شماره ۴۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۴۵

۳۴ بازديد


گداي شهر را دانسته خلقي پادشاه من
وزين شهرم سيه‌رو كرده چشم روسياه من
چرا آن تيره اختر كز براي يكدرم صدجا
رخ خود زرد سازد مردمش خوانند ماه من
كسي كو خرمن تمكين دهد بر باد بهر او
چرا در زير كوه غم بود جسم چو كاه من
به سنگم سر مكوب اي همنشين تا آستان او
كه از پاي كسان فرسوده نبود سجده‌گاه من
به رخساريكه باشد هر نفس آئينهٔ صد كس
چه بودي گر بر او هرگز نيفتادي نگاه من
اگر از آتشين دلها نسوزم خرمن حسنش
همان در خرمن عمر من افتد برق آه من
مرا جلاد مرگ از در درآيد محتشم يارب
بكويش گر ز گمراهي فتد من بعد راه من


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد