من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

در جاده هاي سرخ شفق

۳۳ بازديد

آه... اي زمين بي بركت!
يك مشت بذر تازهٔ باران،
در خورجين پاره ابري نيست.
 
دارد غروب
- در جاده هاي سرخ شفق -
خورشيد را
با خود
بسوي آن افق دور
مي برد.
اكنون از وحشتي شگرف
گوئي كه رنگ از رخِ گلگون آفتاب
ناگه پريده است.
 
مرغي هراسناك
در لابلاي بوته خاري
ناگاه جيغ زد.
اسبي ميان جادهٔ خاموش؛ شيهه زد.
 
با واپسين تلاش
قلب زمين تشنهٔ خود را
ما شخم مي زنيم
اما
يك مشت بذر تازهٔ باران،
در خورجين پاره ابري نيست.
 
آه ...اي زمين بي بركت!

غروب شهر ما

۳۴ بازديد

بر دامن زمين
با فكرهاي درهم خود، كوچه هاي شهر
ساكت نشسته اند.
 
اكنون
تلفيق رنگها
ادغام روز و شب
از دور، ديدني است.
آنجا كه
جاده پيش افق
تحفه مي برد؛
اسبي سفيد را.
خورشيد
- با واپسين تلاش -
از چشم شهر خستهٔ ما
دور مي شود.

همتي بايد كرد

۳۴ بازديد

در جهان هيچ كسي، مثل من تنها نيست.
با كه مي بايد گفت،
مثل من هيچ كسي، تنها نيست.
 
من به يك مرد مي انديشم، كه به من مي گفت
وطنم در همهٔ روي زمين
يك اتاقست كه در آن همه شب مي خوابم.
 
گوش كن؛ مي شنوي؟
يك نفر در پس ديوار اتاقم دارد،
قفسي مي سازد.
و كبوترها را
بي صدا در قفسي تنگ مي اندازد.
هيچ مي داني هيچ
او عجولانه صليبي دارد
از براي من و تو مي سازد.
 
همتي بايد كرد.

شعر بي نام...

۳۶ بازديد

در افق، كه غرق تيرگي است
يك ستاره پر گشود.
يك پرنده خواند.
 
مي توان شنيد:
در سكوت شب، صداي آب را.
لاله هاي آتش شتاب را
در ميان جاده
يك سوار
ريخت.
 
من كه روي تپه اي نشسته ام
من كه دلشكسته ام
 با ستاره حرف مي زنم
با پرنده اي كه خواند
با نسيم شب
كه ناگهان مرا درود گفت.
 
زندگي براي من شكنجه بود.
من شكنجه مي شدم.
در تمام عمر خود، كه پشت سر، گذاشتم.
زير تازيانه ها، منم كه كينه را شناختم،
زير تازيانه ها، منم كه خشم را.
 
خشم من اگر نبود
يا اگر كه كينه در دلم نبود،
من براي زندگي
بهانه اي نداشتم.

شباهت

۳۳ بازديد

دست خسته ام
تا دريچه را زهم گشود
ناگهان به من
شبِ پر از ستاره اي
درود گفت.
در سكوت شب؛
- من كه مست باده ام
من كه
مثل چشمه صاف و ساده ام -
با تو اي عزيز!
با ستاره ها و مرغ حق
با نسيم شب، كه در ترنم است
حرف مي زنم.
 
دوستان من!
درد من
مثل درد غربت است.
مثل درد آدمي كه
مرگ بهترين رفيق خويش را بچشم ديد...
نه...
يقين كه اشتباه مي كنم،
درد من، به هيچ درد ديگري شبيه نيست
جز به درد من.
مثل خشم من، به خشم من.
مثل مشت من، به مشت من.
 
من بجز خودم
شبيه هيچ كس
بروي خاك نيستم.
 
پاي پنجره، نشسته ام.
خسته ام.

طرح

۳۳ بازديد

آنك!
تصوير
يك فراري ديگر
ميان آب...
 
خورشيد؛ غرق خون.
آنك!
طرح هزار سنگر خالي ميان دشت؛
در مرگ آفتاب.

سوار

۳۷ بازديد

او را سوار اسب سفيدي ميان شهر
امروز ديده ام.
امروز ديده ام،
من آن سوار را كه زمستان است.

قهر

۳۳ بازديد

روي شاخه ام
در آن زمان كه
شعر تازه اي، جوانه مي زند؛
صخره مي شود،
قلب من، بروي چشمه هاي آب.
ابر تيره مي شود،
روح من، بروي آفتاب.
 
در ميان جنگلي كه، يك پرنده پر نمي زند،
خواندن ترانه عاقلانه نيست.
با خودم
چه كودكانه
قهر كرده ام.

اي بشارت...

۳۲ بازديد

من چرا اين همه مي انديشم:
به زميني كه چُنان من دارد، دور خود مي چرخد
و به خاموشي هر بيشه كه از غرش شيران خالي است.
 
آه ... آيا تو چو من مي بيني؛
كه چگونه سيلي، بفرو ريختن هر ديوار
و بويراني پل هاي بزرگ شهرم
روز و شب مي كوشد؟
آه... آيا تو چو من
مي بيني؟
خاركن هايي كه راه آبادي خود را گم كردند
زير لب مي گويند:
اي عطش
بي ترديد،
نيست يك چشمه در اين صحرا؛ نيست.
 
مي كنم با همهٔ ذرات وجودم احساس
كه هزاران شلاق
مي نوازد تن عريان اسيراني را
كز سرِكوچهٔ ما، مويه كنان مي گذرند.
اي بشارت!
اكنون
لحظهٔ آمدن ناجي ما آيا نيست؟
 
من نجات خود را،
در نجات همه مرغان قفس مي بينم.

تمثيل

۳۲ بازديد

غصه هايم به چه مي ماند؟
به درختاني سبز،
كه در اين جنگل اسرار آميز
روز و شب
مي رويند.