من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۱

۳۶ بازديد


دگر روز فرمود تا گيو و طوس
ببستند شبگير بر پيل كوس
در گنج بگشاد و روزي بداد
سپه برنشاند و بنه برنهاد
سپردار و جوشنوران صد هزار
شمرده به لشكر گه آمد سوار
يكي لشكر آمد ز پهلو به دشت
كه از گرد ايشان هوا تيره گشت
سراپرده و خيمه زد بر دو ميل
بپوشيد گيتي به نعل و به پيل
هوا نيلگون گشت و كوه آبنوس
بجوشيد دريا ز آواز كوس
همي رفت منزل به منزل جهان
شده چون شب و روز گشته نهان
درخشيدن خشت و ژوپين ز گرد
چو آتش پس پردهٔ لاجورد
ز بس گونه‌گونه سنان و درفش
سپرهاي زرين و زرينه كفش
تو گفتي كه ابري به رنگ آبنوس
برآمد بباريد زو سندروس
جهان را شب و روز پيدا نبود
تو گفتي سپهر و ثريا نبود
ازينسان بشد تا در دژ رسيد
بشد خاك و سنگ از جهان ناپديد
خروشي بلند آمد از ديدگاه
به سهراب گفتند كامد سپاه
چو سهراب زان ديده آوا شنيد
به باره بيامد سپه بنگريد
به انگشت لشكر به هومان نمود
سپاهي كه آن را كرانه نبود
چو هومان ز دور آن سپه را بديد
دلش گشت پربيم و دم دركشيد
به هومان چنين گفت سهراب گرد
كه انديشه از دل ببايد سترد
نبيني تو زين لشكر بيكران
يكي مرد جنگي و گرزي گران
كه پيش من آيد به آوردگاه
گر ايدون كه ياري دهد هور و ماه
سليح‌ست بسيار و مردم بسي
سرافراز نامي ندانم كسي
كنون من به بخت رد افراسياب
كنم دشت را همچو درياي آب
به تنگي نداد ايچ سهراب دل
فرود آمد از باره شاداب دل
يكي جام مي‌خواست از مي‌گسار
نكرد ايچ رنجه دل از كارزار
وزانسو سراپردهٔ شهريار
كشيدند بر دشت پيش حصار
ز بس خيمه و مرد و پرده‌سراي
نماند ايچ بر دشت و بر كوه جاي


بخش ۱۰

۳۶ بازديد


گرازان بدرگاه شاه آمدند
گشاده دل و نيك خواه آمدند
چو رفتند و بردند پيشش نماز
برآشفت و پاسخ نداد ايچ باز
يكي بانگ بر زد به گيو از نخست
پس آنگاه شرم از دو ديده بشست
كه رستم كه باشد فرمان من
كند پست و پيچد ز پيمان من
بگير و ببر زنده برداركن
وزو نيز با من مگردان سخن
ز گفتار او گيو را دل بخست
كه بردي برستم بران‌گونه دست
برآشفت با گيو و با پيلتن
فرو ماند خيره همه انجمن
بفرمود پس طوس را شهريار
كه رو هردو را زنده بركن به دار
خود از جاي برخاست كاووس كي
برافروخت برسان آتش ز ني
بشد طوس و دست تهمتن گرفت
بدو مانده پرخاش جويان شگفت
كه از پيش كاووس بيرون برد
مگر كاندر آن تيزي افسون برد
تهمتن برآشفت با شهريار
كه چندين مدار آتش اندر كنار
همه كارت از يكدگر بدترست
ترا شهرياري نه اندرخورست
تو سهراب را زنده بر دار كن
پرآشوب و بدخواه را خوار كن
بزد تند يك دست بر دست طوس
تو گفتي ز پيل ژيان يافت كوس
ز بالا نگون اندرآمد به سر
برو كرد رستم به تندي گذر
به در شد به خشم اندرآمد به رخش
منم گفت شيراوژن و تاج‌بخش
چو خشم آورم شاه كاووس كيست
چرا دست يازد به من طوس كيست
زمين بنده و رخش گاه من‌ست
نگين گرز و مغفر كلاه من‌ست
شب تيره از تيغ رخشان كنم
به آورد گه بر سرافشان كنم
سر نيزه و تيغ يار من‌اند
دو بازو و دل شهريار من‌اند
چه آزاردم او نه من بنده‌ام
يكي بندهٔ آفريننده‌ام
به ايران ار ايدون كه سهراب گرد
بيايد نماند بزرگ و نه خرد
شما هر كسي چارهٔ جان كنيد
خرد را بدين كار پيچان كنيد
به ايران نبينيد ازين پس مرا
شما را زمين پر كرگس مرا
غمي شد دل نامداران همه
كه رستم شبان بود و ايشان رمه
به گودرز گفتند كاين كار تست
شكسته بدست تو گردد درست
سپهبد جز از تو سخن نشنود
همي بخت تو زين سخن نغنود
به نزديك اين شاه ديوانه رو
وزين در سخن ياد كن نو به نو
سخنهاي چرب و دراز آوري
مگر بخت گم بوده بازآوري
سپهدار گودرز كشواد رفت
به نزديك خسرو خراميد تفت
به كاووس كي گفت رستم چه كرد
كز ايران برآوردي امروز گرد
فراموش كردي ز هاماوران
وزان كار ديوان مازندران
كه گويي ورا زنده بر دار كن
ز شاهان نبايد گزافه سخن
چو او رفت و آمد سپاهي بزرگ
يكي پهلواني به كردار گرگ
كه داري كه با او به دشت نبرد
شود برفشاند برو تيره گرد
يلان ترا سر به سر گژدهم
شنيدست و ديدست از بيش و كم
همي گويد آن روز هرگز مباد
كه با او سواري كند رزم ياد
كسي را كه جنگي چو رستم بود
بيازارد او را خرد كم بود
چو بشنيد گفتار گودرز شاه
بدانست كاو دارد آيين و راه
پشيمان بشد زان كجا گفته بود
بيهودگي مغزش آشفته بود
به گودرز گفت اين سخن درخورست
لب پير با پند نيكوترست
خردمند بايد دل پادشا
كه تيزي و تندي نيارد بها
شما را ببايد بر او شدن
به خوبي بسي داستانها زدن
سرش كردن از تيزي من تهي
نمودن بدو روزگار بهي
چو گودرز برخاست از پيش اوي
پس پهلوان تيز بنهاد روي
برفتند با او سران سپاه
پس رستم اندر گرفتند راه
چو ديدند گرد گو پيلتن
همه نامداران شدند انجمن
ستايش گرفتند بر پهلوان
كه جاويد بادي و روشن‌روان
جهان سر به سر زير پاي تو باد
هميشه سر تخت جاي تو باد
تو داني كه كاووس را مغز نيست
به تيزي سخن گفتنش نغز نيست
بجوشد همانگه پشيمان شود
به خوبي ز سر باز پيمان شود
تهمتن گر آزرده گردد ز شاه
هم ايرانيان را نباشد گناه
هم او زان سخنها پشيمان شدست
ز تندي بخايد همي پشت دست
تهمتن چنين پاسخ آورد باز
كه هستم ز كاووس كي بي‌نياز
مرا تخت زين باشد و تاج ترگ
قبا جوشن و دل نهاده به مرگ
چرا دارم از خشم كاووس باك
چه كاووس پيشم چه يك مشت خاك
سرم گشت سير و دلم كرد بس
جز از پاك يزدان نترسم ز كس
ز گفتار چون سير گشت انجمن
چنين گفت گودرز با پيلتن
كه شهر و دليران و لشكر گمان
به ديگر سخنها برند اين زمان
كزين ترك ترسنده شد سرفراز
همي رفت زين گونه چندي به راز
كه چونان كه گژدهم داد آگهي
همه بوم و بر كرد بايد تهي
چو رستم همي زو بترسد به جنگ
مرا و ترا نيست جاي درنگ
از آشفتن شاه و پيگار اوي
بديدم بدرگاه بر گفت‌وگوي
ز سهراب يل رفت يكسر سخن
چنين پشت بر شاه ايران مكن
چنين بر شده نامت اندر جهان
بدين بازگشتن مگردان نهان
و ديگر كه تنگ اندرآمد سپاه
مكن تيره بر خيره اين تاج و گاه
به رستم بر اين داستانها بخواند
تهمتن چو بشنيد خيره بماند
بدو گفت اگر بيم دارد دلم
نخواهم كه باشد ز تن بگسلم
ازين ننگ برگشت و آمد به راه
گرازان و پويان به نزديك شاه
چو در شد ز در شاه بر پاي خاست
بسي پوزش اندر گذشته بخواست
كه تندي مرا گوهرست و سرشت
چنان زيست بايد كه يزدان بكشت
وزين ناسگاليده بدخواه نو
دلم گشت باريك چون ماه نو
بدين چاره جستن ترا خواستم
چو دير آمدي تندي آراستم
چو آزرده گشتي تو اي پيلتن
پشيمان شدم خاكم اندر دهن
بدو گفت رستم كه گيهان تراست
همه كهترانيم و فرمان تراست
كنون آمدم تا چه فرمان دهي
روانت ز دانش مبادا تهي
بدو گفت كاووس كامروز بزم
گزينيم و فردا بسازيم رزم
بياراست رامشگهي شاهوار
شد ايوان به كردار باغ بهار
ز آواز ابريشم و بانگ ناي
سمن عارضان پيش خسرو به پاي
همي باده خوردند تا نيم شب
ز خنياگران برگشاده دولب


بخش ۱۳

۳۱ بازديد


چو افگند خور سوي بالا كمند
زبانه برآمد ز چرخ بلند
بپوشيد سهراب خفتان جنگ
نشست از بر چرمهٔ سنگ رنگ
يكي تيغ هندي به چنگ اندرش
يكي مغفر خسروي بر سرش
كمندي به فتراك بر شست خم
خم اندر خم و روي كرده دژم
بيامد يكي برز بالا گزيد
به جايي كه ايرانيان را بديد
بفرمود تا رفت پيشش هجير
بدو گفت كژي نيايد ز تير
نشانه نبايد كه خم آورد
چو پيچان شود زخم كم آورد
به هر كار در پيشه كن راستي
چو خواهي كه نگزايدت كاستي
سخن هرچه پرسم همه راست گوي
متاب از ره راستي هيچ روي
چو خواهي كه يابي رهايي ز من
سرافراز باشي به هر انجمن
از ايران هر آنچت بپرسم بگوي
متاب از ره راستي هيچ روي
سپارم به تو گنج آراسته
بيابي بسي خلعت و خواسته
ور ايدون كه كژي بود راي تو
همان بند و زندان بود جاي تو
هجيرش چنين داد پاسخ كه شاه
سخن هرچه پرسد ز ايران سپاه
بگويم همه آنچ دانم بدوي
به كژي چرا بايدم گفت‌وگوي
بدو گفت كز تو بپرسم همه
ز گردنكشان و ز شاه و رمه
همه نامداران آن مرز را
چو طوس و چو كاووس و گودرز را
ز بهرام و از رستم نامدار
ز هر كت بپرسم به من برشمار
بگو كان سراپردهٔ هفت رنگ
بدو اندرون خيمه‌هاي پلنگ
به پيش اندرون بسته صد ژنده‌پيل
يكي مهد پيروزه برسان نيل
يكي برز خورشيد پيكر درفش
سرش ماه زرين غلافش بنفش
به قلب سپاه اندرون جاي كيست
ز گردان ايران ورا نام چيست
بدو گفت كان شاه ايران بود
بدرگاه او پيل و شيران بود
وزان پس بدو گفت بر ميمنه
سواران بسيار و پيل و بنه
سراپرده‌اي بر كشيده سياه
زده گردش اندر ز هر سو سپاه
به گرد اندرش خيمه ز اندازه بيش
پس پشت پيلان و بالاش پيش
زده پيش او پيل پيكر درفش
به در بر سواران زرينه كفش
چنين گفت كان طوس نوذر بود
درفشش كجاپيل‌پيكر بود
دگر گفت كان سرخ پرده‌سراي
سواران بسي گردش اندر به پاي
يكي شير پيكر درفشي به زر
درفشان يكي در ميانش گهر
چنين گفت كان فر آزادگان
جهانگير گودرز كشوادگان
بپرسيد كان سبز پرده‌سراي
يكي لشكري گشن پيشش به پاي
يكي تخت پرمايه اندر ميان
زده پيش او اختر كاويان
برو بر نشسته يكي پهلوان
ابا فر و با سفت و يال گوان
ز هر كس كه بر پاي پيشش براست
نشسته به يك رش سرش برتر است
يكي باره پيشش به بالاي اوي
كمندي فرو هشته تا پاي اوي
برو هر زمان برخروشد همي
تو گويي كه در زين بجوشد همي
بسي پيل برگستوان‌دار پيش
همي جوشد آن مرد بر جاي خويش
نه مردست از ايران به بالاي اوي
نه بينم همي اسپ همتاي اوي
درفشي بديد اژدها پيكرست
بران نيزه بر شير زرين سرست
چنين گفت كز چين يكي نامدار
بنوي بيامد بر شهريار
بپرسيد نامش ز فرخ هجير
بدو گفت نامش ندارم بوير
بدين دژ بدم من بدان روزگار
كجا او بيامد بر شهريار
غمي گشت سهراب را دل ازان
كه جايي ز رستم نيامد نشان
نشان داده بود از پدر مادرش
همي ديد و ديده نبد باورش
همي نام جست از زبان هجير
مگر كان سخنها شود دلپذير
نبشته به سر بر دگرگونه بود
ز فرمان نكاهد نخواهد فزود
ازان پس بپرسيد زان مهتران
كشيده سراپرده بد بركران
سواران بسيار و پيلان به پاي
برآيد همي نالهٔ كرناي
يكي گرگ پيكر درفش از برش
برآورده از پرده زرين سرش
بدو گفت كان پور گودرز گيو
كه خوانند گردان وراگيو نيو
ز گودرزيان مهتر و بهترست
به ايرانيان بر دو بهره سرست
بدو گفت زان سوي تابنده شيد
برآيد يكي پرده بينم سپيد
ز ديباي رومي به پيشش سوار
رده بركشيده فزون از هزار
پياده سپردار و نيزه‌وران
شده انجمن لشكري بي‌كران
نشسته سپهدار بر تخت عاج
نهاده بران عاج كرسي ساج
ز هودج فرو هشته ديبا جليل
غلام ايستاده رده خيل خيل
بر خيمه نزديك پرده‌سراي
به دهليز چندي پياده به پاي
بدو گفت كاو را فريبرز خوان
كه فرزند شاهست و تاج گوان
بپرسيد كان سرخ پرده‌سراي
به دهليز چندي پياده به پاي
به گرد اندرش سرخ و زرد و بنفش
ز هرگونه‌اي بركشيده درفش
درفشي پس پشت پيكرگراز
سرش ماه زرين و بالا دراز
چنين گفت كاو را گرازست نام
كه در چنگ شيران ندارد لگام
هشيوار و ز تخمهٔ گيوگان
كه بر دردر و سختي نگردد ژگان
نشان پدر جست و با او نگفت
همي داشت آن راستي در نهفت
تو گيتي چه سازي كه خود ساخت‌ست
جهاندار ازين كار پرداخت‌ست
زمانه نبشته دگرگونه داشت
چنان كاو گذارد ببايد گذاشت
دگر باره پرسيد ازان سرفراز
ازان كش به ديدار او بد نياز
ازان پردهٔ سبز و مرد بلند
وزان اسپ و آن تاب داده كمند
ازان پس هجير سپهبدش گفت
كه از تو سخن را چه بايد نهفت
گر از نام چيني بمانم همي
ازان است كاو را ندانم همي
بدو گفت سهراب كاين نيست داد
ز رستم نكردي سخن هيچ ياد
كسي كاو بود پهلوان جهان
ميان سپه در نماند نهان
تو گفتي كه بر لشكر او مهترست
نگهبان هر مرز و هر كشورست
چنين داد پاسخ مر او را هجير
كه شايد بدن كان گو شيرگير
كنون رفته باشد به زابلستان
كه هنگام بزمست در گلستان
بدو گفت سهراب كاين خود مگوي
كه دارد سپهبد سوي جنگ روي
به رامش نشيند جهان پهلوان
برو بر بخندند پير و جوان
مرا با تو امروز پيمان يكيست
بگوييم و گفتار ما اندكيست
اگر پهلوان را نمايي به من
سرافراز باشي به هر انجمن
ترا بي‌نيازي دهم در جهان
گشاده كنم گنجهاي نهان
ور ايدون كه اين راز داري ز من
گشاده بپوشي به من بر سخن
سرت را نخواهد همي تن به جاي
نگر تا كدامين به آيدت راي
نبيني كه موبد به خسرو چه گفت
بدانگه كه بگشاد راز از نهفت
سخن گفت ناگفته چون گوهرست
كجا نابسوده به سنگ اندرست
چو از بند و پيوند يابد رها
درخشنده مهري بود بي‌بها
چنين داد پاسخ هجيرش كه شاه
چو سير آيد از مهر وز تاج و گاه
نبرد كسي جويداندر جهان
كه او ژنده پيل اندر آرد ز جان
كسي را كه رستم بود هم نبرد
سرش ز آسمان اندر آيد به گرد
تنش زور دارد به صد زورمند
سرش برترست از درخت بلند
چنو خشم گيرد به روز نبرد
چه هم رزم او ژنده پيل و چه مرد
هم‌آورد او بر زمين پيل نيست
چو گرد پي رخش او نيل نيست
بدو گفت سهراب از آزادگان
سيه بخت گودرز كشوادگان
چرا چون ترا خواند بايد پسر
بدين زور و اين دانش و اين هنر
تو مردان جنگي كجا ديده‌اي
كه بانگ پي اسپ نشنيده‌اي
كه چندين ز رستم سخن بايدت
زبان بر ستودنش بگشايدت
از آتش ترا بيم چندان بود
كه دريا به آرام خندان بود
چو درياي سبز اندر آيد ز جاي
ندارد دم آتش تيزپاي
سر تيرگي اندر آيد به خواب
چو تيغ از ميان بركشد آفتاب
به دل گفت پس كارديده هجير
كه گر من نشان گو شيرگير
بگويم بدين ترك با زور دست
چنين يال و اين خسرواني نشست
ز لشكر كند جنگ او ز انجمن
برانگيزد اين بارهٔ پيلتن
برين زور و اين كتف و اين يال اوي
شود كشته رستم به چنگال اوي
از ايران نيايد كسي كينه خواه
بگيرد سر تخت كاووس شاه
چنين گفت موبد كه مردن به نام
به از زنده دشمن بدو شادكام
اگر من شوم كشته بر دست اوي
نگردد سيه روز چون آب جوي
چو گودرز و هفتاد پور گزين
همه پهلوانان با آفرين
نباشد به ايران تن من مباد
چنين دارم از موبد پاك ياد
كه چون بركشد از چمن بيخ سرو
سزد گر گيا را نبويد تذرو
به سهراب گفت اين چه آشفتنست
همه با من از رستمت گفتنست
نبايد ترا جست با او نبرد
برآرد به آوردگاه از تو گرد
همي پيلتن را نخواهي شكست
همانا كه آسان نيايد به دست


بخش ۱۲

۳۶ بازديد


چو خورشيد گشت از جهان ناپديد
شب تيره بر دشت لشكر كشيد
تهمتن بيامد به نزديك شاه
ميان بستهٔ جنگ و دل كينه خواه
كه دستور باشد مرا تاجور
از ايدر شوم بي‌كلاه و كمر
ببينم كه اين نو جهاندار كيست
بزرگان كدامند و سالار كيست
بدو گفت كاووس كين كار تست
كه بيدار دل بادي و تن درست
تهمتن يكي جامهٔ تركوار
بپوشيد و آمد دوان تا حصار
بيامد چو نزديكي دژ رسيد
خروشيدن نوش تركان شنيد
بران دژ درون رفت مرد دلير
چنان چون سوي آهوان نره شير
چو سهراب را ديد بر تخت بزم
نشسته به يك دست او ژنده‌رزم
به ديگر چو هومان سوار دلير
دگر بارمان نام‌بردار شير
تو گفتي همه تخت سهراب بود
بسان يكي سرو شاداب بود
دو بازو به كردار ران هيون
برش چون بر پيل و چهره چو خون
ز تركان بگرد اندرش صد دلير
جوان و سرافراز چون نره شير
پرستار پنجاه با دست بند
به پيش دل افروز تخت بلند
همي يك به يك خواندند آفرين
بران برز و بالا و تيغ و نگين
همي ديد رستم مر او را ز دور
نشست و نگه كرد مردان سور
به شايسته كاري برون رفت ژند
گوي ديد برسان سرو بلند
بدان لشكر اندر چنو كس نبود
بر رستم آمد بپرسيد زود
چه مردي بدو گفت با من بگوي
سوي روشني آي و بنماي روي
تهمتن يكي مشت بر گردنش
بزد تيز و برشد روان از تنش
بدان جايگه خشك شد ژنده رزم
نشد ژنده رزم آنگهي سوي بزم
زماني همي بود سهراب دير
نيامد به نزديك او ژند شير
بپرسيد سهراب تا ژنده‌رزم
كجا شد كه جايش تهي شد ز بزم
برفتند و ديدنش افگنده خوار
برآسوده از بزم و از كارزار
خروشان ازان درد بازآمدند
شگفتي فرو مانده از كار ژند
به سهراب گفتند شد ژنده‌رزم
سرآمد برو روز پيگار و بزم
چو بشنيد سهراب برجست زود
بيامد بر ژنده برسان دود
ابا چاكر و شمع و خيناگران
بيامد ورا ديد مرده چنان
شگفت آمدش سخت و خيره بماند
دليران و گردنكشان را بخواند
چنين گفت كامشب نبايد غنود
همه شب همي نيزه بايد بسود
كه گرگ اندر آمد ميان رمه
سگ و مرد را آزمودش همه
اگر يار باشد جهان آفرين
چو نعل سمندم بسايد زمين
ز فتراك زين برگشايم كمند
بخواهم از ايرانيان كين ژند
بيامد نشست از بر گاه خويش
گرانمايگان را همه خواند پيش
كه گر كم شد از تخت من ژنده‌رزم
نيامد همي سير جانم ز بزم
چو برگشت رستم بر شهريار
از ايران سپه گيو بد پاسدار
به ره بر گو پيلتن را بديد
بزد دست و گرز از ميان بركشيد
يكي بر خروشيد چون پيل مست
سپر بر سر آورد و بنمود دست
بدانست رستم كز ايران سپاه
به شب گيو باشد طلايه به راه
بخنديد و زان پس فغان بركشيد
طلايه چو آواز رستم شنيد
بيامد پياده به نزديك اوي
چنين گفت كاي مهتر جنگجوي
پياده كجا بوده‌اي تيره شب
تهمتن به گفتار بگشاد لب
بگفتش به گيو آن كجا كرده بود
چنان شيرمردي كه آزرده بود
وزان جايگه رفت نزديك شاه
ز تركان سخن گفت وز بزم‌گاه
ز سهراب و از برز و بالاي اوي
ز بازوي و كتف دلاراي اوي
كه هرگز ز تركان چنين كس نخاست
بكردار سروست بالاش راست
به توران و ايران نماند به كس
تو گويي كه سام سوارست و بس
وزان مشت بر گردن ژنده‌رزم
كزان پس نيامد به رزم و به بزم
بگفتند و پس رود و مي خواستند
همه شب همي لشكر آراستند


بخش ۱۶

۳۵ بازديد


برفتند و روي هوا تيره گشت
ز سهراب گردون همي خيره گشت
تو گفتي ز جنگش سرشت آسمان
نيارامد از تاختن يك زمان
وگر باره زير اندرش آهنست
شگفتي روانست و رويين تنست
شب تيره آمد سوي لشكرش
ميان سوده از جنگ و از خنجرش
به هومان چنين گفت كامروز هور
برآمد جهان كرد پر چنگ و شور
شما را چه كرد آن سوار دلير
كه يال يلان داشت و آهنگ شير
بدو گفت هومان كه فرمان شاه
چنان بد كز ايدر نجنبد سپاه
همه كار ماسخت ناساز بود
بورد گشتن چه آغاز بود
بيامي يكي مرد پرخاشجوي
برين لشكر گشن بنهاد روي
تو گفتي ز مستي كنون خاستست
وگر جنگ بايك تن آراستست
چنين گفت سهراب كاو زين سپاه
نكرد از دليران كسي را تباه
از ايرانيان من بسي كشته‌ام
زمين را به خون و گل آغشته‌ام
كنون خوان همي بايد آراستن
ببايد به مي غم ز دل كاستن
وزان روي رستم سپه را بديد
سخن راند با گيو و گفت و شنيد
كه امروز سهراب رزم آزماي
چگونه به جنگ اندر آورد پاي
چنين گفت با رستم گرد گيو
كزين گونه هرگز نديديم نيو
بيامد دمان تا به قلب سپاه
ز لشكر بر طوس شد كينه خواه
كه او بود بر زين و نيزه بدست
چو گرگين فرود آمد او برنشست
بيامد چو با نيزه او را بديد
به كردار شير ژيان بردميد
عمودي خميده بزد بر برش
ز نيرو بيفتاد ترگ از سرش
نتابيد با او بتابيد روي
شدند از دليران بسي جنگ جوي
ز گردان كسي مايهٔ او نداشت
جز از پيلتن پايهٔ او نداشت
هم آيين پيشين نگه داشتيم
سپاهي برو ساده بگماشتيم
سواري نشد پيش او يكتنه
همي تاخت از قلب تا ميمنه
غمي گشت رستم ز گفتار اوي
بر شاه كاووس بنهاد روي
چو كاووس كي پهلوان را بديد
بر خويش نزديك جايش گزيد
ز سهراب رستم زبان برگشاد
ز بالا و برزش همي كرد ياد
كه كس در جهان كودك نارسيد
بدين شيرمردي و گردي نديد
به بالا ستاره بسايد همي
تنش را زمين برگرايد همي
دو بازو و رانش ز ران هيون
همانا كه دارد ستبري فزون
به گرز و به تيغ و به تير و كمند
ز هرگونه‌اي آزموديم بند
سرانجام گفتم كه من پيش ازين
بسي گرد را برگرفتم ز زين
گرفتم دوال كمربند اوي
بيفشاردم سخت پيوند اوي
همي خواستم كش ز زين بركنم
چو ديگر كسانش به خاك افگنم
گر از باد جنبان شود كوه خار
نجنبيد بر زين بر آن نامدار
چو فردا بيايد به دشت نبرد
به كشتي همي بايدم چاره كرد
بكوشم ندانم كه پيروز كيست
ببينيم تا راي يزدان به چيست
كزويست پيروزي و فر و زور
هم او آفرينندهٔ ماه و هور
بدو گفت كاووس يزدان پاك
دل بدسگالت كند چاك چاك
من امشب به پيش جهان آفرين
بمالم فراوان دو رخ بر زمين
كزويست پيروزي و دستگاه
به فرمان او تابد از چرخ ماه
كند تازه اين بار كام ترا
برآرد به خورشيد نام ترا
بدو گفت رستم كه با فر شاه
برآيد همه كامهٔ نيك خواه
به لشكر گه خويش بنهاد روي
پرانديشه جان و سرش كينه جوي
زواره بيامد خليده روان
كه چون بود امروز بر پهلوان
ازو خوردني خواست رستم نخست
پس آنگه ز انديشگان دل بشست
چنين راند پيش برادر سخن
كه بيدار دل باش و تندي مكن
به شبگير چون من به آوردگاه
روم پيش آن ترك آوردخواه
بياور سپاه و درفش مرا
همان تخت و زرينه كفش مرا
همي باش بر پيش پرده‌سراي
چو خورشيد تابان برآيد ز جاي
گر ايدون كه پيروز باشم به جنگ
به آوردگه بر نسازم درنگ
و گر خود دگرگونه گردد سخن
تو زاري مياغاز و تندي مكن
مباشيد يك تن برين رزمگاه
مسازيد جستن سوي رزم راه
يكايك سوي زابلستان شويد
از ايدر به نزديك دستان شويد
تو خرسند گردان دل مادرم
چنين كرد يزدان قضا بر سرم
بگويش كه تو دل به من در مبند
كه سودي ندارت بودن نژند
كس اندر جهان جاودانه نماند
ز گردون مرا خود بهانه نماند
بسي شير و ديو و پلنگ و نهنگ
تبه شد به چنگم به هنگام جنگ
بسي باره و دژ كه كرديم پست
نياورد كس دست من زير دست
در مرگ را آن بكوبد كه پاي
باسپ اندر آرد بجنبد ز جاي
اگر سال گشتي فزون ازهزار
همين بود خواهد سرانجام كار
چو خرسند گردد به دستان بگوي
كه از شاه گيتي مبرتاب روي
اگر جنگ سازد تو سستي مكن
چنان رو كه او راند از بن سخن
همه مرگ راييم پير و جوان
به گيتي نماند كسي جاودان
ز شب نيمه‌اي گفت سهراب بود
دگر نيمه آرامش و خواب بود


بخش ۱۵

۳۶ بازديد


به آوردگه رفت نيزه بكفت
همي ماند از گفت مادر شگفت
يكي تنگ ميدان فرو ساختند
به كوتاه نيزه همي بافتند
نماند ايچ بر نيزه بند و سنان
به چپ باز بردند هر دو عنان
به شمشير هندي برآويختند
همي ز آهن آتش فرو ريختند
به زخم اندرون تيغ شد ريز ريز
چه زخمي كه پيدا كند رستخيز
گرفتند زان پس عمود گران
غمي گشت بازوي كندآوران
ز نيرو عمود اندر آورد خم
دمان باد پايان و گردان دژم
ز اسپان فرو ريخت بر گستوان
زره پاره شد بر ميان گوان
فرو ماند اسپ و دلاور ز كار
يكي را نبد چنگ و بازو به كار
تن از خوي پر آب و همه كام خاك
زبان گشته از تشنگي چاك چاك
يك از يكدگر ايستادند دور
پر از درد باب و پر از رنج پور
جهانا شگفتي ز كردار تست
هم از تو شكسته هم از تو درست
ازين دو يكي را نجنبيد مهر
خرد دور بد مهر ننمود چهر
همي بچه را باز داند ستور
چه ماهي به دريا چه در دشت گور
نداند همي مردم از رنج و آز
يكي دشمني را ز فرزند باز
همي گفت رستم كه هرگز نهنگ
نديدم كه آيد بدين سان به جنگ
مرا خوار شد جنگ ديو سپيد
ز مردي شد امروز دل نااميد
جواني چنين ناسپرده جهان
نه گردي نه نام‌آوري از مهان
به سيري رسانيدم از روزگار
دو لشكر نظاره بدين كارزار
چو آسوده شد بارهٔ هر دو مرد
ز آورد و ز بند و ننگ و نبرد
به زه بر نهادند هر دو كمان
جوانه همان سالخورده همان
زره بود و خفتان و ببر بيان
ز كلك و ز پيكانش نامد زيان
غمي شد دل هر دو از يكدگر
گرفتند هر دو دوال كمر
تهمتن كه گر دست بردي به سنگ
بكندي ز كوه سيه روز جنگ
كمربند سهراب را چاره كرد
كه بر زين بجنباند اندر نبرد
ميان جوان را نبود آگهي
بماند از هنر دست رستم تهي
دو شيراوژن از جنگ سير آمدند
همه خسته و گشته دير آمدند
دگر باره سهراب گرز گران
ز زين بركشيد و بيفشارد ران
بزد گرز و آورد كتفش به درد
بپيچيد و درد از دليري بخورد
بخنديد سهراب و گفت اي سوار
به زخم دليران نه‌اي پايدار
به رزم اندرون رخش گويي خرست
دو دست سوار از همه بترست
اگرچه گوي سرو بالا بود
جواني كند پير كانا بود
به سستي رسيد اين ازان آن ازين
چنان تنگ شد بر دليران زمين
كه از يكدگر روي برگاشتند
دل و جان به اندوه بگذاشتند
تهمتن به توران سپه شد به جنگ
بدانسان كه نخچير بيند پلنگ
ميان سپاه اندر آمد چو گرگ
پراگنده گشت آن سپاه بزرگ
عنان را بپچيد سهراب گرد
به ايرانيان بر يكي حمله برد
بزد خويشتن را به ايران سپاه
ز گرزش بسي نامور شد تباه
دل رستم انديشه‌اي كرد بد
كه كاووس را بي‌گمان بد رسد
ازين پرهنر ترك نوخاسته
بخفتان بر و بازو آراسته
به لشكرگه خويش تازيد زود
كه انديشهٔ دل بدان گونه بود
ميان سپه ديد سهراب را
چو مي لعل كرده به خون آب را
غمي گشت رستم چو او را بديد
خروشي چو شير ژيان بركشيد
بدو گفت كاي ترك خونخواره مرد
از ايران سپه جنگ با تو كه كرد
چرا دست يازي به سوي همه
چو گرگ آمدي در ميان رمه
بدو گفت سهراب توران سپاه
ازين رزم بودند بر بي‌گناه
تو آهنگ كردي بديشان نخست
كسي با تو پيگار و كينه نجست
بدو گفت رستم كه شد تيره‌روز
چه پيدا كند تيغ گيتي فروز
برين دشت هم دار و هم منبرست
كه روشن جهان زير تيغ‌اندرست
گر ايدون كه شمشير با بوي شير
چنين آشنا شد تو هرگز ممير
بگرديم شبگير با تيغ كين
برو تا چه خواهد جهان آفرين


بخش ۱۴

۳۳ بازديد


چو بشنيد اين گفتهاي درشت
نهان كرد ازو روي و بنمود پشت
ز بالا زدش تند يك پشت دست
بيفگند و آمد به جاي نشست
بپوشيد خفتان و بر سر نهاد
يكي خود چيني به كردار باد
ز تندي به جوش آمدش خون برگ
نشست از بر بارهٔ تيزتگ
خروشيد و بگرفت نيزه به دست
به آوردگه رفت چون پيل مست
كس از نامداران ايران سپاه
نيارست كردن بدو در نگاه
ز پاي و ركيب و ز دست و عنان
ز بازوي وز آب داده سنان
ازان پس دليران شدند انجمن
بگفتند كاينت گو پيلتن
نشايد نگه كردن اسان بدوي
كه يارد شدن پيش او جنگجوي
ازان پس خروشيد سهراب گرد
همي شاه كاووس را بر شمرد
چنين گفت با شاه آزاد مرد
كه چون است كارت به دشت نبرد
چرا كرده‌اي نام كاووس كي
كه در جنگ نه تاو داري نه پي
تنت را برين نيزه بريان كنم
ستاره بدين كار گريان كنم
يكي سخت سوگند خوردم به بزم
بدان شب كجا كشته شد ژنده‌رزم
كز ايران نمانم يكي نيزه‌دار
كنم زنده كاووس كي را به دار
كه داري از ايرانيان تيز چنگ
كه پيش من آيد به هنگام جنگ
همي گفت و مي بود جوشان بسي
از ايران ندادند پاسخ كسي
خروشان بيامد به پرده‌سراي
به نيزه درآورد بالا ز جاي
خم آورد زان پس سنان كرد سيخ
بزد نيزه بركند هفتاد ميخ
سراپرده يك بهره آمد ز پاي
ز هر سو برآمد دم كرناي
رميد آن دلاور سپاه دلير
به كردار گوران ز چنگال شير
غمي گشت كاووس و آواز داد
كزين نامداران فرخ نژاد
يكي نزد رستم بريد آگهي
كزين ترك شد مغز گردان تهي
ندارم سواري ورا هم نبرد
از ايران نيارد كس اين كار كرد
بشد طوس و پيغام كاووس برد
شنيده سخن پيش او برشمرد
بدو گفت رستم كه هر شهريار
كه كردي مرا ناگهان خواستار
گهي گنج بودي گهي ساز بزم
نديدم ز كاووس جز رنج رزم
بفرمود تا رخش را زين كنند
سواران بروها پر از چين كنند
ز خيمه نگه كرد رستم بدشت
ز ره گيو را ديد كاندر گذشت
نهاد از بر رخش رخشنده زين
همي گفت گرگين كه بشتاب هين
همي بست بر باره رهام تنگ
به برگستوان بر زده طوس چنگ
همي اين بدان آن بدين گفت زود
تهمتن چو از خيمه آوا شنود
به دل گفت كين كار آهرمنست
نه اين رستخيز از پي يك تنست
بزد دست و پوشيد ببر بيان
ببست آن كياني كمر بر ميان
نشست از بر رخش و بگرفت راه
زواره نگهبان گاه و سپاه
درفشش ببردند با او بهم
همي رفت پرخاشجوي و دژم
چو سهراب را ديد با يال و شاخ
برش چون بر سام جنگي فراخ
بدو گفت از ايدر به يكسو شويم
بوردگه هر دو همرو شويم
بماليد سهراب كف را به كف
بوردگه رفت از پيش صف
به رستم چنين گفت كاندر گذشت
ز من جنگ و پيكار سوي تو گشت
از ايران نخواهي دگر يار كس
چو من با تو باشم بورد بس
به آوردگه بر ترا جاي نيست
ترا خود به يك مشت من پاي نيست
به بالا بلندي و با كتف و يال
ستم يافت بالت ز بسيار سال
نگه كرد رستم بدان سرافراز
بدان چنگ و يال و ركيب دراز
بدو گفت نرم اي جوان‌مرد گرم
زمين سرد و خشك و سخن گرم و نرم
به پيري بسي ديدم آوردگاه
بسي بر زمين پست كردم سپاه
تپه شد بسي ديو در جنگ من
نديدم بدان سو كه بودم شكن
نگه كن مرا گر ببيني به جنگ
اگر زنده ماني مترس از نهنگ
مرا ديد در جنگ دريا و كوه
كه با نامداران توران گروه
چه كردم ستاره گواي منست
به مردي جهان زير پاي منست
بدو گفت كز تو بپرسم سخن
همه راستي بايد افگند بن
من ايدون گمانم كه تو رستمي
گر از تخمهٔ نامور نيرمي
چنين داد پاسخ كه رستم نيم
هم از تخمهٔ سام نيرم نيم
كه او پهلوانست و من كهترم
نه با تخت و گاهم نه با افسرم
از اميد سهراب شد نااميد
برو تيره شد روي روز سپيد


بخش ۱۸

۳۳ بازديد


دگر باره اسپان ببستند سخت
به سر بر همي گشت بدخواه بخت
به كشتي گرفتن نهادند سر
گرفتند هر دو دوال كمر
هرآنگه كه خشم آورد بخت شوم
كند سنگ خارا به كردار موم
سرافراز سهراب با زور دست
تو گفتي سپهر بلندش ببست
غمي بود رستم ببازيد چنگ
گرفت آن بر و يال جنگي پلنگ
خم آورد پشت دلير جوان
زمانه بيامد نبودش توان
زدش بر زمين بر به كردار شير
بدانست كاو هم نماند به زير
سبك تيغ تيز از ميان بركشيد
بر شير بيدار دل بردريد
بپيچيد زانپس يكي آه كرد
ز نيك و بد انديشه كوتاه كرد
بدو گفت كاين بر من از من رسيد
زمانه به دست تو دادم كليد
تو زين بيگناهي كه اين كوژپشت
مرابركشيد و به زودي بكشت
به بازي بكويند همسال من
به خاك اندر آمد چنين يال من
نشان داد مادر مرا از پدر
ز مهر اندر آمد روانم بسر
هرآنگه كه تشنه شدستي به خون
بيالودي آن خنجر آبگون
زمانه به خون تو تشنه شود
براندام تو موي دشنه شود
كنون گر تو در آب ماهي شوي
و گر چون شب اندر سياهي شوي
وگر چون ستاره شوي بر سپهر
ببري ز روي زمين پاك مهر
بخواهد هم از تو پدر كين من
چو بيند كه خاكست بالين من
ازين نامداران گردنكشان
كسي هم برد سوي رستم نشان
كه سهراب كشتست و افگنده خوار
ترا خواست كردن همي خواستار
چو بشنيد رستم سرش خيره گشت
جهان پيش چشم اندرش تيره گشت
بپرسيد زان پس كه آمد به هوش
بدو گفت با ناله و با خروش
كه اكنون چه داري ز رستم نشان
كه كم باد نامش ز گردنكشان
بدو گفت ار ايدونكه رستم تويي
بكشتي مرا خيره از بدخويي
ز هر گونه‌اي بودمت رهنماي
نجنبيد يك ذره مهرت ز جاي
چو برخاست آواز كوس از درم
بيامد پر از خون دو رخ مادرم
همي جانش از رفتن من بخست
يكي مهره بر بازوي من ببست
مرا گفت كاين از پدر يادگار
بدار و ببين تا كي آيد به كار
كنون كارگر شد كه بيكار گشت
پسر پيش چشم پدر خوار گشت
همان نيز مادر به روشن روان
فرستاد با من يكي پهلوان
بدان تا پدر را نمايد به من
سخن برگشايد به هر انجمن
چو آن نامور پهلوان كشته شد
مرا نيز هم روز برگشته شد
كنون بند بگشاي از جوشنم
برهنه نگه كن تن روشنم
چو بگشاد خفتان و آن مهره ديد
همه جامه بر خويشتن بردريد
همي گفت كاي كشته بر دست من
دلير و ستوده به هر انجمن
همي ريخت خون و همي كند موي
سرش پر ز خاك و پر از آب روي
بدو گفت سهراب كين بدتريست
به آب دو ديده نبايد گريست
ازين خويشتن كشتن اكنون چه سود
چنين رفت و اين بودني كار بود
چو خورشيد تابان ز گنبد بگشت
تهمتن نيامد به لشكر ز دشت
ز لشكر بيامد هشيوار بيست
كه تا اندر آوردگه كار چيست
دو اسپ اندر آن دشت برپاي بود
پر از گرد رستم دگر جاي بود
گو پيلتن را چو بر پشت زين
نديدند گردان بران دشت كين
گمانشان چنان بد كه او كشته شد
سرنامداران همه گشته شد
به كاووس كي تاختند آگهي
كه تخت مهي شد ز رستم تهي
ز لشكر برآمد سراسر خروش
زمانه يكايك برآمد به جوش
بفرمود كاووس تا بوق و كوس
دميدند و آمد سپهدار طوس
ازان پس بدو گفت كاووس شاه
كز ايدر هيوني سوي رزمگاه
بتازيد تا كار سهراب چيست
كه بر شهر ايران ببايد گريست
اگر كشته شد رستم جنگجوي
از ايران كه يارد شدن پيش اوي
به انبوه زخمي ببايد زدن
برين رزمگه بر نشايد بدن
چو آشوب برخاست از انجمن
چنين گفت سهراب با پيلتن
كه اكنون كه روز من اندر گذشت
همه كار تركان دگرگونه گشت
همه مهرباني بران كن كه شاه
سوي جنگ تركان نراند سپاه
كه ايشان ز بهر مرا جنگجوي
سوي مرز ايران نهادند روي
بسي روز را داده بودم نويد
بسي كرده بودم ز هر در اميد
نبايد كه بينند رنجي به راه
مكن جز به نيكي بر ايشان نگاه
نشست از بر رخش رستم چو گرد
پر از خون رخ و لب پر از باد سرد
بيامد به پيش سپه با خروش
دل از كردهٔ خويش با درد و جوش
چو ديدند ايرانيان روي اوي
همه برنهادند بر خاك روي
ستايش گرفتند بر كردگار
كه او زنده باز آمد از كارزار
چو زان گونه ديدند بر خاك سر
دريده برو جامه و خسته بر
به پرسش گرفتند كاين كار چيست
ترادل برين گونه از بهر كيست
بگفت آن شگفتي كه خود كرده بود
گرامي‌تر خود بيازرده بود
همه برگرفتند با او خروش
زمين پر خروش و هوا پر ز جوش
چنين گفت با سرفرازان كه من
نه دل دارم امروز گويي نه تن
شما جنگ تركان مجوييد كس
همين بد كه من كردم امروز بس
چو برگشت ازان جايگه پهلوان
بيامد بر پور خسته روان
بزرگان برفتند با او بهم
چو طوس و چو گودرز و چون گستهم
همه لشكر از بهر آن ارجمند
زبان برگشادند يكسر ز بند
كه درمان اين كار يزدان كند
مگر كاين سخن بر تو آسان كند
يكي دشنه بگرفت رستم به دست
كه از تن ببرد سر خويش پست
بزرگان بدو اندر آويختند
ز مژگان همي خون فرو ريختند
بدو گفت گودرز كاكنون چه سود
كه از روي گيتي برآري تو دود
تو بر خويشتن گر كني صدگزند
چه آساني آيد بدان ارجمند
اگر ماند او را به گيتي زمان
بماند تو بي‌رنج با او بمان
وگر زين جهان اين جوان رفتنيست
به گيتي نگه كن كه جاويد كيست
شكاريم يكسر همه پيش مرگ
سري زير تاج و سري زير ترگ


بخش ۱۷

۳۴ بازديد


چو خورشيد تابان برآورد پر
سيه زاغ پران فرو برد سر
تهمتن بپوشيد ببر بيان
نشست از بر ژنده پيل ژيان
كمندي به فتراك بر بست شست
يكي تيغ هندي گرفته بدست
بيامد بران دشت آوردگاه
نهاده به سر بر ز آهن كلاه
همه تلخي از بهر بيشي بود
مبادا كه با آز خويشي بود
وزان روي سهراب با انجمن
همي مي گساريد با رود زن
به هومان چنين گفت كاين شير مرد
كه با من همي گردد اندر نبرد
ز بالاي من نيست بالاش كم
برزم اندرون دل ندارد دژم
بر و كتف و يالش همانند من
تو گويي كه داننده بر زد رسن
نشانهاي مادر بيابم همي
بدان نيز لختي بتابم همي
گماني برم من كه او رستمست
كه چون او بگيتي نبرده كمست
نبايد كه من با پدر جنگ جوي
شوم خيره روي اندر آرم بروي
بدو گفت هومان كه در كارزار
رسيدست رستم به من اند بار
شنيدم كه در جنگ مازندران
چه كرد آن دلاور به گرز گران
بدين رخش ماند همي رخش اوي
وليكن ندارد پي و پخش اوي
به شبگير چون بردميد آفتاب
سر جنگ جويان برآمد ز خواب
بپوشيد سهراب خفتان رزم
سرش پر ز رزم و دلش پر ز بزم
بيامد خروشان بران دشت جنگ
به چنگ اندرون گرزهٔ گاورنگ
ز رستم بپرسيد خندان دو لب
تو گفتي كه با او به هم بود شب
كه شب چون بدت روز چون خاستي
ز پيگار بر دل چه آراستي
ز كف بفگن اين گرز و شمشير كين
بزن جنگ و بيداد را بر زمين
نشنيم هر دو پياده به هم
به مي تازه داريم روي دژم
به پيش جهاندار پيمان كنيم
دل از جنگ جستن پشيمان كنيم
همان تا كسي ديگر آيد به رزم
تو با من بساز و بياراي بزم
دل من همي با تو مهر آورد
همي آب شرمم به چهر آورد
همانا كه داري ز گردان نژاد
كني پيش من گوهر خويش ياد
بدو گفت رستم كه‌اي نامجوي
نبوديم هرگز بدين گفت‌وگوي
ز كشتي گرفتن سخن بود دوش
نگيرم فريب تو زين در مكوش
نه من كودكم گر تو هستي جوان
به كشتي كمر بسته‌ام بر ميان
بكوشيم و فرجام كار آن بود
كه فرمان و راي جهانبان بود
بسي گشته‌ام در فراز و نشيب
نيم مرد گفتار و بند و فريب
بدو گفت سهراب كز مرد پير
نباشد سخن زين نشان دلپذير
مرا آرزو بد كه در بسترست
برآيد به هنگام هوش از برت
كسي كز تو ماند ستودان كند
بپرد روان تن به زندان كند
اگر هوش تو زير دست منست
به فرمان يزدان بساييم دست
از اسپان جنگي فرود آمدند
هشيوار با گبر و خود آمدند
ببستند بر سنگ اسپ نبرد
برفتند هر دو روان پر ز گرد
بكشتي گرفتن برآويختند
ز تن خون و خوي را فرو ريختند
بزد دست سهراب چون پيل مست
برآوردش از جاي و بنهاد پست
به كردار شيري كه بر گور نر
زند چنگ و گور اندر آيد به سر
نشست از بر سينهٔ پيلتن
پر از خاك چنگال و روي و دهن
يكي خنجري آبگون بركشيد
همي خواست از تن سرش را بريد
به سهراب گفت اي يل شيرگير
كمندافگن و گرد و شمشيرگير
دگرگونه‌تر باشد آيين ما
جزين باشد آرايش دين ما
كسي كاو بكشتي نبرد آورد
سر مهتري زير گرد آورد
نخستين كه پشتش نهد بر زمين
نبرد سرش گرچه باشد به كين
گرش بار ديگر به زير آورد
ز افگندنش نام شير آورد
بدان چاره از چنگ آن اژدها
همي خواست كايد ز كشتن رها
دلير جوان سر به گفتار پير
بداد و ببود اين سخن دلپذير
يكي از دلي و دوم از زمان
سوم از جوانمرديش بي‌گمان
رها كرد زو دست و آمد به دشت
چو شيري كه بر پيش آهو گذشت
همي كرد نخچير و يادش نبود
ازان كس كه با او نبرد آزمود
همي دير شد تا كه هومان چو گرد
بيامد بپرسيدش از هم نبرد
به هومان بگفت آن كجا رفته بود
سخن هرچه رستم بدو گفته بود
بدو گفت هومان گرد اي جوان
به سيري رسيدي همانا ز جان
دريغ اين بر و بازو و يال تو
ميان يلي چنگ و گوپال تو
هژبري كه آورده بودي بدام
رها كردي از دام و شد كار خام
نگه كن كزين بيهده كاركرد
چه آرد به پيشت به ديگر نبرد
بگفت و دل از جان او برگرفت
پرانده همي ماند ازو در شگفت
به لشكرگه خويش بنهاد روي
به خشم و دل از غم پر از كار اوي
يكي داستان زد برين شهريار
كه دشمن مدار ارچه خردست خوار
چو رستم ز دست وي آزاد شد
بسان يكي تيغ پولاد شد
خرامان بشد سوي آب روان
چنان چون شده باز يابد روان
بخورد آب و روي و سر و تن بشست
به پيش جهان آفرين شد نخست
همي خواست پيروزي و دستگاه
نبود آگه از بخشش هور و ماه
كه چون رفت خواهد سپهر از برش
بخواهد ربودن كلاه از سرش
وزان آبخور شد به جاي نبرد
پرانديشه بودش دل و روي زرد
همي تاخت سهراب چون پيل مست
كمندي به بازو كماني به دست
گرازان و بر گور نعره‌زنان
سمندش جهان و جهان راكنان
همي ماند رستم ازو در شگفت
ز پيگارش اندازه‌ها برگرفت
چو سهراب شيراوژن او را بديد
ز باد جواني دلش بردميد
چنين گفت كاي رسته از چنگ شير
جدا مانده از زخم شير دلير


بخش ۲۰

۳۳ بازديد


بفرمود رستم كه تا پيشكار
يكي جامه افگند بر جويبار
جوان را بران جامه آن جايگاه
بخوابيد و آمد به نزديك شاه
گو پيلتن سر سوي راه كرد
كس آمد پسش زود و آگاه كرد
كه سهراب شد زين جهان فراخ
همي از تو تابوت خواهد نه كاخ
پدر جست و برزد يكي سرد باد
بناليد و مژگان به هم بر نهاد
همي گفت زار اي نبرده جوان
سرافراز و از تخمه پهلوان
نبيند چو تو نيز خورشيد و ماه
نه جوشن نه تخت و نه تاج و كلاه
كرا آمد اين پيش كامد مرا
بكشتم جواني به پيران سرا
نبيره جهاندار سام سوار
سوي مادر از تخمهٔ نامدار
بريدن دو دستم سزاوار هست
جز از خاك تيره مبادم نشست
كدامين پدر هرگز اين كار كرد
سزاوارم اكنون به گفتار سرد
به گيتي كه كشتست فرزند را
دلير و جوان و خردمند را
نكوهش فراوان كند زال زر
همان نيز رودابهٔ پرهنر
بدين كار پوزش چه پيش آورم
كه دل‌شان به گفتار خويش آورم
چه گويند گردان و گردنكشان
چو زين سان شود نزد ايشان نشان
چه گويم چو آگه شود مادرش
چه گونه فرستم كسي را برش
چه گويم چرا كشتمش بي‌گناه
چرا روز كردم برو بر سياه
پدرش آن گرانمايهٔ پهلوان
چه گويد بدان پاك‌دخت جوان
برين تخمهٔ سام نفرين كنند
همه نام من نيز بي‌دين كنند
كه دانست كاين كودك ارجمند
بدين سال گردد چو سرو بلند
به جنگ آيدش راي و سازد سپاه
به من بركند روز روشن سياه
بفرمود تا ديبهٔ خسروان
كشيدند بر روي پور جوان
همي آرزوگاه و شهر آمدش
يكي تنگ تابوت بهر آمدش
ازان دشت بردند تابوت اوي
سوي خيمهٔ خويش بنهاد روي
به پرده سراي آتش اندر زدند
همه لشكرش خاك بر سر زدند
همان خيمه و ديبهٔ هفت رنگ
همه تخت پرمايه زرين پلنگ
برآتش نهادند و برخاست غو
همي گفت زار اي جهاندار نو
دريغ آن رخ و برز و بالاي تو
دريغ آن همه مردي و راي تو
دريغ اين غم و حسرت جان گسل
ز مادر جدا وز پدر داغدل
همي ريخت خون و همي كند خاك
همه جامهٔ خسروي كرد چاك
همه پهلوانان كاووس شاه
نشستند بر خاك با او به راه
زبان بزرگان پر از پند بود
تهمتن به درد از جگربند بود
چنينست كردار چرخ بلند
به دستي كلاه و به ديگر كمند
چو شادان نشيند كسي با كلاه
بخم كمندش ربايد ز گاه
چرا مهر بايد همي بر جهان
چو بايد خراميد با همرهان
چو انديشهٔ گنج گردد دراز
همي گشت بايد سوي خاك باز
اگر چرخ را هست ازين آگهي
همانا كه گشتست مغزش تهي
چنان دان كزين گردش آگاه نيست
كه چون و چرا سوي او راه نيست
بدين رفتن اكنون نبايد گريست
ندانم كه كارش به فرجام چيست
به رستم چنين گفت كاووس كي
كه از كوه البرز تا برگ ني
همي برد خواهد به گردش سپهر
نبايد فگندن بدين خاك مهر
يكي زود سازد يكي ديرتر
سرانجام بر مرگ باشد گذر
تو دل را بدين رفته خرسند كن
همه گوش سوي خردمند كن
اگر آسمان بر زمين بر زني
وگر آتش اندر جهان در زني
نيابي همان رفته را باز جاي
روانش كهن شد به ديگر سراي
من از دور ديدم بر و يال اوي
چنان برز و بالا و گوپال اوي
زمانه برانگيختش با سپاه
كه ايدر به دست تو گردد تباه
چه سازي و درمان اين كار چيست
برين رفته تا چند خواهي گريست
بدو گفت رستم كه او خود گذشت
نشستست هومان درين پهن دشت
ز توران سرانند و چندي ز چين
ازيشان بدل در مدار ايچ كين
زواره سپه را گذارد به راه
به نيروي يزدان و فرمان شاه
بدو گفت شاه اي گو نامجوي
ازين رزم اندوهت آيد به روي
گر ايشان به من چند بد كرده‌اند
و گر دود از ايران برآورده‌اند
دل من ز درد تو شد پر ز درد
نخواهم از ايشان همي ياد كرد