دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۲۹ ۳۳ بازديد
باران دوباره در دل شب بي قرار بود
هر سوگوار نيز...
خونين كفن
وقتي كه زير سنگِ لحد ناپديد گشت،
مرغي كه روي شاخهٔ بيدي نشسته بود
جيغي كشيد از دل و آنگاه
آسيمه سر
پرواز كرد...
آنگاه
آشفته موي بود كه مي غريد.
چون ماده ببر
از زخم يك گلولهٔ كاري
در آن زمان
كه در ميان خون خودش غلت مي زند.
«اي كاش گوركن
من را به جاي او...»
يك دست او
بر قلب و دست ديگر او روي گور بود
«اي كاش گوركن
من را به جاي او
امشب به زير سنگِ لحد مي گذاشتي».
مادر به روي گور پسر اشك بار بود...
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد