من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

ننگ هستي

۳۷ بازديد

اي روزگار شوم!
بر اخترم به ديدهٔ آلوده ننگري
كاندر نگاه روشن صافي سرشته‌اي.
خورشيد زاده‌است
پاكيزه‌گوهري كه ز چشم فرشته‌اي
بر برگ‌هاي گلشن قدس اوفتاده‌است.
باري به‌هوش باش!
لوث نگاه اهرمنان سيه‌درون
هرگز غبار ديدهٔ پاكان نمي‌شود
وين‌اختر مراد
در تيره‌شب ز قافله پنهان نمي‌شود
چون شعلهٔ حسد به دل مردِ بدنهاد.
در آسمان دهر
من آن‌ستاره‌ام كه گريزد ز نور من
اشباح رهزنان سيه‌دل به تيرگي
تا در كمينگهي
بر شبروان باديه يابند چيرگي
ليكن نمي‌رسند به اين‌كوره‌ره گهي!
اي مدعي بيا!
دل را بري ز لوث گمان دار كاين‌گنه
تا حشر ننگ هستي ارباب تهمت است
بر من حسد مبر!
نور چراغ سينهٔ من از محبت است
وين شعله افتخار وجود ابوالبشر!
كابل، آذر ١۳۴۰

نفرين

۳۶ بازديد

نفرين به شهر خستهٔ تاريكي
نفرين به روح تيرهٔ ديو سياهكار!
نفرين به شب به جلوه‌گه بوم لاشخوار
نفرين به دزد شب
نفرين به راي دوزخي رهزنان شب-
كاندر امان شب
بس خون‌ها كه ريخته از دشمنان شب
زن تا شب است و تو،
  اي رهزن سياه دل اهريمن آرزو!
    من با تو دشمنم
    من با تو و نظام سياه تو دشمنم.
نفرين به جغد پير
نفرين به جغد پير بر اين‌قلعهٔ كهن
نفرين به خوي او،
  هر قدر شب سياه‌تر، او تيره‌كارتر
   چشمان خون‌گرفتهٔ او شعله‌بارتر
اي كور روشني!
من پيك صبح روشنم و جلوهٔ سحر
   من با تو دشمنم
   من با تو و نظام سياه تو دشمنم
اي پاسبان شب!
اي روح تيرگي!
اي پرده‌پوش وحشت زندان اين‌ديار!
من سيل سركشم كه شب و روز مي‌روم-
غرّان و تند و سدشكن و كوه‌تاز و مست
دژبان و دژ و هستي دژخيم اين‌حصار-
   در كام موج‌هاي خروشان فرو برم
     من با تو دشمنم
     من با تو و نظام سياه تو دشمنم
هان اي بلاي شب!
فرداي پُر فروغ كه خورشيدِ شرق‌زاد
بر غرب روي تابد و شب‌ها سحر شود،
بر جاي برج و بارهٔ ويرانه‌هاي شب،
من‌هم جهان خويشتن آباد مي‌كنم
   خود را ز بند شوم تو آزاد مي‌كنم
     من با تو دشمنم
     من با تو و نظام سياه تو دشمنم
كابل، فروردين ١۳۴۹

همرهان

۳۳ بازديد


به يوري گاگارين نخستين مرد كيهان نورد شوروي و جهان هنگام بازديدش از كابل

بباليد انديشه‌هاي بلند
كه زي آسمان‌ها سفر مي‌كنيد
وزآن‌تيره‌گردون وهم‌آفرين
به نور تمنا گذر مي‌كنيد

در آن‌جا كز اشباح تاريك مرگ
جهاني است پُر هول و هنگامه‌خيز
ز اضداد مرموز محشر به پاست
به هستي كند نيستي‌ها ستيز

در آن‌جا كه فكر جوان بشر
همي‌جويد اسرار كيهان پير
به امواج ديوانه در نيمه‌شب
فتاده‌ست چون گوهر دلپذير

در آن‌بحر موّاج و تاريك و ژرف
در آن‌دم كه در جست‌وجوي وييد
بباليد انديشه‌هايم به خويش
شما همرهان نكوي وييد

به انديشهٔ مرد «راكت»سوار
چو غواص ماهر فروتر رويد
در آغوش امواج بيم و اميد
پي گوهر آبداري تپيد

وزآن‌پس به نور درخشنده‌اش
بجوييد راز دل آسمان
كه در شرح اسرار چرخ بلند
نخوانيد افسانهٔ باستان

كابل، خرداد ١۳۴٠


هماي عشق

۳۳ بازديد


آن‌دم كه الههٔ محبت
بال و پر جست‌وجو گشايد
در عرش خدا فرشتهٔ عشق
دروازهٔ آرزو گشايد

بگذار كه اهرمن ببندد
بر من در دوزخ هوس را

رنگيني جلوهٔ تمنّاست
زيبا اثري كه عشق دارد
هر نقش بديع پديدهٔ اوست
نازم هنري كه عشق دارد

مشاطهٔ شاهد روان است
پرداز جمال آرز ها

اي دوست هماي عشق هرگز
بر خار و خس آشيان نسازد
تا مرغ سرا به اوج پرواز
با بال سبك عنان نسازد

تا بحر به قطره حل نگردد
خروشيد به ذره مي‌نگنجد

من اختر تابناك مهرم
من زادهٔ آفتاب عشقم
هر شعله كه از دل حسد خاست
گردد نه حريف تاب عشقم

بگذار ز خجلت آب گردد
شمعي كه در آفتاب سوزد

كابل، ٢۸/٢/١۳۴١


هشدار

۲۸ بازديد


دنياي سال‌خورده جواني ز سر گرفت
گيتي هزار بار نكوتر ز پار شد
گلشن دوباره جامهٔ افسردگي دريد
گل‌ها شكفت و سبزه دميد و بهار شد

اي شاخهٔ اميد چرا خشك و بي‌بري ؟

آهنگ ذوق‌پرور رامـشگرانِ باغ
زيبا‌ترانه‌اي است به شوريدگان عشق
رقص نسيم و بزم گل و ساز آبشار
دامن زند به آتش ديوانگان عشق

تنها تويي دلا كه به انديشه اندري 

گه داغ سينهٔ  شرراندوز لاله را
داني تو شرح سوزش دل‌هاي دردخيز
گـه قطره‌هاي شبنم و اوراق خشك بـاغ
خواني شكست رنگ من و اشك گرم‌ريز

آخر تو تا كجا دل من درد پروري ؟!

برخيز و ريز طرح نوايي جهان‌گـداز
با تير ناله سينهٔ ديـو زمـان بـدوز!
فريـاد چـرخـ‌تـاز كش و آه شعله‌بـار
سامان سردي دل افسردگان بسوز!

در گرمي نوا به چمن از كه كمتري؟

مستي كن و فغان كش و هنگامه‌ها بساز
اثبات هستـيي كـن  و ايـجـاد آرزو
در پـرتـو چـراغ گـل و نـور مـاهتاب
در بـرگ‌هاي بـاغ كـن آهنگ جست‌و‌جو

شايد به راز معرفت دهر پي بري.

آن‌گـه بـه خـار كيفيت گـل نظـاره كن
در موج‌هاي گريهٔ غم خنده‌هـا نگر
در روح بـنـدگـان خـود آگاه رنجبر
نيروي جـلوه‌پرور نور خدا نگر

هُش كن! به اين‌قبيله جز اين‌گونه ننگري!

كابل، فروردين  ۱۳۳۷


نالهٔ زولانه

۳۳ بازديد


آخر اين دردِ ‌تغافل كه به پيمانهٔ ماست
آتشي از پيِ دردادنِ ميخانهٔ ماست
اين صدايي كه ز بشكستنِ دل مي‌شنوي
در حقيقت اثرِ نالهٔ زولانهٔ ماست
خايفِ روشنيِ ‌مهرِ حقيقت همه جا
بومِ شومي است كه در سايهٔ ويرانهٔ ماست
عشق ايثار پي شمعِ سعادت به وطن
آتشي هست كه اندر پرِ پروانهٔ ماست
تا چو مجنون پيِ ليلايِ ترقّي برسيم
ذوقِ صحرايِ طلب در دلِ ديوانهٔ ماست
غمِ گيسويِ پريشانِ ترقّيِّ وطن
جرحِ‌صد زخمِ جفايي است كه بر شانهٔ ماست
بس كه گلچين ز چمن،‌صبح و مسا گل شكند
بلبلان! باغ و چمن جمله عزاخانهٔ ماست
بي‌اثر نالهٔ ما نيست به بيداريِ‌خلق
خصمِ خوابِ دگران نعرهٔ مستانهٔ ماست
به همآغوشيِ‌دلدارِ ترقّي نرسيم
تا هيولايِ‌هوس دلبرِ جانانهٔ ماست
يك نظر چشم گشا،‌قبحِ‌مهارت بنگر!
گولِ اولادِ‌وطن بازيِ‌رندانهٔ ماست
كابل، شهريور ۱۳۳۳


آفتاب خاوري...

۳۲ بازديد


شاد زي اي مرز آزادي‌گزين
شاد زي اي كشور مردآفرين
جان ببخش اي رنگ و بوي آسيا
تازه باش اي گلشن خاور زمين

اي مي آزادگي را ساتگين

اي كه از دور «يما» آزاده‌اي
درس آزادي به خاور داده‌اي
نقد مردي ارمغان آورده‌اي
خيز! مستي كن! چرا استاده‌اي؟

اي تو را هنگامهٔ مشرق رهين

اي دل پر آرزوي آسيا
خانهٔ قوم نجيب آريا
اي بهار عشق و بستان اميد
سخت مي‌بالم كه مي‌بينم تو را

اندكي با آرزوي دل قرين

 اي فروغ ديدهٔ افغانيان
پيش‌تر رو با قدم‌هاي زمان
سر بكش اي آفتاب خاوري
مردخيز افتاده دامانت چنان

كآسمان مي‌ترسد اين‌جا از زمين

 اين كه شادي شايقش آزادگي است
انكشاف تازه را آمادگي است
پرچم رنگين به قلب كوهسار
در حوادث شاهد استادگي است

جلوه كن در بزم هستي به از اين!

خرداد، ۱۳۳۶


همسفر

۳۴ بازديد


ديشب چمن خيال گل كرد
يا شاهد شعر جلوه‌گر بود؟
ني، ني، غلط است، گلشن عشق:
جولانگه مردم نظر بود
زيباچمني چو فكر شاعر
آيينهٔ حُسن خودنگر بود
دامان هوا ز لطف شبنم
از روح فرشته شسته‌تر بود
در هر رگ گل فروغ مهتاب
روشنگر آيت هنر بود
هر لؤلؤ شبنم: عكس مه داشت
آغوش ستاره پُر قمر بود
آري: وزش نسيم گل‌ها
آهسته ولي جنون‌اثر بود
من پاي گلي نشسته سرشار
بلبل سر شاخ نغمه‌گر بود
گرميِّ اميد و آتش شوق
هر لحظه به سينه شعله‌ور بود
دل آمدنش خيال مي‌بست
جز عشق ز هر چه بي‌خبر بود
مژگان به رهش ستاره مي‌ريخت
در سينهٔ آسمان شرر بود
يك‌بار تكان گلبنم خواند
ديدم كه قيامتي دگر بود
خورشيد ز سايهٔ گلي خاست
يا حور به جامهٔ بشر بود؟
يا او كه دلم به انتظارش:
هر لحظه به فكر صد خطر بود
آري! به خدا بت من آن‌جا
چون نور به ديده جلوه‌گر بود
سرشار و به حُسن خويش مغرور
مي بر كف و نشئه‌اش به سر بود
پيمانه به من گرفت و خنديد
وآن هر دو لبش ز باده تر بود
گفتم: نستانم ار نگويي:
كاين‌جا به منت كه راهبر بود؟
گفتا: به سلامت كسي نوش!
كآزادي و عشقش همسفر بود
زين‌بيش نمي‌توان سخن گفت
در عالم هوش همين‌قدر بود
كابل، ۵/۵/١٣٣۵


زندگينامه محتشم كاشاني

۳۴ بازديد

"براي جستجو در اشعار محتشم كاشاني كليك كنيد"

محتشم كاشاني

كمال‌الدين علي محتشم كاشاني شاعر ايراني عهد صفويه و معاصر با شاه طهماسب اول است. وي در سال ۹۰۵ هجري قمري در كاشان زاده شد و بيشتر دوران زندگي خود را در اين شهر گذراند. نام پدرش خواجه ميراحمد بود. كمال‌الدين در نوجواني به مطالعه علوم ديني و ادبي معمول زمان خود پرداخت. معروفترين اثر وي دوازده بند مرثيه‌اي است كه در شرح واقعه كربلا سروده است. مرثيه ديگري نيز در مرگ برادر جوان خود سروده كه بسيار سوزناك است. مجموعه‌اي از غزليات عاشقانه با نام «جلاليه» نيز از وي باقي مانده است. وي در ربيع الاول سال ۹۹۶ هجري قمري (به روايتي ۱۰۰۰ هجري قمري) دركاشان درگذشت.

  غزليات رساله جلاليه ( 64 غزل )

  قصايد ( 81 قصيده )

  مثنويات ( 12 مثنوي )

  ترجيعات ( 9 ترجيع بند )

  رباعيات ( 85 رباعي ) 


هر قدَر

۳۳ بازديد


هر قدَر ناله كشيديم به جايي نرسيد
دردِ‌ما كهنه شد،‌امّا به دوايي نرسيد
چه فغان‌ها كه كشيديم،‌كسي گوش نكرد 
به همآهنگي ‌ما نيز صدايي نرسيد
چه قَدَر شِكوه نماييم ز بخت و ز فلك
جز ز ما بر سرِ ما هيچ بلايي نرسيد
گره اندر گره افتاده به كارِ دلِ ‌ما
به مددكاريِ ‌ما عقده‌گشايي نرسيد
ما كه از قافله مانديم مگر وقتِ رحيل
خواب بوديم وَ يا بانگِ درايي نرسيد
تا كه دل منتظرِ خوانِ فلك شد بر ما
غيرِ خونِ جگر و اشك،‌ غذايي نرسيد
صادقان را به جگر داغ سرِ‌داغ آمد
خاينان را به خدا هيچ بلايي نرسيد
حاصلِ‌ما همه در اِشكمِ شه رفت،‌ولي
لبِ‌ناني به لبِ‌خشكِ گدايي نرسيد
در محيطي كه به پابوسِ‌خسان هر چه دهند
سرِ‌شوريدهٔ ما بُد كه به پايي نرسيد
«بارق» از درد مكن شِكوه كه در شهرِ كَران
هر قَدَر ناله كشيديم به جايي نرسيد
كابل ارديبهشت ۱۳۳۴