چو لهراسپ بنشست بر تخت داد
به شاهنشهي تاج بر سر نهاد
جهان آفرين را ستايش گرفت
نيايش ورا در فزايش گرفت
چنين گفت كز داور داد و پاك
پر اميد باشيد و با ترس و باك
نگارندهٔ چرخ گردنده اوست
فرايندهٔ فره بنده اوست
چو دريا و كوه و زمين آفريد
بلند آسمان از برش بركشيد
يكي تيز گردان و ديگر بجاي
به جنبش ندادش نگارنده پاي
چو موي از بر گوي و ما در ميان
به رنج تن و آز و سود و زيان
تو شادان دل و مرگ چنگال تيز
نشسته چو شير ژيان پرستيز
ز آز و فزوني به يكسو شويم
به ناداني خويش خستو شويم
ازين تاج شاهي و تخت بلند
نجوييم جز داد و آرام و پند
مگر بهرهمان زين سراي سپنج
نيايد همي كين و نفرين و رنج
من از پند كيخسرو افزون كنم
ز دل كينه و آز بيرون كنم
بسازيد و از داد باشيد شاد
تن آسان و از كين مگيريد ياد
مهان جهان آفرين خواندند
ورا شهريار زمين خواندند
گرانمايه لهراسپ آرام يافت
خرد مايه و كام پدرام يافت
از آن پس فرستاد كسها به روم
به هند و به چين و به آباد بوم
ز هر مرز هركس كه دانا بدند
به پيمانش اندر توانا بدند
ز هر كشوري بر گرفتند راه
برفتند پويان به نزديك شاه
ز دانش چشيدند هر شور و تلخ
ببودند با كام چندي به بلخ
يكي شارساني برآورد شاه
پر از برزن و كوي و بازارگاه
به هر برزني جشنگاهي سده
همهگرد بر گردش آتشكده
يكي آذري ساخت برزين به نام
كه با فرخي بود و با برز و كام
شب تيره شبديز لهراسپي
بياورد با زين گشتاسپي
بپوشيد زربفت رومي قباي
ز تاج اندر آويخت پر هماي
ز دينار وز گوهر شاهوار
بياورد چندان كش آمد به كار
از ايران سوي روم بنهاد روي
به دل گاه جوي و روان راه جوي
پدر چون ز گشتاسپ آگاه شد
بپيچيد و شاديش كوتاه شد
زرير و همه بخردان را بخواند
ز گشتاسپ چندي سخنها براند
بديشان چنين گفت كاين شير مرد
سر تاجدار اندر آرد به گرد
چه بينيد و اين را چه درمان كنيد
نشايد كه اين بر دل آسان كنيد
چنين گفت موبد كه اين نيك بخت
گرامي به مردان بود تاج و تخت
چو گشتاسپ فرزند كس را نبود
نه هرگز كس از نامداران شنود
ز هر سو ببايد فرستاد كس
دلاور بزرگان فريادرس
گر او بازگردد تو زفتي مكن
هنرجوي و با آز جفتي مكن
كه تاج كيان چون تو بيند بسي
نماند همي مهر او بر كسي
به گشتاسپ ده زين جهان كشوري
بنه بر سرش نامدار افسري
جز از پهلوان رستم نامدار
به گيتي نبينيم چون او سوار
به بالا و ديدار و فرهنگ و هوش
چنو نامور نيز نشنيد گوش
فرستاد لهراسپ چندي مهان
به جستن گرفتند گرد جهان
برفتند و نوميد بازآمدند
كه با اختر ديرساز آمدند
نكوهش از آن بهر لهراسپ بود
غم و رنج تن بهر گشتاسپ بود
همي رفت گشتاسپ پرتاب و خشم
دل پر ز كين و پر از آب چشم
همي تاخت تا پيش كابل رسيد
درخت و گل و سبزه و آب ديد
بدان جاي خرم فرود آمدند
ببودند يك روز و دم بر زدند
همه كوهسارانش نخچير بود
به جوي آبها چون مي و شير بود
شب تيره ميخواست از ميگسار
ببردند شمع از بر جويبار
چو بفروخت از كوه گيتي فروز
برفتند ازآن بيشه با باز و يوز
همي تاخت اسپ از پي او زرير
زماني بجاي نياسود دير
چو آواز اسپان برآمد ز راه
برفتند گردان ز نخچيرگاه
چو بنهاد گشتاسپ گوش اندر آن
چنين گفت با نامور مهتران
كه اين جز به آواز اسپ زرير
نماند كه او راست آواز شير
نه تنها بيامد گر او آمدست
كه با لشكري جنگجو آمدست
هنوز اندرين بد كه گردي بنفش
پديد آمد و پيل پيكر درفش
زرير سپهبد به پيش سپاه
چو باد دمان اندر آمد ز راه
چو گشتاسپ را ديد گريان برفت
پياده بدو روي بنهاد تفت
جهانآفرين را ستايش گرفت
به پيش برادر نيايش گرفت
گرفتند مر يكدگر را كنار
نشستند شادان در آن مرغزار
ز لشكر هر آنكس كه بد پيشرو
ورا خواندي شاه گشتاسپ گو
بخواندند و نزديك بنشاندند
ز هر جايگاهي سخن راندند
چنين گفت زيشان يكي نامور
به گشتاسپ كاي گرد زرين كمر
ستارهشناسان ايران گروه
هرانكس كه دانيم دانش پژوه
به اخترت گويند كيخسروي
به شاهي به تخت مهي بر شوي
كنون افسر شاه هندوستان
بپوشي نباشيم همداستان
ازيشان كسي نيست يزدان پرست
يكي هم ندارند با شاه دست
نگر تا پسند آيد اندر خرد
كجا راي را شاه فرمان برد
ترا از پدر سربسر نيكويست
ندانم كه آزردن از بهر چيست
بدو گفت گشتاسپ كاي نامجوي
ندارم به پيش پدر آبروي
به كاوسيان خواهد او نيكوي
بزرگي و هم افسر خسروي
اگر تاج ايران سپارد به من
پرستش كنم چون بتان را شمن
وگرنه نباشم به درگاه اوي
ندارم دل روشن از ماه اوي
به جايي شوم كه نيابند نيز
به لهراسپ مانم همه مرز و چيز
بگفت اين و برگشت زان مرغزار
بيامد بر نامور شهريار
چو بشنيد لهراسپ با مهتران
پذيره شدش با سپاهي گران
جهانجوي روي پدر ديد باز
فرود آمد از باره بردش نماز
ورا تنگ لهراسپ در برگرفت
بدان پوزش آرايش اندر گرفت
كه تاج تو تاج سر ماه باد
ز تو ديو را دست كوتاه باد
كه هرگز نياموزدت راه بد
چو دستور بد بر درشاه بد
ز شاهي مرا نام تاجست و تخت
ترا مهر و فرمان و پيمان و بخت
ورا گفت گشتاسپ كاي شهريار
منم بر درت بر يكي پيشكار
اگر كم كني جاه فرمان كنم
به پيمان روان را گروگان كنم
بزرگان برفتند با او به راه
گرازان و پويان به ايوان شاه
بياراست ايوان گوهرنگار
نهادند خوان و مي خوشگوار
يكي جشن كردند كز چرخ ماه
ستاره بباريد بر جشنگاه
چنان بد ز مستي كه هر مهتري
برفتند بر سر ز زر افسري
به كاوسيان بود لهراسپ شاد
هميشه ز كيخسروش بود ياد
همي ريخت زان درد گشتاسپ خون
همي گفت هرگونه با رهنمون
همي گفت هرچند كوشم به راي
نيارم همي چارهٔ اين به جاي
اگر با سواران شوم مهتري
فرستد پسم نيز با لشكري
به چاره ز ره بازگرداندم
بسي خواهش و پندها راندم
چو تنها شوم ننگ دارم همي
ز لهراسپ دل تنگ دارم همي
دل او به كاوسيانست شاد
نيايد گذر مهر او بر نژاد
چو يك تن بود كم كند خواستار
چه داند كه من چون شدم شهريار
دو فرزند بودش به كردار ماه
سزاوار شاهي و تخت و كلاه
يكي نام گشتاسپ و ديگر زرير
كه زير آوريدي سر نره شير
گذشته به هر دانشي از پدر
ز لشكر به مردي برآورده سر
دو شاه سرافراز و دو نيكپي
نبيرهٔ جهاندار كاوس كي
بديشان بدي جان لهراسپ شاد
وزيشان نكردي ز گشتاسپ ياد
كه گشتاسپ را سر پر از باد بود
وزان كار لهراسپ ناشاد بود
چنين تا برآمد برين روزگار
پر از درد گشتاسپ از شهريار
چنان بد كه در پارس يك روز تخت
نهادند زير گلافشان درخت
بفرمود لهراسپ تا مهتران
برفتند چندي ز لشكر سران
به خوان بر يكي جام ميخواستند
دل شاه گيتي بياراستند
چو گشتاسپ ميخورد برپاي خاست
چنين گفت كاي شاه با داد و راست
به شاهي نشست تو فرخنده باد
همان جاودان نام تو زنده باد
ترا داد يزدان كلاه و كمر
دگر شاه كيخسرو دادگر
كنون من يكي بندهام بر درت
پرستندهٔ اختر و افسرت
ندارم كسي را ز مردان به مرد
گر آيند پيشم به روز نبرد
مگر رستم زال سام سوار
كه با او نسازد كسي كارزار
چو كيخسرو از تو پر انديشه گشت
ترا داد تخت و خود اندر گذشت
گر ايدونك هستم ز ارزانيان
مرا نام بر تاج و تخت و كيان
چنين هم كهام پيش تو بندهوار
همي باشم و خوانمت شهريار
به گشتاسپ گفت اي پسر گوش دار
كه تندي نه خوب آيد از شهريار
چو اندر كيخسرو آرم به ياد
تو بشنو نگر سر نپيچي ز داد
مرا گفت بيدادگر شهريار
يكي خو بود پيش باغ بهار
كه چون آب بايد به نيرو شود
همه باغ ازو پر ز آهو شود
جواني هنوز اين بلندي مجوي
سخن را بسنج و به اندازه گوي
چو گشتاسب بشنيد شد پر ز درد
بيامد ز پيش پدر گونه زرد
همي گفت بيگانگان را نواز
چنين باش و با زاده هرگز مساز
ز لشكر ورا بود سيصد سوار
همه گرد و شايستهٔ كارزار
فرود آمد و كهتران را بخواند
همه رازها پيش ايشان براند
كه امشب همه ساز رفتن كنيد
دل و ديده زين بارگه بركنيد
يكي گفت ازيشان كه راهت كجاست
چو برداري آرامگاهت كجاست
چنين داد پاسخ كه در هندوان
مرا شاد دارند و روشن روان
يكي نامه دارم من از شاه هند
نوشته ز مشك سيه بر پرند
كه گر زي من آيي ترا كهترم
ز فرمان و راي تو برنگذرم
چو شب تيره شد با سپه برنشست
همي رفت جوشان و گرزي به دست
به شبگير لهراسپ آگاه شد
غمي گشت و شاديش كوتاه شد
ز لشكر جهانديدگان را بخواند
همه بودني پيش ايشان براند
ببينيد گفت اين كه گشتاسپ كرد
دلم كرد پر درد و سر پر ز گرد
بپروردمش تا برآورد يال
شد اندر جهان نامور بيهمال
بدانگه كه گفتم كه آمد به بار
ز باغ من آواره شد نامدار
برفت و بر انديشه بر بود دير
بفرمود تا پيش او شد زرير
بدو گفت بگزين ز لشكر هزار
سواران گرد از در كارزار
برو تيز بر سوي هندوستان
مبادا بر و بوم جادوستان
سوي روم گستهم نوذر برفت
سوي چين گرازه گرازيد تفت
چو گشتاسپ نزديك دريا رسيد
پياده شد و باژ خواهش بديد
يكي پيرسر بود هيشوي نام
جوانمرد و بيدار و با راي و كام
برو آفرين كرد گشتاسپ و گفت
كه با جان پاكت خرد باد جفت
ازايران يكي نامدارم دبير
خردمند و روشندل و يادگير
به كشتي برين آب اگر بگذرم
سپاسي نهي جاودان بر سرم
چنين گفت شايستهاي تاج را
و يا جوشن و تيغ و تاراج را
كنون راز بگشاي و با من بگوي
ازين سان به دريا گذشتن مجوي
مرا هديه بايد اگر گفت راست
ترا راي و راه دبيري كجاست
ز هيشوي بشنيد گشتاسپ گفت
كه از تو مرا نيست چيزي نهفت
ز من هرچ خواهي ندارم دريغ
ازين افسر و مهر و دينار و تيغ
ز دينار لختي به هيشوي داد
ازان هديه شد مرد گيرنده شاد
ز كشتي سبك بادبان بركشيد
جهانجوي را سوي قيصر كشيد
يكي شارستان بد به روم اندرون
سه فرسنگ پهناي شهرش فزون
برآوردهٔ سلم جاي بزرگ
نشستنگه قيصران سترگ
چو گشتاسپ آمد بدان شارستان
همي جست جاي يكي كارستان
همي گشت يك هفته بر گرد روم
همي كار جست اندر آباد بوم
چو چيزي كه بودش بخورد و بداد
همي رفت ناشاد و دل پر ز باد
چو در شهر آباد چندي بگشت
ز ايوان به ديوان قيصر گذشت
به اسقف چنين گفت كاي دستگير
ز ايران يكي نامجويم دبير
بدين كار باشم ترا يارمند
ز ديوان كنم هرچ آيد پسند
دبيران كه بودند در بارگاه
همي كرد هريك به ديگر نگاه
كزين كلك پولاد گريان شود
همان روي قرطاس بريان شود
يكي باره بايد به زيرش بلند
به بازو كمان و به زين بر كمند
به آواز گفتند ما را دبير
زيانست پيش آمدن ناگزير
چو بشنيد گشتاسپ دل پر ز درد
ز ديوان بيامد دو رخساره زرد
يكي باد سرد از جگر بركشيد
به نزديك چوپان قيصر رسيد
جوانمرد را نام نستاو بود
دلير و هشيوار و با تاو بود
به نزديك نستاو چون شد فراز
برو آفرين كرد و بردش نماز
نگه كرد چوپان و بنواختش
به نزديكي خويش بنشاختش
چه مردي بدو گفت با من بگوي
كه هم شاه شاخي و هم نامجوي
چنين داد پاسخ كه اي نامدار
يكي كره تازم دلير و سوار
مرا گر نوازي به كار آيمت
به رنج و به بد نيز يار آيمت
بدو گفت نستاو زين در بگرد
تو ايدر غريبي وبيپاي مرد
بيابان و دريا و اسپان يله
به ناآشنا چون سپارم گله
چو بشنيد گشتاسپ غمگين برفت
ره ساربانان قيصر گرفت
يكي آفرين كرد بر ساربان
كه پيروز بادي و روشن روان
خردمند چون روي گشتاسپ ديد
پذيره شد و جايگاهش گزيد
سبك باز گسترد گستردني
بياورد چيزي كه بد خوردني
چنين گفت گشتاسپ با ساروان
كه اين مرد بيدار و روشن روان
مرا ده يكي كارواني شتر
چو راي آيدت مزد ما هم ببر
بدو ساربان گفت كاي شيرمرد
نزيبد ترا هرگز اين كاركرد
به چيزي كه ما راست چون سر كني
به آيد گر آهنگ قيصر كني
ترا بينيازي دهد زين سخن
جز آهنگ درگاه قيصر مكن
و گر گم شدت راه دارم هيون
پسنديده و مردم رهنمون
برو آفرين كرد و برگشت زوي
پر از غم سوي شهر بنهاد روي
شد آن دردها بر دلش بر گران
بيامد به بازار آهنگران
يكي نامور بود بوراب نام
پسنديده آهنگري شادكام
همي ساختي نعل اسپان شاه
بر قيصر او را بدي پايگاه
ورا يار و شاگرد بد سي و پنج
ز پتك و ز آهن رسيده به رنج
به دكانش بنشست گشتاسپ دير
شد آن پيشهكار از نشستنش سير
بدو گفت آهنگر اي نيكخوي
چه داري به دكان ما آرزوي
چنين داد پاسخ كه اي نيكبخت
نپيچم سر از پتك وز كار سخت
مرا گر بداري تو ياري كنم
برين پتك و سندان سواري كنم
چو بشنيد بوراب زو داستان
به ياري او گشت همداستان
گرانمايه گويي به آتش بتافت
چو شد تافته سوي سندان شتافت
به گشتاسپ دادند پتكي گران
برو انجمن گشته آهنگران
بزد پتك و بشكست سندان و گوي
ازو گشت بازار پر گفتوگوي
بترسيد بوراب و گفت اي جوان
به زخم تو آهن ندارد توان
نه پتك و نه آتش نه سندان نه دم
چو بشنيد گشتاسپ زان شد دژم
بينداخت پتك و بشد گرسنه
نه روي خورش بد نه جاي بنه
نماند به كس روز سختي نه رنج
نه آساني و شادماني نه گنج
بد و نيك بر ما همي بگذرد
نباشد دژم هركه دارد خرد
چنان بود قيصر بدانگه براي
كه چون دختر او رسيدي بجاي
چو گشتي بلند اختر و جفت جوي
بديدي كه آمدش هنگام شوي
يكي گرد كردي به كاخ انجمن
بزرگان فرزانه و راي زن
هرانكس كه بودي مر او را همال
ازان نامدارن برآورده يال
ز كاخ پدر دختر ماهروي
بگشتي بران انجمن جفت جوي
پرستنده بودي به گرد اندرش
ز مردم نبودي پديد افسرش
پس پردهٔ قيصر آن روزگار
سه بد دختر اندر جهان نامدار
به بالا و ديدار و آهستگي
به بايستگي هم به شايستگي
يكي بود مهتر كتايون به نام
خردمند و روشندل و شادكام
كتايون چنان ديد يك شب به خواب
كه روشن شدي كشور از آفتاب
يكي انجمن مرد پيدا شدي
از انبوه مردم ثريا شدي
سر انجمن بود بيگانهٔي
غريبي دل آزار و فرزانهٔي
به بالاي سرو و به ديدار ماه
نشستنش چون بر سر گاه شاه
يكي دسته دادي كتايون بدوي
وزو بستدي دستهٔ رنگ و بوي
يكي انجمن كرد قيصر بزرگ
هر آن كس كه بودند گرد و سترگ
به شبگير چون بردميد آفتاب
سر نامداران برآمد ز خواب
بران انجمن شاد بنشاندند
ازان پس پريچهره را خواندند
كتايون بشد با پرستار شست
يكي دسته گل هر يكي را به دست
همي گشت چندان كش آمد ستوه
پسندش نيامد كسي زان گروه
از ايوان سوي پرده بنهاد روي
خرامان و پويان و دل جفتجوي
هم آنگه زمين گشت چون پر زاغ
چنين تا سر از كوه بر زد چراغ
بفرمود قيصر كه از كهتران
به روم اندرون مايهور مهتران
بيارند يكسر به كاخ بلند
بدان تا كه باشد به خوبي پسند
چو آگاهي آمد به هر مهتري
بهر نامداري و كنداوري
خردمند مهتر به گشتاسپ گفت
كه چندين چه باشي تو اندر نهفت
برو تا مگر تاج و گاه مهي
ببيني دلت گردد از غم تهي
چو بشنيد گشتاسپ با او برفت
به ايوان قيصر خراميد تفت
به پيغولهٔي شد فرود از مهان
پر از درد بنشست خسته نهان
برفتند بيدار دل بندگان
كتايون و گل رخ پرستندگان
همي گشت بر گرد ايوان خويش
پسش بخردان و پرستار پيش
چو از دور گشتاسپ را ديد گفت
كه آن خواب سر بركشيد از نهفت
بدان مايهور نامدار افسرش
همآنگه بياراست خرم سرش
چو دستور آموزگار آن بديد
هم اندر زمان پيش قيصر دويد
كه مردي گزين كرد از انجمن
به بالاي سرو سهي در چمن
به رخ چون گلستان و با يال و كفت
كه هركش ببيند بماند شگفت
بد آنست كو را ندانيم كيست
تو گويي همه فره ايزديست
چنين داد پاسخ كه دختر مباد
كه از پرده عيب آورد بر نژاد
اگر من سپارم بدو دخترم
به ننگ اندرون پست گردد سرم
هم او را و آنرا كه او برگزيد
به كاخ اندرون سر ببايد بريد
سقف گفت كاين نيست كاري گران
كه پيش از تو بودند چندي سران
تو با دخترت گفتي انباز جوي
نگفتي كه رومي سرافراز جوي
كنون جست آنرا كه آمدش خوش
تو از راه يزدان سرت را مكش
چنين بود رسم نياكان تو
سرافراز و ديندار و پاكان تو
به آيين اين شد پي افگنده روم
تو راهي مگير اندر آباد بوم
همايون نباشد چنين خود مگوي
به راهي كه هرگز نرفتي مپوي
همي بود گشتاسپ دل مستمند
خروشان و جوشان ز چرخ بلند
نيامد ز گيتيش جز زهر بهر
يكي روستا ديد نزديك شهر
درخت و گل و آبهاي روان
نشستنگه شاد مرد جوان
درختي گشن سايه بر پيش آب
نهان گشته زو چشمهٔ آفتاب
بران سايه بنشست مرد جوان
پر از درد پيچان و تيرهروان
همي گفت كاي داور كردگار
غم آمد مرا بهره زين روزگار
نبينم همي اختر خويش بد
ندانم چرا بر سرم بد رسد
يكي نامور زان پسنديده ده
گذر كرد بر وي كه او بود مه
ورا ديد با ديدگان پر ز خون
به زير زنخ دست كرده ستون
بدو گفت كاي پاك مرد جوان
چرايي پر از درد و تيرهروان
اگر آيدت راي ايوان من
بوي شاد يكچند مهمان من
مگر كين غمان بر دلت كم شود
سر تير مژگانت بي نم شود
بدو گفت گشتاسپ كاي نامجوي
نژاد تو از كيست با من بگوي
چنين داد پاسخ ورا كدخداي
كزين پرسش اكنون ترا چيست راي
من از تخم شاه آفريدون گرد
كزان تخمه كس در جهان نيست خرد
چو بشنيد گشتاسپ برداشت پاي
همي رفت با نامور كدخداي
چو آن مهتر آمد سوي خان خويش
به مهمان بياراست ايوان خويش
بسان برادر همي داشتش
زماني به ناكام نگذاشتش
زمانه برين نيز چندي بگشت
برين كار بر ماهيان برگذشت
چو نزديك شد بيشه و جاي گرگ
بپيچيد ميرين و مرد سترگ
به گشتاسپ بنمود به انگشت راست
كه آن اژدها را نشيمن كجاست
وزو بازگشتند هر دو به درد
پر از خون دل و ديده پر آب زرد
چنين گفت هيشوي كان سرفراز
دليرست و دانا و هم رزمساز
بترسم بروبر ز چنگال گرگ
كه گردد تباه اين جوان سترگ
چو گشتاسپ نزديك آن بيشه شد
دل رزمسازش پر انديشه شد
فرود آمد از بارهٔ سرفراز
به پيش جهاندار و بردش نماز
همي گفت ايا پاك پروردگار
فروزندهٔ گردش روزگار
تو باشي بدين بد مرا دستگير
ببخشاي بر جان لهراسپ پير
كه گر بر من اين اژدهاي بزرگ
كه خواند ورا ناخردمند گرگ
شود پادشاه چون پدر بشنود
خروشان شود زان سپس نغنود
بماند پر از درد چون بيهشان
به هر كس خروشان و جويا نشان
اگر من شوم زين بد دد ستوه
بپوشم سر از شرم پيش گروه
بگفت اين و بر بارگي برنشست
خروشان و جوشان و تيغي به دست
كماني به زه بر به بازو درون
همي رفت بيدار دل پر زخون
ز ره چون به تنگ اندر آمد سوار
بغريد برسان ابر بهار
چو گرگ از در بيشه او را بديد
خروشي به ابر سيه بركشيد
همي كند روي زمين را به چنگ
نه بر گونهٔ شير و چنگ پلنگ
چو گشتاسپ آن اژدها را بديد
كمان را به زه كرد و اندر كشيد
چو باد از برش تيرباران گرفت
كمان را چو ابر بهاران گرفت
دد از تير گشتاسپي خسته شد
دليريش با درد پيوسته شد
بياسود و برخاست از جاي گرگ
بيامد بسان هيون سترگ
سرو چون گوزنان به پيش اندرون
تن از زخم پر درد ودل پر زخون
چو نزديك اسپ اندر آمد ز راه
سروني بزد بر سرين سياه
كه از خايه تا ناف او بردريد
جهانجوي تيغ از ميان بركشيد
پياده بزد بر ميان سرش
بدو نيم شد پشت و يال و برش
بيامد به پيش خداوند دد
خداوند هر دانش و نيك و بد
همي آفرين خواند بر كردگار
كه اي آفرينندهٔ روزگار
تويي راه گم كرده را رهنماي
تويي برتر برترين يك خداي
همه كام و پيروزي از كام تست
همه فر و دانايي از نام تست
چو برگشت از جايگاه نماز
بكند آن دو دندان كه بودش دراز
وزان بيشه تنها سر اندر كشيد
همي رفت تا پيش دريا رسيد
بر آب هيشوي و ميرين به درد
نشسته زبانها پر از ياد كرد
سخنشان ز گشتاسپ بود و ز گرگ
كه زارا سوار دلير و سترگ
كه اكنون به رزمي بزرگ اندرست
دريده به چنگال گرگ اندرست
چو گشتاسپ آمد پياده پديد
پر از خون و رخ چون گل شنبليد
چو ديدنش از جاي برخاستند
به زاري خروشيدن آراستند
به زاري گرفتندش اندر كنار
رخان زرد و مژگان چو ابر بهار
كه چون بود با گرگ پيكار تو
دل ما پر از خون بد از كار تو
بدو گفت گشتاسپ كاي نيك راي
به روم اندرون نيست بيم از خداي
بران سان يكي اژدهاي دلير
به كشور بمانند تا سال دير
برآيد جهاني شود زو هلاك
چه قيصر مر او را چه يك مشت خاك
به شمشير سلمش زدم به دو نيم
سرآمد شما را همه ترس و بيم
شويد آن شگفتي ببينيد گرم
كزان بيشتر كس نديدست چرم
يكي ژنده پيلست گويي به پوست
همه بيشه بالا و پهناي اوست
بران بيشه رفتند هر دو دوان
ز گفتار او شاد و روشنروان
بديدند گرگي به بالاي پيل
به چنگال شيران و همرنگ نيل
بدو زخم كرده ز سر تا به پاي
دو شيرست گويي فتاده به جاي
چو ديدند كردند زو آفرين
بران فرمند آفتاب زمين
دلي شاد زان بيشه باز آمدند
بر شير جنگي فراز آمدند
بسي هديه آورد ميرين برش
بر آنسان كه بد مرد را در خورش
بجز ديگر اسپي نپذرفت زوي
وزانجا سوي خانه بنهاد روي
چو آمد ز دريا به آرام خويش
كتايون بينادلش رفت پيش
بدو گفت جوشن كجا يافتي
كز ايدر به نخچير بشتافتي
چنين داد پاسخ كه از شهر من
بيامد يكي نامور انجمن
مرا هديه اين جوشن و تيغ و خود
بدادند و چندي ز خويشان درود
كتايون ميآورد همچون گلاب
همي خورد با شوي تا گاه خواب
بخفتند شادان دو اختر گراي
جوانمرد هزمان بجستي ز جاي
بديدي به خواب اندرون رزم گرگ
به كردار نر اژدهاي سترگ
كتايون بدو گفت امشب چه بود
كه هزمان بترسي چنين نابسود
چنين داد پاسخ كه من تخت خويش
بديدم به خواب اختر و بخت خويش
كتايون بدانست كو را نژاد
ز شاهي بود يكدل و يك نهاد
بزرگست و با او نگويد همي
ز قيصر بلندي نجويد همي
بدو گفت گشتاسپ كاي ماهروي
سمن خد و سيمينبر و مشكبوي
بياراي تا ما به ايران شويم
از ايدر به جاي دليران شويم
ببيني بر و بوم فرخنده را
همان شاه با داد و بخشنده را
كتايون بدو گفت خيره مگوي
به تيزي چنين راه رفتن مجوي
چو ز ايدر به رفتن نهي روي را
هم آواز كن پيش هيشوي را
مگر بگذراند به كشتي ترا
جهان تازه شد چون گذشتي ترا
من ايدر بمانم به رنج دراز
ندانم كه كي بينمت نيز باز
به نارفته در جامه گريان شدند
بران آتش درد بريان شدند
چو از چرخ بفروخت گردنده شيد
جوانان بيداردل پر اميد
ازان خانهٔ بزم برخاستند
ز هرگونهٔي گفتن آراستند
كه تا چون شود بر سر ما سپهر
به تندي گذارد جهان گر به مهر
وزان روي چون باد ميرين برفت
به نزديك قيصر خراميد تفت
چنين گفت كاي نامدار بزرگ
به پايان رسيد آن زيانهاي گرگ
همه بيشه سرتابسر اژدهاست
تو نيز ار شگفتي ببيني رواست
بيامد دمان كرد آهنگ من
يكي خنجري يافت از چنگ من
ز سر تا ميانش بدو نيم شد
دل ديو زان زخم پر بيم شد
بباليد قيصر ز گفتار اوي
برافروخت پژمرده رخسار اوي
بفرمود تا گاو گردون برند
سراپرده از شهر بيرون برند
يكي بزمگاهي بياراستند
مي و رود و رامشگران خواستند
ببردند گاوان گردون كشان
بران بيشه كز گرگ بودي نشان
برفتند وديدند پيلي ژيان
به خنجر بريده ز سر تا ميان
چو بيرون كشيدندش از مرغزار
به گاوان گردونكش تاودار
جهاني نظاره بران پير گرگ
چه گرگ آن ژيان نره شير سترگ
چو قيصر بديد آن تن پيل مست
ز شادي بسي دست بر زد به دست
همان روز قيصر سقف را بخواند
به ايوان و دختر به ميرين رساند
نوشتند نامه بهر كشوري
سكوبا و بطريق و هر مهتري
كه ميرين شير آن سرافرازم روم
ز گرگ دلاور تهي كرد بوم
يكي رومئي بود ميرين به نام
سرافراز و به اراي و با گنج و كام
فرستاد نزديك قيصر پيام
كه من سرفرازم به گنج و به نام
به من ده دلآرام دخترت را
به من تازه كن نام و افسرت را
چنين گفت قيصر كه من زين سپس
نجويم بدين روي پيوند كس
كتايون و آن مرد ناسرفراز
مرا داشتند از چنان كار باز
كنون هرك جويند خويشي من
وگر سر فرازد به پيشي من
يكي كار بايدش كردن بزرگ
كه خوانندش ايدر بزرگان سترگ
چنو در جهان نامداري بود
مرا بر زمين نيز ياري بود
شود تا سر بيشهٔ فاسقون
بشويد دل و دست و مغزش به خون
يكي گرگ بيند به كردار نيل
تن اژدها دارد و زور پيل
سرو دارد و نيشتر چون گراز
نيارد شدن پيل پيشش فراز
بران بيشه بر نگذرد نره شير
نه پيل و نه خونريز مرد دلير
هر آنكس كه بر وي بدريد پوست
مرا باشد او يار و داماد و دوست
چنين گفت ميرين برين زادبوم
جهان آفرين تا پي افگند روم
نياكان ما جز به گرز گران
نكردند پيكار با مهتران
كنون قيصر از من بجويد همي
سخن با من از كينه گويد همي
من اين چاره اكنون بجاي آورم
ز هرگونه پاكيزه راي آورم
چو آمد به ايوان پسنديده مرد
ز هرگونه انديشهها ياد كرد
نوشته بياورد و بنهاد پيش
همان اختر و طالع و فال خويش
چنان ديد كاندر فلان روزگار
از ايران بيايد يكي نامدار
به دستش برآيد سه كار گران
كزان باز گويند رومي سران
يكي انك داماد قيصر شود
همان بر سر قيصر افسر شود
پديد آيد از روي كشور دو دد
كه هركس رسد از بد دد به بد
شود هردو بر دست او بر هلاك
ز هر زورمندي نيايدش باك
ز كار كتايون خود آگاه بود
كه با نيو گشتاسپ همراه بود
ز هيشوي و آن مهتر نامجوي
كه هر سه به روي اندر آرند روي
بيامد به نزديك هيشوي تفت
سراسر بگفت آن سخنها كه رفت
وزان اختر فيلسوفان روم
شگفتي كه آيد بدان مرز و بوم
بدو گفت هيشوي كامروز شاد
بر ما همي باش با مهر و داد
كه اين مرد كز وي تو دادي نشان
يكي نامداريست از سركشان
به نخچير دارد همي روي و راي
نينديشد از تخت خاور خداي
يكي دي نيامد به نزديك من
كه خرم شدي جان تاريك من
بيايد هماكنون ز نخچيرگاه
بما بر بود بيگمانيش راه
مي و رود آورد با بوي و رنگ
نشستند با جام زرين به چنگ
هم انگه كه شد جام مي بر چهار
پديد آمد از دشت گرد سوار
چو هيشوي و ميرين بديدند گرد
پذيره شدندش به دشت نبرد
چو ميرين بديدش به هيشوي گفت
كه اين را به گيتي كسي نيست جفت
بدين شاخ و اين يال و اين دستبرد
ز تخمي بود نامبردار و گرد
هنرها ز ديدار او بگذرد
همان شرم و آزردگي و خرد
چو گشتاسپ تنگ آمد اين هر دو مرد
پياده ببودند ز اسپ نبرد
نشستي نو آراست بر پيش آب
يكي خوان نو ساخت اندر شتاب
مي آورد با ميگساران نو
نشستي نو آيين و ياران نو
چو رخ لعل گشت از مي لعل فام
به گشتاسپ هيشوي گفت اي همام
مرا بر زمين دوست خواني همي
جز از من كسي را نداني همي
كنون سوي من كرد ميرين پناه
يكي نامدارست با دستگاه
دبيرست با دانش و ارجمند
بگيرد شمار سپهر بلند
سخن گويد از فيلسوفان روم
ز آباد و ويران هر مرز و بوم
هم از گوهر سلم دارد نژاد
پدر بر پدر نام دارد به ياد
به نزديك اويست شمشير سلم
كه بودي همه ساله در زير سلم
سواريست گردافكن و شير گير
عقاب اندر آرد ز گردون به تير
برين نيز خواهد كه بيشي كند
چو با قيصر روم خويشي كند
به قيصر سخن گفت و پاسخ شنيد
ز پاسخ همانا دلش بردميد
كه او گفت در بيشهٔ فاسقون
يكي گرگ باشد بسان هيون
اگر كشته آيد به دست تو گرگ
تو باشي به روم ايرماني بزرگ
جهاندار باشي و داماد من
زمانه به خوبي دهد داد من
كنون گر تو اين را كني دست پيش
منت بندهام وين سرافراز خويش
بدو گفت گشتاسپ كري رواست
چه گويند و اين بيشه اكنون كجاست
چگونه ددي باشد اندر جهان
كه ترسند ازو كهتران و مهان
چنين گفت هيشوي كاين پير گرگ
همي برتر است از هيوني سترگ
دو دندان او چون دو دندان پيل
دو چشمش طبر خون و چرمش چو نيل
سروهاش چو آبنوسي فرسپ
چو خشم آورد بگذرد بر دو اسپ
از ايدر بسي نامور قيصران
برفتند با گرزهاي گران
ازان بيشه ناكام باز آمدند
پر از ننگ و تن پر گداز آمدند
بدو گفت گشتاسپ كان تيغ سلم
بياريد و اسپس سرافراز گرم
همي اژدها خوانم اين را نه گرگ
تو گرگي مدان از هيوني بزرگ
چو بشنيد ميرين زانجا برفت
سوي خانهٔ خويش تازيد تفت
ز آخر گزين كرد اسپي سياه
گرانمايه خفتان و رومي كلاه
همان مايهور تيغ الماس گون
كه سلم آب دادش به زهر و به خون
بسي هديه بگزيد با آن ز گنج
ز ياقوت و گوهر همه پنجپنج
چو خورشيد پيراهن قيرگون
بدريد و آمد ز پرده برون
جهانجوي ميرين ز ايوان برفت
بيامد به نزديك هيشوي تفت
ز نخچير گشتاسپ زانسو كشيد
نگه كرد هيشوي و اورا بديد
ازان اسپ و شمشير خيره شدند
چو نزديكتر شد پذيره شدند
چو گشتاسپ آن هديهها بنگريد
همان اسپ و تيغ از ميان برگزيد
دگر چيز بخشيد هيشوي را
بياراست جان جهانجوي را
بپوشيد گشتاسپ خفتان چو گرد
به زير اندر آورد اسپ نبرد
به زه بر كمان و به بازو كمند
سواري سرافراز و اسپي بلند
همي رفت هيشوي با او به راه
جهانجوي ميرين فرياد خواه
چنين تا لب بيشهٔ فاسقون
برفتند پيچان و دل پر ز خون
چو بشنيد قيصر بر آن برنهاد
كه دخت گرامي به گشتاسپ داد
بدو گفت با او برو همچنين
نيابي ز من گنج و تاج و نگين
چو گشتاسپ آن ديد خيره بماند
جهانآفرين را فراوان بخواند
چنين گفت با دختر سرفراز
كه اي پروريده بنام و بناز
ز چندين سر و افسر نامدار
چرا كرد رايت مرا خواستار
غريبي همي برگزيني كه گنج
نيابي و با او بماني به رنج
ازين سرفرازان همالي بجوي
كه باشد به نزد پدرت آبروي
كتايون بدو گفت كاي بدگمان
مشو تيز با گردش آسمان
چو من با تو خرسند باشم به بخت
تو افسر چرا جويي و تاج و تخت
برفتند ز ايوان قيصر به درد
كتايون و گشتاسپ با باد سرد
چنين گفت با شوي و زن كدخداي
كه خرسند باشيد و فرخندهراي
سرايي به پردخت مهتر بده
خورشها و گستردني هرچ به
چو آن ديد گشتاسپ كرد آفرين
بران نامور مهتر پاكدين
كتايون بياندازه پيرايه داشت
ز ياقوت و هر گوهري مايه داشت
يكي گوهري از ميان برگزيد
كه چشم خردمند زان سان نديد
ببردند نزديك گوهرشناس
پذيرفت ز اندازه بيرون سپاس
بها داد ياقوت را ششهزار
ز دينار و گنج از در شهريار
خريدند چيزي كه بايسته بود
بدان روز بد نيز شايسته بود
ازان سان كه آمد همي زيستند
گهي شادمان گاه بگريستند
همه كار گشتاسپ نخچير بود
همه ساله با تركش و تير بود
چنان بد كه روزي ز نخچيرگاه
مر او را به هيشوي بر بود راه
ز هرگونهٔي چند نخچير داشت
همي رفت و تركش پر از تير داشت
همه هرچ بود از بزرگان و خرد
هم از راه نزديك هيشوي برد
چو هيشو بديدش بيامد دوان
پذيره شدش شاد و روشنروان
به زيرش بگسترد گستردني
بياورد چيزي كه بد خوردني
برآسود گشتاسپ و چيزي بخورد
بيامد به نزد كتايون چو گرد
چو گشتاسپ هيشوي را دوست كرد
به دانش ورا چون تن و پوست كرد
چو رفتي به نخچير آهو ز شهر
به ره بر به هيشوي دادي دو بهر
دگر بهرهٔ مهتر ده بدي
هرانكس كزان روستا مه بدي
چنان شد كه گشتاسپ با كدخداي
يكي شد به خورد و به آرام و راي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد