دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۲۹ ۳۳ بازديد
رفتم كنار پنجره، ديدم:
در پشت ميله ها
سر را
در زير بال برده قناري، چنان كه من
پنداشتم
آن را رفيق كوچك من امروز
از دست داده است.
آخر چه روي داده، قناري! چه روي داد؟
او را صدا زدم
وقتي كه بغض، راه گلوي مرا گرفت
سر را بلند كرد
آهي كشيد و گفت:
لعنت به دست سرد و زمخت شكارچي
لعنت به اين قفس
اكنون
در اين مكان
انگيزهٔ ادامهٔ هستي براي من
يك مشت خاطره
مشتي تداعي است.
آنگاه
سر را، دوباره زير پر و بال خويش برد.
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد