من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

آتش شهوت

۳۴ بازديد


تو اي مادر اگر شوخ چشمي‌ها نمي‌كردي
تو هم اي آتش شهوت شرر بر پا نمي‌كردي
كنون من هم به دنيا بي نشان بودم
پدر آن شب جنايت كرده‌اي شايد نمي‌داني
به دنيايم هدايت كرده‌اي شايد نمي‌داني
از اين بايت خيانت كرده‌اي شايد نمي‌داني


زندگينامه كارو دردريان

۳۲ بازديد

"براي جستجو در اشعار كارو دردريان كليك كنيد"

كارو دردريان

كارو دردريان ( متولد سال 1304 استان همدان - مرگ سال 1386 كاليفرنياي آمريكا ) نويسنده و شاعر ايراني

كارو متولد شهر همدان است اما در بروجرد و اراك نيز زندگي كرده است . شغل پدرش فرش فروشي بوده است به همين دليل در شهرهاي مختلف زندگي كرده است . پدر كارو علي رغم هيكل ورزيده در سن 39 سالگي درگذشت . آنها بعد از مرگ پدر مدتي را در مراغه و تبريز مي گذرانند و مدتي بعد به تهران كوچ مي كنند . كارو از نسل نخست شاعران نيمايي است . كارو يكبار ازدواج كرد و از همسرش جدا شد . او سه فرزند دارد دو دختر يك پسر رمي ، ربكا و رنه .

ويگن خواننده ايراني نيز برادر وي بود . او با برادرش ويگن رابطه صميمي داشته است .

  مجموعه شكست سكوت ( سرشك - غريب )

  ديگر اشعار ( آتش شهوت - آغوش )


آخرين پناهگاه

۳۴ بازديد

در شب بزرگ دشت
آسمان بمن
- تولد ترا كه شعر تازه اي -
نويد داد.
 
دشت بيكرانه را
نظاره مي كنم
مشت قله را، كه بر دهان آسمان تيره مي خورد
دست بيقرار يك شهاب را
سوي دامن افق، كه ناگهان دراز مي شود.
شب
       دوباره شب
                       دوباره شب
در درون پيكرم، شناور است.
 
در افق چه ديد؟
اسب سركشي
كه بر دو پاي خود
بلند شد.
زنجره، ميان سبزه هاي تازه، سوت مي زند.
در جهان اگر حقيقتي وجود داشت
آن حقيقت
اي زمين!
بدون شك
روز و شب، تلاش من براي هيچ بود.
 
روز و شب قمار زندگي
و باختن
            و باختن
                       و باختن
روز و شب، ز آرزو
قصر كاغذي، براي خويش ساختن.
خسته مي شوم،
خسته از خيانتي كه زندگي است.
 
مثل بهمن
از فراز قلهٔ غرور خود
سقوط مي كنم.
 
من؛ تمام خشم مردم زمين كهنه را
در ميان مشت خود
- كه بسته است -
جاي داده ام.
از زمان كودكي؛ منم كه غصه را شناختم.
از زمان كودكي؛ منم كه فقر را.
 
وحشت تمام مردم زمين، ز جنگ سوم است.
وحشتم ولي ز خويش
من
زياديم
چو مرزها
كه: بر زمين.
 
بر زمين نشسته ام.
بيقرار كوه و دشت و جنگل و درخت ها.
از براي من
كه خسته ام
طبيعت است:
آخرين فريب
آخرين پناهگاه.

شب و ماه

۳۴ بازديد

شب است و ماه مي‌رقصد ستاره نقره مي پاشد
نسيم پونه و عطر شقايق‌ها ز لب‌هاي هوس آلود
زنبق‌هاي وحشي بوسه مي‌چيند
 و من تنهاي تنهايم در اين تاريكي شب
خدايم آه خدايم صدايت مي‌زنم، بشنو صدايم
از زبان كارو فريادت دهم٬ اگر هستي برس به دادم!


خداوندا! اگر روزي از عرشت به زير آيي
و لباس فقر بپوشي
و براي لقمه ناني غرورت را به پاي نامردان بشكني
زمين و آسمانت را كفر ميگويي٬ نمي‌گويي؟
خداوندا اگر در روز گرماگير تابستاني
تن خسته خويش را بر سايه ديواري
به خاك بسپاري
اندكي آن طرف‌تر كاخ‌هاي مرمرين بيني
زمين و آسمانت را كفر مي‌گويي٬ نمي‌گويي؟!
خداوندا اگر با مردم آميزي
شتابان در پي روزي
ز پيشاني عرق ريزي
شب آزرده و دل خسته
تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي
زمين و آسمانت را كفر مي‌گويي٬ نمي‌گويي؟!
خدايا! خالقا! بس كن جنايت را
بس كن تو ظلمت را
تو در قرآن جاويدت هزاران وعده دادي
تو خود گفتي كه نا مردمان بهشت را نمي‌بينند
ولي من با دو چشم خويشتن ديدم
كه نا مردمان ز خون پاك مردانت هزاران كاخ مي‌سازند
خدايا! خالقا! بس كن جنايت را
بس كن تو ظلمت را
تو خود گفتي اگر اهرمن شهوت
بر انسان حكم فرمايد تو او را با صليب عصيانت
مصلوب خواهي كرد
ولي من با دو چشم خويشتن ديدم
پدر با نورسته خويش گرم مي‌گيرد
برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر كام مي‌گيرد
نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر مي‌لرزد
قدم‌ها در بستر فحشا مي‌لغزد
خدايا! خالقا! بس كن جنايت را
بس كن تو ظلمت را
تو خود سلطان تبعيضي
تو خود فتنه انگيزي
اگر در روز خلقت مست نمي‌كردي
يكي را همچون من بدبخت يكي را بي دليل آقا نمي‌كردي
جهاني را اين‌چنين غوغا نمي‌كردي
هرگز اين سازها شادم نمي‌سازد
دگر آهم نمي‌گيرد
دگر بنگ باده و ترياك آرام نمي‌سازد
شب است و ماه مي‌رقصد
ستاره نقره مي‌پاشد
من اما در سكوت خلوتت آهسته مي‌گريم
اگر حق است زدم زير خدايي....!!!
خدايا! خالقا! بس كن جنايت را
بس كن تو ظلمت را
خداوندا تو مي‌گفتي زنا زشت است و من دانم كه عيسي زاده طبع زنا زاد خداوندي ست
خدايا! خالقا! بس كن جنايت را
بس كن تو ظلمت را

زين سپس با دگران عشق و صفا خواهم كرد
 همچو تو يكسره من ترك وفا خواهم كرد
زين سپس جاي وفا چون تو جفا خواهم كرد
 ترك سجاده و تسبيح و ردا خواهم كرد
گذر از كوي تو چون باد صبا خواهم كرد

هرگز اين گوش من از تو سخن حق نشنيد
 مردمان گوش به افسانهٔ زاهد ندهيد
داده از پند به من پير خرابات نويد
 كز توي عهد شكن اين دل ديوانه رميد
شِكوه ز آيين بدت پيش خدا خواهم كرد

درس حكمت همه را خواندم و ديدم به عيان
 بهر هر درد دوايي است دواها پنهان
نسخهٔ درد من اين بادهٔ ناب است بدان
 كز طبيبان جفا جوي نگرفتم درمان
زخم دل را مي ناب دوا خواهم كرد

من كه هم مي ‌خورم و دُردي آن پادشهم
 بهتر آنست كه اِمشب به همان جا بروم
سر خود بر در خُمخانهٔ آن شاه نهم
 آنقدر باده خورم تا ز غم آزاد شوم
دست از دامن طناز رها خواهم كرد

خواهم از شيخ كشي شهره اين شهر شوم
 شيخ و ملا و مُريدان همه را قهر شوم
بر مذاق همه شيخان دغل زهر شوم
 گر كه روزي ز قضا حاكم اين شهر شوم
خون صد شيخ به يك مست روا خواهم كرد

ز كم و بيش و بسيار بگيرم از شيخ
 وجه اندوخته و دينار بگيرم از شيخ
آنقدر جامه و دستار بگيرم از شيخ
 باج ميخانهٔ اَمرار بگيرم از شيخ
وسط كعبه دو ميخانه بنا خواهم كرد

وقف سازم دو سه ميخانهٔ با نام و نشان
 وَندَر آنجا دو سه ساقي به مه روي عيان
تا نمايند همه را واقف ز اسرار جهان
 گر دهد چرخ به من مهلتي‌اي باده خواران
كف اين ميكده‌ها را ز عبا خواهم كرد

هر كه اين نظم سرود خرم و دلشاد بُود
 خانهٔ ذوقي و گوينده‌اش آباد بُود
انتقادي نبُود هر سخن آزاد بُود
 تا قلم در كف من تيشهٔ فرهاد بُود
تا ابد در دل اين كوه صدا خواهم كرد


باز باران بي ترانه...

۳۲ بازديد


باز باران بي ترانه
باز باران با تمام بي كسي‌هاي شبانه
مي‌خورد بر مرد تنها
مي‌چكد بر فرش خانه
باز مي‌آيد صداي چك چك غم
باز ماتم


من به پشت شيشه تنهايي افتاده
نمي‌دانم، نمي‌فهمم
كجاي قطره‌هاي بي كسي زيباست؟


نمي‌فهمم، چرا مردم نمي‌فهمند
كه آن كودك كه زير ضربه شلاق باران سخت مي‌لرزد
كجاي ذلتش زيباست؟
نمي‌فهمم


كجاي اشك يك بابا
كه سقفي از گل و آهن به زور چكمه باران
به روي همسر و پروانه‌هاي مرده‌اش آرام باريده
كجايش بوي عشق و عاشقي دارد؟
نمي‌دانم


نمي‌دانم چرا مردم نمي‌دانند
كه باران عشق تنها نيست
صداي ممتدش در امتداد رنج اين دل‌هاست
كجاي مرگ ما زيباست؟
نمي‌فهمم


ياد آرم روز باران را
ياد آرم مادرم در كنج باران مُرد
كودكي ده ساله بودم
مي‌دويدم زير باران، از براي نان


مادرم افتاد
مادرم در كوچه‌هاي پست شهر آرام جان مي‌داد
فقط من بودم و باران و گل‌هاي خيابان بود
نمي‌دانم
كجاي اين لجن زيباست؟


بشنو از من، كودك من
پيش چشم مرد فردا
كه باران هست زيبا، از براي مردم زيباي بالادست
و آن باران كه عشق دارد، فقط جاري ست بر عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب مي‌داند
كه اين عدل زميني، عدل كم دارد


تكيه بر جاي خدا ۲

۳۸ بازديد


شبي در حال مستي تكيه بر جاي خدا كردم
نمي‌دانم كجا بودم، چه‌ها كردم، چه‌ها كردم
در آن لمحه ز مستي حال گردان شد
خدا ديدم، وجودم محو و گريان شد
به خود فائق شدم، مستي ز سر رفت
غرور آمد، دلم از حد كم رست
خدا ديدم، خودم را بندگي كو؟
كجا شد جبر و سختي؟ بي خودي كو؟
زدم حكمي كه ليلي كو و مجنون؟
زدم حكمي كجا شد جنگ و كو خون؟
چو مستي دست در جاي خدا زد
به چنگيزان و نامردان قفا زد
به ليلي حكم عشق دائمي داد
به شيرين حق خوب زندگي داد
به مجنون آتشي از جنس دم داد
به فرهاد اهرمي كوهان شكن داد
چرا ليلي و مجنون باز مانند؟
چرا فرهاد از شيرين برانند؟
چرا وقتي كه من مست و خدايم
چنان باشم كه گويندم گدايم؟
در آن حالت كه پيمانه برم بود
شرابم همدم و دل ساغرم بود
من مست و خراب حالا خدايم
ز ضعف و هجر و غم، حالا جدايم
به پيران وقت پيري مي‌دهم جان
جوانان در جواني قوت و نان
چرا آهو ز مادر باز ماند؟
چرا فرزند صيادش بنالد؟
چراها و چراها و چراها
شب قدرت گذشت و آرزوها
به سختي قامتم را راست كردم
گلوي خشك خود را صاف كردم
كنار بسترم پيمانه‌اي پر
ولي جيبم تهي از سكه و دُر
شراب از سر برفته بي تامل
نمي‌يابم اثر از تاج و از گل
همان مست و رهاي رو سياهم
غلط كردم كه پي بردم خدايم!


تكيه بر جاي خدا ۱

۳۴ بازديد


شبي در حال مستي تكيه بر جاي خدا كردم
در آن يك شب، خدايا! من عجايب كارها كردم
جهان را روي هم كوبيدم، از نو ساختم گيتي
ز خاك عالم كهنه، جهاني نو بنا كردم
كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را
سخن واضح‌تر و بهتر بگويم، كودتا كردم
خدا را بندهٔ خود كرده، خود گشتم خداي او
خدايي با تسلط، هم به ارض و هم سما كردم
ميان آب شستم سر به سر برنامهٔ پيشين
هر آن چيزي كه از اول بود، نابود و فنا كردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم، هر دو را معدوم
كشيدم پيش نقد و نسيه، بازي را رها كردم
نماز و روزه را تعطيل كردم، كعبه را بستم
حساب بندگي را از رياكاري جدا كردم
امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب
خدايي بر زمين و بر زمان، بي كدخدا كردم
نكردم خلق، ملا و فقيد و زاهد و صوفي
نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم
شدم خود عهده دار پيشوايي در همه عالم
به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم
بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتي اعظم
خلايق را به امر حق شناسي آشنا كردم
نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال
نه كس را مفت خور و هرزه و لات و گدا كردم
نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران
به قدرت در جهان خلعيد از اهل ريا كردم
ندادم فرصت مردم فريبي بر عبا پوشان
نخواهم گفت آن كاري كه با اهل ريا كردم
به جاي مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
ميان خلق آنان را پي خدمت رها كردم
مقدر داشتم خالي ز منت، رزق مردم را
نه شرطي در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم
نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد
به مشتي بندگان آبرومند اكتفا كردم
هر آن كس را كه مي‌دانستم از اول بود فاسد
نكردم خلق و عالم را بري از هر جفا كردم
به جاي جنس تازي آفريدم مردم دل پاك
قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم
سري داشت كو بر سر فكر استثمار كوبيدم
دگر قانون استثمار را زير پا كردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم
سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم
نه جمعي را برون از حد بدادم ثروت و مكنت
نه جمعي را به درد بي نوايي مبتلا كردم
نه يك بي آبرويي را هزار گنج بخشيدم
نه بر يك آبرومندي دو صد ظلم و جفا كردم
نكردم هيچ فردي را قرين محنت و خواري
گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم
به جاي آنكه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از كارهاي مردم غم ديده وا كردم
به جاي آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدايي درد مردم را دوا كردم
جهاني ساختم پر عدل و داد و خالي از تبعيض
تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم
نگويندم كه تا ريگي به كفشت هست از اول
نكردم خلق شيطان را، عجب كاري به جا كردم
چو مي‌دانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد
نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم
نكردم اشتباهي چون خداي فعلي عالم
خلاصه هرچه كردم، خدمت و مهر و صفا كردم
ز من سر زد هزاران كار ديگر تا سحر، ليكن
چو از خود بي خود بودم، ندانسته چه‌ها كردم
سحر چون گشت از مستي شدم هوشيار
خدايا در پناه مي جسارت بر خدا كردم
شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم:
"خداوندا نفهميدم خطا كردم...!"


بهاي نان ۲

۳۲ بازديد


دوش مست و بي‌خبر بگذشتم از ويرانه‌اي
در سياهي شب، چشم مستم خيره شد بر خانه‌اي
چون نگه كردم درون خانه از آن پنجره
صحنه‌اي ديدم كه قلبم سوخت چون جانانه‌اي
كودكي از سوز سرما مي زند دندان به هم
مردكي كور و فلج افتاده‌اي در يك گوشه‌اي
دختري مشغول عيش و نوش با بيگانه‌اي
مادري مات و پريشان مانده چون ديوانه‌اي
چون كه فارغ گشت از عيش و نوش آن مرد پليد
قصد رفتن كرد با حالت جانانه‌اي
دست در جيب كرد و زآن همه پول درشت
داد به دختر زآن همه پول درشت چند دانه‌اي
بر خودم لعنت فرستادم كه هر شب تا سحر
مي‌روم مست و شتابان سوي هر ميخانه‌اي
من در اين ميخانه، آن دختر ز فقر
مي‌فروشد عصمتش را بهر نان خانه‌اي


بهاي نان ۱

۳۴ بازديد


شبي مست رفتم اندر ويرانه‌اي
ناگهان چشمم بي افتاد اندر خانه‌اي

نرم نرمك پيش رفتم در كنار پنجره
تا كه ديدم صحنهٔ ديوانه‌اي

پيرمردي كور و فلج در گوشه‌اي
مادري مات و پريشان همچنان پروانه‌اي

پسرك از سوز سرما مي زند دندان به هم
دختري مشغول عيش و نوش با بيگانه‌اي

پس از آن سوگند خوردم مست نروم بر در خانه‌اي
تا كه بينم دختري عفت فروشد بهر نان خانه‌اي


مناجات

۳۲ بازديد
 

الا اي مهين مالك آسمان‌ها
كجا گيرم آخر سراغت كجايي؟
غلام با وفاي تو بودم، نبودم؟
چرا با من با وفا، بي وفايي؟
چه سازم من آخر بدين زندگاني
كه فريبي است در بيكران بي ريايي
چه سان خلقت مهمل است اينكه روزم
فنا كرد، كام قدر، بر قضايي
بيا پس بگير اين حياتي كه دادي
كه مردم از اين سرنوشت كذايي
خداوندگارا!
اگر زندگاني ست اين مرگ ناقص
به مرگ تو، من مخلص خاك گورم
دو صد بار مي‌كشتم اين زندگي را
اگر مي‌رسيدي به زور تو، زورم
كما اينكه اين زور را داشتم من
ولي تف بر اين قلب صاف و صبورم
همه‌اش خنده مي‌زد به صد ناز و نخوت
كه من جز حقيقت ز هر چيز دورم
به پاس همين خصلت احمقانه
كنون اين چنين زار و محكوم و عورم؟
چه سود از حقيقت كه من در وجودش
اسير خدايان فسق و فجورم؟
از آن دم كه شد آشنا با وجودم
سرشكي نهان در نگاه سرورم
چو روزم، تبه كن تو، روز "حقيقت"
كه پامال شد زير پايش غرورم
خداوندگارا!
تو فرسنگ‌ها دوري از خاك دوري
تو درد من "خاك بر سر" چه داني؟
جهاني هوس، مرده خاموش و بي كس
در اين بي نفس ناله آسماني...
ز روز تولد همه هر چه ديدم
همه هركه ديدم تبه بود و جاني
طفوليتم بر جواني چه بودي
كه تا بر كهولت چه باشد جواني
روا كن به من شر مرگ سيه را
كه خيري نديدم از اين زندگاني
مگر از پس مرگ، روز قيامت
خلاصم كن زين شب جاوداني
به من بد گماني؟ دريغا ندانم
چه سان بينمت تا چنانم نداني؟
نه بالي كه پر گيرم آيم به سويت
نه بهر پذيرايي‌ات آشياني
چه بهتر كه محروم سازم تو را من
ز ديدار خويش و از اين ميهماني
مبادا كه حاشا نمايي به خجلت
كه پروردگار لتي استخواني
خداوندگارا!
تو مي داني آخر، چرا بي محابا
سيه پرده شم رو را نديدم
مرا ز آسمان تو باكي نباشد
كه خون زمين مي‌طپد در وريدم
من آن مرغ ابر آشيانم كه روزي
به بال شرف در هوا  مي‌پريدم
حيات دو صد مرغ بي بال و پر را
به رغم هوس، از هوي مي‌خريدم
به هر جا كه بيداد مي‌گشت دادي
به قصد كمك، كو به كو مي‌خزيدم
به هر جه كه مي‌مرد رنگي زرنگي
به يكرنگي از جاي خود مي‌پريدم
من آن شاعر سينه بدريده هستم
كه عشق خود از مرگ  مي‌آفريدم
چه سازم شرنگ فنا شد به كامم
ز شاخ حقيقت، هر چه چيدم
ولي ناخلف باشم از ديده باشي
كه باري سر انگشت حسرت گزيدم
ار آنرو كه با علم بر سرنوشتم
ز روز ازل راه خود را گزيدم
خداوندگارا!
ز تخت فلك پايه آسمان‌ها
دمي سوي اين بحر بي آب رو كن
زمين را از اين سايه شياطين
جنين در جنين، كين به كين، رفت و رو كن
سياهي شكن چنگ فريادها را
به چشم سكوت سياهي فرو كن
هميشه جواني تو، پير زمانه
شبي هم "جواني" به ما آرزو كن
كه تا زير و رو نسازم آسمانت
زمين را به نفع زمان زير و رو كن