من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

عالم دگر

۳۳ بازديد


سر طرّه‌اي به هوا فشان، ختني ز مشك تر آفرين
نگهي به آينه باز كن، گل عالم دگر آفرين
«بيدل»

ز طراز كهنه برون برآ
به خرام نو هنر آفرين

به اداي تازه سخن سرا
ز نواي دل اثر آفرين.

بِشِِكن سكوت گذشته را
چو صدا برون قفس برآ

ز شرار نالهٔ شعله‌زا-
به چكامه بال و پر آفرين.

غم خلق و تودهٔ ناتوان
ز جفا و جور توانگران

به سرشك ديدهٔ خون‌چكان
بنويس و شعر تر آفرين.

بگُذر ز دعوي كفر و دين
ز تضاد منطق آن و اين

به اصالت بشري ببين
به طبيعت بشر آفرين.

بگذر ز صحبت ما و من
ز حديث تيرهٔ اهرمن

تو به فكر روشن خويشتن
ز شب سيه سحر آفرين.

همه مست لذت جست‌و‌جو
پي ارج گوهرِ آرزو

بگذر ز شاهد شمع‌رو
به زمين خود «قمر» آفرين.

تو به عصر زندگي جوان
چه زيي به طرز گذشتگان؟

به فراز تربت مردگان
ز نو عالم دگر آفرين.

نزنم دگر سخني مگر
ز شرار سينهٔ رنجبر

به صرير خامهٔ پُر هنر
به ترانه‌اي شرر آفرين!

كابل، دي ١۳۴۳


طلوع عيد

۳۳ بازديد


فردا كه مهر با رخ تابان و آذري
آهسته سر زند ز گريبان خاوري
زي بحر آسمان شود از ساحل افق
زرّينه‌كشتي فلك اندر شناوري
عيد آيد و سرور بجوشد به سينه‌ها
دل‌ها شود ز غصه و رنج و الم بري
گردد فراخ ساحت جولان آرزو
باز ايستد ز كج‌روشي چرخ چمبري
آيد به بزم عيش جوانان پاكدل
دلدار شيشه‌پيكر و مهروي چون پري
سيمين‌بران شوخ گهر دانه‌هاي دل
از يكدگر برند به آيين دلبري
باشد چو مار مست بر شاخ نسترن
گيسوي تاب‌خورده به بازوي مرمري
عاشق به نام عيد ببوسد لب نگار
هر آفتاب حُسن كند ذره‌پروري
ليكن طلوع عيد من آن‌صبح آرزو
كاين‌سان غمم فزوده، به تلقين مفتري
باري به عيدگاه محبت ز روي لطف
آيا كند به حال من خسته داوري؟
كابل، عيد قربان ١۳۳٥


قسم

۳۸ بازديد


به آتشي كه ز فرياد خلق برخيزد
به ناله‌اي كه ز رگ‌هاي جان به‌در گردد
به شعله‌اي كه ز انفاس رنجبر خيزد
مدام باعث آزار معتبر گردد
به سر دويدن اشكي كه دامني نگرفت
به دامني كه ز خوناب ديده تر گردد
به مادري كه برد، درد فقر فرزندش
به آه و زاري طفلي كه بي‌پدر گردد
به اضطراب دل بي‌پناه طفل اسير
به درد سينهٔ تنگي كه پُر شرر گردد
به عالمي كه رسد عشق و نامرادي و درد
به آن‌دلي كه به اين هر سه غم سپر گردد
به شور فكر كز انديشهٔ جوان خيزد
به راي پير كه بي كينه همسفر گردد
كه هيچ حقِّ كسي بر كسي نمي‌ماند
اگر جهان همه بر كام رنجبر گردد
كابل، خزان ١۳۳۵


عيد من

۳۵ بازديد


گفتم به دل: ز آينه‌ات گرد غم بشوي
فرداست روز عيد و زمان مسرَّت است
بگذر ز فكر رنج‌بريّ و توانگري
كاين از چه محو غصّه و آن مست عشرت است
گر توده‌اي به داغِ تمنّا كباب شد،
ور دسته‌اي خراب شراب شرارت است،
گر كودكي به حسرت كالاي نو بسوخت،
ور قلب مادري، به غمش پُر ز محنت است،
گر سفره‌ها به آرزوي قرص جو تهي است،
ور ميزها ز شيرهٔ جان پُر ز لذت است،
دانشور فقير اگر مي‌زيد حقير،
سرمايه‌دار راهزن، ار غرق عزت است،
گر قلب‌هاي مرده ز عشق وطن تهي است،
ور سينه‌هاي سرد حصار قساوت است،
هر كس براي خويش زيد، بر من و تو چه؟
كاين از چه غرق نعمت و آن در مصيبت است
با ما بيا نشاط كن و عشرت آفرين
كاين يك‌دو‌روزه عمر به شادي غنيمت است
زد نيشخند و اشك فشاند و كشيد آه
گفتم: بگو، به خنده و اشكت چه حكمت است ؟
گفتا كه خنده بر سخن سرد مي‌زنم
اشكم براي اين‌كه دلت بي‌حرارت است
از رنجبر به لب سخن بي‌ادب مبر
كاين ژنده‌پوش رهبر راه سعادت است
تجليل روز كارگران عيد من بود
جشنم به شام خلق چراغ عدالت است
كوشش مكن به دوري‌اش از خلق كارگر
دل را به اين‌قبيله كمال ارادت است
كابل، ١١ ارديبهشت ١۳۳۵


مادر، مرا ببخش!

۳۵ بازديد

مادر، مرا ببخش!
مي‌خواستم به باغ تو، نخل اميد من
سبز و بلند و شنگ و شكوفا شود، نشد!
هر شاخه،
            هر ستاخ –
پُر برگ‌و‌بار و خرّم و زيبا شود، نشد!
هر برگ گل به شاخ:
تصوير جلوه‌پرور فردا شود، نشد!
مادر، مرا ببخش!
مي‌خواستم به گاهِ بهارِ شكوفه‌ها
ذرّات جان من
چون نور عشق
                    گرم و شتابان و پُر فروغ:
در رگ رگِ شكفتن گل‌ها شود، نشد!
مادر، مرا ببخش!
مي‌خواستم ز چاكِ گريبانِ دره‌ها
اين‌پاره‌هاي پيكر خونين كوهسار
- واديِّ خامشان -
تا شعله‌زار دامن تفتان دشت‌ها
با شبنم بهار چمن شست‌و‌شو دهم
تا هر كه بنگرد به تو، شيدا شود، نشد!
مادر، مرا ببخش!
مي‌خواستم كه هر چه ز خاك تو سر زند
با رنگ و بوي زينت روي زمين شود،
مي‌خواستم كه هر كه به نام تو مي‌زيد:
نيروي آفرينش عصر نوين شود،
- جهان آفرين شود-
طراح نظم تازهٔ دنيا شود، نشد!
مادر، مرا ببخش!
مي‌خواستم به دامن صحرا، چكادِ كوه،
بر اوج سبز شاخ ِ سپيدار ديرسال:
هر زندخوان زندهٔ باغ و بهار تو
بهتر ز هر عقاب فضا گردِ كاينات
سيمرغ ره‌گشاي ثريا شود، نشد!
مادر، مرا ببخش!
                     كه در روزگار من:
«آيين طالبانه»ي بگذشته‌هاي دور،
پرغوي جنگليّ ِ ستمبارگان زور
دست ستم ز دامن پاكت رها نكرد.
مادر، مرا ببخش!
مي‌خواستم برون و برون‌تر ز خويشتن
هر همزمان من
از دانگي برون جهد و خرمني شود
يعني به رغم «من» همه‌جا «ما» شود، نشد!
مادر، مرا ببخش!
زين واپسين «گناه»
مي‌خواستم تمامت اين‌ناتمام‌ها،
اين‌ايده‌آل‌ها،
از من جدا شود
وين جان ناتوانِ ز «آينده» نااميد،
بي‌انتظار و بي‌خود و تنها شود، نشد!
بهمن ۱٣۸۱ خورشيدي ( جنوري ٢٠٠٣ ميلادي
روتنبورگ هوم – آلمان

كو؟

۳۴ بازديد


خانهٔ خوابيدگان را ديدهٔ بيدار كو؟
نيستي‌پيرايگان را هستي سرشار كو؟
شمع‌سان در خوابگاه مردگان سوزم، ولي
حاصل اين‌سوختن جز آه آتشبار كو؟
سينه‌ها سرد است و دل‌ها بي‌حرارت مي‌تپد
تا دلي را گرم سازد آتشين‌گفتار كو؟
منبع الهام من، قبر شهيدِ آرزوست
درد مي‌جوشد ز قلبم قدرت اظهار كو؟
از سموم نامرادي‌هاي هستي سوختيم
خانهٔ ويران ما را در كجا؟ ديوار كو؟
غقلت و مشت پريشانيّ و سامان حيات
نيست ممكن بي‌خودان را سر كجا؟ دستار كو؟
اين‌جهان ني كوه گشت و ني صدا شد فعل ما
از نوا تأثير گم شد، مرغ آتش‌خوار كو؟
اي دريغ انديشه در مردم‌فريبي صرف شد
سره‌ساز ذهنيت‌ها، صافي پندار كو؟
گر نه هر سو پرتگاهي از سياست ساختند
سرزمين زندگي را جادهٔ هموار كو؟
گر به ما آسودگي خواهند و سامان حيات
دزد را زندان كجا؟ آدم‌كشان را دار كو؟
كابل، اسفند ١۳۳۵


كاش!

۳۵ بازديد


پهن‌دشتي است اين‌جهان و در آن
از حوادث هزار شيب و فراز
آدمي رهروي است آبله‌پا
عمر كوتاه و آرزوش دراز

گلشن آرزوش باغ دلي است
كه گلش سيلي خزان نخورَد
بار و بندي ز اين و آن نبود
منت لطف باغبان نبرد

دل به دوشيزگان باغ دهد
جام نرگس به سر فراز كند
جلوهٔ گل برهنه‌تر بيند
ديده را آشناي راز كند

رمز خوش جلوگي بداند و زآن:
هنر دلبري بياموزد
زآفتاب حقيقتي كه در اوست
چهره در بزم جان بر‌افروزد

ليك عمري برفت و راه نيافت
به سرا پردهٔ وصال نشد
يك‌قدم ره به راه دوست نرفت
تا كه صد بار پايمال نشد

جان به جانان رسيده‌بود وليك
آن‌چه افزود اضطراب ورا
نفس از تيرگيّ كالبدش
تيره‌ابري شد آفتاب ورا

كاش در بند تن نبود كسي
كاش اين‌كالبد نبود و غمش
غم چاقيّ و لاغري دارد
سوختم؛ سوختم ز بيش و كمش!!
كابل، ١١/۹/١۳۳٧


من...

۳۵ بازديد


كي‌ام من؟ نور چشم جست‌و‌جوها
كي‌ام من؟ سره‌ساز رنگ و بوها
دلم زيباپرست بزم حُسن است
روانم آفتاب آرزوها

دو چشم روشن هستي‌استم من

كي ام من؟ بحر ناپيدا كناري
دل اندر سينه موج بي‌قراري
به آغوشش فروغ گوهر عشق
حريف اختر شب زنده‌داري

گر اين‌گوهر نباشد نيستم من

كي ام من؟ ترجمان آفرينش
زباندان نگاه اهل بينش
نوايي كز دل گرمم بخيزد
بسوزد صد نيستان را به آتش

نه تنها پيكر خاكي‌استم من

شبانگه خلوت من آسمان است
نگاهم رازدار اختران است
ز جام ماهتابم باده بخشند
حريف صحبتم روشندلان است

سحرگه مظهر مستي‌استم من

جهان رنگين ز پرداز خيالم
كمال آفرينش از كمالم
ز بس زيباپرستي مي‌توان ديد
جمال جاودان را در مآلم

ببين در جست‌و‌جوي چيستم من؟

به شب از بوي گل مست و خرابم
نمايد نالهٔ بلبل كبابم
به قلب ذره در پهناي هستي
سحر در جست‌و‌جوي آفتابم

نه در بند هوسناكي‌استم من

به اين‌گرمي كه مي‌تابد روانم
سزد گر آتش افشاند زبانم
بيا از ديدهٔ اهل هنر بين
به اين‌شوري كه انگيزد بيانم

اگر شاعر نباشم كيستم من؟!

كابل، ۱٦/١٠/١٣٣۸


مرگ شاعر

۳۴ بازديد


شامگاهان كه عروس فلكي
پرده افكند ز حُسن ملكي
مهر، آهسته بشد حجله‌نشين
شاهد ماه، بر آمد ز كمين
زهره آمد به ميان چنگ‌نواز
بي‌خود و عشوه‌كنان، نغمه‌طراز
دختران فلكي رقص‌كنان
گشت يك‌يك ز پس پرده عيان
انجمن‌ها به فلك گشت به پا
شعله‌رويان همگي جلوه‌نما
همه، روشن‌دل و آيينه‌پرست
همه، از جامِ مهِ چارده مست
خانهٔ چرخ چراغان گرديد
دشت و در نيز زر‌افشان گرديد
نور مه در چمن آمد به نظر
به زمرّد ورق نازك زر
هر طرف دختركان چمني
جامه‌ها سرخ و سپيد و سمني
چاك پيراهن‌شان رايحه‌خيز
باد آهسته از آن غاليه‌بيز
نرگس و لاله به كف جام و چراغ
بلبل و فاخته رامشگر باغ
آبشار هر طرفي گرم خروش
ز دلش موج به مستي زده جوش
باغ پُر لطف و هوا عطر‌افشان
رُخ گل گرم‌تر از طبع جوان
من شوريده‌سر حُسن‌پرست
شده زين‌منظره‌ها بي‌خود و مست
هر طرف سيركنان محو جمال
غرق كيفيت امّيد وصال
ناگهان نالهٔ جان‌سوز حزين
به محيط دلم انداخت طنين
ناله‌اي كز جگر سوخته بود
آتشي در چمن افروخته‌بود
پيش رفتم به لب آب روان
پهلوي ناروني گشت عيان
پيكر بي‌رمق و چهرهٔ زرد
تابلويي شده ترسيم ز درد
بر لبم رفت كه اي خسته‌روان!
چه فتاده‌ست تو را بر دل و جان؟
كه چنين نالهٔ سوزنده كشي؟
هر زمان آه گدازنده كشي؟
آه گرم از دل پُر درد كشيد
اشك گلگون به رُخ زرد چكيد
گفت: «دردي نبود در بدنم
جز غم خلق و هواي وطنم
شاعرم، قلب جواني به برم
بود انگيزهٔ چشمانم ترم
هر چه بينم همگي رنج‌فزاست
منظر ديدهٔ دل روح‌گزاست
داغم از غفلت اولاد وطن
جهل تا دامن‌شان برده يخن
همگي بي‌خبر از رمز حيات
همگي منتظر روز ممات
سينه‌ها سرد و دل از سوز، بري
روح افسرده ز بي‌برگ‌و‌بري
آرزوها، همه ناپخته فنا
گفت‌و‌گوها، همه‌جا وسوسه‌زا
سايق خواسته‌ها حرص و هوس
هستهٔ صلح و صفا كينه و بس
چون نه تفريق شود ناكس و كس
حافظ خانهٔ عنقاست مگس
نوجوانان همه بي‌باده خراب
بهر تزيين ظواهر به شتاب
همه زَافسونگر غربي، شده غرق
داغ‌ها بر جگر مادر شرق
سينهٔ سوختهٔ مام وطن
رنگ از رُخ شدهٔ شرق كهن
آتشي در دلم افروخته‌است
به من از خود شدن آموخته‌است
آه، اي پيكر افسرده وطن!
آه، اي غنچهٔ پژمرده وطن!
آه، اي بازوي بشكستهٔ شرق!
آه، اي دست عقب بستهٔ شرق!
بعد از اين طاقت افغانم نيست
تاب آه شرر‌افشانم نيست
تا نبينم دگر اين‌توده به خواب
حالش از غفلت بسيار خراب
خواهم اكنون كه برآيد نفسم
وارهاند ز فشار قفسم»
آخرين‌نكته همين بود كه گفت
مژه‌اش عقدهٔ ياقوت بسفت
پيكر خسته‌اش افتاد زبون
بر لبش نقش دو سه قطرهٔ خون
باغ ماتمكده شد در نظرم
سوخت زين‌حادثه جان و جگرم
عهد بستم به خود آن‌لحظه چنان
كه بگيرم ز گريبان زمان
خلق را از ستم آزاد كنم
وطن خويشتن آباد كنم
تير، ۱٣٣٥


مرغ آتش ( در جواب به سياووش كسرايي)

۳۴ بازديد

‌   شب را به زير سرخ پر خويش مي‌كشم
در من هراس نيست ز سرديّ و تيرگي
من از سپيده‌هاي دروغين مشوّشم »
(كسرايي)
ما مرغ آتشيم
ما مرغ آتشيم
در ما هراس نيست ز سرديّ و تيرگي
ما از سپيده‌هاي دروغين گذشته‌ايم.
ما مرغ آتشيم
با بال شعله‌هاي فروزان انقلاب
چون آتشين‌عقاب
تا قله‌هاي سركش اوج زمانه‌ها
تا بيكرانه‌ها –
پرواز مي‌كنيم.
ما مرغ آتشيم
ما آشيان خويش 
در بي‌كران سبز پهن دشت آسمان
بر شاخسار جنگل خورشيد مي‌نهيم. 
ما مرغ آتشيم
ما در پيام خويش
با بال شعله‌پرور موج ترانه‌ها
از شاخسار جنگل خورشيد بر زمين
بهر زمينيان
بهر زمينيانِ فسون‌گشتهٔ اسير –
در بند روسپيِّ سيه‌كار شهر شب
پرواز مي‌كنيم
واندر مسير خويش
صد نردبان نور
چون كهكشان به جانب خورشيد مي‌كشيم.
ما مرغ آتشيم
در ما هراس نيست ز سرديّ و تيرگي
ما از سپيده‌هاي دروغين گذشته‌ايم.
كابل، آذر ۱۳٦۳