچو خورشيد برزد ز خرچنگ چنگبدريد پيراهن مشك رنگبه پيران فرستاده آمد ز شاهكه آمد ز هر جاي بيمر سپاهسپاهي كه درياي چين را ز گردكند چون بيابان بروز نبردنخستين سپهدار خاقان چينكه تختش همي برنتابد زمينتنش زور دارد چو صد نره شيرسر ژنده پيل اندر آرد بزيريكي مهتر از ماورالنهر ب?
كنون اي خردمند روشنروانبجز نام يزدان مگردان زبانكه اويست بر نيك و بد رهنمايوزويست گردون گردان بجايهمي بگذرد بر تو ايام توسرايي جزين باشد آرام توچو باشي بدين گفته همداستانكه دهقان همي گويد از باستانازان پس خبر شد بخاقان چينكه شد كشته كاموس بر دشت كينكشاني و شگني و گردان بلخز كاموسشان تيره شد روز و تلخهمه يك بديگر نهادند رويكه اين پرهنر مرد پرخاشجويچه مردست و اين مرد را نام چيستهمورد او در جهان مرد كيستچنين گفت هومان به پيران شيركه امروز شد جانم از رزم سيردليران ما چون فرازند چنگكه شد كشته كاموس جنگي بجنگبگيتي چنو نامداري نبودوزو پيلتن تر سواري نبودچو كاموس گو را بخم كمندبوردگه بر توان كرد بندسزد گر سر پيل را روز كينبگيرد برآرد زند بر زمينسپه سربسر پيش خاقان شدندز كاموس با درد و گريان شدندكه آغاز و فرجام اين رزمگاهشنيدي و ديدي بنزد سپاهكنون چارهٔ كار ما بازجويبتنها تن خويش و كس را مگويبلشكر نگه كن ز كارآگهانكسي كو سخن باز جويد نهانببيند كه اين شير دل مرد كيستوزين لشكر او را هم آورد كيستاز آن پس همه تن بكشتن دهيمبوردگه بر سر و تن نهيمبپيران چنين گفت خاقان چينكه خود درد ازينست و تيمار ازينكه تا كيست زان لشكر پرگزندكجا پيل گيرد بخم كمندابا آنك از مرگ خود چاره نيستره خواهش و پرسش و ياره نيستز مادر همه مرگ را زادهايمبناكام گردن بدو دادهايمكس از گردش آسمان نگذردوگر بر زمين پيل را بشكردشما دل مداريد ازو مستمندكجا كشته شد زير خم كمندمرا نرا كه كاموس ازو شد هلاكببند كمند اندر آرم بخاكهمه شهر ايران كنم رود آببكام دل خسرو افراسيابز لشكر بسي نامور گرد كردز خنجرگزاران و مردان مردچنين گفت كين مرد جنگي بتيرسوار كمندافگن و گردگيرنگه كرد بايد كه جايش كجاستبگرد چپ لشكر و دست راستهم از شهر پرسد هم از نام اوازانپس بسازيم فرجام اوسواري سرافراز و خسروپرستبيامد ببر زد برين كار دستكه چنگش بدش نام و جوينده بوددلير و به هر كار پوينده بودبخاقان چنين گفت كاي سرفرازجهان را بمهر تو بادا نيازگر او شير جنگيست بيجان كنمبدانگه كه سر سوي ايران كنمبتنها تن خويش جنگآورمهمه نام او زير ننگ آورمازو كين كاموس جويم نخستپس از مرگ نامش بيارم درستبرو آفرين كرد خاقان چينبپيشش ببوسيد چنگش زمينبدو گفت ار اين كينه بازآوريسوي من سر بينياز آوريببخشمت چندان گهرها ز گنجكزان پس نبايد كشيدنت رنجازان دشت چنگش برانگيخت اسپهمي رفت برسان آذرگشسپچو نزديك ايرانيان شد بجنگز تركش برآورد تير خدنگچنين گفت كين جاي جنگ منستسر نامداران بچنگ منستكجا رفت آن مرد كاموس گيركه گاهي كمند افگند گاه تيركنون گر بيايد بوردگاهنمانم كه ماند بنزد سپاهبجنبيد با گرز رستم ز جايهمانگه برخش اندر آورد پايمنم گفت شيراوژن و گردگيركه گاهي كمند افگنم گاه تيرهم اكنون ترا همچو كاموس گردبديده همي خاك بايد سپردبدو گفت چنگش كه نام تو چيستنژادت كدامست و كام تو چيستبدان تا بدانم كه روز نبردكرا ريختم خون چو برخاست گردبدو گفت رستم كه اي شوربختكه هرگز مبادا گل آن درختكجا چون تو در باغ بار آوردچو تو ميوه اندر شمار آوردسر نيزه و نام من مرگ تستسرت را ببايد ز تن دست شستبيامد همانگاه چنگش چو باددو زاغ كمان را بزه بر نهادكمان جفا پيشه چون ابر بودهم آورد با جوشن و گبر بودسپر بر سرآورد رستم چو ديدكه تيرش زره را بخواهد بريدبدو گفت باش اي سوار دليركه اكنون سرت گردد از رزم سيرنگه كرد چنگش بران پيلتنببالاي سرو سهي بر چمنبد آن اسپ در زير يك لخت كوهنيامد همي از كشيدن ستوهبدل گفت چنگش كه اكنون گريزبه از با تن خويش كردن ستيزبرانگيخت آن باركش را ز جايسوي لشكر خويشتن كرد رايبكردار آتش دلاور سواربرانگيخت رخش از پس نامدارهمانگاه رستم رسيد اندرويهمه دشت زيشان پر از گفت و گويدم اسپ ناپاك چنگش گرفتدو لشكر بدو مانده اندر شگفتزماني همي داشت تا شد غميز بالا بزد خويشتن بر زميبيفتاد زو ترگ و زنهار خواستتهمتن ورا كرد با خاك راستهمانگاه كردش سر از تن جداهمه كام و انديشه شد بينوارهمه نامداران ايران زمينگرفتند بر پهلوان آفرينهمي بود رستم ميان دو صفگرفته يكي خشت رخشان بكفوزان روي خاقان غمي گشت سختبرآشفت با گردش چرخ و بختبهومان چنين گفت خاقان چينكه تنگست بر ما زمان و زمينمران نامور پهلوان را تو نامشوي بازجويي فرستي پيامبدو گفت هومان كه سندان نيمبرزم اندرون پيل دندان نيمبگيتي چو كاموس جنگي نبودچنو رزمخواه و درنگي نبودبخم كمندش گرفت اين سوارتو اين گرد را خوار مايه مدارشوم تا چه خواهد جهان آفرينكه پيروز گردد بدين دشت كينبخيمه درآمد بكردار باديكي ترگ ديگر بسر برنهاددرفشي دگر جست و اسپي دگردگرگونه جوشن دگرگون سپربيامد چو نزديك رستم رسيدهمي بود تا يال و شاخش بديدبرستم چنين گفت كاي نامداركمندافگن وگرد و جنگي سواربيزدان كه بيزارم از تاج و گاهكه چون تو نديدم يكي رزمخواهز تو بگذرد زين سپاه بزرگنبينم همي نامداري سترگدليري كه چندين بجويد نبردبرآرد همي از دل شير گردز شهر و نژاد و ز آرام خويشسخن گوي و از تخمه و نام خويشجز از تو كسي را ز ايران سپاهنديدم كه دارد دل رزمگاهمرا مهربانيست بر مرد جنگبويژه كه دارد نهاد پلنگكنون گر بگويي مرا نام خويشبرو بوم و پيوند وآرام خويشسپاسي برين كار بر من نهيكز انديشه گردد دل من تهيبدو گفت رستم كه چندين سخنكه گفتي و افگندي از مهر بنچرا تو نگويي مرا نام خويشبر و كشور و بوم و آرام خويشچرا آمدستي بنزديك منبنرمي و چربي و چندين سخناگر آشتي جست خواهي هميبكوشي كه اين كينه كاهي همينگه كن كه خون سياوش كه ريختچنين آتش كين بما بر كه بيختهمان خون پرمايه گودرزيانكه بفزود چندين زيان بر زيانبزرگان كجا با سياوش بدندنجستند پيكار و خامش بدندگنهكار خون سر بيگناهنگر تا كه يابي ز توران سپاهز مردان و اسپان آراستهكز ايران بياورد با خواستهچو يكسر سوي ما فرستيد بازمن از جنگ تركان شوم بينيازازان پس همه نيكخواه منيدسراسر بر آيين و راه منيدنيازم بكين و نجويم نبردنيارم سر سركشان زير گردوزان پس بگويم بكيخسرو اينبشويم دل و مغزش از درد و كينبتو بر شمارم كنون نامشانكه مه نامشان باد و مه كامشانسر كين ز گرسيوز آمد نخستكه درد دل و رنج ايران بجستكسي را كه داني تو از تخم كوركه بر خيره اين آب كردند شورگروي زره و آنك از وي بزادنژادي كه هرگز مباد آن نژادستم بر سياوش ازيشان رسيدكه زو آمد اين بند بد را كليدكسي كو دل و مغز افراسيابتبه كرد و خون راند برسان آبو ديگر كسي را كز ايرانياننبد كين و بست اندرين كين ميانبزرگان كه از تخمهٔ ويسهانددو رويند و با هر كسي پيسهاندچو هومان و لهاك و فرشيدوردچو كلباد و نستيهن آن شوخ مرداگر اين كه گفتم بجاي آوريدسر كينه جستن بپاي آوريدببندم در كينه بر كشورتبجوشن نپوشيد بايد برتو گر جز بدين گونه گويي سخنكنم تازه پيكار و كين كهنكه خوكردهٔ جنگ توران منميكي نامداري از ايران منمبسي سر جدا كرده دارم ز تنكه جز كام شيران نبودش كفنمرا آزمودي بدين رزمگاههمينست رسم و همينست راهازين گونه هرگز نگفتم سخنبجز كين نجستم ز سر تا به بنكنون هرچ گفتم ترا گوش دارسخنهاي خوب اندر آغوش دارچو بشنيد هومان بترسيد سختبلرزيد برسان برگ درختكزان گونه گفتار رستم شنيدهمه كينه از دودهٔ خويش ديدچنين پاسخ آورد هومان بدويكه اي شير دل مرد پرخاشجويبدين زور و اين برز و بالاي توسر تخت ايران سزد جاي تونباشي جز از پهلواني بزرگوگر نامداري ز ايران سترگبپرسيدي از گوهر و نام منبدل ديگر آمد ترا كام منمرا كوه گوشست نام اي دليرپدر بوسپاسست مردي چو شيرمن از وهر با اين سپاه آمدمسپاهي بدين رزمگاه آمدمازان باز جويم همي نام توكه پيدا كنم در جهان كام توكنون گر بگويي مرا نام خويششوم شاد دل سوي آرام خويشهمه هرچ گفتي بدين رزمگاهيكايك بگويم به پيش سپاههمان پيش منشور و خاقان چينبزرگان و گردان توران زمينبدو گفت رستم كه نامم مجويز من هرچ ديدي بديشان بگويز پيران مرا دل بسوزد هميز مهرش روان برفروزد هميز خون سياوش جگرخسته اوستز تركان كنون راد و آهسته اوستسوي من فرستش هم اكنون دمانببينيم تا بر چه گردد زمانبدو گفت هومان كه اي سرفرازبديدار پيرانت آمد نيازچه داني تو پيران و كلباد راگروي زره را و پولاد رابدو گفت چندين چه پيچي سخنسر آب را سوي بالا مكننبيني كه پيكار چندين سپاهبدويست و زو آمد اين رزمگاهبشد تيز هومان هم اندر زمانشده گونه از روي و آمد دمانبپيران چنين گفت كاي نيك بختبد افتاد ما را ازين كار سختكه اين شيردل رستم زابليستبرين لشكر اكنون ببايد گريستكه هرگز نتابند با او بجنگبخشكي پلنگ و بدريا نهنگسخن گفت و بشنيد پاسخ بسيهمي ياد كرد از بد هر كسينخست اي برادر مرا نام بردز كين سياوش بسي برشمردز كار گذشته بسي كرد يادز پيران و گردان ويسهنژادز بهرام وز تخم گودرزيانز هر كس كه آمد بريشان زيانبجز بر تو بر كس نديدمش مهرفراوان سخن گفت و نگشاد چهرازين لشكر اكنون ترا خواستستندانم كه بر دل چه آراستستبرو تا ببينيش نيزه بدستتو گويي كه بر كوه دارد نشستابا جوشن و ترگ و ببر بيانبزير اندرون ژنده پيلي ژيانببيني كه من زين نجستم دروغهمي گيرد آتش ز تيغش فروغترا تا نبيند نجنبد ز جايز بهر تو ماندست زان سان بپايچو بينيش با او سخن نرم گويبرهنه مكن تيغ و منماي رويبدو گفت پيران كه اي رزمسازبترسم كه روز بد آيد فرازگر ايدونك اين تيغ زن رستمستبدين دشت ما را گه ماتمستبر آتش بسوزد بر و بوم ماندانم چه كرد اختر شوم مابشد پيش خاقان پر از آب چشمجگر خسته و دل پر از درد و خشمبدو گفت كاي شاه تندي مكنكه اكنون دگرگونه گشت اين سخنچو كاموس گو را سرآمد زمانهمانگاه برد اين دل من گمانكه اين بارهٔ آهنين رستمستكه خام كمندش خم اندر خمستگر افراسياب آيد اكنون چو آبنبينند جز سهم او را بخوابازو ديو سير ايد اندر نبردچه يك مرد با او چه يك دشت مردبزابلستان چند پرمايه بودسياوش را آن زمان دايه بودپدروار با درد جنگ آوردجهان بر جهاندار تنگ آوردشوم بنگرم تا چه خواهد هميكه از غم روانم بكاهد هميبدو گفت خاقان برو پيش اويچنانچون ببايد سخن نرم گوياگر آشتي خواهد و دستگاهچه بايد برين دشت رنج سپاهبسي هديه بپذير و پس باز گردسزد گر نجوييم چندين نبردوگر زير چرم پلنگ اندرستهمانا كه رايش بجنگ اندرستهمه يكسره نيز جنگ آوريمبرو دشت پيكار تنگ آوريمهمه پشت را سوي يزدان كنيمبنيروي او رزم شيران كنيمهم او را تن از آهن و روي نيستجز از خون وز گوشت وز موي نيستنه اندر هوا باشد او را نبرددلت را چه سوزي بتيمار و دردچنان دان كه گر سنگ و آهن خوردهمان تير و ژوپين برو بگذردبهر مرد ازيشان ز ما سيصدستدرين رزمگه غم كشيدن بدستهمين زابلي نامبردار مردز پيلي فزون نيست گاه نبرديكي پيلبازي نمايم بدويكزان پس نيارد سوي جنگ رويهمي رفت پيران پر از درد و بيمشد از كار رستم دلش به دو نيمبيامد بنزديك ايران سپاهخروشيد كاي مهتر رزم خواهشنيدم كزين لشكر بي شمارمرا ياد كردي بهنگام كارخراميدم از پيش آن انجمنبدين انجمن تا چه خواهي ز منبدو گفت رستم كه نام تو چيستبدين آمدن راي و كام تو چيستچنين داد پاسخ كه پيران منمسپهدار اين شير گيران منمز هومان ويسه مرا خواستيبخوبي زبان را بياراستيدلم تيز شد تا تو از مهترانكدامي ز گردان جنگ آورانبدو گفت من رستم زابليزرهدار با خنجر كابليچو بشنيد پيران ز پيش سپاهبيامد بر رستم كينه خواهبدو گفت رستم كه اي پهلواندرودت ز خورشيد روشن روانهم از مادرش دخت افراسيابكه مهر تو بيند هميشه بخواببدو گفت پيران كه اي پيلتندرودت ز يزدان و از انجمنز نيكي دهش آفرين بر تو بادفلك را گذر بر نگين تو بادز يزدان سپاس و بدويم پناهكه ديدم ترا زنده بر جايگاهزواره فرامرز و زال سواركه او ماند از خسروان يادگاردرستند و شادان دل و سرفرازكزيشان مبادا جهان بينيازبگويم ترا گر نداري گرانگله كردن كهتر از مهترانبكشتم درختي بباغ اندرونكه بارش كبست آمد و برگ خونز ديده همي آب دادم برنجبدو بد مرا زندگاني و گنجمرا زو همه رنج بهر آمدستكزو بار ترياك زهر آمدستسياوش مرا چون پدر داشتيبه پيش بديها سپر داشتيبسا درد و سختي و رنجا كه منكشيدم ازان شاه و زان انجمنگواي من اندر جهان ايزدستگوا خواستن دادگر را بدستكه اكنون برآمد بسي روزگارشنيدم بسي پند آموزگاركه شيون نه برخاست از خان منهمي آتش افروزد از جان منهمي خون خروشم بجاي سرشكهميشه گرفتارم اندر پزشكازين كار بهر من آمد گزندنه بر آرزو گشت چرخ بلندز تيره شب و ديدهام نيست شرمكه من چند جوشيدهام خون گرمز كار سياوش چو آگه شدمز نيك و ز بد دست كوته شدمميان دو كشور دو شاه بلندچنين خوارم و زار و دل مستمندفرنگيس را من خريدم بجانپدر بر سر آورده بودش زمانبخانه نهانش همي داشتمبرو پشت هرگز نه برگاشتمبپاداش جان خواهد از من هميسر بدگمان خواهد از من هميپر از دردم اي پهلوان از دو رويز دو انجمن سر پر از گفتگوينه راه گريزست ز افراسيابنه جاي دگر دارم آرام و خوابهمم گنج و بوم است و هم چارپاينبينم همي روي رفتن بجايپسر هست و پوشيدهرويان بسيچنين خسته و بستهٔ هر كسياگر جنگ فرمايد افراسيابنماند كه چشم اندر آيد بخواببناكام لشكر بايد كشيدنشايد ز فرمان او آرميدبمن بر كنون جاي بخشايشستسپاه اندر آوردن آرايشستاگر نيستي بر دلم درد و غمازين تخمه جز كشتن پيلسمجز او نيز چندي دلير و جوانكه در جنگ سير آمدند از روانازين پس مرا بيم جانست نيزسخن چند گويم ز فرزند و چيزبه پيروزگر بر تو اي پهلوانكه از من نباشي خليدهروانز خويشان من بد نداري نهانبرانديشي از كردگار جهانبروشن روان سياوش كه مرگمرا خوشتر از جوشن و تيغ و ترگگر ايدونكه جنگي بود هم گروهتلي كشته بيني ببالاي كوهكشاني و سقلاب و شگني و هندازين مرز تا پيش درياي سندز خون سياوش همه بيگناهسپاهي كشيده بدين رزمگاهترا آشتي بهتر آيد كه جنگنبايد گرفتن چنين كار تنگنگر تا چه بيني تو داناتريبرزم دليران تواناتريز پيران چو بشنيد رستم سخننه بر آرزو پاسخ افگند بنبدو گفت تا من بدين رزمگاهكمر بستهام با دليران شاهنديدستم از تو بجز راستيز تركان همه راستي خواستيپلنگ اين شناسد كه پيكار و جنگنه خوبست و داند همي كوه و سنگچو كين سر شهرياران بودسر و كار با تيرباران بودكنون آشتي را دو راه ايدرستنگر تا شما را چه اندرخورستيكي آنك هر كس كه از خون شاهبگسترد بر خيره اين رزمگاهببندي فرستي بر شهريارسزد گر نفرمايد اين كارزارگنهكار خون سر بيگناهسزد گر نباشد بدين رزمگاهو ديگر كه با من ببندي كمربيايي بر شاه پيروزگرز چيزي كه ايدر بماني هميتو آن را گرانمايه داني هميبجاي يكي ده بيابي ز شاهمكن ياد بنگاه توران سپاهبدل گفت پيران كه ژرفست كارز توران شدن پيش آن شهرياردگر چون گنه كار جويد هميدل از بيگناهان بشويد هميبزرگان و خويشان افراسيابكه با گنج و تختند و با جاه و آبازين در كجا گفت يارم سخننه سر باشد اين آرزو را نه بنچو هومان و كلباد و فرشيدوردكجا هست گودرز زيشان بدردهمه زين شمارند و اين روي نيستمر اين آب را در جهان جوي نيستمرا چارهٔ خويش بايد گرفتره جست را پيش بايد گرفتبدو گفت پيران كه اي پهلوانهميشه جوان باش و روشنروانشوم بازگويم بگردان همينبمنشور و شنگل بخاقان چينهيوني فرستم بافراسياببگويم سرش را برآرم ز خوابو زانجا بيامد بلشكر چو بادكسي را كه بودند ويسه نژاديكي انجمن كرد و بگشاد رازچنين گفت كامد نشيب و فرازبدانيد كين شير دل رستمستجهانگير و از تخمهٔ نيرمستبزرگان و شيران زابلستانهمه نامداران كابلستانچنو كينهور باشد و رهنمايسواران گيتي ندارند پايچو گودرز كشواد و چون گيو و طوسبناكام رزمي بود با فسوسز تركان گنهكار خواهد هميدل از بيگناهان بكاهد هميكه داني كه ايدر گنهكار نيستدل شاه ازو پر ز تيمار نيستنگه كن كه اين بوم ويران شودبكام دليران ايران شودنه پير و جوان ماند ايدر نه شاهنه گنج و سپاه و نه تخت و كلاههمي گفتم اين شوم بيداد راكه چندين مدار آتش و باد راكه روزي شوي ناگهان سوختهخرد سوخته چشم دل دوختهنكرد آن جفاپيشه فرمان مننه فرمان اين نامدار انجمنبكند اين گرانمايگان را ز جاينزد با دلير و خردمند رايببيني كه نه شاه ماند نه تاجنه پيلان جنگي نه اين تخت عاجبدين شاددل شاه ايران بودغم و درد بهر دليران بوددريغ آن دليران و چندين سپاهكه با فر و برزند و با تاج و گاهبتاراج بيني همه زين سپسنه برگردد از رزمگه شاد كسبكوبند ما را بنعل ستورشود آب اين بخت بيدار شورز هومان دل من بسوزد هميز رويين روان برفروزد هميدل رستم آگنده از كين اوستبروهاش يكسر پر از چين اوستپر از غم شوم پيش خاقان چينبگويم كه ما را چه آمد ز كينبيامد بنزديك خاقان چو گردپر از خون رخ و ديده پر آب زردسراپردهٔ او پر از ناله ديدز خون كشته بر زعفران لاله ديدز خويشان كاموس چندي سپاهبنزديك خاقان شده دادخواههمي گفت هر كس كه افراسيابازين پس بزرگي نبيند بخوابچرا كين پي افگند كش نيست مردكه آورد سازد بروز نبردسپاه كشاني سوي چين شويمهمه ديده پر آب و باكين شويمز چين و ز بربر سپاه آوريمكه كاموس را كينهخواه آوريمز بزگوش و سگسار و مازندرانكس آريم با گرزهاي گرانمگر سيستان را پر آتش كنيمبريشان شب و روز ناخوش كنيمسر رستم زابلي را بداربرآريم بر سوگ آن نامدارتنش را بسوزيم و خاكسترشهمي برفشانيم گرد درشاگر كين همي جويد افراسيابنه آرام بايد كه يابد نه خوابهمي از پي دوده هر كس بدردبباريد بر ارغوان آب زردچو بشنيد پيران دلش خيره گشتز آواز ايشان رخش تيره گشتبدل گفت كاي زار و بيچارگانپر از درد و تيمار و غمخوارگاننداريد ازين اگهي بيگمانكه ايدر شما را سرآمد زمانز دريا نهنگي بجنگ آمدستكه جوشنش چرم پلنگ آمدستبيامد بخاقان چنين گفت بازكه اين رزم كوتاه ما شد درازاز اين نامداران هر كشوريز هر سو كه بد نامور مهتريبياورد و اين رنجها شد به بادكجا خيزد از كار بيداد دادسر شاه كشور چنين گشته شدسياوش بر دست او كشته شدبفرمان گرسيوز كم خردسر اژدها را كسي نسپردسياوش جهاندار و پرمايه بودورا رستم زابلي دايه بودهر آنگه كه او جنگ و كين آوردهمي آسمان بر زمين آوردنه چنگ پلنگ و نه خرطوم پيلنه كوه بلند و نه درياي نيلبسندست با او بوردگاهچو آورد گيرد به پيش سپاهيكي رخش دارد بزير اندرونكه گويي روان شد كه بيستونكنون روز خيره نبايد شمردكه ديدند هر كس ازو دستبرديكي آتش آمد ز چرخ كبوددل ما شد از تف او پر ز دودكنون سر بسر تيزهش بخردانبخوانيد با موبدان و ردانببينيد تا چارهٔ كار چيستبدين رزمگه مرد پيكار كيستهمي راي بايد كه گردد درستاز آغاز كينه نبايست جستمگر زين بلا سوي كشور شويماگر چند با بخت لاغر شويمز پيران غمي گشت خاقان چينبسي ياد كرد از جهان آفرينبدو گفت ما را كنون چيست رويچو آمد سپاهي چنين جنگجويچنين گفت شنگل كه اي سرفرازچه بايد كشيدن سخنها درازبياري افراسياب آمديمز دشت و ز درياي آب آمديمبسي باره و هديهها يافتيمز هر كشوري تيز بشتافتيمبيك مرد سگزي كه آمد بجنگچرا شد چنين بر شما كار تنگز يك مرد ننگست گفتن سخندگرگونهتر بايد افگند بناگر گرد كاموس را زو زمانبيامد نبايد شدن بدگمانسپيدهدمان گرزها بركشيموزين دشت يكسر سراندر كشيمهوا را چو ابر بهاران كنيمبريشان يكي تيرباران كنيمز گرد سواران و زخم تبرنبايد كه داند كس از پاي سرشما يكسره چشم بر من نهيدچو من برخروشم دميد و دهيدهمانا كه جنگآوران صد هزارفزون باشد از ما دلير و سوارز يك تن چنين زار و پيچان شديمهمه پاك ناكشته بيجان شديمچنان دان كه او ژنده پيلست مستبوردگه شير گيرد بدستيكي پيلبازي نمايم بدويكزان پس نيارد سوي رزم رويچو بشنيد لشكر ز شنگل سخنجوان شد دل مرد گشته كهنبدو گفت پيران كانوشه بديروان را بپيگار توشه بديهمه نامداران و خاقان چينگرفتند بر شاه هند آفرينچو پيران بيامد بپرده سرايبرفتند پرمايه تركان ز جايچو هومان و نستيهن و بارمانكه با تيغ بودند گر با سنانبپرسيد هومان ز پيران سخنكه گفتارشان بر چه آمد به بنهمي آشتي را كند پايگاهو گر كينه جويد سپاه از سپاهبهومان بگفت آنچ شنگل بگفتسپه گشت با او به پيگار جفتغمي گشت هومان ازان كار سختبرآشفت با شنگل شوربختبه پيران چنين گفت كز آسمانگذر نيست تا بر چه گردد زمانبيامد بره پيش كلباد گفتكه شنگل مگر با خرد نيست جفتببايد شدن يك زمان زين مياننگه كرد بايد بسود و زيانببيني كزين لشكر بيكرانجهانگير و با گرزهاي گراندو بهره بود زير خاك اندرونكفن جوشن و ترگ شسته بخونبدو گفت كلباد اي تيغ زنچنين تا توان فال بد را مزنتن خويش يكباره غمگين مكنمگر كز گمان ديگر ايد سخنبنا آمده كار دل را بغمسزد گر نداري نباشي دژموزين روي رستم يلان را بخواندسخنهاي بايسته چندي براندچو طوس و چو گودرز و رهام و گيوفريبرز و گستهم و خراد نيوچو گرگين كارآزموده سوارچو بيژن فروزندهٔ كارزارتهمتن چنين گفت با بخردانهشيوار و بيدار دل موبدانكسي را كه يزدان كند نيكبختسزاوار باشد ورا تاج و تختجهانگير و پيروز باشد بجنگنبايد كه بيند ز خود زور چنگز يزدان بود زور ما خود كييمبدين تيره خاك اندرون بر چييمببايد كشيدن گمان از بديره ايزدي بايد و بخرديكه گيتي نماند همي بر كسينبايد بدو شاد بودن بسيهمي مردمي بايد و راستيز كژي بود كمي و كاستيچو پيران بيامد بر من دمانسخن گفت با درد دل يك زمانكه از نيكوي با سياوش چه كردچه آمد برويش ز تيمار و دردفرنگيس و كيخسرو از اژدهابگفتار و كردار او شد رهاابا آنك اندر دلم شد درستكه پيران بكين كشته آيد نخستبرادرش و فرزند در پيش اويبسي با گهر نامور خويش اويابر دست كيخسرو افراسيابشود كشته اين ديدهام من بخوابگنهكار يك تن نماند بجايمگر كشته افگنده در زير پايو ليكن نخواهم كه بر دست منشود كشته اين پير با انجمنكه او را بجز راستي پيشه نيستز بد بر دلش راه انديشه نيستگر ايدونك باز آرد اين را كه گفتگناه گذشته ببايد نهفتگنهكار با خواسته هرچ بودسپارد بما كين نبايد فزودازين پس مرا جاي پيكار نيستبه از راستي در جهان كار نيستورين نامداران ابا تخت و پيلسپاهي بدين سان چو درياي نيلفرستند نزديك ما تاج و گنجازايشان نباشيم زين پس برنجنداريم گيتي بكشتن نگاهكه نيكيدهش را جز اينست راهجهان پر ز گنجست و پر تاج و تختنبايد همه بهر يك نيكبختچو بشنيد گودرز بر پاي خاستبدو گفت كاي مهتر راد و راستستون سپاهي و زيباي گاهفروزان بتو شاه و تخت و كلاهسر مايهٔ تست روشن خردروانت همي از خرد بر خوردز جنگ آشتي بيگمان بهترستنگه كن كه گاوت بچرم اندرستبگويم يكي پيش تو داستانكنون بشنو از گفتهٔ باستانكه از راستي جان بدگوهرانگريزد چو گردون ز بار گرانگر ايدونك بيچاره پيمان كندبكوشد كه آن راستي بشكندچو كژ آفريدش جهان آفرينتو مشنو سخن زو و كژي مبيننخستين كه ما رزمگه ساختيمسخن رفت زين كار و پرداختيمز پيران فرستاده آمد برينكه بيزارم از دشت وز رنج و كينكه من ديده دارم هميشه پر آبز گفتار و كردار افراسيابميان بستهام بندگي شاه رانخواهم بر و بوم و خرگاه رابسي پند و اندرز بشنيد و گفتكزين پس نباشد مرا جنگ جفتشوم گفت بپسيچم اين كار تفتبخويشان بگويم كه ما را چه رفتمرا تخت و گنجست و هم چارپايبديشان نمايم سزاوار جايچو گفت اين بگفتيم كاري رواستبتوران ترا تخت و گنج و نواستيكي گوشهاي گير تا نزد شاهز تو آشكارا نگردد گناهبگفتيم و پيران برين بازگشتشب تيره با ديو انباز گشتهيوني فرستاد نزديك شاهكه لشكر برآراي كامد سپاهتو گفتي كه با ما نگفت اين سخننه سر بود ازان كار هرگز نه بنكنون با تو اي پهلوان سپاهيكي ديگر افگند بازي براهجز از رنگ و چاره نداند هميز دانش سخن برفشاند هميكنون از كمند تو ترسيده شدروا بد كه ترسيده از ديده شدهمه پشت ايشان بكاموس بودسپهبد چو سگسار و فر طوس بودسر بخت كاموس برگشته ديدبخم كمند اندرش كشته ديددر آشتي جويد اكنون همينيارد نشستن بهامون هميچو داند كه تنگ اندر آمد نشيببكار آورد بند و رنگ و فريبگنهكار با گنج و با خواستهكه گفتست پيش آرم آراستهببيني كه چون بردمد زخم كوسبجنگ اندر آيد سپهدار طوسسپهدار پيران بود پيش روكه جنگ آورد هر زمان نوبنودروغست يكسر همه گفت اوينشايد جز او اهرمن جفت اوياگر بشنوي سر بسر پند مننگه كن ببهرام فرزند منسپه را بدان چاره اندر نواختز گودرزيان گورستاني بساختكه تا زندهام خون سرشك منستيكي تيغ هندي پزشك منستچو بشنيد رستم بگودرز گفتكه گفتار تو با خرد باد جفتچنين است پيران و اين راز نيستكه او نيز با ما همواز نيستوليكن من از خوب كردار اوينجويم همي كين و پيكار اوينگه كن كه با شاه ايران چه كردز كار سياوش چه تيمار خوردگر از گفتهٔ خويش باز آيد اويبنزديك ما رزمساز آيد اويبفتراك بر بسته دارم كمندكجا ژنده پيل اندرآرم ببندز نيكو گمان اندر آيم نخستنبايد مگر جنگ و پيكار جستچنو باز گردد ز گفتار خويشببيند ز ما درد و تيمار خويشبرو آفرين كرد گودرز و طوسكه خورشيد بر تو ندارد فسوسبنزديك تو بند و رنگ و دروغسخنهاي پيران نگيرد فروغمباد اين جهان بي سرو تاج شاهتو بادي هميشه ورا پيشگاهچنين گفت رستم كه شب تيره گشتز گفتارها مغزها خيره گشتبباشيم و تا نيمشب مي خوريمدگر نيمه تيمار لشكر بريمببينيم تا كردگار جهانبرين آشكارا چه دارد نهانبايرانيان گفت كامشب بمييكي اختري افگنم نيكپيكه فردا من اين گرز سام سواربگردن بر آرم كنم كارزاراز ايدر بران سان شوم سوي جنگبدانگه كجا پاي دارد نهنگسراپرده و افسر و گنج و تاجهمان ژنده پيلان و هم تخت عاجبيارم سپارم بايرانياناگر تاختن را ببندم ميانبرآمد خروشي ز جاي نشستازان نامداران خسروپرستسوي خيمهٔ خويش رفتند بازبخواب و بسايش آمد نيازچو خورشيد بنمود رخشان كلاهچو سيمين سپر ديد رخسار ماهبترسيد ماه از پي گفت و گويبخم اندر امد بپوشيد رويتبيره برآمد ز درگاه طوسشد از گرد اسپان زمين ابنوسزمين نيلگون شد هوا پر ز گردبپوشيد رستم سليح نبردسوي ميمنه پور كشواد بودكه با جوشن و گرز پولاد بودفريبرز بر ميسره جاي جستدل نامداران ز كينه بشستبقلب اندرون طوس نوذر بپاينماند آن زمان بر زمين نيز جايتهمتن بيامد بپيش سپاهكه دارد يلان را ز دشمن نگاهو زان روي خاقان بقلب اندرونز پيلان زمين چون كهٔ بيستونابر ميمنه كندر شير گيرسواري دلاور بشمشير و تيرسوي ميسره جنگ ديده گهارزمين خفته در زير نعل سوارهمي گشت پيران به پيش سپاهبيامد بر شنگل رزمخواهبدو گفت كاي نامبردار هندز بربر بفرمان تو تا بسندمرا گفته بودي كه فردا پگاهز هر سو بجنگ اندر آرم سپاهوزان پس ز رستم بجويم نبردسرش را ز ابر اندرآرم بگردبدو گفت شنگل من از گفت خويشنگردم نبيني ز من كم و بيشهم اكنون شوم پيش اين گرد گيرتنش را كنم پاره پاره بتيرازو كين كاموس جويم بجنگبايرانيان بر كنم كار تنگهم آنگه سپه را بسه بهر كردبزد كوس وز دشت برخاست گردبرفتند يك بهره با ژنده پيلسپه بود صف بركشيده دو ميلسر پيلبان پر ز رنگ و رنگارهمه پاك با افسر و گوشواربياراسته گردن از طوق زرميان بند كرده بزرين كمرفروهشته از پيل ديباي چيننهاده برو تخت و مهدي زرينبرآمد دم نالهٔ كرنايبرفتند پيلان جنگي ز جايبيامد سوي ميسره سي هزارسواران گردنكش و نيزهدارسوي ميمنه سي هزار دگركمان برگرفتند و چيني سپربقلب اندرون پيل و خاقان چينهمي برنوشتند روي زمينجهان سربسر آهنين گشته بودبهر جايگهبر تلي كشته بودز بس نالهٔ ناي و بانگ درايزمين و زمان اندر آمد ز جايز جوش سواران و از دار و گيرهوا دام كرگس بد از پر تيركسي را نماند اندر آن دشت هوشز بانگ تبيره شده كره گوشهمي گشت شنگل ميان دو صفيكي تيغ هندي گرفته بكفيكي چتر هندي بسر بر بپايبسي مردم از دنبر و مرغ و مايپس پشت و دست چپ و دست راستبجنگ اندر آورده زان سو كه خواستچو پيران چنان ديد دل شاد كردز رزم تهمتن دل آزاد كردبهومان چنين گفت كامروز كاربكام دل ما كند روزگاربدين ساز و چندين سوار دليرسرافراز هر يك بكردار شيرتو امروز پيش صف اندر مپاييك امروز و فردا مكن رزم رايپس پشت خاقان چيني بايستكه داند ترا با سواري دويستكه گر زابلي با درفش سياهببيند ترا كار گردد تباهببينيم تا چون بود كار ماچه بازي كند بخت بيدار ماوزان جايگه شد بدان انجمنبجايي كه بد سايهٔ پيلتنفرود آمد و آفرين كرد چندكه زور از تو گيرد سپهر بلندمبادا كه روز تو گيرد نشيبمبادا كه آيد برويت نهيبدل شاه ايران بتو شاد بادهمه كار تو سربسر داد بادبرفتم ز نزد تو اي پهلوانپيامت بدادم بپير و جوانبگفتم هنرهاي تو هرچ بودبگيتي ترا خود كه يارد ستودهم از آشتي راندم هم ز جنگسخن گفتم از هر دري بيدرنگبفرجام گفتند كين چون كنيمكه از راي او كينه بيرون كنيمتوان داد گنج و زر و خواستهز ما هر چه او خواهد آراستهنشايد گنهكار دادن بدويبرانديش و اين رازها بازجويگنهكار جز خويش افراسيابكه داني سخن را مزن در شتابز ما هرك خواهد همه مهترندبزرگند و با تخت و با افسرندسپاهي بيامد بدين سان ز چينز سقلاب و ختلان و توران زمينكجا آشتي خواهد افراسيابكه چندين سپاه آمد از خشك و آببپاسخ نكوهش بسي يافتمبدين سان سوي پهلوان تافتموزيشان سپاهي چو درياي آبگرفتند بر جنگ جستن شتابنبرد تو خواهد همي شاه هندبتير و كمان و بهندي پرندمرا اين درستست كز پيلتنبفرجام گريان شوند انجمنچو بشنيد رستم برآشفت سختبپيران چنين گفت كاي شوربختتو با اين چنين بند و چندين فريبكجا پاي داري بروز نهيبمرا از دروغ تو شاه جهانبسي ياد كرد آشكار و نهانوزان پس كجا پير گودرز گفتهمه بند و نيرنگت اندر نهفتبديدم كنون دانش و راي تودروغست يكسر سراپاي توبغلتي همي خيره در خون خويشبدست اين و زين بتر آيدت پيشچنين زندگاني نيارد بهاكه باشد سر اندر دم اژدهامگر گفتم آن خاك بيداد و شومگذاري بيايي بباد بومببيني مگر شاه باداد و مهرجوان و نوازنده و خوبچهربدارد ترا چون پدر بيگمانبرآرد سرت برتر از آسمانترا پوشش از خود و چرم پلنگهمي خوشتر آيد ز ديباي رنگندارد كسي با تو اين داوريز تخم پراكند خود بر خوريبدو گفت پيران كه اي نيكبختبرومند و شاداب و زيبا درختسخنها كه داند جز از تو چنينكه از مهتران بر تو باد آفرينمرا جان و دل زير فرمان تستهميشه روانم گروگان تستيك امشب زنم راي با خويشتنبگويم سخن نيز با انجمنوزانجا بيامد بقلب سياهزبان پر دروغ و روان كينهخواهچو برگشت پيران ز هر دو گروهزمين شد بكردار جوشنده كوهچنين گفت رستم بايرانيانكه من جنگ را بسته دارم ميانشما يك بيك سر پر از كين كنيدبروهاي جنگي پر از چين كنيدكه امروز رزمي بزرگست پيشپديد آيد اندازهٔ گرگ و ميشمرا گفته بود آن ستارهشناسازين روز بودم دل اندر هراسكه رزمي بود در ميان دو كوهجهاني شوند اندر آن همگروهشوند انجمن كارديده مهانبدان جنگ بيمرد گردد جهانپي كين نهان گردد از روي بومشود گرز پولاد برسان مومهر آنكس كه آيد بر ما بجنگشما دل مداريد از آن كار تنگدو دستش ببندم بخم كمنداگر يار باشد سپهر بلندشما سربسر يك بيك همگروهمباشيد از آن نامداران ستوهمرا گر برزم اندر آيد زماننميرم ببزم اندرون بيگمانهمي نام بايد كه ماند درازنماني همي كار چندين مسازدل اندر سراي سپنجي مبندكه پر خون شوي چون ببايدت كنداگر يار باشد روان با خردبنيك و ببد روز را بشمردخداوند تاج و خداوند گنجنبندد دل اندر سراي سپنجچنين داد پاسخ برستم سپاهكه فرمان تو برتر از چرخ ماهچنان رزم سازيم با تيغ تيزكه ماند ز ما نام تا رستخيزز دو رويه تنگ اندر آمد سپاهيكي ابر گفتي برآمد سياهكه باران او بود شمشير و تيرجهان شد بكردار درياي قيرز پيكان پولاد و پر عقابسيه گشت رخشان رخ آفتابسنانهاي نيزه بگرد اندرونستاره بيالود گفتي بخونچرنگيدن گرزهٔ گاوچهرتو گفتي همي سنگ بارد سپهربخون و بمغز اندرون خار و خاكشده غرق و برگستوان چاك چاكهمه دشت يكسر پر از جوي خونبهر جاي چندي فگنده نگونچو پيلان فگنده بهم ميل ميلبرخ چون زرير و بلب همچو نيلچنين گفت گودرز با پير سركه تا من ببستم بمردي كمرنديدم كه رزمي بود زين نشاننه هرگز شنيدم ز گردنكشانكه از كشته گيتي برين سان بوديكي خوار و ديگر تنآسان بودبغريد شنگل ز پيش سپاهمنم گفت گرداوژن رزمخواهبگوييد كان مرد سگزي كجاستيكي كرد خواهم برو نيزه راستچو آواز شنگل برستم رسيدز لشكر نگه كرد و او را بديدبدو گفت هان آمدم رزمخواهنگر تا نگيري بلشكر پناهچنين گفت رستم كه از كردگارنجستم جزين آرزوي آشكاركه بيگانهاي زان بزرگ انجمندليري كند رزم جويد ز مننه سقلاب ماند ازيشان نه هندنه شمشير هندي نه چيني پرندپي و بيخ ايشان نمانم بجاينمانم بتركان سر و دست و پايبر شنگل آمد بواز گفتكه اي بدنژاد فرومايه جفتمرا نام رستم كند زال زرتو سگزي چرا خواني اي بدگهرنگه كن كه سگزي كنون مرگ تستكفن بيگمان جوشن و ترگ تستهمي گشت با او بوردگاهميان دو صف بركشيده سپاهيكي نيزه زد برگرفتش ز زيننگونسار كرد و بزد بر زمينبرو بر گذر كرد و او را نخستبشمشير برد آنگهي شير دستبرفتند زان روي كنداورانبزهر آب داده پرندآورانچو شنگل گريزان شد از پيلتنپراگنده گشتند زان انجمندو بهره ازيشان بشمشير كشتدليران توران نمودند پشتبجان شنگل از دست رستم بجستزره بود و جوشن تنش را نخستچنين گفت شنگل كه اين مرد نيستكس او را بگيتي هم آورد نيستيكي ژنده پيلست بر پشت كوهمگر رزم سازند يكسر گروهبتنها كسي رزم با اژدهانجويد چو جويد نيابد رهابدو گفت خاقان ترا بامداددگر بود راي و دگر بود يادسپه را بفرمود تا همگروهبرانند يكسر بكردار كوهسرافراز را در ميان آورندتنومند را جان زيان آورندبشمشير برد آن زمان شير دستچپ لشكر چينيان برشكستهر آنگه كه خنجر برانداختيهمه ره تن بي سر انداختينه با جنگ او كوه را پاي بودنه با خشم او پيل را جاي بودبدان سان گرفتند گرد اندرشكه خورشيد تاريك شد از برشچنان نيزه و خنجر و گرز و تيركه شد ساخته بر يل شيرگيرگمان برد كاندر نيستان شدستز خون روي كشور ميستان شدستبيك زخم ده نيزه كردي قلمخروشان و جوشان و دشمن دژمدليران ايران پس پشت اويبكينه دل آگنده و جنگ جويز بس نيزه و گرز و گوپال و تيغتو گفتي همي ژاله بارد ز ميغز كشته همه دشت آوردگاهتن و پشت و سر بود و ترگ و كلاهز چيني و شگني و از هندويز سقلاب و هري و از پهلويسپه بود چون خاك در پاي كوهز يك مرد سگزي شده همگروهكه با او بجنگ اندرون پاي نيستچنو در جهان لشكر آراي نيستكسي كو كند زين سخن داستاننباشد خردمند همداستانكه پرخاشخر نامور صد هزاربسنده نبودند با يك سوارازين كين بد آمد بافراسيابز رستم كجا يابد آرام و خوابچنين گفت رستم بايرانيانكزين جنگ دشمن كند جان زيانهماكنون ز پيلان و از خواستههمان تخت و آن تاج آراستهستانم ز چيني بايران دهمبدان شادمان روز فرخ نهمنباشد جز ايرانيان شاد كسپي رخش و ايزد مرا يار بسيكي را ز شگنان و سقلاب و چيننمانم كه پي برنهد بر زمينكه امروز پيروزي روز ماستبلند آسمان لشكر افروز ماستگر ايدونك نيرو دهد دادگرپديد آورد رخش رخشان هنربرين دشت من گورستاني كنمبرومند را شارستاني كنميكي از شما سوي لشكر شويدبكوشيد و با باد همبر شويدبكوبيد چون من بجنبم ز جايشما برفرازيد سنج و درايزمين را سراسر كنيد آبنوسبگرد سواران و آواي كوسبكوبيد گوپال و گرز گرانچو پولاد را پتك آهنگراناز انبوه ايشان مداريد باكز دريا بابر اندر آريد خاكهمه ديده بر مغفر من نهيدچو من بر خروشم دميد و دهيدبدريد صفهاي سقلاب و چيننبايد كه بيند هوا را زمينوزان جايگه رفت چون پيل مستيكي گرزهٔ گاوپيكر بدستخروشان سوي ميمنه راه جستز لشكر سوي كندر آمد نخستهمه ميمنه پاك بر هم دريدبسي ترگ و سر بد كه تن را نديديكي خويش كاموس بد ساوه نامسرافراز و هر جاي گسترده كامبيامد بپيش تهمتن بجنگيكي تيغ هندي گرفته بچنگبگرديد گرد چپ و دست راستز رستم همي كين كاموس خواستبرستم چنين گفت كاي ژنده پيلببيني كنون موج درياي نيلبخواهم كنون كين كاموس خواراگر باشدم زين سپس كارزارچو گفتار ساوه برستم رسيدبزد دست و گرز گران بركشيدبزد بر سرش گرز را پيلتنكه جانش برون شد بزاري ز تنبرآورد و زد بر سر و مغفرشنديدست گفتي تنش را سرشبيفگند و رخش از بر او براندز ساوه بگيتي نشاني نمانددرفش كشاني نگونسار كردو زو جان لشكر پرآزار كردنبد نيز كس پيش او پايدارهمه خاك مغز سر آورد بارپس از ميمنه شد سوي ميسرهغمي گشت لشكر همه يكسرهگهار گهاني بدان جايگاهگوي شيرفش با درفش سياهبرآشفت چون ترگ رستم بديدخروشي چو شير ژيان بركشيدبدو گفت من كين تركان چينبخواهم ز سگزي برين دشت كينبرانگيخت اسپ از ميان سپاهبيامد بر پيلتن كينهخواهز نزديك چون ترگ رستم بديديكي باد سرد از جگر بركشيدبدل گفت پيكار با ژنده پيلچو غوطه است خوردن بدرياي نيلگريزي بهنگام با سر بجايبه از رزم جستن بنام و برايگريزان بيامد سوي قلبگاهبرو بر نظاره ز هر سو سپاهدرفش تهمتن ميان گروهبسان درخت از بر تيغ كوههمي تاخت رستم پس او چو گردزمين لعل گشت و هوا لاژوردگهار گهاني بترسيد سختكزو بود برگشتن تاج و تختبرآورد يك بانگ برسان كوسكه بشنيد آواز گودرز و طوسهمي خواست تا كارزاري كندندانست كين بار زاري كندچه نيكو بود هر كه خود را شناختچرا تا ز دشمن ببايدش تاختپس او گرفته گو پيلتنكه هان چارهٔ گور كن گر كفنيكي نيزه زد بر كمربند اويبدريد خفتان و پيوند اويبينداختش همچو برگ درختكه بر شاخ او بر زند باد سختنگونسار كرد آن درفش كبودتو گفتي گهار گهاني نبودبديدند گردان كه رستم چه كردچپ و راست برخاست گرد نبرددرفش همايون ببردند و كوسبيامد سرافراز گودرز و طوسخروشي برآمد ز ايران سپاهچو پيروز شد گرد لشكر پناهبفرمود رستم كز ايران سواربر من فرستند صد نامدارهم اكنون من آن پيل و آن تخت عاجهمان ياره و سنج و آن طوق و تاجستانم ز چين و بايران دهمبه پيروز شاه دليران دهماز ايران بيامد همي صد سوارزرهدار با گرزهٔ گاوسارچنين گفت رستم بايرانيانكه يكسر ببندند كين را ميانبجان و سر شاه و خورشيد و ماهبخاك سياوش بايران سپاهبيزدان دادار جان آفرينكه پيروزي آورد بر دشت كينكه گر نامداران ز ايران سپاههزيمت پذيرد ز توران سپاهسرش را ز تن بركنم در زمانز خونش كنم جويهاي روانبدانست لشكر كه او شيرخوستبچنگش سرين گوزن آرزوستهمه سوي خاقان نهادند رويبنيزه شده هر يكي جنگ جويتهمتن بپيش اندرون حمله بردعنان را برخش تگاور سپردهمي خون چكانيد بر چرخ ماهستاره نظاره بر آن رزمگاهز بس گرد كز رزمگه بردميدچنان شد كه كس روي هامون نديدز بانگ سواران و زخم سناننبود ايچ پيدا ركيب از عنانهوا گشت چون روي زنگي سياهز كشته نديدند بر دشت راههمه مرز تن بود و خفتان و خودتنان را همي داد سرها درودز گرد سوار ابر بر باد شدزمين پر ز آواز پولاد شدبسي نامدار از پي نام و ننگبدادند بر خيره سرها بجنگبرآورد رستم برانسان خروشكه گفتي برآمد زمانه بجوشچنين گفت كان پيل و آن تخت عاجهمان ياره و افسر و طوق و تاجسپرهاي چيني و پرده سرايهمان افسر و آلت چارپايبايران سزاوار كيخسروستكه او در جهان شهريار نوستكه چون او بگيتي سرافراز شاهنبود و نديدست خورشيد و ماهشما را چه كارست با تاج زربدين زور و اين كوشش و اين هنرهمه دستها سوي بند آوريدميان را بخم كمند آوريدشما را ز من زندگاني بسستكه تاج و نگين بهر ديگر كسستفرستم بنزديك شاه زمينچه منشور و شنگل چه خاقان چينو گرنه من اين خاك آوردگاهبنعل ستوران برآرم بماهبدشنام بگشاد خاقان زبانبدو گفت كاي بدتن بدروانمه ايران مه آن شاه و آن انجمنهمي زينهاريت بايد چو منتو سگزي كه از هر كسي بتريهمي شاه چين بايدت لشكرييكي تير باران بكردند سختچو باد خزان برجهد بر درختهوا را بپوشيد پر عقابنبيند چنان رزم جنگي بخوابچو گودرز باران الماس ديدز تيمار رستم دلش بردميدبرهام گفت اي درنگي مايستبرو با كمان وز سواري دويستكمانهاي چاچي و تير خدنگنگهدار پشت تهمتن بجنگبگيو آن زمان گفت بركش سپاهبرين دشت زين بيش دشمن مخواهنه هنگام آرام و آسايش استنه نيز از در راي و آرايش استبرو با دليران سوي دست راستنگه كن كه پيران و هومان كجاستتهمتن نگر پيش خاقان چينهمي آسمان برزند بر زمينبرآشفت رهام همچون پلنگبيامد بپشت تهمتن بجنگچنين گفت رستم برهام شيركه ترسم كه رخشم شد از كار سيرچنو سست گردد پياده شومبخون و خوي آهار داده شوميكي لشكرست اين چو مور و ملختو با پيل و با پيلبانان مچخهمه پاك در پيش خسرو بريمز شگنان و چين هديهٔ نو بريمو زان جايگه برخروشيد و گفتكه با روم و چين اهرمن باد جفتايا گم شده بخت بيچارگانهمه زار و با درد غمخوارگانشما را ز رستم نبود آگهيمگر مغزتان از خرد شد تهيكجا اژدها را ندارد بمردهمي پيل جويد بروز نبردشما را سر از رزم من سير نيستمرا هديه جز گرز و شمشير نيستز فتراك بگشاد پيچان كمندخم خام در كوههٔ زين فگندبرانگيخت رخش و برآمد خروشهمي اژدها را بدريد گوشبهر سو كه خام اندر انداختيزمين از دليران بپرداختيهرانگه كه او مهتري را ز زينربودي بخم كمند از كمينبدين رزمگه بر سرافراز طوسبابر اندر افراختي بوق و كوسببستي از ايران كسي دست اويز هامون نهادي سوي كوه روينگه كرد خاقان ازان پشت پيلزمين ديد برسان درياي نيليكي پيل بر پشت كوه بلندورا نام بد رستم ديو بندهمي كرگس آورد ز ابر سياهنظاره بران اختر و چرخ ماهيكي نامداري ز لشكر بجستكه گفتار ايران بداند درستبدو گفت رو پيش آن شير مردبگويش كه تندي مكن در نبردچغاني و شگني و چيني و وهركزين كينه هرگز ندارند بهريكي شاه ختلان يكي شاه چينز بيگانه مردم ترا نيست كينيكي شهريارست افراسيابكه آتش همي بد شناسد ز آبجهاني بدين گونه كرد انجمنبد آورد ازين رزم بر خويشتنكسي نيست بيآز و بي نام و ننگهمان آشتي بهتر آيد ز جنگفرستاده آمد بر پيلتنزبان پر ز گفتار و دل پر شكنبدو گفت كاي مهتر رزمجويچو رزمت سرآمد كنون بزم جوينداري همانا ز خاقان چينز كار گذشته بدل هيچ كينچنو باز گردد تو زو باز گردكه اكنون سپه را سرآمد نبردچو كاموس بر دست تو كشته شدسر رزمجويان همه گشته شدچنين داد پاسخ كه پيلان و تاجبنزديك من بايد و تخت عاجبتاراج ايران نهادست رويچه بايد كنون لابه و گفت و گويچو داند كه لشكر بجنگ آمدستشتاب سپاه از درنگ آمدستفرستاده گفت اي خداوند رخشبدشت آهوي ناگرفته مبخشكه داند كه خود چون بود روزگاركه پيروز برگردد از كارزارچو بشنيد رستم برانگيخت رخشمنم گفت شيراوژن تاجبخشتني زورمند و ببازو كمندچه روز فريبست و هنگام بندچه خاقان چيني كمند مراچه شير ژيان دست بند مرابينداخت آن تابداده كمندسران سواران همي كرد بندچو آمد بنزديك پيل سپيدشد آن شاه چين از روان نااميدچو از دست رستم رها شد كمندسر شاه چين اندر آمد ببندز پيل اندر آورد و زد بر زمينببستند بازوي خاقان چينپياده همي راند تا رود شهدنه پيل و نه تاج و نه تخت و نه مهدچنينست رسم سراي فريبگهي بر فراز و گهي بر نشيبچنين بود تا بود گردان سپهرگهي جنگ و زهرست و گه نوش و مهرازان پس بگرز گران دست بردبزرگش همان و همان بود خردچنان شد در و دشت آوردگاهكه شد تنگ بر مور و بر پشه راهز بس كشته و خسته شد جوي خونيكي بيسر و ديگري سرنگونچنان بخت تابنده تاريك شدهمانا بشب روز نزديك شدبرآمد يكي ابر و بادي سياهبشد روشنايي ز خورشيد و ماهسر از پاي دشمن ندانست بازبيابان گرفتند و راه درازنگه كرد پيران بدان كارزارچنان تيز برگشتن روزگارنه منشور و فرطوس و خاقان چيننه آن نامداران و مردان كيندرفش بزرگان نگونسار ديدبخاك اندرون خستگان خوار ديدبنستيهن گرد و كلباد گفتكه شمشير و نيزه ببايد نهفتنگونسار كرد آن درفش سياهبرفتند پويان ببي راه و راههمه ميمنه گيو تاراج كرددر و دشت چون پر دراج كردبجست از چپ لشكر و دست راستبدان تا بداند كه پيران كجاستچو او را نديدند گشتند بازدليران سوي رستم سرفرازتبه گشته اسپان جنگي ز كارهمه رنجه و خستهٔ كارزاربرفتند با كام دل سوي كوهتهمتن بپيش اندرون با گروههمه ترگ و جوشن بخون و بخاكشده غرق و بر گستوان چاك چاكتن از جنگ خسته دل از رزم شادجهان را چنينست ساز و نهادپر از خون بر و تيغ و پاي و ركيبز كشته نه پيدا فراز از نشيبچنين تا بشستن نپرداختنديك از ديگري باز نشناختندسر و تن بشستند و دل شسته بودكه دشمن ببند گران بسته بودچنين گفت رستم بايرانيانكه اكنون ببايد گشادن ميانبپيش جهاندار پيروزگرنه گوپال بايد نه بند كمرهمه سر بخاك سيه بر نهيدكزين پس همه تاج بر سر نهيدكزين نامدارن يكي نيست كمكه اكنون شدستي دل ما دژمچنين گفت رستم بگودرز و گيوبدان نامداران و گردان نيوچو آگاهي آمد بشاه جهانبمن باز گفت اين سخن در نهانكه طوس سپهبد بكوه آمدستز پيران و هوم?
شبي چون شبه روي شسته بقير
نه بهرام پيدا نه كيوان نه تير
دگرگونه آرايشي كرد ماه
بسيچ گذر كرد بر پيشگاه
شده تيره اندر سراي درنگ
ميان كرده باريك و دل كرده تنگ
ز تاجش سه بهره شده لاژورد
سپرده هوا را بزنگار و گرد
سپاه شب تيره بر دشت و راغ
يكي فرش گسترده از پرزاغ
نموده ز هر سو بچشم اهرمن
چو مار سيه باز كرده دهن
چو پولاد زنگار خورده سپهر
تو گفتي بقير اندر اندود چهر
هرآنگه كه برزد يكي باد سرد
چو زنگي برانگيخت ز انگشت گرد
چنان گشت باغ و لب جويبار
كجا موج خيزد ز درياي قار
فرو ماند گردون گردان بجاي
شده سست خورشيد را دست و پاي
سپهر اند آن چادر قيرگون
تو گفتي شدستي بخواب اندرون
جهان از دل خويشتن پر هراس
جرس بركشيده نگهبان پاس
نه آواي مرغ و نه هراي دد
زمانه زبان بسته از نيك و بد
نبد هيچ پيدا نشيب از فراز
دلم تنگ شد زان شب ديرياز
بدان تنگي اندر بجستم ز جاي
يكي مهربان بودم اندر سراي
خروشيدم و خواستم زو چراغ
برفت آن بت مهربانم ز باغ
مرا گفت شمعت چبايد همي
شب تيره خوبت ببايد همي
بدو گفتم اي بت نيم مرد خواب
يكي شمع پيش آر چون آفتاب
بنه پيشم و بزم را ساز كن
بچنگ ار چنگ و مي آغاز كن
بياورد شمع و بيامد بباغ
برافروخت رخشنده شمع و چراغ
مي آورد و نار و ترنج و بهي
زدوده يكي جام شاهنشهي
مرا گفت برخيز و دل شاددار
روان را ز درد و غم آزاد دار
نگر تا كه دل را نداري تباه
ز انديشه و داد فرياد خواه
جهان چون گذاري همي بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد
گهي مي گساريد و گه چنگ ساخت
تو گفتي كه هاروت نيرنگ ساخت
دلم بر همه كام پيروز كرد
كه بر من شب تيره نوروز كرد
بدان سرو بن گفتم اي ماهروي
يكي داستان امشبم بازگوني
كه دل گيرد از مهر او فر و مهر
بدو اندرون خيره ماند سپهر
مرا مهربان يار بشنو چگفت
ازان پس كه با كام گشتيم جفت
بپيماي مي تا يكي داستان
بگويمت از گفتهٔ باستان
پر از چاره و مهر و نيرنگ و جنگ
همان از در مرد فرهنگ و سنگ
بگفتم بيار اي بت خوب چهر
بخوان داستان و بيفزاي مهر
ز نيك و بد چرخ ناسازگار
كه آرد بمردم ز هرگونه كار
نگر تا نداري دل خويش تنگ
بتابي ازو چند جويي درنگ
نداند كسي راه و سامان اوي
نه پيدا بود درد و درمان اوي
پس آنگه بگفت ار ز من بشنوي
بشعر آري از دفتر پهلوي
همت گويم و هم پذيرم سپاس
كنون بشنو اي جفت نيكيشناس
چو كيخسرو آمد بكين خواستن
جهان ساز نو خواست آراستن
ز توران زمين گم شد آن تخت و گاه
برآمد بخورشيد بر تاج شاه
بپيوست با شاه ايران سپهر
بر آزادگان بر بگسترد مهر
زمانه چنان شد كه بود از نخست
بب وفا روي خسرو بشست
بجويي كه يك روز بگذشت آب
نسازد خردمند ازو جاي خواب
چو بهري ز گيتي برو گشت راست
كه كين سياوش همي باز خواست
ببگماز بنشست يك روز شاد
ز گردان لشكر همي كرد ياد
بديبا بياراسته گاه شاه
نهاده بسر بر كياني كلاه
نشسته بگاه اندرون مي بچنگ
دل و گوش داده بواي چنگ
برامش نشسته بزرگان بهم
فريبرز كاوس با گستهم
چو گودرز كشواد و فرهاد و گيو
چو گرگين ميلاد و شاپور نيو
شه نوذر آن طوس لشكرشكن
چو رهام و چون بيژن رزمزن
همه بادهٔ خسرواني بدست
همه پهلوانان خسروپرست
مي اندر قدح چون عقيق يمن
بپيش اندرون لاله و نسترن
پريچهرگان پيش خسرو بپاي
سر زلفشان بر سمن مشكساي
همه بزمگه بوي و رنگ بهار
كمر بسته بر پيش سالاربار
ز پرده درآمد يكي پرده دار
بنزديك سالار شد هوشيار
كه بر در بپايند ارمانيان
سر مرز توران و ايرانيان
همي راه جويند نزديك شاه
ز راه دراز آمده دادخواه
چو سالار هشيار بشنيد رفت
بنزديك خسرو خراميد تفت
بگفت آنچ بشنيد و فرمان گزيد
بپيش اندر آوردشان چون سزيد
بكش كرده دست و زمين را بروي
ستردند زاريكنان پيش اوي
كه اي شاه پيروز جاويد زي
كه خود جاودان زندگي را سزي
ز شهري بداد آمدستيم دور
كه ايران ازين سوي زان سوي تور
كجا خان ارمانش خوانند نام
وز ارمانيان نزد خسرو پيام
كه نوشه زي اي شاه تا جاودان
بهر كشوري دسترس بر بدان
بهر هفت كشور توي شهريار
ز هر بد تو باشي بهر شهر، يار
سر مرز توران در شهر ماست
ازيشان بما بر چه مايه بلاست
سوي شهر ايران يكي بيشه بود
كه ما را بدان بيشه انديشه بود
چه مايه بدو اندرون كشتزار
درخت برآور هم ميوهدار
چراگاه ما بود و فرياد ما
ايا شاه ايران بده داد ما
گراز آمد اكنون فزون از شمار
گرفت آن همه بيشه و مرغزار
به دندان چو پيلان بتن همچو كوه
وزيشان شده شهر ارمان ستوه
هم از چارپايان و هم كشتمند
ازيشان بما بر چه مايه گزند
درختان كشته ندرايم ياد
بدندان به دو نيم كردند شاد
نيايد بدندانشان سنگ سخت
مگرمان بيكباره برگشت بخت
چو بشنيد گفتار فريادخواه
بدرد دل اندر بپيچيد شاه
بريشان ببخشود خسرو بدرد
بگردان گردنكش آواز كرد
كه اي نامداران و گردان من
كه جويد همي نام ازين انجمن
شود سوي اين بيشهٔ خوك خورد
بنام بزرگ و بننگ و نبرد
ببرد سران گرازان بتيغ
ندارم ازو گنج گوهر دريغ
يكي خوان زرين بفرمود شاه
ك بنهاد گنجور در پيشگاه
ز هر گونه گوهر برو ريختند
همه يك بديگر برآميختند
ده اسب گرانمايه زرين لگام
نهاده برو داغ كاوس نام
بديباي رومي بياراستند
بسي ز انجمن نامور خواستند
چنين گفت پس شهريار زمين
كه اي نامداران با آفرين
كه جويد بزرم من رنج خويش
ازان پس كند گنج من گنج خويش
كس از انجمن هيچ پاسخ نداد
مگر بيژن گيو فرخنژاد
نهاد از ميان گوان پيش پاي
ابر شاه كرد آفرين خداي
كه جاويد بادي و پيروز و شاد
سرت سبز باد و دلت پر ز داد
گرفته بدست اندرون جام مي
شب و روز بر ياد كاوس كي
كه خرم بمينو بود جان تو
بگيتي پراگنده فرمان تو
من آيم بفرمان اين كار پيش
ز بهر تو دارم تن و جان خويش
چو بيژن چنين گفت گيو از كران
نگه كرد و آن كارش آمد گران
نخست آفرين كرد مر شاه را
ببيژن نمود آنگهي راه را
بفرزند گفت اين جواني چراست
بنيروي خويش اين گماني چراست
جوان گرچه دانا بود با گهر
ابي آزمايش نگيرد هنر
بد و نيك هر گونه بايد كشيد
ز هر تلخ و شوري ببايد چشيد
براهي كه هرگز نرفتي مپوي
بر شاه خيره مبر آبروي
ز گفت پدر پس برآشفت سخت
جوان بود و هشيار و پيروز بخت
چنين گفت كاي شاه پيروزگر
تو بر من به سستي گماني مبر
تو اين گفتهها از من اندر پذير
جوانم وليكن بانديشه پير
منم بيژن گيو لشكرشكن
سر خوك را بگسلانم ز تن
چو بيژن چنين گفت شد شاه شاد
برو آفرين كرد و فرمانش داد
بدو گفت خسرو كه اي پر هنر
هميشه بپيش بديها سپر
كسي را كجا چون تو كهتر بود
ز دشمن بترسيد سبكسر بود
بگرگين ميلاد گفت آنگهي
كه بيژن بتوران نداند رهي
تو با او برو تا سر آب بند
هميش راهبر باش و هم يار مند
از آنجا بسيچيد بيژن براه
كمر بست و بنهاد بر سر كلاه
بياورد گرگين ميلاد را
همواز ره را و فرياد را
برفت از در شاه با يوز و باز
بنخچير كردن براه دراز
همي رفت چون پيل كفك افگنان
سر گور و آهو ز تن بركنان
ز چنگال يوزان همه دشت غرم
دريده بر و دل پر از داغ و گرم
همه گردن گور زخم كمند
چه بيژن چه طهمورث ديوبند
تذروان بچنگال باز اندرون
چكان از هوا بر سمن برگ خون
بدين سان همي راه بگذاشتند
همه دشت را باغ پنداشتند
چو بيژن به بيشه برافگند چشم
بجوشيد خونش بتن بر ز خشم
گرازان گرازان نه آگاه ازين
كه بيژن نهادست بر بور زين
بگرگين ميلاد گفت اندرآي
وگرنه ز يكسو بپرداز جاي
برو تا بنزديك آن آبگير
چو من با گراز اندر آيم بتير
بدانگه كه از بيشه خيزد خروش
تو بردار گرز و بجاي آر هوش
ببيژن چنين گفت گرگين گو
كه پيمان نه اين بود با شاه نو
تو برداشتي گوهر و سيم و زر
تو بستي مرين رزمگه را كمر
چو بيژن شنيد اين سخن خيره شد
همه چشمش از روي او تيره شد
ببيشه درآمد بكردار شير
كمان را بزه كرد مرد دلير
چو ابر بهاران بغريد سخت
فرو ريخت پيكان چو برگ درخت
برفت از پس خوك چون پيل مست
يكي خنجر آب داده بدست
همه جنگ را پيش او تاختند
زمين را بدندان برانداختند
ز دندان همي آتش افروختند
تو گفتي كه گيتي همي سوختند
گرازي بيامد چو آهرمنا
زره را بدريد بر بيژنا
چو سوهان پولاد بر سنگ سخت
همي سود دندان او بر درخت
برانگيختند آتش كارزار
برآمد يكي دود زان مرغزار
بزد خنجري بر ميان بيژنش
بدو نيمه شد پيل پيكر تنش
چو روبه شدند آن ددان دلير
تن از تيغ پر خون دل از جنگ سير
سرانشان بخنجر ببريد پست
بفتراك شبرنگ سركش ببست
كه دندانها نزد شاه آورد
تن بيسرانشان براه آورد
بگردان ايران نمايد هنر
ز پيلان جنگي جدا كرده سر
بگردون برافگند هر يك چو كوه
بشد گاوميش از كشيدن ستوه
بدانديش گرگين شوريده رفت
ز يك سوي بيشه درآمد چو تفت
همه بيشه آمد بچشمش كبود
برو آفرين كرد و شادي نمود
بدلش اندر آمد ازان كار درد
ز بدنامي خويش ترسيد مرد
دلش را بپيچيد آهرمنا
بد انداختن كرد با بيژنا
سگالش چنين بد نوشته جزين
نكرد ايچ ياد از جهان آفرين
كسي كو بره بر كند ژرف چاه
سزد گر نهد در بن چاه گاه
ز بهر فزوني وز بهر نام
براه جوان بر بگسترد دام
نگر تا چه بد ساخت آن بيوفا
مر او را چه پيش آوريد از جفا
بدو آن زمان مهرباني نمود
بخوبي مر او را فراوان ستود
چو از جنگ و كشتن بپرداختند
نشستنگه رود و مي ساختند
نبد بيژن آگه ز كردار اوي
همي راست پنداشت گفتار اوي
چو خوردن زان سرخ مي اندكي
بگرگين نگه كرد بيژن يكي
بدو گفت چون ديدي اين جنگ من
بدين گونه با خوك آهنگ من
چنين داد پاسخ كه اي شيرخوي
بگيتي نديدم چو تو جنگجوي
بايران و توران ترا يار نيست
چنين كار پيش تو دشوار نيست
دل بيژن از گفت او شاد شد
بسان يكي سرو آزاد شد
بيژن چنين گفت پس پهلوان
كه اي نامور گرد روشنروان
برآمد ترا اين چنين كار چند
بنيروي يزدان و بخت بلند
كنون گفتنيها بگويم ترا
كه من چندگه بودهام ايدرا
چه با رستم و گيو و با گژدهم
چه با طوس نوذر چه با گستهم
چه مايه هنرها برين پهن دشت
كه كرديم و گردون بران بر گذشت
كجا نام ما زان برآمد بلند
بنزديك خسرو شديم ارجمند
يكي جشنگاهست ز ايدر نه دور
به دو روزه راه اندر آيد بتور
يكي دشت بيني همه سبز و زرد
كزو شاد گردد دل رادمرد
همه بيشه و باغ و آب روان
يكي جايگه از در پهلوان
زمين پرنيان و هوا مشكبوي
گلابست گويي مگر آب جوي
ز عنبرش خاك و ز ياقوت سنگ
هوا مشكبوي و زمين رنگ رنگ
خمآورده از بار شاخ سمن
صنم گشته پاليز و گلبن شمن
خرامان بگرد گل اندر تذرو
خروشيدن بلبل از شاخ سرو
ازين پس كنون تا نه بس روزگار
شد چون بهشت آن در و مرغزار
پري چهره بيني همه دشت و كوه
ز هر سو نشسته بشادي گروه
منيژه كجا دخت افراسياب
درفشان كند باغ چون آفتاب
همه دخت توران پوشيدهروي
همه سرو بالا همه مشك موي
همه رخ پر از گل همه چشم خواب
همه لب پر از مي ببوي گلاب
اگر ما بنزديك آن جشنگاه
شويم و بتازيم يك روزه راه
بگيريم ازيشان پري چهره چند
بنزديك خسرو شويم ارجمند
چو گرگين چنين گفت بيژن جوان
بجوشيدش آن گوهر پهلوان
گهي نام جست اندران گاه كام
جوان بد جوانوار برداشت گام
برفتند هر دو براه دراز
يكي از نوشته دگر كينهساز
ميان دو بيشه بيك روزه راه
فرود آمد آن گرد لشكر پناه
بدان مرغزاران ارمان دو روز
همي شاد بودند باباز و يوز
چو دانست گرگين كه آمد عروس
همه دشت ازو شد چو چشم خروس
ببيژن پس آن داستان برگشاد
وزان جشن و رامش بسي كرد ياد
بگرگين چنين گفت پس بيژنا
كه من پيشتر سازم اين رفتنا
شوم بزمگه را ببينم ز دور
كه تركان همي چون بسيچند سور
وز آن جايگه پس بتابم عنان
بگردن برآرم ز دوده سنان
زنيم آنگهي راي هشيارتر
شود دل ز ديدار بيدارتر
بگنجور گفت آن كلاه بزر
كه در بزمگه بر نهادم بسر
كه روشن شدي زو همه بزمگاه
بياور كه ما را كنونست گاه
همان طوق كيخسرو و گوشوار
همان يارهٔ گيو گوهرنگار
بپوشيد رخشنده رومي قباي
ز تاج اندر آويخت پر هماي
نهادند بر پشت شبرنگ زين
كمر خواست با پهلواني نگين
بيامد بنزديك آن بيشه شد
دل كامجويش پر انديشه شد
بزير يكي سر وبن شد بلند
كه تا ز آفتابش نباشد گزند
بنزديك آن خيمهٔ خوب چهر
بيامد بدلش اندر افروخت مهر
همه دشت ز آواي رود و سرود
روان را همي داد گفتي درود
منيژه چو از خيمه كردش نگاه
بديد آن سهي قد لشكر پناه
برخسارگان چون سهيل يمن
بنفشه گرفته دو برگ سمن
كلاه تهم پهلوان بر سرش
درفشان ز ديباي رومي برش
بپرده درون دخت پوشيده روي
بجوشيد مهرش دگر شد به خوي
فرستاد مر دايه را چون نوند
كه رو زير آن شاخ سرو بلند
نگه كن كه آن ماه ديدار كيست
سياوش مگر زنده شد گر پريست
بپرسش كه چون آمدي ايدرا
نيايي بدين بزمگاه اندرا
پريزادهاي گر سياوشيا
كه دلها بمهرت همي جوشيا
وگر خاست اندر جهان رستخيز
كه بفروختي آتش مهر تيز
كه من ساليان اندرين مرغزار
همي جشن سازم بهر نوبهار
بدين بزمگه بر نديديم كس
ترا ديدم اي سرو آزاده بس
چو دايه بر بيژن آمد فراز
برو آفرين كرد و بردش نماز
پيام منيژه به بيژن بگفت
همه روي بيژن چو گل بر شكفت
چنين پاسخ آورد بيژن بدوي
كه من اي فرستادهٔ خوب روي
سياوش نيم نز پري زادگان
از ايرانم از تخم آزادگان
منم بيژن گيو ز ايران بجنگ
بزخم گراز آمدم بيدرنگ
سرانشان بريدم فگندم براه
كه دندانهاشان برم نزد شاه
چو زين جشنگاه آگهي يافتم
سوي گيو گودرز نشتافتم
بدين رزمگاه آمدستم فراز
بپيموده بسيار راه دراز
مگر چهرهٔ دخت افراسياب
نمايد مرا بخت فرخ بخواب
همي بينم اين دشت آراسته
چو بتخانهٔ چين پر از خواسته
اگر نيك رايي كني تاج زر
ترا بخشم و گوشوار و كمر
مرا سوي آن خوب چهر آوري
دلش با دل من بمهر آوري
چو بيژن چنين گفت شد دايه باز
بگوش منيژه سراييد راز
كه رويش چنينست بالا چنين
چنين آفريدش جهان آفرين
چو بشنيد از دايه او اين سخن
بفرمود رفتن سوي سرو بن
فرستاد پاسخ هم اندر زمان
كت آمد بدست آنچ بردي گمان
گر آيي خرامان بنزديك من
بيفروزي اين جان تاريك من
نماند آنگهي جايگاه سخن
خراميد زان سايهٔ سروبن
سوي خيمهٔ دخت آزاده خوي
پياده همي گام زد برزوي
بپرده درآمد چو سرو بلند
ميانش بزرين كمر كرده بند
منيژه بيامد گرفتش ببر
گشاد از ميانش كياني كمر
بپرسيدش از راه و رنج دراز
كه با تو كه آمد بجنگ گراز
چرا اين چنين روي و بالا و برز
برنجاني اي خوب چهره بگرز
بشستند پايش بمشك و گلاب
گرفتند زان پس بخوردن شتاب
نهادند خوان و خورش گونه گون
همي ساختند از گماني فزون
نشستنگه رود و مي ساختند
ز بيگانه خيمه بپرداختند
پرستندگان ايستاده بپاي
ابا بربط و چنگ و رامش سراي
بديبا زمين كرده طاوس رنگ
ز دينار و ديبا چو پشت پلنگ
چه از مشك و عنبر چه ياقوت و زر
سراپرده آراسته سربسر
مي سالخورده بجام بلور
برآورده با بيژن گيو شور
سه روز و سه شب شاد بوده بهم
گرفته برو خواب مستي ستم
چو هنگام رفتن فراز آمدش
بديدار بيژن نياز آمدش
بفرمود تا داروي هوشبر
پرستنده آميخت با نوشبر
بدادند مر بيژن گيو را
مر آن نيك دل نامور نيو را
منيژه چو بيژن دژم روي ماند
پرستندگان را بر خويش خواند
عماري بسيچيد رفتن براه
مر آن خفته را اندر آن جايگاه
ز يك سو نشستنگه كام را
دگر ساخته جاي آرام را
بگسترد كافور بر جاي خواب
همي ريخت بر چوب صندل گلاب
چو آمد بنزديك شهر اندرا
بپوشيد بر خفته بر چادرا
نهفته بكاخ اندر آمد بشب
به بيگانگان هيچ نگشاد لب
چو بيدار شد بيژن و هوش يافت
نگار سمن بر در آغوش يافت
بايوان افراسياب اندرا
ابا ماه رخ سر ببالين برا
بپيچيد بر خويشتن بيژنا
بيزدان بناليد ز آهرمنا
چنين گفت كاي كردگار ار مرا
رهايي نخواهد بدن ز ايدرا
ز گرگين تو خواهي مگر كين من
برو بشنوي درد و نفرين من
كه او بد مرا بر بدي رهنمون
همي خواند بر من فراوان فسون
منيژه بدو گفت دل شاددار
همه كار نابوده را باد دار
بمردان ز هر گونه كار آيدا
گهي بزم و گه كارزار آيدا
ز هر خرگهي گل رخي خواستند
بديباي رومي بياراستند
پري چهرگان رود برداشتند
بشادي همه روز بگذاشتند
چو بگذشت يك چندگاه اين چنين
پس آگاهي آمد بدربان ازين
نهفته همه كارشان بازجست
بژرفي نگه كرد كار از نخست
كسي كز گزافه سخن راندا
درخت بلا را بجنباندا
نگه كرد كو كيست و شهرش كجاست
بدين آمدن سوي توران چراست
بدانست و ترسان شد از جان خويش
شتابيد نزديك درمان خويش
جز آگاه كردن نديد ايچ راي
دوان از پس پرده برداشت پاي
بيامد بر شاه تركان بگفت
كه دختت ز ايران گزيدست جفت
جهانجوي كرد از جهاندار ياد
تو گفتي كه بيدست هنگام باد
بدست از مژه خون مژگان برفت
برآشفت و اين داستان باز گفت
كرا از پس پرده دختر بود
اگر تاج دارد بداختر بود
كرا دختر آيد بجاي پسر
به از گور داماد نايد بدر
ز كار منيژه دلش خيره ماند
قراخان سالار را پيش خواند
بدو گفت ازين كار ناپاك زن
هشيوار با من يكي راي زن
قراخان چنين داد پاسخ بشاه
كه در كار هشيارتر كن نگاه
اگر هست خود جاي گفتار نيست
وليكن شنيدن چو ديدار نيست
بگرسيوز آنگاه گفتش بدرد
پر از خون دل و ديده پر آب زرد
زمانه چرا بندد اين بند من
غم شهر ايران و فرزند من
برو با سواران هشيار سر
نگه دار مر كاخ را بام و در
نگر تا كه بيني بكاخ اندرا
ببند و كشانش بيار ايدرا
چو گرسيوز آمد بنزديك در
از ايوان خروش آمد و نوش و خور
غريويدن چنگ و بانگ رباب
برآمد ز ايوان افراسياب
سواران در و بام آن كاخ شاه
گرفتند و هر سو ببستند راه
چو گر سيوز آن كاخ در بسته ديد
مي و غلغل نوش پيوسته ديد
سواران گرفتندگرد اندرش
چو سالار شد سوي بسته درش
بزد دست و بركند بندش ز جاي
بجست از ميان در اندر سراي
بيامد بنزديك آن خانه زود
كجا پيشگه مرد بيگانه بود
ز در چون به بيژن برافگند چشم
بچوشيد خونش برگ بر ز خشم
در آن خانه سيصد پرستنده بود
همه با رباب و نبيد و سرود
بپيچيد بر خويشتن بيژنا
كه چون رزم سازم برهنه تنا
نه شبرنگ با من نه رهوار بور
همانا كه برگشتم امروز هور
ز گيتي نبينم همي يار كس
بجز ايزدم نيست فريادرس
كجا گيو و گودرز كشوادگان
كه سر داد بايد همي رايگان
هميشه بيك ساق موزه درون
يكي خنجري داشتي آبگون
بزد دست و خنجر كشيد از نيام
در خانه بگرفت و برگفت نام
كه من بيژنم پور كشوادگان
سر پهلوانان و آزادگان
ندرد كسي پوست بر من مگر
همي سيري آيد تنش را ز سر
وگر خيزد اندر جهان رستخيز
نبيند كسي پشتم اندر گريز
تو داني نياكان و شاه مرا
ميان يلان پايگاه مرا
وگر جنگ سازند مر جنگ را
هميشه بشويم بخون چنگ را
ز تورانيان من بدين خنجرا
ببرم فراوان سران را سرا
گرم نزد سالار توران بري
بخوبي برو داستان آوري
تو خواهشگري كن مرا زو بخون
سزد گر بنيكي بوي رهنمون
نكرد ايچ گرسيوز آهنگ اوي
چو ديد آن چنان تيزي چنگ اوي
بدانست كو راست گويد همي
بخون ريختن دست شويد همي
وفا كرد با او بسوگندها
بخوبي بدادش بسي پندها
بپيمان جدا كرد زو خنجرا
بخوبي كشيدش ببند اندرا
بياورد بسته بكردار يوز
چه سود از هنرها چو برگشت روز
چنينست كردار اين گوژپشت
چو نرمي بسودي بيابي درشت
چو آمد بنزديك شاه اندرا
گو دست بسته برهنه سرا
برو آفرين كردكاي شهريار
گر از من كني راستي خواستار
بگويم ترا سربسر داستان
چو گردي بگفتار همداستان
نه من بزرو جستم اين جشنگاه
نبود اندرين كار كس را گناه
از ايران بجنگ گراز آمدم
بدين جشن توران فراز آمدم
ز بهر يكي باز گم بوده را
برانداختم مهربان دوده را
بزير يكي سرو رفتم بخواب
كه تا سايه دارد مرا ز آفتاب
پري دربيامد بگسترد پر
مرا اندر آورد خفته ببر
از اسبم جدا كرد و شد تا براه
كه آمد همي لشكر و دخت شاه
سوران پراگنده بر گرد دشت
چه مايه عماري بمن برگذشت
يكي چتر هندي برآمد ز دور
ز هر سو گرفته سواران تور
يكي كرده از عود مهدي ميان
كشيده برو چادر پرنيان
بدو اندرون خفته بت پيكري
نهاده ببالين برش افسري
پري يك بيك ز اهرمن كرد ياد
ميان سواران درآمد چو باد
مرا ناگهان در عماري نشاند
بران خوب چهره فسوني بخواند
كه تا اندر ايوان نيامد ز خواب
نجنبيد و من چشم كرده پر آب
گناهي مرا اندرين بوده نيست
منيژه بدين كار آلوده نيست
پري بيگمان بخت برگشته بود
كه بر من همي جادوي آزمود
چنين بد كه گفتم كم و بيش نه
مرا ايدر اكنون كس و خويش نه
چنين داد پاسخ پس افراسياب
كه بخت بدت كرد بر تو شتاب
تو آني كز ايران بتيغ و كمند
همي رزم جستي به نام بلند
كنون چون زنان پيش من بسته دست
همي خواب گويي به كردار مست
بكار دروغ آزمودن همي
بخواهي سر از من ربودن همي
بدو گفت بيژن كه اي شهريار
سخن بشنو از من يكي هوشيار
گرازان بدندان و شيران بچنگ
توانند كردن بهر جاي جنگ
يلان هم بشمشير و تير و كمان
توانند كوشيد با بدگمان
يكي دست بسته برهنه تنا
يكي را ز پولاد پيراهنا
چگونه درد شير بي چنگ تيز
اگر چند باشد دلش پر ستيز
اگر شاه خواهد كه بنيد ز من
دليري نمودن بدين انجمن
يكي اسب فرماي و گرزي گران
ز تركان گزين كن هزار از سران
بوردگه بر يكي زين هزار
اگر زنده مانم بمردم مدار
ز بيژن چو اين گفته بشنيد چشم
بروبر فگند و برآورد خشم
بگرسيوز اندر يكي بنگريد
كز ايران چه ديديم و خواهيم ديد
نبيني كه اين بدكنش ريمنا
فزوني سگالد همي بر منا
بسنده نبودش همين بد كه كرد
همي رزم جويد بننگ و نبرد
ببر همچنين بند بر دست و پاي
هم اندر زمان زو بپرداز جاي
بفرماي داري زدن پيش در
كه باشد ز هر سو برو رهگذر
نگون بخت را زنده بر دار كن
وزو نيز با من مگردان سخن
بدان تا ز ايرانيان زين سپس
نيارد بتوران نگه كرد كس
كشيدندش از پيش افراسياب
دل از درد خسته دو ديده پر آب
چو آمد بدر بيژن خسته دل
ز خون مژه پاي مانده بگل
همي گفت اگر بر سرم كردگار
نوشتست مردن ببد روزگار
ز دار و ز كشتن نترسم همي
ز گردان ايران بترسم همي
كه نامرد خواند مرا دشمنم
ز ناخسته بردار كرده تنم
بپيش نياكان پهلو منش
پس از مرگ بر من بود سرزنش
روانم بماند هم ايدر بجاي
ز شرم پدر چون شوم باز جاي
دريغا كه شادان شود دشمنم
چو بينند بر دار روشن تنم
دريغا ز شاه و ز مردان نيو
دريغا كه دورم ز ديدار گيو
ايا باد بگذر بايران زمين
پيامي بر از من بشاه گزين
بگويش كه بيژن بسختي درست
چو آهو كه در چنگ شير نرست
ببخشود يزدان جوانيش را
بهم برشكست آن گمانيش را
كننده همي كند جاي درخت
پديد آمد از دور پيران ز بخت
چو پيران ويسه بدانجا رسيد
همه راه ترك كمربسته ديد
يكي دار برپاي كرده بلند
كمندي برو بسته چون پاي بند
ز تركان بپرسيد كين دار چيست
در شاه را از در دار كيست
بدو گفت گرسيوز اين بيژنست
از ايران كجا شاه را دشمنست
بزد اسب و آمد بر بيژنا
جگر خسته ديدش برهنه تنا
دو دست از پس پشت بسته چو سنگ
دهن خشك و رفته ز رخساره رنگ
بپرسيد و گفتش كه چون آمدي
از ايران همانا بخون آمدي
همه داستان بيژن او را بگفت
چنانچون رسيدش ز بدخواه جفت
ببخشود پيران ويسه بروي
ز مژگان سرشكش فرو شد بروي
بفرمود تا يك زمانش بدار
نكردند و گفتا هم ايدر بدار
بدان تا ببينم يكي روي شاه
نمايم بدو اختر نيك راه
بكاخ اندر آمد پرستارفش
بر شاه با دست كرده بكش
بيامد دمان تا بنزديك تخت
بر افراسياب آفرين كرد سخت
همي بود در پيش تختش بپاي
چو دستور پاكيزه و رهنماي
سپهبد بدانست كز آرزوي
بپايست پيران آزاده خوي
بخنديد و گفتش چه خواهي بگوي
ترا بيشتر نزد من آبروي
اگر زر خواهي و گر گوهرا
و گر پادشاهي هر كشورا
ندارم دريغ از تو من گنج خويش
چرا برگزيني همي رنج خويش
چو بشنيد پيران خسرو پرست
زمين را ببوسيد و بر پاي جست
كه جاويد بادا ترا بخت و جاي
مبادا ز تخت تو پردخته جاي
ز شاهان گيتي ستايش تراست
ز خورشيد برتر نمايش تراست
مرا هرچ بايد ببخت تو هست
ز مردان وز گنج و نيروي دست
مرا اين نياز از در خويش نيست
كس از كهتران تو درويش نيست
بداند شهنشاه برترمنش
ستوده بهر كار بيسرزنش
كه من شاه را پيش ازين چند بار
همي دادمي پند بر چند كار
بفرمان من هيچ نامد فراز
ازو داشتم كارها دست باز
مكش گفتمت پور كاوس را
كه دشمن كني رستم و طوس را
كز ايران بپيلان بكوبندمان
ز هم بگسلانند پيوندمان
سياوش كه بود از نژاد كيان
ز بهر تو بسته كمر بر ميان
بكشتي بخيره سياوش را
بزهر اندر آميختي نوش را
بديدي بديهاي ايرانيان
كه كردند با شهر تورانيان
ز تركان دو بهره بپاي ستور
سپردند و شد بخت را آب شور
هنوز آن سر تيغ دستان سام
همانا نياسود اندر نيام
كه رستم همي سرفشاند ازوي
بخورشيد بر خون چكاند ازوي
برام بر كينه جويي همي
گل زهر خيره ببويي همي
اگر خون بيژن بريزي برين
ز توران برآيد همان گرد كين
خردمند شاهي و ما كهترا
تو چشم خرد باز كن بنگرا
نگه كن ازان كين كه گسترديا
ابا شاه ايران چه بر خورديا
هم آنرا همي خواستار آوري
درخت بلا را ببار آوري
چو كينه دو گردد نداريم پاي
ايا پهلوان جهان كدخداي
به از تو نداند كسي گيو را
نهنگ بلا رستم نيو را
چو گودرز كشواد پولادچنگ
كه آيد ز بهر نبيره بجنگ
چو برزد بران آتش تيز آب
چنين داد پاسخ پس افراسياب
كه بيژن نبيني كه با من چه كرد
بايران و توران شدم روي زرد
نبيني كزين بدهنر دخترم
چه رسوايي آمد بپيران سرم
همان نام پوشيده رويان من
ز پرده بگسترد بر انجمن
كزين ننگ تا جاودان بر سرم
بخندد همي كشور و لشكرم
چنو يابد از من رهايي بجان
گشايند بر من ز هر سو زبان
برسوايي اندر بمانم بدرد
بپالايم از ديدگان آب زرد
دگر آفرين كرد پيران بدوي
كه اي شاه نيك اختر راستگوي
چنينست كين شاه گويد همي
جز از نيك نامي نجويد همي
وليكن بدين راي هشيار من
يكي بنگرد ژرف سالار من
ببندد مر او را ببند گران
كجا دار و كشتن گزيند بران
هر آنكو بزندان تو بسته ماند
ز ديوانها نام او كس نخواند
ازو پند گيرند ايرانيان
نبندند ازين پس بدي را ميان
چنان كرد سالار كو راي ديد
دلش با زبان شاه بر جاي ديد
ز دستور پاكيزهٔ راهبر
درفشان شود شاه بر گاه بر
بگرسيوز آنگه بفرمود شاه
كه بند گران ساز و تاريك چاه
دو دستش بزنجير و گردن بغل
يكي بند رومي بكردار مل
ببندش بمسمار آهنگران
ز سر تا بپايش ببند اندران
چو بستي نگون اندر افگن بچاه
چو بيبهره گردد ز خورشيد و ماه
ببر پيل و آن سنگ اكوان ديو
كه از ژرف درياي گيهان خديو
فگندست در بيشهٔ چين ستان
بياور ز بيژن بدان كين ستان
بپيلان گردون كش آن سنگ را
كه پوشد سر چاه ارژنگ را
بياور سر چاه او را بپوش
بدان تا بزاري برآيدش هوش
وز آنجا بايوان آن بيهنر
منيژه كزو ننگ يابد گهر
برو با سواران و تاراج كن
نگونبخت را بي سر و تاج كن
بگو اي بنفرين شوريده بخت
كه بر تو نزيبد همي تاج و تخت
بننگ از كيان پست كردي سرم
بخاك اندر انداختي افسرم
برهنه كشانش ببر تا بچاه
كه در چاه بين آنك ديدي بگاه
بهارش توي غمگسارش توي
درين تنگ زندان زوارش توي
خراميد گرسيوز از پيش اوي
بكردند كام بدانديش اوي
كشان بيژن گيو از پيش دار
ببردند بسته بران چاهسار
ز سر تا بپايش بهن ببست
بر و بازوي و گردن و پاي و دست
بپولاد خايسك آهنگران
فروبرد مسمارهاي گران
نگونش بچاه اندر انداختند
سر چاه را بند بر ساختند
وز آنجا بايوان آن دخترش
بياورد گرسيوز آن لشكرش
همه گنج و گوهر بتاراج داد
ازين بدره بستد بدان تاج داد
منيژه برهنه بيك چادرا
برهنه دو پاي و گشاده سرا
كشيدش دوان تا بدان چاهسار
دو ديده پر از خون و رخ جويبار
بدو گفت اينك ترا خان و مان
زواري برين بسته تا جاودان
غريوان همي گشت بر گرد دشت
چو يك روز و يك شب برو بر گذشت
خروشان بيامد بنزديك چاه
يكي دست را اندرو كرد راه
چو از كوه خورشيد سر برزدي
منيژه ز هر در همي نان چدي
همي گرد كردي بروز دراز
بسوراخ چاه آوريدي فراز
ببيژن سپردي و بگريستي
بران شوربختي همي زيستي
چو يك هفته گرگين برهبر بپاي
همي بود و بيژن نيامد بجاي
ز هر سوش پويان بجستن گرفت
رخان را بخوناب شستن گرفت
پشيماني آمدش زان كار خويش
كه چون بد سگاليد بر يار خويش
بشد تازيان تا بدان جشنگاه
كجا بيژن گيو گم كرد راه
همه بيشه برگشت و كس را نديد
نه نيز اندرو بانگ مرغان شنيد
همي گشت بر گرد آن مرغزار
همي يار كرد اندرو خواستار
يكايك ز دور اسب بيژن بديد
كه آمد ازان مرغزاران پديد
گسسته لگام و نگون كرده زين
فرو مانده بر جاي اندوهگين
بدانست كو را تباهست كار
بايران نيايد بدين روزگار
اگر دار دارد اگر چاه و بند
از افراسياب آمدستش گزند
كمند اندرافگند و برگاشت روي
ز كرده پشيمان و دل جفت جوي
ازان مرغزار اسب بيژن براند
بخيمه در آورد و روزي بماند
پس آنگه سوي شهر ايران شتافت
شب و روز آرام و خوردن نيافت
چو آگاهي آمد ز گرگين بشاه
كه بيژن نبودست با او براه
بگفت اين سخن گيو را شهريار
بدان تا ز گرگين كند خواستار
پس آگاهي آمد همانگه بگيو
ز گم بودن رزمزن پور نيو
ز خانه بيامد دمان تا بكوي
دل از درد خسته پر از آب روي
همي گفت بيژن نيامد همي
بارمان ندانم چه ماند همي
بفرمود تا بور كشواد را
كجا داشتي روز فرياد را
بروبر نهادند زين خدنگ
گرفته بدل گيو كين پلنگ
همانگه بدو اندر آورد پاي
بكردار باد اندر آمد ز جاي
پذيره شدش تا كند خواستار
كه بيژن كجا ماند و چون بود كار
همي گفت گرگين بدو ناگهان
همانا بدي ساخت اندر نهان
شوم گر ببينمش بي بيژنم
همانگه سرش را ز تن بر كنم
بيامد چو گرگين مر او را بديد
پياده شد و پيش او در دويد
همي گشت غلتان بخاك اندرا
شخوده رخان و برهنه سرا
بپرسيد و گفت اي گزين سپاه
سپهدار سالار و خورشيد گاه
پذيره بدين راه چون آمدي
كه با ديدگان پر ز خون آمدي
مرا جان شيرين نبايد همي
كنون خوارتر گر برآيد همي
چو چشمم بروي تو آيد ز شرم
بپالايم از ديدگان آب گرم
كنون هيچ منديش كو را بجان
نيامد گزند و بگويم نشان
چو اسب پسر ديد گرگين بدست
پر از خاك و آسيمه برسان مست
چو گفتار گرگينش آمد بگوش
ز اسب اندر افتاد و زو رفت هوش
بخاك اندرون شد سرش ناپديد
همه جامهٔ پهلوي بردريد
همي كند موي از سر و ريش پاك
خروشان بسر بر همي ريخت خاك
همي گفت كاي كردگار سپهر
تو گستردي اندر دلم هوش و مهر
گر از من جدا ماند فرزند من
روا دارم ار بگلسد بند من
روانم بدان جاي نيكان بري
ز درد دل من تو آگهتري
مرا خود ز گيتي هم او بود و بس
چه انده گسار و چه فريادرس
كنون بخت بد كردش از من جدا
بماندم چنين در جهان مبتلا
ز گرگين پس آنگه سخن بازجست
كه چون بود خود روزگار از نخست
زمانه بجايش كسي برگزيد
وگر خود ز چشم تو شد ناپديد
ز بدها چه آمد مر او را بگوي
چه افگند بند سپهرش بروي
چه ديو آمدش پيش در مرغزار
كه او را تبه كرد و برگشت كار
تو اين مردهري اسب چون يافتي
ز بيژن كجا روي برتافتي
بدو گفت گرگين كه بازآر هوش
سخن بشنو و پهن بگشاي گوش
كه اين كار چون بود و كردار چون
بدان بيشه با خوك پيكار چون
بدان پهلوانا و آگاه باش
هميشه فروزندهٔ گاه باش
برفتيم ز ايدر بجنگ گراز
رسيديم نزديك ارمان فراز
يكي بيشه ديديم كرده چو دست
درختان بريده چراگاه پست
همه جاي گشته كنام گراز
همه شهر ارمان از آن در كزاز
چو ما جنگ را نيزه برگاشتيم
ببيشه درون بانگ برداشتيم
گراز اندر آمد بكردار كوه
نه يك يك بهر جاي گشته گروه
بكرديم جنگي بكردار شير
بشد روز و نامد دل از جنگ سير
چو پيلان بهم بر فگنديمشان
بمسمار دندان بكنديمشان
وزآنجا بايران نهاديم روي
همه راه شادان و نخچير جوي
برآمد يكي گور زان مرغزار
كزان خوبتر كس نبيند نگار
بكردار گلگون گودرز موي
چو خنگ شباهنگ فرهاد روي
چو سيمش دو پا و چو پولاد سم
چو شبرنگ بيژن سر و گوش و دم
بگردن چو شير و برفتن چو باد
تو گفتي كه از رخش دارد نژاد
بر بيژن آمد چو پيلي نژند
برو اندر افگند بيژن كمند
فگندن همان بود و رفتن همان
دوان گور و بيژن پس اندر دمان
ز تازيدن گور و گرد سوار
برآمد يكي دود زان مرغزار
بكردار دريا زمين بردميد
كمندافگن و گور شد ناپديد
پي اندر گرفتم همه دشت و كوه
كه از تاختن شد سمندم ستوه
ز بيژن نديدم بجايي نشان
جزين اسب و زين از پس ايدر كشان
دلم شد پر آتش ز تيمار اوي
كه چون بود با گور پيكار اوي
بماندم فراوان بر آن مرغزار
همي كردمش هر سوي خواستار
ازو باز گشتم چنين نااميد
كه گور ژيان بود و ديو سپيد
چو بشنيد گيو اين سخن هوشيار
بدانست كو را تباهست كار
ز گرگين سخن سربسر خيره ديد
همي چشمش از روي او تيره ديد
رخش زرد از بيم سالار شاه
سخن لرزلرزان و دل پر گناه
چو فرزند را گيو گم بوده ديد
سخن را برآنگونه آلوده ديد
ببرد اهرمن گيو را دل ز جاي
همي خواست كو را درآرد ز پاي
بخواهد ازو كين پور گزين
وگر چند نيك آيد او را ازين
پس انديشه كرد اندران بنگريد
نيامد همي روشنايي پديد
چه آيد مرا گفت از كشتنا
مگر كام بدگوهر آهرمنا
به بيژن چه سود آيد از جان اوي
دگرگونه سازيم درمان اوي
بباشيم تا زين سخن نزد شاه
شود آشكارا ز گرگين گناه
ازو كين كشيدن بسي كار نيست
سنان مرا پيش ديوار نيست
بگرگين يكي بانگ برزد بلند
كه اي بدكنش ريمن پرگزند
تو بردي ز من شيد و ماه مرا
گزين سواران و شاه مرا
فگندي مرا در تك و پوي پوي
بگرد جهان اندرون چارهجوي
پس اكنون بدستان و بند و فريب
كجا يابي آرام و خواب و شكيب
نباشد ترا بيش ازين دستگاه
كجا من ببينم يكي روي شاه
پس آنگه بخواهم ز تو كين خويش
ز بهر گرامي جهانبين خويش
وز آنجا بيامد بنزديك شاه
دو ديده پر از خون و دل كينهخواه
برو آفرين كرد كاي شهريار
هميشه جهان را بشادي گذار
انوشه جهاندار نيك اخترا
نبيني كه بر سر چه آمد مرا
ز گيتي يكي پور بودم جوان
شب و روز بودم بدوبر نوان
بجانش پر از بيم گريان بدم
ز درد جداييش بريان بدم
كنون آمد اي شاه گرگين ز راه
زبان پر ز يافه روان پر گناه
بدآگاهي آورد از پور من
ازان نامور پاك دستور من
يكي اسب ديدم نگونسار زين
ز بيژن نشاني ندارد جزين
اگر داد بيند بدين كار ما
يكي بنگرد ژرف سالار ما
ز گرگين دهد داد من شهريار
كزو گشتم اندر جهان خاكسار
غمي شد ز درد دل گيو شاه
برآشفت و بنهاد فرخ كلاه
رخ شاه بر گاه بيرنگ شد
ز تيمار بيژن دلش تنگ شد
بگيو آنگهي گفت گرگين چه گفت
چه گويد كجا ماند از نيك جفت
ز گفتار گرگين پس آنگاه گيو
سخن گفت با خسرو از پور نيو
چو از گيو بشنيد خسرو سخن
بدو گفت منديش و زاري مكن
كه بيژن بجانست خرسند باش
بر اميد گم بوده فرزند باش
كه ايدون شنيدستم از موبدان
ز بيدار دل نامور بخردان
كه من با سواران ايران بجنگ
سوي شهر توران شوم بيدرنگ
بكين سياوش كشم لشكرا
بپيلان سرآرم از آن كشورا
بدان كينه اندر بود بيژنا
همي رزم جويد چو آهرمنا
تو دل را بدين كار غمگين مدار
من اين را همانا بسم خواستار
بشد گيو يكدل پر اندوه و درد
دو ديده پر از آب و رخساره زرد
چو گرگين بدرگاه خسرو رسيد
ز گردان در شاه پردخته ديد
ز تيمار بيژن همه مهتران
ز درگاه با گيو رفته سران
همه پر ز درد و همه پر زرنج
همه همچو گم كرده صد گونه گنج
پراگنده راي و پراگنده دل
همه خاك ره ز اشك كرده چو گل
وزين روي گرگين شوريده رفت
بنزديك ايوان درگاه تفت
چو در پيش كيخسرو آمد زمين
ببوسيد و بر شاه كرد آفرين
چو الماس دندانهاي گراز
بر تخت بنهاد و بردش نماز
كه خسرو بهر كار پيروز باد
همه روزگارش چو نوروز باد
سر دشمنان تو بادا بگاز
بريده چنان كار سران گراز
بدندانها چون نگه كرد شاه
بپرسيد و گفتش كه چون بود راه
كجا ماند از تو جدا بيژنا
بروبر چه بد ساخت آهرمنا
چو خسرو چنين گفت گرگين بجاي
فرو ماند خيره هميدون بپاي
ندانست پاسخ چه گويد بدوي
فروماند بر جاي بر زرد روي
زبان پر ز يافه روان پر گناه
رخان زرد و لرزان تن از بيم شاه
چو گفتارها يك بديگر نماند
برآشفت وز پيش تختش براند
همش خيره سر ديد هم بدگمان
بدشنام بگشاد خسرو زبان
بدو گفت نشنيدي آن داستان
كه دستان زدست از گه باستان
كه گر شير با كين گودرزيان
بسيچد تنش را سر آيد زمان
اگر نيستي از پي نام بد
وگر پيش يزدان سرانجام بد
بفرمودمي تا سرت را ز تن
بكنيد بكردار مرغ اهرمن
بفرمود خسرو بپولادگر
كه بندگران ساز و مسمارسر
هم اندر زمان پاي كردش ببند
كه از بند گيرد بدانديش پند
بگيو آنگهي گفت بازآر هوش
بجويش بهر جاي و هر سو بكوش
من اكنون ز هر سو فراوان سپاه
فرستم بجويم بهر جا نگاه
ز بيژن مگر آگهي يابما
بدين كار هشيار بشتابما
وگر دير يابيم زو آگهي
تو جاي خرد را مگردان تهي
بمان تا بيايد مه فرودين
كه بفروزد اندر جهان هور دين
بدانگه كه بر گل نشاندت باد
چو بر سر همي گل فشاندت باد
زمين چادر سبز در پوشدا
هوا بر گلان زار بخروشدا
بهرسو شود پاك فرمان ما
پرستش كه فرمود يزدان ما
بخواهم من آن جام گيتي نماي
شوم پيش يزدان بباشم بپاي
كجا هفت كشور بدو اندرا
ببينم بر و بوم هر كشورا
كنم آفرين بر نياكان خويش
گزيده جهاندار و پاكان خويش
بگويم ترا هر كجا بيژنست
بجام اندرون اين مرا روشنست
چو بشنيد گيو اين سخن شاد شد
ز تيمار فرزند آزاد شد
بخنديد و بر شاه كرد آفرين
كه بيتو مبادا زمان و زمين
بكام تو بادا سپهر بلند
بجان تو هرگز مبادا گزند
ز نيكي دهش بر تو باد آفرين
كه بر تو برازد كلاه و نگين
چو گيو از بر گاه خسرو برفت
ز هر سو سواران فرستاد تفت
بجستن گرفتند گرد جهان
كه يابد مگر زو بجايي نشان
همه شهر ارمان و تورانيان
سپردند و نامد ز بيژن نشان
چو نوروز فرخ فراز آمدش
بدان جام روشن نياز آمدش
بيامد پر اميد دل پهلوان
ز بهر پسر گوژ گشته نوان
چو خسرو رخ گيو پژمرده ديد
دلش را بدرد اندر آزرده ديد
بيامد بپوشيد رومي قباي
بدان تا بود پيش يزدان بپاي
خروشيد پيش جهان آفرين
بخورشيد بر چند برد آفرين
ز فريادرس زور و فرياد خواست
از آهرمن بدكنش داد خواست
خرامان ازان جا بيامد بگاه
بسر بر نهاد آن خجسته كلاه
يكي جام بر كف نهاده نبيد
بدو اندرون هفت كشور پديد
زمان و نشان سپهر بلند
همه كرده پيدا چه و چون و چند
ز ماهي بجام اندون تا بره
نگاريده پيكر همه يكسره
چو كيوان و بهرام و ناهيد و شير
چو خورشيد و تير از بر و ماه زير
همه بودنيها بدو اندرا
بديدي جهاندارا فسونگرا
نگه كرد و پس جام بنهاد پيش
بديد اندرو بودنيها ز بيش
بهر هفت كشور همي بنگريد
ز بيژن بجايي نشاني نديد
سوي كشور گرگساران رسيد
بفرمان يزدان مر او را بديد
بچاهي ببسته ببند گران
ز سختي همي مرگ جست اندران
يكي دختري از نژاد كيان
ز بهر زوارش ببسته ميان
سوي گيو كرد آنگهي روي شاه
بخنديد و رخشنده شد پيشگاه
كه زندست بيژن دلت شاد دار
ز هر بد تن مهتر آزاد دار
نگر غم نداري بزندان و بند
ازان پس كه بر جانش نامد گزند
كه بيژن بتوران ببند اندرست
زوارش يكي نامور دخترست
ز بس رنج و سختي و تيمار اوي
پر از درد گشتم من از كار اوي
بدان سان گذارد همي روزگار
كه هزمان بروبر بگريد زوار
ز پيوند و خويشان شده نااميد
گرازنده بر سان يك شاخ بيد
دو چشمش پر از خون و دل پر ز درد
زبانش ز خويشان پر از ياد كرد
چو ابر بهاران ببارندگي
همي مرگ جويد بدان زندگي
بدين چاره اكنون كه جنبد ز جاي
كه خيزد ميان بسته اين را بپاي
كه دارد بدين كار ما را وفا
كه آرد ز سختي مر او را رها
نشايد جز از رستم تيز چنگ
كه از ژرف دريا برآرد نهنگ
كمربند و بركش سوي نيمروز
شب از رفتن راه ماسا و روز
ببر نامهٔ من بر رستما
مزن داستان را برهبر دما
نويسندهٔ نامه را پيش خواند
وزين داستان چند با او براند
برستم يكي نامه فرمود شاه
نوشتن ز مهتر سوي نيكخواه
كه اي پهلوان زادهٔ پر هنر
ز گردان لشكر برآورده سر
دل شهرياران و پشت كيان
بفرمان هر كس كمر بر ميان
توي از نياكان مرا يادگار
هميشه كمربستهٔ كارزار
ترا داد گردون بمردي پلنگ
بدريا ز بيمت خروشان نهنگ
جهان را ز ديوان مازندران
بشستي و كندي بدان را سران
چه مايه سر تاجداران ز گاه
ربودي و بركندي از پيشگاه
بسا دشمنان كز تو بيجان شدست
بسا بوم و بر كز تو ويران شدست
سر پهلواني و لشكر پناه
بنزديك شاهان ترا دستگاه
همه جادوان را ببستي بگرز
بيفروختي تاج شاهان ببرز
چه افراسياب و چه شاهان چين
نوشته همه نام تو بر نگين
هران بند كز دست تو بسته شد
گشايندگان را جگر خسته شد
گشايندهٔ بند بسته توي
كيان را سپهر خجسته توي
ترا ايزد اين زور پيلان كه داد
دل و هوش و فرهنگ فرخنژاد
بدان داد تا دست فرياد خواه
بگيري برآري ز تاريك چاه
كنون اين يكي كار بايسته پيش
فراز آمد و اينت شايسته خويش
بتو دارد اميد گودرز و گيو
كه هستي بهر كشور امروز نيو
شناسي بنزديك من جاهشان
زبان و دل و راي يكتاهشان
سزدگر تو اينرا نداري برنج
بخواه آنچ بايد ز مردان و گنج
كه هرگز بدين دودمان غم نبود
فروزندهتر زين چنانكم شنود
نبد گيو را خود جز اين پور كس
چه فرزند بود و چه فريادرس
فراوان بنزد منش دستگاه
مرا و نياي مرا نيكخواه
بهر سو كه جويمش يابم بجاي
بهر نيك و بد پيش من بربپاي
چو اين نامهٔ من بخواني مپاي
بزودي تو با گيو خيز اندرآي
بدان تا بدين كار با ما بهم
زني راي فرخ بهر بيش و كم
ز مردان وز گنج وز خواسته
بيارم بپيش تو آراسته
بفرخ پي و بر شده نام تو
ز توران برآيد همه كام تو
چنانچون ببايد بسازي نوا
مگر بيژن از بند يابد رها
چو برنامه بنهاد خسرو نگين
بشد گيو و بر شاه كرد آفرين
سواران دوده همه برنشاند
بيزدان پناهيد و لشكر براند
چو نخجير از آنجا كه برداشتي
دو روزه بيك روزه بگذاشتي
بيابان گرفت و ره هيرمند
همي رفت پويان بساند نوند
بكوه و بصحرا نهادند روي
همي شد خليده دل و راهجوي
چو از ديدهگه ديدهبانش بديد
سوي زابلستان فغان بركشيد
كه آمد سواري سوي هيرمند
سواران بگرد اندرش نيز چند
درفشي درفشان پس پشت اوي
يكي زابلي تيغ در مشت اوي
غو ديده بشنيد دستان سام
بفرمود بر چرمه كردن لگام
پرانديشه آمد پذيره براه
بدان تا نباشد يكي كينه خواه
ز ره گيو را ديد پژمرده روي
همي آمد آسيمه و پوي پوي
بدل گفت كاري نو آمد بشاه
فرستاده گيوست كامد براه
چو نزديك شد پهلوان سپاه
نيايش كنان برگفتند راه
بپرسيد دستان ز ايرانيان
ز شاه و ز پيكار تورانيان
درود بزرگان بدستان بداد
ز شاه و ز گردان فرخ نژاد
همه درد دل پيش دستان بخواند
غم پور گم بوده با او براند
همي گفت رويم نبيني برنگ
ز خون مژه پشت پايم بلنگ
ازان پس نشان تهمتن بخواست
بپرسيد و گفتش كه رستم كجاست
بدو گفت رستم بنخچير گور
بيايد همانا كه برگشت هور
شوم گفت تا من ببينمش روي
ز خسرو يكي نامه درام بدوي
بدو گفت دستان كز ايدر مرو
كه زود آيد از دشت نخچيرگو
تو تا رستم آيد بخانه بپاي
يك امروز با ما بشادي گراي
چو گيو اندر آمد بايوان ز راه
تهمتن بيامد ز نخچيرگاه
پذيره شدش گيو كامد فراز
پياده شد از اسب و بردش نماز
پر از آرزو دل پر از رنگ روي
برخ برنهاد از دو ديده دو جوي
چو رستم دل گيو را خسته ديد
بب مژه روي او نشسته ديد
بدو گفت باري تباهست كار
بايوان و بر شاه بد روزگار
ز اسب اندر آمد گرفتش ببرد
بپرسيدش از خسرو تاجور
ز گودرز وز طوس وز گستهم
ز گردان لشكر همه بيش و كم
ز شاپور و فرهاد وز بيژنا
ز رهام و گرگين وز هرتنا
چو آواز بيژن رسيدش بگوش
برآمد بناكام ازو يك خروش
برستم چنين گفت كاي ب
تو بر كردگار روان و خرد
ستايش گزين تا چه اندر خورد
ببين اي خردمند روشنروان
كه چون بايد او را ستودن توان
همه دانش ما به بيچارگيست
به بيچارگان بر ببايد گريست
تو خستو شو آنرا كه هست و يكيست
روان و خرد را جزين راه نيست
ابا فلسفهدان بسيار گوي
بپويم براهي كه گويي مپوي
ترا هرچ بر چشم سر بگذرد
نگنجد همي در دلت با خرد
سخن هرچ بايست توحيد نيست
بنا گفتن و گفتن او يكيست
تو گر سختهاي شو سخن سختهگوي
نيايد به بن هرگز اين گفت و گوي
بيك دم زدن رستي از جان و تن
همي بس بزرگ آيدت خويشتن
همي بگذرد بر تو ايام تو
سراي جز اين باشد آرام تو
نخست از جهان آفرين ياد كن
پرستش برين ياد بنياد كن
كزويست گردون گردان بپاي
هم اويست بر نيك و بد رهنماي
جهان پر شگفتست چون بنگري
ندارد كسي آلت داوري
كه جانت شگفتست و تن هم شگفت
نخست از خود اندازه بايد گرفت
دگر آنك اين گرد گردان سپهر
همي نو نمايدت هر روز چهر
نباشي بدين گفته همداستان
كه دهقان همي گويد از باستان
خردمند كين داستان بشنود
بدانش گرايد بدين نگرود
وليكن چو معنيش يادآوري
شود رام و كوته كند داوري
تو بشنو ز گفتار دهقان پير
گر ايدونك باشد سخن دلپذير
سخنگوي دهقان چنين كرد ياد
كه يك روز كيخسرو از بامداد
بياراست گلشن بسان بهار
بزرگان نشستند با شهريار
چو گودرز و چون رستم و گستهم
چو برزين گرشاسپ از تخم جم
چو گيو و چو رهام كار آزماي
چو گرگين و خراد فرخنده راي
چو از روز يك ساعت اندر گذشت
بيامد بدرگاه چوپان ز دشت
كه گوري پديد آمد اندر گله
چو شيري كه از بند گردد يله
همان رنگ خورشيد دارد درست
سپهرش بزر آب گويي بشست
يكي بركشيده خط از يال اوي
ز مشك سيه تا بدنبال اوي
سمندي بزرگست گويي بجاي
ورا چار گرزست آن دست و پاي
يكي نره شيرست گويي دژم
همي بفگند يال اسپان ز هم
بدانست خسرو كه آن نيست گور
كه برنگذرد گور ز اسپي بزور
برستم چنين گفت كين رنج نيز
به پيگار بر خويشتن سنج نيز
برو خويشتن را نگهدار ازوي
مگر باشد آهرمن كينهجوي
چنين گفت رستم كه با بخت تو
نترسد پرستندهٔ تخت تو
نه ديو و نه شير و نه نر اژدها
ز شمشير تيزم نيابد رها
برون شد بنخچير چون نره شير
كمندي بدست اژدهايي بزير
بدشتي كجا داشت چوپان گله
وزانسو گذر داشت گور يله
سه روزش همي جست در مرغزار
همي كرد بر گرد اسپان شكار
چهارم بديدش گرازان بدشت
چو باد شمالي برو بر گذشت
درخشنده زرين يكي باره بود
بچرم اندرون زشت پتياره بود
برانگيخت رخش دلاور ز جاي
چو تنگ اندر آمد دگر شد براي
چنين گفت كين را نبايد فگند
ببايد گرفتن بخم كمند
نشايدش كردن بخنجر تباه
بدين سانش زنده برم نزد شاه
بينداخت رستم كياني كمند
همي خواست كرد سرش را ببند
چو گور دلاور كمندش بديد
شد از چشم او در زمان ناپديد
بدانست رستم كه آن نيست گور
ابا او كنون چاره بايد نه زور
جز اكوان ديو اين نشايد بدن
ببايستش از باد تيغي زدن
بشمشير بايد كنون چاره كرد
دواندين خون بران چرم زرد
ز دانا شنيدم كه اين جاي اوست
كه گفتند بستاند از گور پوست
همانگه پديد آمد از دشت باز
سپهبد برانگيخت آن تند تاز
كمان را بزه كرد و از باد اسپ
بينداخت تيري چو آذر گشسپ
همان كو كمان كيان دركشيد
دگر باره شد گور ازو ناپديد
همي تاخت اسپ اندران پهن دشت
چو سه روز و سه شب برو بر گذشت
ببش گرفت آرزو هم بنان
سر از خواب بر كوههٔ زين زنان
چو بگرفتش از آب روشن شتاب
به پيش آمدش چشمهٔ چون گلاب
فرود آمد و رخش را آب داد
هم از ماندگي چشم را خواب داد
كمندش ببازوي و ببر بيان
بپوشيده و تنگ بسته ميان
ز زين كيانيش بگشاد تنگ
به بالين نهاد آن جناغ خدنگ
چراگاه رخش آمد و جاي خواب
نمدزين برافگند بر پيش آب
بدان جايگه خفت و خوابش ربود
كه از رنج وز تاختن مانده بود
چو اكوانش از دور خفته بديد
يكي باد شد تا بر او رسيد
زمين گرد ببريد و برداشتش
ز هامون بگردون برافراشتش
غمي شد تهمتن چو بيدار شد
سر پر خرد پر ز پيكار شد
چو رستم بجنبيد بر خويشتن
بدو گفت اكوان كه اي پيلتن
يكي آرزو كن كه تا از هوا
كجات آيد افگندن اكنون هوا
سوي آبت اندازم ار سوي كوه
كجا خواهي افتاد دور از گروه
چو رستم بگفتار او بنگريد
هوا در كف ديو واژونه ديد
چنين گفت با خويشتن پيلتن
كه بد نامبردار هر انجمن
گر اندازدم گفت بر كوهسار
تن و استخوانم نيايد بكار
بدريا به آيد كه اندازدم
كفن سينهٔ ماهيان سازدم
وگر گويم او را بدريا فگن
بكوه افگند بدگهر اهرمن
همه واژگونه بود كار ديو
كه فريادرس باد گيهان خديو
چنين داد پاسخ كه داناي چين
يكي داستاني زدست اندرين
كه در آب هر كو بر آيدش هوش
به مينو روانش نبيند سروش
بزاري هم ايدر بماند بجاي
خرامش نيايد بديگر سراي
بكوهم بينداز تا ببر و شير
ببينند چنگال مرد دلير
ز رستم چو بشنيد اكوان ديو
برآورد بر سوي دريا غريو
بجايي بخواهم فگندنت گفت
كه اندر دو گيتي بماني نهفت
بدرياي ژرف اندر انداختش
ز كينه خور ماهيان ساختش
همان كز هوا سوي دريا رسيد
سبك تيغ تيز از ميان بركشيد
نهنگان كه كردند آهنگ اوي
ببودند سرگشته از چنگ اوي
بدست چپ و پاي كرد آشناه
بديگر ز دشمن همي جست راه
بكارش نيامد زماني درنگ
چنين باشد آن كو بود مرد جنگ
اگر ماندي كس بمردي بپاي
پي او زمانه نبردي ز جاي
وليكن چنينست گردنده دهر
گهي نوش يابند ازو گاه زهر
ز دريا بمردي به يكسو كشيد
برآمد بهامون و خشكي بديد
ستايش گرفت آفريننده را
رهانيده از بد تن بنده را
برآسود و بگشاد بند ميان
بر چشمه بنهاد ببر بيان
كمند و سليحش چو بفگند نم
زره را بپوشيد شير دژم
بدان چشمه آمد كجا خفته بود
بران ديو بدگوهر آشفته بود
نبود رخش رخشان بران مرغزار
جهانجوي شد تند با روزگار
برآشفت و برداشت زين و لگام
بشد بر پي رخش تا گاه شام
پياده همي رفت جويان شكار
به پيش اندر آمد يكي مرغزار
همه بيشه و آبهاي روان
بهر جاي دراج و قمري نوان
گلهدار اسپان افراسياب
به بيشه درون سر نهاده بخواب
دمان رخش بر ماديانان چو ديو
ميان گله بركشيده غريو
چو رستم بديدش كياني كمند
بيفگند و سرش اندر آمد به بند
بماليدش از گرد و زين برنهاد
ز يزدان نيكي دهش كرد ياد
لگامش بسر بر زد و برنشست
بران تيز شمشير بنهاد دست
گله هر كجا ديد يكسر براند
بشمشير بر نام يزدان بخواند
گلهدار چون بانگ اسبان شنيد
سرآسيمه از خواب سر بر كشيد
سواران كه بودند با او بخواند
بر اسپ سرافرازشان برنشاند
گرفتند هر كس كمند و كمان
بدان تا كه باشد چنين بدگمان
كه يارد بدين مرغزار آمدن
بنزديك چندين سوار آمدن
پس اندر سواران برفتند گرم
كه بر پشت رستم بدرند چرم
چو رستم شتابندگان را بديد
سبك تيغ تيز از ميان بركشيد
بغريد چون شير و برگفت نام
كه من رستمم پور دستان سام
بشمشير ازيشان دو بهره بكشت
چو چوپان چنان ديد بنمود پشت
چو باد از شگفتي هم اندر شتاب
بديدار اسپ آمد افراسياب
بجايي كه هر سال چوپان گله
بران دشت و آن آب كردي يله
خود و دو هزار از يل نامدار
رسيدند تازان بران مرغزار
ابا باده و رود و گردان بهم
بدان تا كند بر دل انديشه كم
چو نزديك آن مرغزاران رسيد
ز اسپان و چوپان نشاني نديد
يكايك خروشيدن آمد ز دشت
همه اسپ يك بر دگر برگذشت
ز خاك پي رخش بر سركشان
پديد آمد از دور پيدا نشان
چو چوپان بر شاه توران رسيد
بدو باز گفت آن شگفتي كه ديد
كه تنها گله برد رستم ز دشت
ز ما كشت بسيار و اندر گذشت
ز تركان برآمد يكي گفت و گوي
كه تنها بجنگ آمد اين كينهجوي
ببايد كشيدن يكايك سليح
كه اين كار بر ما گذشت از مزيح
چنين زار گشتيم و خوار و زبون
كه يك تن سوي ما گرايد بخون
همي بفگند نام مردي ز ما
بتيغ او براند ز خون آسيا
همي بگذراند بيك تن گله
نشايد چنين كار كردن يله
سپهدار با چار پيل و سپاه
پس رستم اندر گرفتند راه
چو گشتند نزديك رستم كمان
ز بازو برون كرد و آمد دمان
بريشان بباريد چو ژاله ميغ
چه تير از كمان و چه پولاد تيغ
چو افگنده شد شست مرد دلير
بگرز اندر آمد ز شمشير شير
همي گرز باريد همچون تگرگ
همي چاك چاك آمد از خود و ترگ
ازيشان چهل مرد ديگر بكشت
غمي شد سپهدار و بنمود پشت
ازو بستد آن چار پيل سپيد
شدند آن سپاه از جهان نااميد
پس پشتشان رستم گرزدار
دو فرسنگ برسان ابر بهار
چو برگشت برداشت پيل و رمه
بنه هرچ آمد بچنگش همه
بيامد گرازان بران چشمه باز
دلش جنگ جويان بچنگ دراز
دگر باره اكوان بدو باز خورد
نگشتي بدو گفت سير از نبرد
برستي ز دريا و چنگ نهنگ
بدشت آمدي باز پيچان بجنگ
تهمتن چو بنشيد گفتار ديو
برآورد چون شير جنگي غريو
ز فتراك بگشاد پيچان كمند
بيفگند و آمد ميانش به بند
بپيچيد بر زين و گرز گران
برآهيخت چون پتك آهنگران
بزد بر سر ديو چون پيل مست
سر و مغزش از گرز او گشت پست
فرود آمد آن آبگون خنجرش
برآهيخت و ببريد جنگي سرش
همي خواند بر كردگار آفرين
كزو بود پيروزي و زور كين
تو مر ديو را مردم بد شناس
كسي كو ندارد ز يزدان سپاس
هرانكو گذشت از ره مردمي
ز ديوان شمر مشمر از آدمي
خرد گر برين گفتها نگرود
مگر نيك مغزش همي نشنود
گر آن پهلواني بود زورمند
ببازو ستبر و ببالا بلند
گوان خوان و اكوان ديوش مخوان
كه بر پهلواني بگردد زيان
چه گويي تو اي خواجهٔ سالخورد
چشيده ز گيتي بسي گرم و سرد
كه داند كه چندين نشيب و فراز
به پيش آرد اين روزگار دراز
تگ روزگار از درازي كه هست
همي بگذراند سخنها ز دست
كه داند كزين گنبد تيزگرد
درو سور چند است و چندي نبرد
چو ببريد رستم سر ديو پست
بران بارهٔ پيل پيكر نشست
به پيش اندر آورد يكسر گله
بنه هرچ كردند تركان يله
همي رفت با پيل و با خواسته
وزو شد جهان يكسر آراسته
ز ره چون بشاه آمد اين آگهي
كه برگشت ستم بدان فرهي
از ايدر ميان را بدان كرد بند
كجا گور گيرد بخم كمند
كنون ديو و پيل آمدستش بچنگ
بخشكي پلنگ و بدريا نهنگ
نيابد گذر شير بر تيغ اوي
همان ديو و هم مردم كينهجوي
پذيره شدن را بياراست شاه
بسر بر نهادند گردان كلاه
درفش شهنشاه با كرناي
ببردند با ژنده پيل و دراي
چو رستم درفش جهاندار شاه
نگه كرد كامد پذيره براه
فرود آمد و خاك را داد بوس
خروش سپاه آمد و بوق و كوس
سر سركشان رستم تاج بخش
بفرمود تا برنشيند برخش
وزانجا بايوان شاه آمدند
گشاده دل و نيك خواه آمدند
به ايرانيان بر گله بخش كرد
نشست تن خويشتن رخش كرد
فرستاد پيلان بر پيل شاه
كه بر شير پيلان بگيرند راه
بيك هفته ايوان بياراستند
مي و رود و رامشگران خواستند
بمي رستم آن داستان برگشاد
وز اكوان همي كرد بر شاه ياد
كه گوري نديدم بخوبي چنوي
بدان سرافرازي و آن رنگ و بوي
چو خنجر بدريد بر تنش پوست
بروبر نبخشود دشمن نه دوست
سرش چون سر پيل و مويش دراز
دهن پر زدندانهاي گراز
دو چشمش كبود و لبانش سياه
تنش را نشايست كردن نگاه
بدان زور و آن تن نباشد هيون
همه دشت ازو شد چو درياي خون
سرش كردم از تن بخنجر جدا
چو باران ازو خون شد اندر هوا
ازو ماند كيخسرو اندر شگفت
چو بنهاد جام آفرين برگرفت
بران كو چنان پهلوان آفريد
كسي اين شگفتي بگيتي نديد
كه مردم بود خود بكردار اوي
بمردي و بالا و ديدار اوي
همي گفت اگر كردگار سپهر
ندادي مرا بهره از داد و مهر
نبودي بگيتي چنين كهترم
كه هزمان بدو ديو و پيل اشكرم
دو هفته بران گونه بودند شاد
ز اكوان وز بزم كردند ياد
سه ديگر تهمتن چنين كرد راي
كه پيروز و شادان شود باز جاي
مرا بويهٔ زال سامست گفت
چنين آرزو را نشايد نهفت
شوم زود و آيم بدرگاه باز
ببايد همي كينه را كرد ساز
كه كين سياوش به پيل و گله
نشايد چنين خوار كردن يله
در گنج بگشاد شاه جهان
گرانمايه چيزي كه بودش نهان
بياورد ده جام گوهر ز گنج
بزر بافته جامهٔ شاه پنج
غلامان روزمي بزرين كمر
پرستندگان نيز با طوق زر
ز گستردنيها و از تخت عاج
ز ديبا و دينار و پيروزه تاج
بنزديك رستم فرستاد شاه
كه اين هديه با خويشتن بر براه
يك امروز با ما ببايد بدن
وزان پس ترا راي رفتن زدن
ببود و بپيمود چندي نبيد
بشبگير جز راي رفتن نديد
دو فرسنگ با او بشد شهريار
بپدرود كردن گرفتش كنار
چو با راه رستم هم آواز گشت
سپهدار ايران ازو بازگشت
جهان پاك بر مهر او گشت راست
همي داشت گيتي بر انسان كه خواست
برين گونه گردد همي چرخ پير
گهي چون كمانست و گاهي چو تير
چو اين داستان سربسر بشنوي
از اكوان سوي كين بيژن شوي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد