من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

چنگي

۳۴ بازديد

چه شب سرد و تلخ و دلگيري است.
خوبِ من، مهربانِ من، اي دوست!
مثل يك قوچ كوهيم؛ وحشي.
مثل يك شير شرزه پر زورم.
چنگ بر گيسوان چنگش زد
خواند چنگي، دوباره چنگي خواند:
خوبِ من، مهربانِ من، اي دوست!
مي توانم اگر چه اسبي را
با سوارش به روي شانهٔ خويش
بگذارم به دور خود چرخم،
مي توانم اگر چه با يك مشت
افكنم بر زمين پلنگي را،
خوبِ من، مهربانِ من، اي دوست!
مي كنم با وجود اين احساس
قرن ها پيرتر زِ خود هستم.
چه شب سرد و تلخ و دلگيري است.

تعقيب در دره

۳۲ بازديد

به تماشاي ما كسي آمد.
گفت با آفتاب؛ روزِ بلند
گفت آبشخوري، به يك آهو
گفت با دره، آبشاري خُرد: «به تماشاي ما كسي آمد».
 
از سرم تا كه دست بردارند
من به آنها چه مي توانم گفت؟
 
زير اين بي كرانِ نيلي رنگ
در علف ها و بوته ها، بر خاك
ردِ پاي آن گرازي را
كه شبيخون به كشتزارم زد
مي كنم با تفنگِ پر تعقيب.
 
هان...! شنيدي تو يا كه نشنيدي؟
اين صدا را كه در كمركش كوه
باز مي پيچد و باز مي پيچد:
به تماشاي ما كسي آمد.

سوگ

۳۳ بازديد

«هاي...! اينجا چه خبر...؟ » مي پرسم.
مرد ماهي گيري
كه به اندازهٔ من حيران است
و به اندازهٔ آنهاي دگر غمگين، گفت
كه: «در آن قلبِ بزرگ دريا
بادبان هاي برافراشته اي را ديشب،
صاعقه آتش زد...»
 
آنقدر غمگينم
كه دلم مي خواهد
روي دامان زمين بارم اشك... دريا ...دريا...
 
سوگواران! به شما با چه زباني آيا
تسليت بايد گفت؟

آبادي

۳۳ بازديد

پاي درختِ پيرِ صنوبر، كنارِ رود
گپ مي زديم زِ آنچه كه بر ما گذشته بود
از آفت و هجوم ملخ ها به كشت زار.
 
پيري كه چوب دستيِ خود را به دست داشت
مي گفت: « هوم!
من هيچ گاه اين همه غمگين نبوده ام».
آهي كشيد از دل و آنگه ادامه داد:
«اينجا
تنها كسي كه - اي پسرم!- هيچ وقت
بي كار نيست
- آنك
سرگرم كار - گوركن پير دهكده است».
 
تنگ غروب بود.

اين نجيب...

۳۳ بازديد

از شاه بيت هر غزلِ عاشقانه است
آن چشم ها، به جان عزيزان؛ قشنگ تر.
 
از پاي خيمهٔ چه كسي او فرار كرد؟
آيا كدام مرد
آيا كدام طايفه در جست و جوي اوست؟
 
مسحور خويش كرد
اكنون مرا
اين باد پايِ سركش، اين خوب، اين نجيب!
مبهوت مانده ام!
در بازوان من
گويي توان اين كه كمندي بيفكنم
ديگر نمانده است.
 
آن چشم ها، به جان عزيزان؛ قشنگ تر
از شاه بيت هر غزل عاشقانه است.

زمزمه اي در تنهايي

۳۳ بازديد

باز كردم همهٔ پنجره ها را با شوق
تا صدايي شايد...
تا مگر زمزمه اي از آن دور...
خبري اما نيست
و در اين لحظه كه من مي لرزم؛
باد پاييزيِ سرد
ناگهان در بغلم مي گيرد.
 
تا مگر در بغل خود گيرم
سايه ام را كه به ديوار اتاقم لرزيد
مي گشايم آغوش
مي دوم اما شمع
مي شود از نفسِ بادِ پگاهان خاموش
سايه ام مي ميرد.

خواب

۳۳ بازديد

«-هي! سياهي!» هنوز مي پيچد
اين صدا، مثل رعد، در گوشم.
«-هي سياهي تو كيستي؟...» و آنگاه:
«اسم شب را به ما بگو» پرسيد
گزمه اي زير نور يك مشعل
«اسم شب را به ما بگو...!» « - رستن»
گفتم و دور خويش چرخيدم.
بعد...
...اين قصهٔ درازي هست.
مي زدم مشت و مشت مي خوردم.
عاقبت از طنين نعرهٔ خويش
يا كه از ناله هاي «در» - در را
باد بر هم دوباره مي كوبد-
باز كردم دو ديده را، اي دوست!
نيمه شب بود، خواب مي ديدم.

تجاهل

۳۳ بازديد

مزرعه مي گويد:
«ريشه كن تا بشود هرزه علف هايم، نيست
يك وجين گر اينجا؟»
و سپس در دل تاريكي شب
به من و تو- به تو و من- اي دوست!
با چه اميد عبث مي نگرد!
 
ما كه تنبل هستيم
ما كه در فكر فريب خود و اين مردم آبادي خويش
زير لب مي گوييم:
- «ما چرا مي بايد...؟»
و تجاهل آنگاه:
- «مزرعه با ما نيست».

دور از سواد شهر

۳۳ بازديد

جنگل
و يك پرنده
كه افشانده بال، بر سر جنگل
جنگل، اما، تمام برف...
 
من،
با چوب دست گردوي خود در مشت
در واپسين تلاش...
 
دور از سواد شهر
از زوزهٔ مداومِ گرگ گرسنه اي
آنك
درهم دوباره نقش قدم هاي خسته ام
در برف...

ماهي گير

۳۳ بازديد

«مژده... او آمد
از همان جايي كه مي داني ... كه مي دانم».
قاصد اين را گفت و پَس پَس رفت و
آن سو تر كه يك در بود ايستاد و
ناگهان بر پنجهٔ يك پاي خود چرخيد.
كرد از هم باز در را با چه شدت،
باز در را بست.
 
با دو چشم خسته از بي خوابي دوشين
در پگاهان، با چه شوقي زن
مي گشايد كومه اش را «دَر»
مي فشاند چون سبك بالان به ساحل پر.
 
آن سوي اين كومه و آن زن
- عجب اين منظره زيباست -
مي گذارد پاي خود را بر بسيطِ ساحل غمناك
مرد بندر، مرد ماهيگير...