شماره ۵۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۵۱

۳۲ بازديد


قياس خوبي آن مه ازين كن كز جفاي او
به جان هرچند رنجم بيشتر ميرم براي او
به كارم هر گره كاندازد آن پيمان گسل گردد
مرا دل‌بستگي افزون به زلف دلگشاي او
دل آزارست اما آنقدر دانسته دلداري
كه بيزار است از آزادي خود مبتلاي او
جفاكار است ليكن مي‌دهد زهر جفاكاري
چنان شيرين كه از دل مي‌برد ذوق وفاي او
بلاي جان ناساز است و جانبازان شيدا را
ميسر نيست يكدم شاد بودن بي‌بلاي او
شه اقليم بيداد است و مظلومان محنت كش
براي خود نمي‌خواهد سلطاني وراي او
نخواهد محتشم جز آستانش مسندي ديگر
كه مستغني است از سلطاني عالم گداي او


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد