اي نورده آيينهٔ احساس مرا
لطف تو كليد قفل وسواس مرا
نام تو خدا كرده چو فرهاد تو نيز
بردار ز پيش كوه افلاس مرا
اي كرده قدوم تو سرافراز مرا
وز يك جهتان ساختهٔ ممتاز مرا
از خاك مذلتم چو برداشتهاي
يك باره نگهدار و مينداز مرا
نواب كز و نيم مه و سال جدا
اين عيدم از آن قبلهٔ آمال جدا
امروز كه طوف كعبه فرض است و ضرور
من ماندهام از كعبهٔ اقبال جدا
بنياد دو بيني چو شد از عشق خراب
وان چشم دو بين كه بود هم رفت به خواب
داديم هزار بوسه بر يك سده
كرديم هزار سجده در يك محراب
گفتند ز حادثات اين دير خراب
بر بستر درد رفته پاي تو به خواب
دست الم تو را خدا برتابد
تا پاي سلامتت درآيد به ركاب
اي قصر بلند آسمان پيش تو پست
خلقت همهٔ زيردست از روز الست
بر تافته روزگار دستم به جفا
درياب و گرنه ميرود كار ز دست
روزي كه دلم خيال ابروي تو بست
وز ناز به من نمودي آن نرگس مست
تيري ز كمان خانه ابروي تو جست
در سينهٔ من تا پروسوفار نشست
آن شوخ كه تكيهگاه او چشم ترست
بازوي شهان چو بالشش زير سرت
از بس كه اساس بستر او عاليست
چادر شب بسترش سپهر گرست
اين آب كه خضر ازو بقا خواسته است
وز غيرتش آب زندگي كاسته است
از قوت فواره نگشتست بلند
كز جاي ز تعظيم تو برخاسته است
طراح كه طرح اين بنا ريخته است
انواع صنايع بهم آميخته است
دهقاني باغ سحر پنداري از اوست
كز آب نهالها برانگيخته است
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد