ياري كه به نيش غم دلي ريش نكرد
بر من ستم از طاقت من بيش نكرد
هرچند كه انتظار بسيارم داد
آخر نه وفا به وعده خويش نكرد
اي بي تو چو هم دم به من خسته نموده
آيينه كه بينم اين تن غم فرسود
آمد به نظر خيالي اما آن نيز
چون نيك نمود جز خيال تو نبود
گاه از همه وجه طامعم ميدانند
گاه از همه باب حاتمم ميدانند
ميآميزند راستي را به دروغ
آنها كه زبان به اين و آن ميرانند
آن دست كه نخل قد آدم ريزد
نخلي به نزاكت قدت كم ريزد
گر نازكيت به سر و آزاد دهند
چون باد صبا بجنبد از هم ريزد
عفوي كه ز اندازه بدر خواهد بود
ظرفش ز جهان وسيعتر خواهد بود
در ساحت صحراي گناهي كه مراست
جا يافته بيش جاوه گر خواهد بود
آن خسرو فرهاد لقب كز ره جود
هر ساتل به من تفقدي ميفرمود
بيلطفيش امسال اگر وزن كنم
هم سنگ به كوه بيستون خواهد بود
چون داد قضا صيقل مرآت وجود
در شرم تو اغراق به نوعي فرمود
كاندر عقبت چشمي اگر باشد باز
عكست شود اندر رخ از آيننه نمود
آن ابر عطا كه حاتمش كرده سجود
پيوسته چو بسته بر رخ مادر جود
ناچار ما چار شديم از كرمش
راضي و ازو نيامد آن هم به وجود
اين بنده كه ملك نظم پيوستش بود
تسخير جهان مرتبهٔ پستش بود
در دست نداشت غير اشعار نفيس
در پاي تو ريخت آنچه در دستش بود
آن طبع كه چون آينهٔ پاكست زغش
از بس كه به فعل بوالعجب دارد خوش
آب آمده از طبيعت خويش برون
در تحت بفوق ميرود چون آتش
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد