من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

نيايش

۳۳ بازديد

در پاي پنجره
دارم گياهِ سبزِ نيايش را
- روئيده در ميانه گلدان سرخ ماه -
با دست هاي خستهٔ خود، آب مي دهم.
در من حلول روح همهٔ برگزيدگان،
احساس مي شود.
 
در پشت پنجره
شهري ميان آهن و پولاد خفته است.
در باغ دل كه زنبقِ پاكي شكفته است،
ديگر نه كينه اي است
ديگر نه غصه اي است.
 
اي جاودانگي!
دارم گياه سبز نيايش را
با دست هاي خستهٔ خود
آب مي دهم.

پارك شهر

۳۳ بازديد

اكنون بر روي نيمكتي كهنه
دارد زني به كودك خود شير مي دهد.
مي بينم
يك مرد را
كه سوت زنان
دور مي شود
و زِ روي شاخه ها
پرواز ناگهاني صدها كلاغ را.
 
مي بينم
اكنون غروب را
كه لب نرده هاي باغ
بر آخرين دقايق يك روز جمعه، باز
دشنام مي دهد.
از باغ و از هياهوي مردم،
اكنون دوباره
سوت زنان
دور مي شوم.
 
اكنون گياه شب
دارد دوباره، روي زمين، ريشه مي زند.
بيهودگي به من؛
دارد بروي دامن خود شير مي دهد.
از شاخه هاي من
انديشه هاي تيره
چو صدها كلاغ پير؛
پرواز مي كنند.

. __

۳۳ بازديد

با نوك مداد
روي گونهٔ سپيدِ كاغذي
نقطه اي گذاشتم.
نقطه؛ خط
و خط
خطوط مي شود.
 
زير تازيانه ها
                 نمي توان
                              ترانه ساخت.
زير تازيانه ها، نمي توان سرود خواند.
 
دشتِ بيكرانهٔ نياز من!
در خجالتم؛ از اين نهال كوچكي
كه
در تو كاشتم.

پيام

۳۲ بازديد

نگاهم رفته تا آن دور، تا خورشيد
نمي دانم چرا در چشم من
خورشيد
چونان عنكبوتي پير مي ماند
كه در اين لحظهٔ پر ارج!
كه در اين لحظهٔ شيرين!
تنيده تارهاي پرتو خود را
بدست و پاي مردم
- مردها، زن ها -
كه اكنون در خيابانند،
كه اكنون - در ميان شهر ما - سر در گريبانند.
و مي ريزد،
بروي كوچهٔ خاموش
طرح دوره گرداني كه مي نالند.
و مي بينم ميان كوچه يك زن را،
كه با زنبيل از بازار مي آيد.
 
ميان كوچه ها، مانند نهري، زندگي جاري است.
در اين هنگام، در گوشم
طنين افكن؛ صداي چرخ يك گاري است.
 
من اكنون دوست مي دارم؛
دو دستِ پينه دوزي را، كه در اين كوچه مي بيني.
و دستِ خستهٔ حمالِ پيري را
كه زير بار سنگيني، عرق از چهره مي ريزد.
و دستِ گرمِ دخترهايِ قاليبافِ مسكين را
 كه شب ها بر حصيري پاره مي خوابند.
و دست مهربان زارعيني را
كه در اين لحظه، داسي را
ميان مزرعه
در مشت خود دارند.
و دست آن كساني را، كه چون من، روز و شب تنهاي تنهايند.
من اكنون دوست مي دارم؛
دو دست مرد ماهيگير را، در بندر نزديك.
و دست كارگرها را
كه مي دانم
در اين ساعت به چرك و روغن آلوده است.
و در آن دورها
دست عشاير را
كه گويا
چون عقابي
بر فراز كوهساران، آشيان دارند.
و دست آن كساني را
كه پشت ميله ها
تنهاي تنهايند.
و من شهر فقيرم را
و من اكنون تمام مردم شهر فقيرم را
چنان چون جانِ شيرين دوست مي دارم.
و من بس دوست مي دارم
تمام آن كساني را، كه چون من عشق مي ورزند
تمام آن كساني را، كه چون من دوست مي دارند.
 
نمي دانم كه در من اين چه احساسي است
دلم امروز
مي خواهد
ترا با مهرباني در بغل گيرم.
ترا
هر كس كه مي خواهي تو باشي،
باش.
 
تمام مردم روي زمين را، دوست مي دارم.
سفيد و سرخ را، امروز
سياه و زرد را، امروز
تمام مردم روي زمين را، دوست مي دارم.
 
مپنداريد من مَستم،
كه من هشيار هشيارم
بدانائي قسم
بر اين زمين
اي خواب! اي بيدار!
فقط در لحظه هايي اين چنين پر ارج
فقط در لحظه هايي اين چنين شيرين
يقين دارم كه من
هستم.
 
بيا تا من ترا، با مهرباني در بغل گيرم
مرا بگذار تا گويم
ترا چون جان شيرين، دوست مي دارم.
ترا
هر كس كه مي خواهي تو باشي،
باش.
 
خودم را كاملا خوشبخت مي ديدم
اگر امروز؛
زمين كوچكتر از يك سيب قرمز بود
و من آن سيب را در دست خود
احساس مي كردم.
 
دلم امروز مي خواهد بهر آهو بگويم:
عشق من، اي عشق!
به هر گرگي
بروي اين زمين:
اي دوست!
 
دلم امروز مي خواهد
كه بگشايم بروي هر كسي در شهر زنداني است
درِ سلول زندان را.
بروي هر كسي
بر خاك
در هر جا كه زنداني است.
من از خود در شگفتم، در شگفت امروز!
چنان اجداد خود، در پيش از تاريخ
ميان جنگلي تاريك
ميان جنگلي پر خوف؛
از يك صاعقه
يك رعد
يك آتشفشان
يك باد.
من از خود در شگفتم، در شگفت امروز!
 
نمي دانم كه در من
اين چه احساسي است.
طبيعت!
اي خداي باستاني!
اي خداي خوب!
طبيعت؛ اي خداي من!
اگر خوبم؛ يقين اين خوبيم از توست.
و اين اعجاب آور معجزه، از توست؛
كه از آفاقِ قلب خسته ام
ابر كدورت
دور مي گردد،
كدورت از تمام نااميدي ها
كدورت از تمام نامرادي ها.
دلم مي خواست
در اين لحظهٔ فرخندهٔ جاويد؛
تمام مردم روي زمين
اينجا كنارم
صاحب يك دست مي بودند
و من با يك جهان شادي
و من با يك جهان لذت
ميان دست خود، آن دست را
احساس مي كردم.

طلوع

۳۳ بازديد

يك چلچله
بر صفحهٔ افق
هاشور مي زند.
و يك گوزن وحشي كوهي
از خود
ميان آب
يك طرح مي كشد.
 
بر آن فراز تپه
در چشم گرگ و ميش
آنك!
ميان ني لبك روز،
خورشيد مي دمد.

تاريخ

۳۲ بازديد

زادهٔ جنگ و نفاق و كينه ورزي ها،
از ازل او بود
تا ابد او هست.
 
نامه اي با خط ناخواناست.
چشمه ساري خشك.
دره اي بي كبك.
آسماني در شب يلداست.
 
از براي هر حقيقت، چوبهٔ داري است.
گور سرد قهرمانيهاي گمنانان.
خانه اي متروك.
كوچه اي بن بست.
برده اي در خدمت حكام جباري است.
 
زادهٔ جنگ و نفاق و كينه ورزي ها
از ازل او بود
تا ابد او هست.

زمزمه اي در باغ وحش

۳۳ بازديد

فرعون سرزمين عجايب
سلطان جنگلم.
اما
ميان يك قفس آهني
اسير.
 
اكنون ترا
در عالم تصور
اي بارگاه سبز!
اي با شكوه!
از پشت ميله هاي قفس
در نظاره ام.
در اين قفس
ديگر توان غرش
در من
نمانده است.
 
هر چند
فرعون سرزمين عجايب
سلطان جنگلم.

واقعيت

۳۲ بازديد

وحشتم از شب و از سرما نيست.
برف، هر چند كه در اين صحرا
مي رسد
تا كفل اسب سياهم
اما
پيش مي بايد رفت.
 
وحشت من همه از مردن، در تنهايي است.
وحشت من، همه از تنهايي است.

مرد تنها

۳۴ بازديد

اين صداي وزش باد زمستاني نيست
زوزه هاي گرگي است.
نه تفنگي با من
نه كسي
در جنگل
اسب من؛ سم به زمين مي كوبد.

درو

۳۶ بازديد

دور؛ در مزرعهٔ دلكش همسايهٔ ما
عده اي مي خواندند،
و درو مي كردند.
ليك، در مزرعهٔ ما كه پر از آفت بود
نه كسي فكر درو در سر داشت
نه كسي در گذر باد، سرودي مي خواند.
 
شب
در اين مزرعه
بر تيرگي اش مي افزود.