سينه بشوي از علوم زاده سينا
نور و سنائي طلب ز وادي سينا
يار عيانست بي نقاب در اعيان
ليك دراعين كجا است ديده بينا
ساغر مينا ز دست پير مغان گير
چند خوري غم بزير گنبد مينا
طعنه بويس و قرن زني و قرين است
ديو و ددت قرنها و ساء قرينا
نيست رواماقرين ظلمت ديجور
روي تو عالم فروغ ماه جبينا
پرتو مهر از فلك بخاك گرافتد
خود چه شود عيسيا سپهر مكينا
يك نفس اي خاك راه دوست خدا را
بر سر اسرار زار خاك نشين آ
الهي بر دلم ابواب تسليم و رضا بگشا
بروي ما، دري از زحمت بي منتها بگشا
رهي ما را بسوي كعبهٔ صدق و صفا بنما
دري ما را بصوب گلشن فقر و فنا بگشا
ببسط وجه و اطلاق جبين اهل تسليمت
گره واكن ز ابرو عقده هاي كار ما بگشا
بعقد گيسوان پردهٔ عصمت نشينانت
ز لطفت برفع از روي عروس مدعا بگشا
درون تيرهٔ دارم ز خواطرهاي نفساني
بسينه مطلعي از روزن نور و ضيا بگشا
بود دل چند رنجور از خمار و بسة ميخانه
بر اين دردي كش دردت در دار الشفا بگشا
درون درد پردردي بده كايد عذابش عذب
ببند اين ديدهٔ بدبين ما چشم صفا بگشا
از اين ناصاف آب در گذر افزود سوز جان
بسوي جويبار دل ره از عين بقا بگشا
پرافشان در هوايت طايران و مرغ دل دربند
پر و بال دلم در آن فضاي جان فزا بگشا
ز پيچ و تاب راه عشق اندر وادي حيرت
مرا افتاده مشكلها تو اي مشگل گشا بگشا
در گنجينهٔ حق اليقين را نام تو مفتاح
به پير مسلك آموز و جوان پارسا بگشا
زغم لبريز و خوندل چون صراحي تا بكي اسرار
گشاده روچو جامم ساز و نطق بانوابگشا
تا شدي آينهٔ مهر رخت سينهٔ ما
ميدهد تاب به مهر فلك آيينهٔ ما
راست شد بر قد ما خلعت سلطاني گل
كه بود گنج وجود تو بگنجينهٔ ما
گر همه كين رقيبست ز دل بركنديم
كي سزد غير تو در سينهٔ بي كينهٔ ما
غم عشق تو چو حسنت نپذيرد انجام
آري آغاز ندارد غم ديرينهٔ ما
همه اوصاف ازل شد ز وجودش پيدا
هركه نوشيد از آن بادهٔ دوشنبهٔ ما
ديدهايم اين گل و مل بر ورق غنچه و تاك
گشته يكدم همگي شنبه و آدينهٔ ما
غم بيش و كم پيش آمدمان نيست كه هست
حاضر الوقت كنون بر حسب دينهٔ ما
بسي اسرار كه در خرقهٔ اسرار بود
اللّه اللّه منگر خرقهٔ پشمينهٔ ما
اختران پرتو مشكوة دل انور ما
دل ما مظهر كل كل همگي مظهر ما
نه همين اهل زمين را همه باب اللهيم
نه فلك در دورانند بدور سرما
بر ما پير خرد طفل دبيرستانست
فلسفي مقتبسي از دل دانشور ما
گرچه ما خاك نشينان مرقع پوشيم
صد چو جم خفته بدريوزه گري بردرما
چشمهٔ خضر بود تشنه شراب ما را
آتش طور شراري بود از مجمر ما
اي كه انديشهٔ سرداري و سرميخواهي
به كدوئي است برابر سر و افسر بر ما
گو به آن خواجه هستي طلب زهد فروش
نبود طالب كالاي تو در كشور ما
بازي بازوي نصريم نه چون نسربچرخ
دو جهان بيضه و فرخي است بزيريرما
ماه گر نور و ضياكسب نمود از خورشيد
خور بود مكتسب از شعشعهٔ اختر ما
خسرو ملك طريقت بحقيقت مائيم
كله از فقر بتارك ز فنا افسر ما
عالم و آدم اگر چه همگي اسرارند
بود اسرار كميني ز سگان در ما
ساقي بيا كه گشت دلارام رام ما
آخر بداد دلبر خوش كام كام ما
بس رنج بردهايم و بسي خون كه خوردهايم
كان شاهباز قدس فتادي بدام ما
در دار ملك عالم معني دم نخست
زد دست غيب سكه دولت بنام ما
مائيم اصل و جمله فروع فروغ ماست
گرخواجه منكر است بنوشد ز جام ما
بر آستان پير مغان رو نهادهايم
برتر ز عرش آمده زين رو مقام ما
عرش سپهر خود چه بود پيش عرش دل
يا كعبه در برابر بيت الحرام ما
هر ذره خاك دره و هر تخته تخت شد
چون آمد آن هماي همايون بدام ما
گلبانگ نيستي چو شد از بام ما بلند
نه بام چرخ وام برند از دوام ما
اسرار بشكند كله خسروي بفرق
تا گفته ميفروش تو هستي غلام ما
صبا از ما بگو آن بيوفا را
شكيبا تا بكي گشتي تو ما را
چو ما را در حريمت بار نبود
مده باري ره اغيار دغا را
نيائي چون برم از ناز باري
غباري كن ز ره همره صبا را
تو در پيمان شكستن ختمي و نسخ
نمودي از جهان كيش وفا را
ز بس خون ريزد او ترسم كه گويند
خدا ناكرده نشناسد خدا را
چو هر چيزي نخست اندازه اي يافت
چرا اندازه اي نبود جفا را
به بند از شكوه لب اسرار چون نيست
بكيش عشق ره چون و چرا را
فتادهايم ز غم روزگار درگرداب
بيار ساقي گلچهره كشتي مي ناب
شراب ناب بياب و بتاب روز جهان
كه هست نزد خردمند اين جهان چو سراب
اگرنه كار فلك كجروي است داده چرا
بديده هر شبه بيدار وي به بختم خواب
بجز طراوت رويت نديدهام در گل
بجز حديث تو نشنيدهام ز چنگ و رباب
ز بيم غير بسويش نميتوان نگريست
ز ديده اشك فشانم كه بينمش در آب
نه عيب او است رقيبش ببين كه در قرآن
قرين آيهٔ رحمت بود و عيد عذاب
بيا بگو كه جز اسرار زان لب ميگون
كه از مشاهده باده بوده مست و خراب
اصحبوا العشق ايها الا صحاب
الوداد الودا ديااحباب
عشق گو و عشق دان و عشق بين
عشق شو عشق و رخ ز غير بتاب
مي كش و ني زن و بچنگ آور
طرهٔ دلربا و چنگ و رباب
طرهٔ دلربات برهاند
زين ره پيچ پيچ و پر خم و تاب
چنگ گويد بچنگ دستان زن
ان للعاشقين حسن مآب
از رباب اين شنورب آب بقا است
و آنچه جز او است نيست غير سراب
اوست درياي بيكرانه و هست
غير او چون مذي و موح و حباب
ني نم اين نم است يم كه بود
واصل و فاصل و نم و يم و آب
از نيم اين نوا رسد كه نِيم
همگي نائي است و ني ناياب
بود او رنگ يوسفم همه جا
يا بني ادخلوا من الابواب
جوش مي در خم اين خروش كند
كه در اين راه دل خورد خوناب
وقت آن شد كه تا دهد اسرار
زهد سي ساله دركشد مي ناب
جلوه گر در پرده آمد آفتاب
از تعين بر رخ افكنده نقاب
تا نسوزند از فروغ روي او
رفته از مهر آن مهم زير سحاب
ني غلط گفتم نقاب و پرده چيست
بي حجابي آمده او را حجاب
شاهدان در پرده مستورند ليك
ماه من بي پرده باشد در نقاب
ديدم اندر بزم ميخواران شدي
هم تو ساقي هم ساغر هم شراب
قصهٔ ما قصهٔ آبست و حوت
اي تو آب و جمله عالم سراب
تابي از آن مهر عالمتاب كو
تا فسرده دل شود فاني در آب
مصدر و تعريف و اصل و فرع تو
هم تكلم از تو هم با تو خطاب
از شراب بيخودي ساقي بده
يك دو ساغر تا شوم مست و خراب
گويم از اسرار هر ناگفتني
پيش زاهد گر خطا و گر ثواب
پيوسته مرا ز غم تب و تاب
اي مايهٔ خوشدلي تو درياب
مي دهد كه حيات اين جهان هست
مانند حباب بر سر آب
پا از سر و سر ز پا ندانم
از دست تو چون كشم مي ناب
شب تا به سحر چو چشم انجم
از ديدهٔ ما ربوده اي خواب
ما و تو هميشه سرگرانيم
تو از مي ناب و ما ز خوناب
ما زمرهٔ عاشقان نداريم
مرگي بجز از فراق احباب
اَفسُرده دلان خالي از عشق
مَن عاشَ وَ ما عاشِقُ قَد خاب
جسمي نَحِلُ و عظمي اَنحَل
ظَهري قَوس وَ فُودي شاب
لَحمي عَصبي دَمي وَ عِرقي
مِن حَرقَة فِرقَةِ الحمي ذاب
بشگفت بهار و در چنين فصل
اِن تَلَمحَ مَن يَملَح قَد طاب
وقت گُل و توبه از مي اسرار
مَن طاب مِن الشّرابِ ما تاب
اي ماه جبين سيم غبغب
وي سيم ذقن بت شكر لب
بي ماه رخت شبان تيره
كارم همه دم فغان و يارب
لبريز شراب ناب جامت
وز خون جگر دلم لبالب
بتوان دو سه گام رنجه كردن
بالين مريض خويش يكشب
اي اختر حسن چهره بنماي
تا آنكه شوم خجسته كوكب
مي نوشي و عشق كار اسرار
اي كاش نگردد او ز مذهب
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد