غزل شمارهٔ ۷۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۷۳

۳۲ بازديد


تو را رسمست اول دلربايي
نخستين مهر و آخر بي‌ وفايي
در اول مي‌نمايي دانهٔ خال
در آخر دام گيسو مي گشايي
چو كوته مي‌نمودي زلف گفتم
يقين كوته شود شام جدايي
ندانستم كمند طالع من
ز بام وصل يابد نارسايي
برآن بودم كه از آهن كنم دل
ندانستم كه تو آهن‌ربايي
من آن روز از خرد بيگانه گشتم
كه با عشق توكردم آشنايي
نپندارم كه باشد تا دم مرگ
گرفتار محبت را رهايي
مرا شاهي چنان لذت نبخشد
كه اندر كوي مه رويان گدايي
سحر جانم برآمد بي‌تو از لب
گمان بردم تويي از در درآيي
چو ديدم جان محزون بود گفتم
برو دانم كه بي‌جانان نپايي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد