آه اي پرندگان! پا را نهاده در دل جنگل، شكارچي. در اين فضا، به تندي تيري كه از كمان ناگه رها شود آيا كدام لحظه دگر بار مي پريد؟ امروز روز خفتن، بر روي شاخه نيست.
اكنون دارد شكارچي آواز دلنواز شما را؛ پرندگان! تقليد مي كند. اين - اي تمام بي خبران! - دامِ تازه اي است. اين دام تازه اي است.
در زماني كه براي همهٔ آدم ها زندگي بيزاري است، خواب را موهبتي بايد خواند، مرگ را خوشبختي، و بطالت را عشق. اين سخن را بدرختان گفتم و بمردي كه درون تن من مي ميرد.
چشم ها را به افق مي دوزم و به صبح كاذب و نسيم خنكي در بغلم مي گيرد.
در رسالتم - اگر كه شعر من رسالتي است- من هميشه از برادري من هميشه از برابري از براي مردم زمين كهنه، حرف مي زنم. حلقه بر دري هميشه مي زدم؛ حلقه بر درِ بزرگ خانه اي كه هيچ كس در آن نبود. در قياس با تأثرم؛ زمين چه كوچك است. آسمان، چه كوچك است.
ما درختان بزرگ سر سبز آن زماني كه تبر دار، ميان جنگل پاي خود بگذاشت بر زمين افتاديم. و در اين لحظه، در اين لحظهٔ شوم دست نامرئي مردي، از ما بي صدا، تابوتي در دل تيره شب مي سازد. آه ... در اين هنگام از براي تو سرافرازي ما چه تابوت بزرگي هستيم.