من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

شهر

۳۳ بازديد

شهر يعني زندان.
شهر يعني كه ترافيك، تصادف، جنجال.
شهر يعني كه نئون ها، تبليغ.
شهر يعني آهن.
شهر يعني پولاد.
 
معني ديگر شهر اينجا
پودر رختشويي و يخچال و اجاق گاز است.
چاپلوسي و اداره، سيگار...
 
گل خوش بويي نيست، شعر من
چون اين شعر، در دل جنگلي از بمب ناپالم
مي شكوفد آرام.

زمزمه

۳۳ بازديد

ناگاه ريخت
باران به روي لوحِ خيابان
طرحِ عبورِ رهگذران را كه با شتاب
از دامن غروب
اكنون به سوي يك شب پاييز مي دوند.
 
من راه مي روم
من فكر مي كنم
اي كاش يك نفر
تنها به جاي مردم بر روي خاك
در غصه بود
و اي كاش
آن يك نفر
كه گفتم
من بودم.
 
اي كاش يك نفر
تنها به جاي مردم بر روي خاك
مي مرد.
و اي كاش
آن يك نفر
كه گفتم
من بودم.
ساعت نواخت زنگ و سپس باز هم نواخت
از دنگ دنگ ساعت ميدان شهر خويش
سر را بلند كردم و ديدم
در آسمان، كه در بغل ابر تيره بود
شب بال مي زند.
 
تنها زمان به روي زمين جاودانه است
ديدم همينكه اين سخنم را شنيد،
اشك مهلت نداد تا كه بگويم: «دريغ» و باز
آمد دوان، به دامن من آويخت.

پاي سخن درويش

۳۱ بازديد

اين طرف
قل قل سماوري بزرگ،
تخت و - روي تختِ قهوه خانه - چند مرد،
چند استكان چاي.
آن طرف ولي فقط
درخت ها...
درخت ها...
درخت ها...
 
مي توان حساب كرد
من
صاحب تمام سكه ام
صاحب تمام سكه اي كه در كف من است.
 
مثل دلق كهنه اش چه پاره پاره است
ابرهاي تيره در بسيط آسمان...
 
«حق» دوباره گفت و لب به گفت و گو دوباره باز كرد:
قصه را براي روز ديگري گذاشتم
چون گرسنه ام.
اي عزيز!
مثل برف
مثل سرديِ هوايِ دي،
خصم پابرهنگان مباش؛
مثل فقر
مثل احتياج.
«هو» دوباره گفت و هر دو دست را به هم دوباره كوفت.
 
مي توان حساب كرد
او در اين زمان
نصف سكهٔ مرا زِ من گرفته است.
ناگهان
در كنار من
يك غريبه موذيانه خنده كرد و گفت:
شاهنامه آخرش خوش است.

صيادان

۳۲ بازديد

آسمان در فكر باران است
طوفان است
مثل اينكه رعد مي نالد.
مثل اينكه باد مي مويد.
موج گاهي مي برد ما را چنان بالا،
كه ما گر دست افرازيم
مي خورد بر گيسوان ابر، انگشتان دست ما.
مي برد گاهي چنان پايين، كه در اعماق
سبزه ها را در كف درياي نا آرام مي بينيم.
 
ما همه سر در گريبانيم.
مي دهد يك تن ز ما بر بخت خود دشنام.
مي زند آن ديگري برهم دو دست استخواني را.
مي شوم در قلب شب ناگاه
خيره يك دم بر بسيط ابرها و آنگاه،
چشم غمگين را به دريا باز مي دوزم.
مي توان برگشت
مي توان بسيار آسان تن به خفت داد.
مي توان هم دل به دريا زد.
من نهيبي مي زنم بر خويش
من نهيبي مي زنم بر ديگران آنگاه؛
«نا اميدي در جهان ارزاني آنان كه مي خواهند.
من اميدم را ز كف هرگز نخواهم داد.
مي زنم دل را به دريا هر چه بادا باد».
ياران نيز مي گويند: - هر چه بادا باد.
در دل دريا در اين هنگام
هم صدا با من همه ياران – كه:
نا اميد شيطان است.

دل من مهربان ترين...

۳۴ بازديد

دل من مهربان ترين دل هاست.
 
مي كنم در درون خود احساس
مردم روي خاك را امروز؛
آنك آنان كه بر زمين حاكم
و آنك آنان كه مثل من محكوم.
با كساني كه مثل من محكوم
قصهٔ حبس و داغ و تبعيد است.
 
در جهان تا كه يك نفر غمگين
در جهان تا كه يك گرفتار است،
جان من! من يقين چنان غمگين
من يقين آنچنان گرفتارم.
 
بر زمين هر كجا كه پنداري
يك نفر در شكنجه گر باشد
من يقين در شكنجه خواهم بود.
 
هر كجا تشنه اي؛ من آنجا آب
هر كجا خسته اي؛ من آنجا خواب
پاكيم هر كجا كه ناپاكي است.
 
دل من مهربان ترين دل هاست.

نگاهي در اعماق

۳۱ بازديد

اكنون كه شب
مانند سفره اي
مهتاب را
دارد دوباره روي زمين پهن مي كند
در چشم ما
اين ماه
مانند قرص نان
وين اختران
مثل هزار دانهٔ خرماست.
 
خوش بخت ها
در خانه هاي مرمري دور خفته اند
اما دريغ ما
روي زمين سرد
سر را گذاشتيم.
امشب
اين آسمان
سقفِ اتاق ما
وين ابرهاي پارهٔ چركين، لحاف ماست.

روايت

۳۲ بازديد

باران دوباره در دل شب بي قرار بود
هر سوگوار نيز...
 
خونين كفن
وقتي كه زير سنگِ لحد ناپديد گشت،
مرغي كه روي شاخهٔ بيدي نشسته بود
جيغي كشيد از دل و آنگاه
آسيمه سر
پرواز كرد...
 
آنگاه
آشفته موي بود كه مي غريد.
چون ماده ببر
از زخم يك گلولهٔ كاري
در آن زمان
كه در ميان خون خودش غلت مي زند.
«اي كاش گوركن
من را به جاي او...»
 
يك دست او
بر قلب و دست ديگر او روي گور بود
«اي كاش گوركن
من را به جاي او
امشب به زير سنگِ لحد مي گذاشتي».
 
مادر به روي گور پسر اشك بار بود...

قصه براي بزرگسالان

۳۲ بازديد

«آزاد كيست؟» گفتم.
دوباره گفت:
«آزاد اوست!»
با دست خود اشاره به يك گوشه كرد.
گفت:
«آزاد اوست!»
كردم نگاه - كاش نمي كردم-
ديدم
يك مُرده را كه روي زمين سياه چال
افتاده بود.
دشمن يقين همين را مي خواست.
 
اكنون رفيق من
در اين سياه چال
يك مُرده است.
دشمن يقين همين را مي خواست.
 
آه اين شهيد
يك روز
شمشير خويش را
در آخرين نبرد
و آخرين شكست
بر كندهٔ دو زانوي خود بشكست؛
تسليم شد.
دشمن يقين همين را مي خواست.
 
آنگاه اين شهيد
در زير تازيانهٔ دشمن
در سنگلاخ ها
با آن دو پاي خستهٔ پر تاول
با آخرين تلاشِ عبث راه مي سپرد.
در سنگلاخ ها
در آفتاب داغ.
دشمن يقين همين را مي خواست.
 
آنگاه اين شهيد
مي رفت تا به آن سوي خندق.
مي رفت با آن دو پاي خستهٔ پر تاول.
 
مي آمد اينجا 
 
- ميان قلعه - كه از ياد تا رود
بر باد تا رود
دشمن يقين همين را مي خواست.
 
اينجا
يك روز اين شهيد
بر كندهٔ دو زانوي خود آرام
سر را نهاده بود، مي گفت:
ما را فقط به جان تو، تقليد زندگي است.
دشمن يقين همين را مي خواست.
 
دشمن نگاه كن كه چه پيروز شد.
فاسد شديم، فاسدِ فاسد، به جان دوست!
در خويش مرده ايم.
ديگر به فكر آنچه كه بايد بود
ما نيستيم.
حتي تمام خاطره ها را
از ياد برده ايم.
 
دشمن يقين همين را مي خواست.

آواز قناري تنها

۳۲ بازديد

رفتم كنار پنجره، ديدم:
در پشت ميله ها
سر را
در زير بال برده قناري، چنان كه من
پنداشتم
آن را رفيق كوچك من امروز
از دست داده است.
 
آخر چه روي داده، قناري! چه روي داد؟
او را صدا زدم
وقتي كه بغض، راه گلوي مرا گرفت
سر را بلند كرد
آهي كشيد و گفت:
لعنت به دست سرد و زمخت شكارچي
لعنت به اين قفس
اكنون
در اين مكان
انگيزهٔ ادامهٔ هستي براي من
يك مشت خاطره
مشتي تداعي است.
 
آنگاه
سر را، دوباره زير پر و بال خويش برد.

هديه (براي «عنايت اله نجدي سميعي» شاعر)

۳۵ بازديد

اين گل براي توست.
 
شايد
در لحظه اي كه اين گل زيبا را
دارم به دست گرم تو - اي دوست! - مي دهم
يك بمب
در راه انهدام زمين است.
 
در اين جهان
هر لحظه اي
از بهر دوست داشتن
دير است، اي عزيز!