دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۲۹ ۳۲ بازديد
«آزاد كيست؟» گفتم.
دوباره گفت:
«آزاد اوست!»
با دست خود اشاره به يك گوشه كرد.
گفت:
«آزاد اوست!»
كردم نگاه - كاش نمي كردم-
ديدم
يك مُرده را كه روي زمين سياه چال
افتاده بود.
دشمن يقين همين را مي خواست.
اكنون رفيق من
در اين سياه چال
يك مُرده است.
دشمن يقين همين را مي خواست.
آه اين شهيد
يك روز
شمشير خويش را
در آخرين نبرد
و آخرين شكست
بر كندهٔ دو زانوي خود بشكست؛
تسليم شد.
دشمن يقين همين را مي خواست.
آنگاه اين شهيد
در زير تازيانهٔ دشمن
در سنگلاخ ها
با آن دو پاي خستهٔ پر تاول
با آخرين تلاشِ عبث راه مي سپرد.
در سنگلاخ ها
در آفتاب داغ.
دشمن يقين همين را مي خواست.
آنگاه اين شهيد
مي رفت تا به آن سوي خندق.
مي رفت با آن دو پاي خستهٔ پر تاول.
مي آمد اينجا
- ميان قلعه - كه از ياد تا رود
بر باد تا رود
دشمن يقين همين را مي خواست.
اينجا
يك روز اين شهيد
بر كندهٔ دو زانوي خود آرام
سر را نهاده بود، مي گفت:
ما را فقط به جان تو، تقليد زندگي است.
دشمن يقين همين را مي خواست.
دشمن نگاه كن كه چه پيروز شد.
فاسد شديم، فاسدِ فاسد، به جان دوست!
در خويش مرده ايم.
ديگر به فكر آنچه كه بايد بود
ما نيستيم.
حتي تمام خاطره ها را
از ياد برده ايم.
دشمن يقين همين را مي خواست.