دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۲۹ ۳۲ بازديد
اين طرف
قل قل سماوري بزرگ،
تخت و - روي تختِ قهوه خانه - چند مرد،
چند استكان چاي.
آن طرف ولي فقط
درخت ها...
درخت ها...
درخت ها...
مي توان حساب كرد
من
صاحب تمام سكه ام
صاحب تمام سكه اي كه در كف من است.
مثل دلق كهنه اش چه پاره پاره است
ابرهاي تيره در بسيط آسمان...
«حق» دوباره گفت و لب به گفت و گو دوباره باز كرد:
قصه را براي روز ديگري گذاشتم
چون گرسنه ام.
اي عزيز!
مثل برف
مثل سرديِ هوايِ دي،
خصم پابرهنگان مباش؛
مثل فقر
مثل احتياج.
«هو» دوباره گفت و هر دو دست را به هم دوباره كوفت.
مي توان حساب كرد
او در اين زمان
نصف سكهٔ مرا زِ من گرفته است.
ناگهان
در كنار من
يك غريبه موذيانه خنده كرد و گفت:
شاهنامه آخرش خوش است.
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد