دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۳۳ ۳۶ بازديد
مادر، مرا ببخش!
ميخواستم به باغ تو، نخل اميد من
سبز و بلند و شنگ و شكوفا شود، نشد!
هر شاخه،
هر ستاخ –
پُر برگوبار و خرّم و زيبا شود، نشد!
هر برگ گل به شاخ:
تصوير جلوهپرور فردا شود، نشد!
مادر، مرا ببخش!
ميخواستم به گاهِ بهارِ شكوفهها
ذرّات جان من
چون نور عشق
گرم و شتابان و پُر فروغ:
در رگ رگِ شكفتن گلها شود، نشد!
مادر، مرا ببخش!
ميخواستم ز چاكِ گريبانِ درهها
اينپارههاي پيكر خونين كوهسار
- واديِّ خامشان -
تا شعلهزار دامن تفتان دشتها
با شبنم بهار چمن شستوشو دهم
تا هر كه بنگرد به تو، شيدا شود، نشد!
مادر، مرا ببخش!
ميخواستم كه هر چه ز خاك تو سر زند
با رنگ و بوي زينت روي زمين شود،
ميخواستم كه هر كه به نام تو ميزيد:
نيروي آفرينش عصر نوين شود،
- جهان آفرين شود-
طراح نظم تازهٔ دنيا شود، نشد!
مادر، مرا ببخش!
ميخواستم به دامن صحرا، چكادِ كوه،
بر اوج سبز شاخ ِ سپيدار ديرسال:
هر زندخوان زندهٔ باغ و بهار تو
بهتر ز هر عقاب فضا گردِ كاينات
سيمرغ رهگشاي ثريا شود، نشد!
مادر، مرا ببخش!
كه در روزگار من:
«آيين طالبانه»ي بگذشتههاي دور،
پرغوي جنگليّ ِ ستمبارگان زور
دست ستم ز دامن پاكت رها نكرد.
مادر، مرا ببخش!
ميخواستم برون و برونتر ز خويشتن
هر همزمان من
از دانگي برون جهد و خرمني شود
يعني به رغم «من» همهجا «ما» شود، نشد!
مادر، مرا ببخش!
زين واپسين «گناه»
ميخواستم تمامت اينناتمامها،
اينايدهآلها،
از من جدا شود
وين جان ناتوانِ ز «آينده» نااميد،
بيانتظار و بيخود و تنها شود، نشد!
بهمن ۱٣۸۱ خورشيدي ( جنوري ٢٠٠٣ ميلادي
روتنبورگ هوم – آلمان
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد