دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۲۹ ۳۳ بازديد
پنجره باز است.
گوئيا اين كوچه مي پيچد به خود از درد.
نه فغان هاي سگي ولگرد،
نه طنين افكن؛ صفير آشناي گزمه اي بيدار.
كوچه - چون انديشه هايم - در سياهي غرق.
من نمي دانم چرا در آن نمي رويد
بوتهٔ تك سرفه هاي قحبه اي بيمار
ساقهٔ آواز ناهنجار يك شبگرد.
مرد ماهيگير
امشب خواب مي بيند
كه؛
در درياست.
مرد زارع
پابه پاي گاو خود
در مزرعه تنهاست.
دختر همسايه؛ شايد در برِ شهزاده اي زيباست.
راهزن
بر تپه اي
در انتظار عابري گمراه.
مرد چوپان
با سگي
در سايهٔ يك بيد.
باغبان
- با بيل خود بر دوش -
در يك باغ.
خاركن - با كولباري - در دلِ صحراست.
من نمي دانم كه خود را، در كدامين كوچهٔ بن بست، خواهم ديد.
آن زماني را كه
- چونان گوشوار دختر كولي بوقت رقص -
بيتابم.
آن زماني را كه در گهوارهٔ آشفتهٔ خوابم.
پنجره باز است
گوئيا اين كوچه مي پيچد بخود از درد.
كوچهٔ چركين ما خالي است
از صداي آشناي توپ واليبال
وز خروش كودكان در موقع بازي.
نه صداي پاي مردي مست.
نه طنين افكن، صداي چرخ يك گاري.
بر سر ديوارها، ديگر نمي ريزد
طرح ولگردان، بهنگام كتك كاري.
آسمان خالي است؛
از كبوترهاي خوش پرواز
وز تلاش بادبادك هاي رنگارنگ.
آسمان آبستن باران پاييز است.
هر چه مي بينم، غم انگيز است.
پنجره باز است
گوئيا اين كوچه مي پيچد بخود از درد.
نه صداي فالگيري خسته و تنها
نه طنين نعرهٔ يك لوطي سرمست.
من نمي دانم كه در قلبم چه عصياني است.
من نمي دانم كه در گرداب تنهايي، چه بايد كرد.
من نمي دانم چه بايد گفت.
قلب من در سينه مي لرزد
مثل گلهايي كه رويِ دامنِ چين دار دخترهاي شاليزار
در مسير بادها
بر روي شاليزار.
قلب من از وحشتي در سينه مي لرزد.
كس نمي ريزد شتاب آلود
در ميان كوچهٔ تاريك؛ امشب پرتو فانوس.
ز آسمان
بارانِ غم
يكريز مي بارد.
بگذرد شب
مثل هر شب؛
پوچ
مي خورم افسوس.