غزل شمارهٔ ۷۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۷۴

۳۱ بازديد


نامدي دوش و دلم تنگ شد از تنهايي
چه شود كز دلم امروز گره بگشايي
ور تو آيي نشود چارهٔ تنهايي من
كه من از خوبش روم چون‌ تو ز در بازآيي
كاش از مادر آن ترك بپرسند كه تو
گر نيي از پريان از چه پري مي‌زايي
شاه بايدكه خراج شكر از وي گيرد
كه دكان بسته ز شرم لب او حلوايي
تو بهل غاليه بر موي تو خود را سايد
تو به مو غاليه اينقدر چرا مي‌سايي
چه خلافست ندانم كه ميان من و تست
كانچه بر مهر فزايم تو به جور افزايي
بعد ازين در صفت حسن تو خاموش شوم
زانكه در وصف تو گشتم خجل از‌گويايي
درفشاني تو قاآنيم از دست ببرد
آدمي در نفشاند تو مگر دريايي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد