من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

مترسك باغ (براي صادق شعباني)

۳۱ بازديد
 

گفتند و با وحشت به هم دارند مي گويند:
چون پهلوان هاي اساطيري كه در پيكار
او بر زمين محكم فرو كوبيده پاها را
«هل من مبارز» اين صدا از اوست...
از اين سبك بالان - يقين - يك تن نمي داند
در باغ ما امروز
او يك مترسك هست.


آغازي براي يك مرثيه

۳۲ بازديد

جنگل...
يك زوزهٔ كشيده...
يك گرگ...
در كوره راه
مشتي غبار از اثر يك فرار...
 
نزديك تر
يك زوزهٔ كشيدهٔ ديگر...
آنك
آغاز جنگ شاخهٔ انبوهِ يك درخت
با شاخ يك گوزن...

تسلسل (براي «م. اميد» شاعر)

۲۹ بازديد

مرد دريا: مرد ماهيگير
مي گزد لب را به دندان، خنده بر آن هيچ.
مي كشاند سايه اش را بر سر شن ها.
مي گشايد بادبانِ قايقِ فرسودهٔ خود را.
مي شود گم در دل تاريكي دريا.
 
مدفن اجداد او در ژرف اين درياست
در نمي دانم كدامين شب
در نمي دانم كدامين روز...
 
ژرف دريا، چون تبارش، مدفن او نيز.

بادبادك

۳۰ بازديد

تنها صدا، صداي غم انگيز زنجره است
در داخل اتاق.
 
در گرگ و ميش
آنك
تصوير بادبادك سرخي
در قاب پنجره است.

آبشار

۳۴ بازديد

با لهجهٔ دلنشين خود، اينجا كوه
تك بيت بلند آبشاري را
با شوق براي دره مي خواند.
 
اي در بغلم، دو كندهٔ زانو!
يك دره كنون منم سراپا گوش
بر دامن سبزِ جنگلي انبوه.

مانند يك ستاره

۳۳ بازديد

اين جاده ديده است
من را هزار بار
هنگام باز رفتن و باز آمدن
با شب پره،
با ماه.
 
در كارخانه اي
من كار مي كنم.
در كارخانه، من
مانند يك ستارهٔ دور از مدار مي مانم.
 
آيا كدام روز
آيا كدام شب
من را
مانند پيچ و مهرهٔ مستهلكي
از كارخانه دور مي اندازند؟

تازه كار

۳۲ بازديد

او، از كره اسب نيز
سركش تر است.
او، مانند كره اسب
- وقتي كه بازوان كمندي بلند را
بر گردن كشيدهٔ خود، ناگاه
احساس مي كند -
رم كرده است. مي گويد:
من روستاييم
در كارخانه، هيچ نمي دانم
بايد چگونه، سَر را پايين انداخت.
بايد چگونه، مثل يك سگ، مطيع بود.
 
احساس مي كنم
اين تازه كار
دارد طناب دارِ خودش را
مي بافد.

ناز

۳۲ بازديد

در كارخانه اي
من كار مي كنم.
 
اينجا
اين نو گلان سرخ و سپيد و بنفشه موي
هر روز
از روز پيش، بيشتر
مي پژمرند.
 
از دختر كناري پرسيدم:
زيباي من!
آيا چه است نام تو؟ با ناز گفت:
- ناز.
 
ايكاش من
اينجا، بهار بودم.

باران

۳۲ بازديد

غم بي پاياني است
با من خسته در اين لحظه.
تو پنداري
من تمام غم روي خاكم.
 
واي از مزرعهٔ سوختهٔ ما، اي واي!
 
سوي اين نيلي رنگ
باز كرديم عبث، بازوي خود را، با شوق
خانه آباد!
بر اين مزرعهٔ ما، هر ابر
ابر بي باراني است.

گلايه

۳۳ بازديد

«- اين چه زندگي است؟»
ناگهان
آن كسي كه در كنار من نشسته بود گفت:
«- لعنتي! سكوت!»
از دريچه ناگهان دوباره پاسدار
سركشيد و گفت:
«- او كه بود؟
آن كسي كه در سكوت شب گلايه كرد؟
شرط زندگي در اين جهان هميشه بندگي است».
 
اين چه زندگي است؟!