دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۲۹ ۳۴ بازديد
ناگاه ريخت
باران به روي لوحِ خيابان
طرحِ عبورِ رهگذران را كه با شتاب
از دامن غروب
اكنون به سوي يك شب پاييز مي دوند.
من راه مي روم
من فكر مي كنم
اي كاش يك نفر
تنها به جاي مردم بر روي خاك
در غصه بود
و اي كاش
آن يك نفر
كه گفتم
من بودم.
اي كاش يك نفر
تنها به جاي مردم بر روي خاك
مي مرد.
و اي كاش
آن يك نفر
كه گفتم
من بودم.
ساعت نواخت زنگ و سپس باز هم نواخت
از دنگ دنگ ساعت ميدان شهر خويش
سر را بلند كردم و ديدم
در آسمان، كه در بغل ابر تيره بود
شب بال مي زند.
تنها زمان به روي زمين جاودانه است
ديدم همينكه اين سخنم را شنيد،
اشك مهلت نداد تا كه بگويم: «دريغ» و باز
آمد دوان، به دامن من آويخت.
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد