آصف كه مهين سواد اقليم بقاست
وز آصفيش سلطنت ايمن ز فناست
تا عارضه در خانهٔ دو روزش ننشاند
معلوم نشد كه سلطنت از كه به پاست
آن طره چو دارم من بدنام ز دست
سررشتهٔ دين رفت به ناكام ز دست
تاتاري از آن سلسله در دستم بود
يك باره به داده بودم اسلام ز دست
خاني كه سپهرش به سجود آمده است
مه بر درش از چرخ كبود آمده است
در سايهٔ آفتاب عيسي نسبي است
كز چرخ چهارمين فرود آمده است
اسلام كه صيد اهل ايمان فن اوست
دام دل و دين طرز نگه كردن اوست
خون دل عاشقان كه صيد حرمند
در گردن آهوان صيد افكن اوست
سلاخ كه آدمي كشي شيوهٔ اوست
چون ريزش خون دوست ميدارد دوست
گر سر ببرد مرا نه پيچم گردن
ور پوست كند مرا نگنجم در پوست
اين عيد حضور خان چو ملك افروزست
عيد كه و مه مبارك و فيروزست
كاشان به خود ار بنازد امروز بجاست
چون عيد بزرگ كاشيان امروزست
گردون كه به امر كن فكان چاكرتست
فرمانده از آنست كه فرمانبر توست
در سايه محال نيست خورشيد كه تو
خورشيدي و سايهٔ خدا بر سر توست
اين حوض كه دل هلاك نظارهٔ اوست
صد آيهٔ فيض بيش دربارهٔ اوست
در دعوي اعجاز زبانيست بليغ
آبي كه زبانه كش ز فوارهٔ اوست
چيزي كه به گل داده خدا زيبائيست
وان نيز كه داده سرور ار عنائيست
اما به تو آن چه داده از پا تا سر
اسباب يگانگي و بيهمتائيست
سلطان جهان كه ماه تا ماهي ازوست
وين زينت و زيب چرخ خرگاهي ازوست
در روضهٔ سلطنت چو نخلست قدش
كارايش تشريف شهنشاهي ازوست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد