دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۳۱ ۳۴ بازديد
گداي شهر را دانسته خلقي پادشاه من
وزين شهرم سيهرو كرده چشم روسياه من
چرا آن تيره اختر كز براي يكدرم صدجا
رخ خود زرد سازد مردمش خوانند ماه من
كسي كو خرمن تمكين دهد بر باد بهر او
چرا در زير كوه غم بود جسم چو كاه من
به سنگم سر مكوب اي همنشين تا آستان او
كه از پاي كسان فرسوده نبود سجدهگاه من
به رخساريكه باشد هر نفس آئينهٔ صد كس
چه بودي گر بر او هرگز نيفتادي نگاه من
اگر از آتشين دلها نسوزم خرمن حسنش
همان در خرمن عمر من افتد برق آه من
مرا جلاد مرگ از در درآيد محتشم يارب
بكويش گر ز گمراهي فتد من بعد راه من
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد