من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

احتظار

۳۱ بازديد


اي دست پر عطوفت من، دست مهربان!
اكنون بيا و پلك مرا روي هم گذار،
ديگر بيا كه لحظهٔ آخر فرا رسيد.
 
غير از تو هيچ گاه
از هيچكس، اميد عنايت نداشتم
غير از تو مهربان
اي دست پر تشنج من، دست ناتوان!

گوركن

۳۲ بازديد

اين تيك تاك ساعت ميدان شهر نيست.
آنك!
در قلب شب
بي  هيچ وقفه، گوركني، با كلنگ خويش
در كار حفر كردن گوري براي ماست.
 
ما
در يك صف طويل
بيزار از تناوب رنگين فصل ها
بيزار از تسلسل شب ها و روزها
در انتظار نوبت خود ايستاده ايم.
 
آيا چگونه - اي همهٔ دردهاي زيست! -
در اين سكوت تازهٔ شب، مي توان گريست؟

احساس

۳۴ بازديد

من از مدار خود
خارج نمي شوم
افسوس من شهاب گريزنده نيستم.
 
هر چند قلب خستهٔ من در تپيدن است.
احساس مي كنم كه دگر زنده نيستم.

شكارچي

۳۴ بازديد

آه اي پرندگان!
پا را نهاده در دل جنگل، شكارچي.
در اين فضا، به تندي تيري كه از كمان
ناگه رها شود
آيا كدام لحظه دگر بار مي پريد؟
امروز روز خفتن، بر روي شاخه نيست.
 
اكنون
دارد شكارچي
آواز دلنواز شما را؛ پرندگان!
تقليد مي كند.
اين
- اي تمام بي خبران! -
دامِ تازه اي است.
اين دام تازه اي است.

گزارش

۳۳ بازديد


اولين خبر
بهار
شاخه هاي هر درخت را
به شكوفه ها، اجاره مي دهد.
 
آخرين خبر
من هنوز زنده ام...

صبح كاذب

۳۵ بازديد

در زماني كه براي همهٔ آدم ها
زندگي
بيزاري است،
خواب را موهبتي بايد خواند،
مرگ را خوشبختي،
و بطالت را عشق.
اين سخن را بدرختان گفتم
و بمردي كه درون تن من مي ميرد.
 
چشم ها را به افق مي دوزم
و به صبح كاذب
و نسيم خنكي در بغلم مي گيرد.

رسالت

۳۲ بازديد

بيقراري من و زمين؛ يقين كه بي دليل نيست.
 
در رسالتم - اگر كه شعر من رسالتي است-
من هميشه از برادري
من هميشه از برابري
از براي مردم زمين كهنه، حرف مي زنم.
حلقه بر دري هميشه مي زدم؛
حلقه بر درِ بزرگ خانه اي
كه هيچ كس در آن نبود.
در قياس با تأثرم؛ زمين چه كوچك است.
آسمان، چه كوچك است.

مرثيه اي براي جنگل

۳۴ بازديد

ما درختان بزرگي بوديم.
 
ما درختان بزرگ سر سبز
آن زماني كه تبر دار، ميان جنگل
پاي خود بگذاشت
بر زمين افتاديم.
و در اين لحظه، در اين لحظهٔ شوم
دست نامرئي مردي، از ما
بي صدا، تابوتي
در دل تيره شب مي سازد.
آه ... در اين هنگام
از براي تو سرافرازي
ما چه تابوت بزرگي هستيم.

آسمان، باراني است

۳۳ بازديد

آسمان باراني است
ساعت ديواري، نيمه هاي شب را
تهنيت مي گويد.
 
من چه تنها هستم
غم تنهايي را، با كه مي بايد گفت؟
با اجاق خاموش؟!
با چراغي كه در آن نوري نيست؟!
پشت اين پنجره، باران غمي مي بارد.
 
من غرورم، گم شد
در هياهوي بزرگ اين قرن
در هياهوي بزرگي كه براي هيچ است.
 
چه كسي گفته كه؛ اكنون انسان
از براي انسان
تكيه گاه خوبي است؟
چه كسي گفته
مرا باور نيست.
 
آسمان باراني است.

انزوا

۳۵ بازديد

انزوا در اين زمانه ناسزاست.
مي توان چگونه ناسزا به خويش گفت.
 
بر زمين، از آن زمان كه زندگي وجود داشت
آدمي براي آدمي
پله اي براي لغزش و سقوط بود.
 
اي تمام مردم قبيله ام!
از ميان قلب خود، كه باغ كوچكي است
من
درخت اعتماد را
ز ريشه كنده ام.