غزل شمارهٔ ۷۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۷۰

۳۰ بازديد


دلبران اخترند و تو ماهي
نيكوان لشكرند و تو شاهي
چندگويي دلت چگونه بود
تو درون دلي خود آگاهي
بس درازستي اي شب يلدا
ليك با زلف دوست كوتاهي
اول از دشمنان برآورگرد
آخر از دوستان چه مي‌خواهي
ماه نو خوانمت از آنكه به حسن
مي‌فزايي همي نيمكاهي
يوسف ار با تو لاف حسن زند
گو تو هرچند صاحب جاهي
ليك من چاه بر زنخ دارم
كف به زير زنخ تو در چاهي
لاف طاقت مزن دلاكه ترا
شير پنداشتيم و روباهي
گفتي از طاقتم چوكوه گرن
چون بديدم سبك‌تر ازكاهي
پنجه با باد كمترك مي‌زن
اي كه از ضعف كمتر ازكاهي
چوني از هجر دوست قاآني
تن پر از زخم و دل پر از آهي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد