دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۲۹ ۳۲ بازديد
نگاهم رفته تا آن دور، تا خورشيد
نمي دانم چرا در چشم من
خورشيد
چونان عنكبوتي پير مي ماند
كه در اين لحظهٔ پر ارج!
كه در اين لحظهٔ شيرين!
تنيده تارهاي پرتو خود را
بدست و پاي مردم
- مردها، زن ها -
كه اكنون در خيابانند،
كه اكنون - در ميان شهر ما - سر در گريبانند.
و مي ريزد،
بروي كوچهٔ خاموش
طرح دوره گرداني كه مي نالند.
و مي بينم ميان كوچه يك زن را،
كه با زنبيل از بازار مي آيد.
ميان كوچه ها، مانند نهري، زندگي جاري است.
در اين هنگام، در گوشم
طنين افكن؛ صداي چرخ يك گاري است.
من اكنون دوست مي دارم؛
دو دستِ پينه دوزي را، كه در اين كوچه مي بيني.
و دستِ خستهٔ حمالِ پيري را
كه زير بار سنگيني، عرق از چهره مي ريزد.
و دستِ گرمِ دخترهايِ قاليبافِ مسكين را
كه شب ها بر حصيري پاره مي خوابند.
و دست مهربان زارعيني را
كه در اين لحظه، داسي را
ميان مزرعه
در مشت خود دارند.
و دست آن كساني را، كه چون من، روز و شب تنهاي تنهايند.
من اكنون دوست مي دارم؛
دو دست مرد ماهيگير را، در بندر نزديك.
و دست كارگرها را
كه مي دانم
در اين ساعت به چرك و روغن آلوده است.
و در آن دورها
دست عشاير را
كه گويا
چون عقابي
بر فراز كوهساران، آشيان دارند.
و دست آن كساني را
كه پشت ميله ها
تنهاي تنهايند.
و من شهر فقيرم را
و من اكنون تمام مردم شهر فقيرم را
چنان چون جانِ شيرين دوست مي دارم.
و من بس دوست مي دارم
تمام آن كساني را، كه چون من عشق مي ورزند
تمام آن كساني را، كه چون من دوست مي دارند.
نمي دانم كه در من اين چه احساسي است
دلم امروز
مي خواهد
ترا با مهرباني در بغل گيرم.
ترا
هر كس كه مي خواهي تو باشي،
باش.
تمام مردم روي زمين را، دوست مي دارم.
سفيد و سرخ را، امروز
سياه و زرد را، امروز
تمام مردم روي زمين را، دوست مي دارم.
مپنداريد من مَستم،
كه من هشيار هشيارم
بدانائي قسم
بر اين زمين
اي خواب! اي بيدار!
فقط در لحظه هايي اين چنين پر ارج
فقط در لحظه هايي اين چنين شيرين
يقين دارم كه من
هستم.
بيا تا من ترا، با مهرباني در بغل گيرم
مرا بگذار تا گويم
ترا چون جان شيرين، دوست مي دارم.
ترا
هر كس كه مي خواهي تو باشي،
باش.
خودم را كاملا خوشبخت مي ديدم
اگر امروز؛
زمين كوچكتر از يك سيب قرمز بود
و من آن سيب را در دست خود
احساس مي كردم.
دلم امروز مي خواهد بهر آهو بگويم:
عشق من، اي عشق!
به هر گرگي
بروي اين زمين:
اي دوست!
دلم امروز مي خواهد
كه بگشايم بروي هر كسي در شهر زنداني است
درِ سلول زندان را.
بروي هر كسي
بر خاك
در هر جا كه زنداني است.
من از خود در شگفتم، در شگفت امروز!
چنان اجداد خود، در پيش از تاريخ
ميان جنگلي تاريك
ميان جنگلي پر خوف؛
از يك صاعقه
يك رعد
يك آتشفشان
يك باد.
من از خود در شگفتم، در شگفت امروز!
نمي دانم كه در من
اين چه احساسي است.
طبيعت!
اي خداي باستاني!
اي خداي خوب!
طبيعت؛ اي خداي من!
اگر خوبم؛ يقين اين خوبيم از توست.
و اين اعجاب آور معجزه، از توست؛
كه از آفاقِ قلب خسته ام
ابر كدورت
دور مي گردد،
كدورت از تمام نااميدي ها
كدورت از تمام نامرادي ها.
دلم مي خواست
در اين لحظهٔ فرخندهٔ جاويد؛
تمام مردم روي زمين
اينجا كنارم
صاحب يك دست مي بودند
و من با يك جهان شادي
و من با يك جهان لذت
ميان دست خود، آن دست را
احساس مي كردم.