من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

يك جرعه آب

۳۱ بازديد

اينجا هزار مَرد
تنها براي خاطر يك جرعه آب شور
جنگيده اند.
 
برخاست
ناگاه
شليك يك گلوله و آنگاه
يك آه...
 
يك لاشخوار
بر گرد چاه باديه با سايه اش
دارد دوباره دايره اي
رسم مي كند.
 
اينجا هزار مرد
تنها براي خاطر يك جرعه آب شور
در خون خويش غلتيده اند.

از دوست داشتن حرف مي زنم (براي «طاهر غزال» شاعر)

۳۳ بازديد

آسمان چه آبي است
جان من! زمين چه سبز.
اين زمان مرا
تا كرانه هاي لذتي غريب
خلسه اي، شبيه خلسهٔ شراب مي برد.
 
من كه عاشق گل و نسيم و آفتاب و چشمه ام
من كه بي قرار هر پرنده ام
در نهايت خلوص
با تمام مردم زمين:
-برادران و خواهران خود-
دوباره حرف مي زنم.
 
اين زمان مرا
پاي يك درختِ توتِ جنگلي
آرزوي بوسه اي، به چهرهٔ شماست.
اشتياق رجعتي به بي نهايتِ صفاست.
 
من زمينيم
سرزمين من
هر كجا كه زير آفتاب
- خاكِ هر كجا كه آدمي است- هست.
 
اي تمام مردمِ زمين!
مرا براي دوست داشتن آفريده اند.
من يقين بدون عشق
من يقين بدون دوست داشتن
زنده نيستم.
 
از براي تو، براي او، براي ديگران
مثل آب
مثل آفتاب
مهربانيم به نسبتي مساوي است.
قلب من كه مثل قلب يك پرنده مي تپد
مهربان ترين قلب هاست.
من همينم و عوض نمي شوم.
 
من شكنجه مي شوم
جرم من فقط همين كه من زياد فكر مي كنم
پس
بعد از اين
انتظار من
انتظار بدترين شكنجه هاست.
 
مي روم دوباره
- هو!

بار ديگر شب

۳۲ بازديد

بار ديگر شب
مثل آن غولي كه در افسانه ها گويند
از درون بطري پندار من، آرام
بال مي گيرد.
 
هان ... تو مي بيني؟
آن ستاره
كز مدار خود
جدا گرديد
چون كبوترهاي در پرواز مي ماند.
من نمي دانم كه اكنون بر كدامين شاخهٔ سرسبز
زنجره آواز مي خواند.
 
بار ديگر شب
عطر مستي آور گلهاي وحشي را
روي بال باد مي دوزد.
ماه چون فانوس خوشرنگي،
روي بام شهر مي سوزد.
 
بار ديگر شب
در تلاشي گرم، مشغول است.
مي زند
بر سنگفرش كوچه ها، سر را
مي تكاند
بال زرافشان اختر را
مي خزد آهسته دور كوه
روي صدها پونهٔ وحشي
پاي صدها جنگل انبوه.
 
هان... تو مي بيني؟
آن ستاره
كز مدار بازوان من
جدا گرديد
چون كبوترهاي در پرواز مي ماند.
در افق، در قلب تاريكي
او در اين هنگام، گم گرديد.
من يقين؛ امشب دگر او را نخواهم ديد.
 
بار ديگر من
مثل آن غولي كه در افسانه ها گويند
از درونِ بطري اندوه خود، آرام
بال مي گيرم.

كوچه

۳۳ بازديد

پنجره باز است.
گوئيا اين كوچه مي پيچد به خود از درد.
نه فغان هاي سگي ولگرد،
نه طنين افكن؛ صفير آشناي گزمه اي بيدار.
كوچه - چون انديشه هايم - در سياهي غرق.
من نمي دانم چرا در آن نمي رويد
بوتهٔ تك سرفه هاي قحبه اي بيمار
ساقهٔ آواز ناهنجار يك شبگرد.
 
مرد ماهيگير
امشب خواب مي بيند
كه؛
در درياست.
مرد زارع
پابه پاي گاو خود
در مزرعه تنهاست.
دختر همسايه؛ شايد در برِ شهزاده اي زيباست.
راهزن
بر تپه اي
در انتظار عابري گمراه.
مرد چوپان
با سگي
در سايهٔ يك بيد.
باغبان
- با بيل خود بر دوش -
در يك باغ.
خاركن - با كولباري - در دلِ صحراست.
من نمي دانم كه خود را، در كدامين كوچهٔ بن بست، خواهم ديد.
آن زماني را كه
- چونان گوشوار دختر كولي بوقت رقص -
بيتابم.
آن زماني را كه در گهوارهٔ آشفتهٔ خوابم.
 
پنجره باز است
گوئيا اين كوچه مي پيچد بخود از درد.
كوچهٔ چركين ما خالي است
از صداي آشناي توپ واليبال
وز خروش كودكان در موقع بازي.
نه صداي پاي مردي مست.
نه طنين افكن، صداي چرخ يك گاري.
بر سر ديوارها، ديگر نمي ريزد
طرح ولگردان، بهنگام كتك كاري.
 
آسمان خالي است؛
از كبوترهاي خوش پرواز
وز تلاش بادبادك هاي رنگارنگ.
آسمان آبستن باران پاييز است.
هر چه مي بينم، غم انگيز است.
 
پنجره باز است
گوئيا اين كوچه مي پيچد بخود از درد.
نه صداي فالگيري خسته و تنها
نه طنين نعرهٔ يك لوطي سرمست.
من نمي دانم كه در قلبم چه عصياني است.
من نمي دانم كه در گرداب تنهايي، چه بايد كرد.
من نمي دانم چه بايد گفت.
 
قلب من در سينه مي لرزد
مثل گلهايي كه رويِ دامنِ چين دار دخترهاي شاليزار
در مسير بادها
بر روي شاليزار.
قلب من از وحشتي در سينه مي لرزد.
 
كس نمي ريزد شتاب آلود
در ميان كوچهٔ تاريك؛ امشب پرتو فانوس.
ز آسمان
بارانِ غم
يكريز مي بارد.
بگذرد شب
مثل هر شب؛
پوچ
مي خورم افسوس.

يك شعر خوب

۳۲ بازديد

يك شعر خوب
مثل زمان
مانند عشق من: بتو اي خوب! اي عزيز!
تا جاودانه، روي زمين، باقي است.
يك شعر خوب
بايد
مانند زندگي، در اختران دور،
سرشار از تصور و ابهام
بايد
با آيه هاي تازه
با بهترين كلام
يك شعر خوب
بايد شگرف؛
چونان
تزويج آفتاب بهاري
با باران
پر عمق و با شكوه؛
مثل نگاه تو
چون آبهاي نيلي دريا
يك شعر خوب
بايد مثال شبنم
بر برگ گل؛ لطيف
مثل نگاه وحشي تو؛ جاذب
مانند آفتاب؛ گرم
يك شعر خوب
بايد
مثل سكوت شب
در مرغزار دور
خيال انگيز
چونان بلنداي شب يلدا؛ عجيب
مانند ساق نيشكر؛ شيرين
يك شعر خوب
بايد
سرشار زندگي
مانند آب، مثل هوا، مثل آفتاب
بايد
مانند مرگ قابل احساس،
در هر كجاي روي زمين
باشد.

قله

۳۴ بازديد

بي تو من هيچم
اي شبم؛ دور از تو بي مهتاب!
دوست مي دارم تو را، تا آنسوي دنيا!
دوست مي دارم تو را، تا آنسويِ قصرِ طلايي رنگِ اخترها!
دوست مي دارم تو را، اي از برايم نقطه پايان هر مقصد!
دوست مي دارم تو را، اي بي تو من نابود!
دوست مي دارم تو را، از بي نهايت، بي نهايت تر!
دوست مي دارم تو را، اي آتش انديشه هايم بي تو خاكستر!
 
من نمي دانم ترا؛ اي قلهٔ مغرور!
عاقبت آيا كدامين شب
عاقبت آيا كدامين روز
فتح خواهم كرد؟

در فكر آب

۳۳ بازديد


در فكر آب
- در ماهتاب -
فواره هاي نازك صد شاخه درخت.
 
آنك!
بهار...
آنك!
از شرم؛ سرخ
- بر آن فراز شاخه -
رخسار سيب شد.


در پاي يك اجاق

۳۳ بازديد

باران
پائيز را
دارد دوباره در دل ميدان شهر ما،
شلاق مي زند.
و ابرها
با چادر سياه،
اكنون دوباره از ته ميدان،
تا اين مكان - براي تماشا - روانه اند.
 
اكنون غروب - چادر شب را - بسر نهاد.
آنك!
شب را ببين
لنگان
ميان كوچه و بازار
مي دود.
 
زيباي من!
پاي اجاق تازه ترين شعر خود
- ترا -
دارم دوباره در دل شب، گرم مي كنم.

خستگي

۳۳ بازديد

خستگي است
با تمام مردم زمين
دلشكستگي است.
 
يك نفر، به مستي شراب كهنه اي پناه مي برد.
يك نفر، به آستان شعر دلنشين.
يك نفر، به آسمان دين.
 
مذهب و شراب و شعر؛
بهترين وسيله فرار آدمي
ز خستگي است.

من، تشنه نوازش...

۳۶ بازديد

من حرف مي زنم
با هر چه در اتاق من دلشكسته هست،
يا در اتاق نيست.
 
اي آفتاب گرم!
اي نغمه هاي تازه تابستان!
اي پرده هاي توري رنگارنگ!
اي تيك تاك ساعت ديواري بزرگ!
اي بازوي كثيف خيابان دور دست!
اي خانه ها و اي همهٔ كوچه هاي گيج!
آن واژه اي كه درد مرا بازگو كند
چون در كتاب حافظهٔ من نوشته نيست
افسوس مي خورم
افسوس مي خورم.
 
من تشنهٔ شنيدن يك خنده، يك سلام ...
من تشنهٔ نوازش يك دست مهربان...