من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

در كمينگاه اهريمن

۳۳ بازديد


نه گر از شور فريادم غريوي در زمين اُفتد
چه سود از ناله‌ام گر لرزه در چرخ برين اُفتد
نه گِرد خويشتن گردد، نه بر خورشيد گردون‌گرد
اگر يك‌ذره از بار غم دل بر زمين اُفتد
من آن‌پروردهٔ دردم كه بي‌دردي است مرگ من
خوشا گر بار غم بر دوش ِ جانم بيش از اين اُفتد
بدين نوبت كه اهريمن به نام پاك يزدان زد
شگفتا، گر نه صدها رخنه در اركان دين اُفتد
خداي آسمان‌ها را چه فخر، ار در زمين او
شياطين را به كف سررشتهٔ حبل‌المتين اُفتد
نگردد همچو زنبور عسل شهد‌آفرين هرگز
مگس صدبار اگر در مرتبان انگبين اُفتد
درود آتشينم را به قربانگاه مردان بر
گذارت اي صبا گر جانب كابل‌زمين اُفتد
در آن‌گلشن كه هر نخلش مسيحاي دگر بودي
كنون در هر قدم اهريمنت اندر كمين اُفتد
در آن‌جا كز شميم گل نسيمش سرگران بودي
كنون از هر طرف خمپاره‌هاي آتشين اُفتد
ز «بالاي حصار» و بارهٔ «دارالامان» هر شب
پياپي دست و پا و سينه و سر بر زمين اُفتد
زنان را در ملاي عام بر شلاق مي‌بندند
چنان كز هول آن از رحم  هر مادر جنين اُفتد
اگر حال زن افغان به شهر اندر چنين باشد
كه مي‌داند، چه‌ها بر دختر صحراگزين اُفتد
كه مي‌داند كه فردا باز «بمب» آتش‌افروزي
به جاي نان به دامان گداي ره‌نشين اُفتد
كه مي‌داند كه فردا باز جلادان «پنجابي»
به نام «طالب افغان» به جان ِ آن و اين اُفتد
كه فرداهاي ديگر باز، مرداني «نجيب »آسا
به دست قاتلان ناجوانمردي چنين اُفتد
كه صدها داغ ننگ ديگر انسانيت سوزي
از اين‌اعمال شوم اسلاميت را بر جبين اُفتد
اگر اين است آن جنت كه «طالب» در زمين سازد
به صد دوزخ عذاب حق«امير‌المومنين » اُفتد
هزاران«بولهب» اين‌اهرمن زير قبا دارد
مبادا «خرقهٔ احمد»  به دست اين‌لعين اُفتد
اگر باري بيفتد پرده از اعمال ننگينش
ز وحشت خامه از دست كرام‌الكاتبين اُفتد
نه ملا ماند و ني «طالب» و اعيان و انصارش
اگر اين‌چامه باري در كف روح‌الامين اُفتد
روتنبورگ «هوم» آلمان ١٠ اكتبر ١۹۹٦ ميلادي


داغ عشق

۳۲ بازديد


در گيرد آن‌دلي كه به دلدادگان نسوخت
آتش به سينه‌اي كه به عشق جوان نسوخت
آهي كه چرخ‌تاز نشد ناكشيده به
آن ناله نيست كاو، جگر آسمان نسوخت
كي گرم مي‌كند دل نامهربان كس
فرياد من كه سينهٔ كوه گران نسوخت
شرم است اگر ز باده و پيمانه بگذرد
از تاب دل هرآن كه مي اندر رزان نسوخت
نبوَد ز سوز سينهٔ دلدادگان خبر
آن‌كاو به داغ عشق، دلي لاله‌سان نسوخت
«بارق» دريغ بر تو كه اين‌آه شعله‌بار
دشمن كه هيچ، طرف دل دوستان نسوخت
كابل، دي ١۳۳۳


سوز محبت

۳۳ بازديد


در عشق جنوني است كه تدبير ندارد
ديوانهٔ اين‌باديه زنجير ندارد
ناصح! منم آن‌سوختهٔ عشق كه هرگز
در من سخن سرد تو تأثير ندارد
بي سوز محبت نشوي محرم اسرار
داغي كه مرا سوخته تفسير ندارد
وصفت چه نويسم كه ملامت نكند عشق؟
حُسن تو خيالي است كه تصوير ندارد
در حلقهٔ آنان كه محبت نشناسند،
«بارق» بجز از عشق تو تقصير ندارد
كابل، ٢٩/١/١٣٣٧


زندگي

۳۳ بازديد


اين‌جهان بحر موج‌خيز و در آن
زندگي زورقي است بشكسته
ناخدايش ز دست داده عنان
بادبانش به تار جان بسته

بر سرش پرچم سياه و سپيد
بادها مي‌وزند سركش و تند
موج‌ها مي‌رسند مست و مهيب
گه زمين‌ساي و گه فلك‌پيماي

مدّ و جزرش ز بس فراز و نشيب
داشت رنگي اگر حيات، پريد
غم توفان و بيم حادثه نيست
كه دلم را نموده يأس‌اندود

تا در انديشهٔ نجات تپيد
ديد در پيچ و تاب موج نبود
پر كاهي ز ساحل امّيد
تا نجات ابد نصيب شود

جز غم تن؛ به فكر جان كه بوَد؟!
هيچ‌گه؛ ره به ساحلي نبرد
راي كشتي نشستگان؛ كه بود:
تيره‌تر از روان ديو پليد

هر كسي در پي بقاي خود است
هر كسي بهر نفع خويش به كار
نبرد زورق شكستهٔ ما
با چنين همرهان رهي به كنار

بايد آخر به موج مرگ تپيد!

كابل، ١٣٣٦ 


شعر من!

۳۳ بازديد

شعر من، اي نواي ني زندگاني‌ام!
در بي‌كران سرد
جاني بدم ز عشق
بر كوه و دشت و درهٔ اين سرزمين بپيچ!
شعر من، اي نسيم روان‌بخش آرزو!
بر غنچهٔ فسردهٔ اميّد نيمه‌جان،
بر جسم بي‌روان،
پُر لطف‌تر بوز
وز چنگ ديو مرگ امانش بده امان!
شعر من، اي ستارهٔ تابان عشق من!
رخشنده‌تر بتاب،
لبريز كن ز پرتو جولان بي‌حجاب:
دل‌هاي تيره را
يعني فكن به ساغر جان‌ها شراب ناب.
شعر من، اي صداي دل دردپرورم!
چون خون نوجوان
گرم و جنون‌فزاي
در پيكر زمانه به رگ‌هاي جان درآي
واندر نهاد آن
شوري بيافرين كه گدازد دل جهان.
شعر من، اي خداي هنر را پيامبر!
بر پيروان اهرمن ذوق دوزخي
پيغام من ببر!
تأثير شعله‌پرور فرياد من ببين،
اعجاز ناله‌هاي شررزاد من نگر!
كابل، ۴/۱۱/١٣۴١

شب‌هاي آشنا

۳۲ بازديد

اين‌جا كه باد زندگي‌انگيز نوبهار،
بر سنگ لاله كارد و گل پرورد ز خار،
اين‌جا كه هر بهار،
مشّاطگيش را-
در حُسن نوعروس طبيعت برد به كار،
وينوس عشق در دل تابوت روزگار،
بي‌جان فتاده‌است.
اين‌جا كه آفتاب بهاري نظررباست،
دريا و كوه و درّه پُر از گوهر و طلاست،
اين‌جا كه گنج‌هاست،
در بي‌كران سرد،
در جسم اين مجسمه‌هاي پري‌نگار-
بسته‌ست پاي فكر و شكسته‌ست دست كار.
 
اين‌جا كه در بهار جنون‌خيز گل به باغ،
از آشيان مرغ چمن بر‌پريده زاغ،
سرسام و بي‌دماغ.
كس را مجال نيست-
تا لحظه‌اي به سايهٔ گلبن كند سراغ،
آن‌راحتي كه دارد از اندوه و غم فراغ.
اين‌جا كه در بهار نسيم طرب‌فزا،
يكسان وزد به كاخ شه و كلبهٔ گدا.
شب‌هاي آشنا-
مي‌آيدم به گوش:
زآن‌جا، صداي غلغل و فريادِ نوش‌نوش
زين‌جا، صداي نالهٔ طفلان بي‌نوا.
كابل، فروردين ١۳۴۳

شبستان قبرها

۳۲ بازديد

«برندهٔ جايزهٔ ادبي رحمان‌بابا»
اي دل خموش باش!
كمتر به سينه زن.
آهسته‌تر بتپ كه محيط تو كوچك است
گيرم قفس شكست،
پروازگاه كو؟
اين جا فضا كثيف‌تر از سينه‌ها بود.
اين نغمه‌هاي گرم،
وين ناله‌هاي درد!
هر چند گرم‌تر برود بي‌اثر شود
كاين دخمه‌اي است سرد،
خاموش و بي‌صدا
افسرده‌تر ز انجمن مرده‌ها بود.
گر در سكوت شب،
با بال آتشين،
بي نردبان كاهكشان بي چراغ مه!
از چرخ بگذري،
وز بام عرشيان-
پُر شورتر فغان كني پُر سوزتر نوا
كُه‌ها شوند آب
وآن آب‌ها بخار
وين تيره‌خاك چشمهٔ آتش چو آفتاب
اين زنده‌مردگان،
چون شعله‌هاي سرد،
از پا فتاده‌اند و نجنبند ز جاي‌ها
باري مكن خروش.
آرام شو خموش!
زين بيش‌تر روان من بي‌نوا مسوز!
حيف است از چو من:
بيهوده سوختن
در بزم مردگان و شبستان قبرها
كابل، ٦/۴/۱۳۳٦

طاقت پروانه

۳۳ بازديد


داروي سوز درون ما شراب ناب نيست
آتش اين لاله را افسردگي از آب نيست
(رهي معيري)

هر دل بي‌تاب را تاب شراب ناب نيست
آتش است اين در دل پيمانه آخر آب نيست
طاقت پروانه خواهد آرزوي آتشين
شعله را در بر كشيدن كار هر بي‌تاب نيست
موج شو، از خود برآ، بر دوش طوفان سير كن!
گرد خود گشتن بجز خاصيّت گرداب نيست
هر قدم در زندگاني انقلاب ديگري است
هوش كن! كهسار هستي بستر سنجاب نيست
بحر توفاني است، اي كشتي‌نشينان همتي!
در قبول جان‌فشاني به از اين ايجاب نيست
گرمِ فريادم كه جان زندگي سرد است، سرد
وين حرارت در دل خورشيد عالم‌تاب نيست
«بارق» اين‌جا ديدهٔ غواص كور افتاده‌ا‌‌‌ست
ورنه اندر بحر شعرم گوهري ناياب نيست
كابل، ١/۸/١۳۴١


صداي تيشه

۳۴ بازديد


سخن بشنو مجال چند و چون نيست
جهان  جز  رزمگاه آزمـون نيست
ز مدّ و جزرِ آن  باشد هويدا
كه موج‌آسا بقايش در سكون نيست
دوام رعد هستي برقـكي بود
بقاي زندگاني زين فزون نيست
به  زودي  مي‌‌‌رسد  بـر اوج عزت
هوس گر توده‌اي را رهنمون نيست
چرا شد ذرّه اسباب  تباهي
اگر معراج عقل ما جنون نيست
نشان  عشق  فرهادش  نخوانيد
صداي تيشه گر در بيستون نيست
رسيدن‌ها  به  كاخ  اعتبارات
به همراهيِّ نيرنگ و فسون نيست
چه سود از خرقه و دستار و تسبيح
درون هر كه صافي چون برون نيست
اگر  مردي تـو، دستِ بي‌نوا  گير
مروّت خنده بر حال زبون نـيست
ز جام  ناتوانان آب خوردن
چه باشد جان من گر شرب خون نيست
رسـد بـر منزل مقصود «بارق»
هر آن‌كاو كاسهٔ صبرش نگون نيست
كابل، تير  ۱۳۳۳


عشق

۳۴ بازديد

اي عشق!
اي نواي دل بينواي من!
وي پرتوِ تجلي امّيدهاي من!
از مكن فرار!
اي نور زندگي!
بي‌توست گور تيرهٔ جان خانهٔ دلم
يك‌بار بر فروز!
ويرانهٔ مرا و ببين گنج‌هاي من.
اي اختر مراد!
در آسمان هستي من گرم‌تر بتاب
وز برق جلوه‌ات
يك‌باره سوز خرمن پندارهاي من.
در كام جان من مي انديشه‌سوز ريز!
تا نيك بنگري
كز عشق زنده نيست كس اين‌جا سواي من.
گرمم كن و بسوز!
تا از درون سينه نوايي برون كشم
كاين پيكران سرد
يكباره زندگي بپذيرند و راي من.
اي عشق نازنين!
باري تو را به قدّسيتت مي‌دهم قسم
كز من مكن كنار!
بخشا به دردهاي من و رنج‌هاي من.
كابل، ٢/٢/١۳۴١