من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۴۹

۳۵ بازديد


دل و دين بتي نامسلمان گرفت
بيك عشوهٔ كشور جان گرفت
بت سبزوار از خط سبزه وار
بخد خور آسا خراسان گرفت
ز پيكان او يافت حظي دلم را
كه گفتي كه خطش ز پيكان گرفت
بدوران مخور غم به دور آن مي آر
كه غم ها برد مي چودوران گرفت
چه خواهد دگر شحنهٔ غم زمانه
اگر نيم جان بود جانان گرفت
دلي داشتم بود غمخوار جان
ولي ترك مستي ز اين آن گرفت
مرا بود چشمي از او بهره ور
ز بس اشك باريد طوفان گرفت
شه حسنش آهنگ تاراج كرد
ز اسرار دل برد و ايمان گرفت


غزل شماره ۵۳

۳۳ بازديد


باغ و گل و مل همه مهياست
هنگام تفرج و تماشاست
بخرام برون كه بهر تعظيم
عمري است بباغ سرو برپاست
نرگس همه روز چشم بر راه
سنبل همه عمر در تمناست
تا پات مباد رنجه گردد
برروي زمين ز سبزه ديباست
تا باز چو شور چشمت انگيخت
كز شهر غريوفتنه برخواست
هر قدر بظرف حسن گنجيد
مشاطهٔ صنع بروي آراست
سر دفتر لعبتان شوخت
سر كردهٔ لوليان زيباست
مست از مي لعل اوست اسرار
امروز چه حاجتش بصهباست


غزل شماره ۵۲

۳۶ بازديد


دل ز محنت شده خون جام مي ناب كجاست
جان شد از دست برون نغمه مضراب كجاست
سوزد از آتش عشق تو دلم شمع صفت
ني چگويم كه چو شمعم بدرون آب كجاست
خواهمت شرح دهم شمهٔ از خون جگر
ليك با آن همه آهن دليت تاب كجاست
گفته بودم كه خيال تو به بينم در خواب
شب ز سوداي سر زلف توام خواب كجاست
دل بدرياي غم افتاده خدا را ياران
تا خداي دل آن طرهٔ پرتاب كجاست
گيرم از چهره بر خلق بر افكند نقاب
چشم خفّاش كجا مهر جهانتاب كجاست
صرف و نحو كُتب عمر شد و مفتاحي
كه گشايد دل از او درهمه ابواب كجاست
در بر ابروي طاقش بر ما اي زاهد
دست بردار كه كس را سر محراب كجاست
تا ز اسرار ميان تو بگويد رمزي
در ميان محرم اسرار در اصواب كجاست


غزل شماره ۵۱

۳۳ بازديد


گل آمد بلبلان را اين پيام است
كه بي مي زندگي ديگر حرام است
بزن مطرب كه دور زاهدان رفت
بيا ساقي كه اكنون دور جام است
مده ناصح دگر پندم در اين فصل
كسي كو مست مينبود كدام است
صف رندان صفاي سينه را باز
صفائي از شراب لعل فام است
سپندي بهر چشم بد بسوزان
كه ما را طاير اقبال رام است
بسامانست دور آسمانم
مرا كار جهان اكنون بكام است
گرم جام تهي چون ماه نو بود
بحمداللّه ز مي ماه تمام است
زليخا طلعتي دارم كه او را
هزاران يوسف مصري غلام است
شدم تا من خراب آن مي لعل
خراباتم محل شربم مدام است
مي ار آبي است ليك آتش مزاجي است
علاج هر فسرده جان خام است
دلم اسرار جام جم نهان داشت
از آنم از ازل اسرار نام است


غزل شماره ۵۵

۳۵ بازديد


باز يار بيوفاي ما سر ياريش نيست
ذرهٔ آن ماه مهر آسا وفادريش نيست
بخت من درخواب گوياروي زيباي تو ديد
زانكه عمري شدكه درخوابست و بيداريش نيست
مردآيادر قفس يا با خيالت خوگرفت
مرغ دل كومدتي شد ناله و زاريش نيست
ما و دل بوديم كو انديشهٔ ما داشتي
ليك صدفرياد كآن هم تاب غمخواريش نيست
تكيه بر دل داده مژگانش ز بيداري چشم
آري آري بيش ازاين تاب پرستاريش نيست
ترسم از بس چشم من خون از مژه جاري كني
مردمان گويند يارت بيمي از ياريش نيست
روي آزادي مدام اسرار كي ديد از قيود
مرغ دل كاندر خم زلفي گرفتاريش نيست


غزل شماره ۵۴

۳۷ بازديد


هندوي خال رخش باج ز عنبر گرفت
پستهٔ جان پرورش شهد ز شكر گرفت
دور رخش بردميد طرهٔ شبرنگ او
لشكر دلها كشيد خسر و خاور گرفت
نرگس شهلاش مست بود همانا كه او
تيغ ز ابرو كشيد و زمژه خنجر گرفت
ابروي پيوست تو بر مه و خور طعنه زد
چشم سيه مست تو عيب بعبهر گرفت
چشمهٔ آب حيات خاك بچشم آيدش
هركه از آن آتشين لعل تو ساغر گرفت
موسي دل بنگريد چون تو خداوند حسن
برق تجلي دميد شعله به پيكر گرفت
هرچه بجز نقش دوست پاك شد از لوح دل
هرچه بجز عشق يار آنهمه آذر گرفت
تا بسراي وصال ره نبرد پارسا
اهرمن حاجبت پرده بر آن در گرفت
جام جم اسرار غيب ميشودش منكشف
جام و لاهر كه از ساقي كوثر گرفت
دلم بموي مياني اسير و دربند است
كه در ميان بتان بي نظير و مانند است
نه اين طريق محبت بود كه ننوازي
دل مرا كه بدشنامي از تو خرسند است
هزار مرتبه سوگند خويش بشكستي
فداي طور تو من اين چه عهد و سوگند است
به تيغ جور بريدي گرم تو رشتهٔ جان
ز دل بهر سر مويت هزار پيوند است
طبيب كوشش بيجا مكن ز بهر علاج
دواي درد دلم زان لب شكر خنداست
جفا بري ز حد و نيست حد چون و چرا
مگرچو وصف خدا پاك از چه وچند است
دواندم بقفس همزباني صياد
وگرنه كنج قفس را كه آرزومند است
حديث چشمهٔ حيوان و كيميا عنقا
عبارتي دو سه از صاحب صفت مند است
لواي بندگي از خسروي زند برتر
اگر به بنده مبالاتي از خداوند است
سمر شدي بخراسان مليح طبع اسرار
كه از تو رشك خطاغيرت سمرقند است


غزل شماره ۵۸

۳۴ بازديد


مرا از عشق دل لبريز خون است
چو اخگر كز محبّت در درون است
مگو عشق اين نهنگ آتشين است
محبت نيست اين درياي خون است
بسي بي پا و سر دارد به هرسوي
كز آن جمله يكي گردون دون است
شديم از شهر بند عقل بيرون
كنون مأواي ما ملك جنون است
من آن سيمرغ كوه قاف عشقم
كه عنقاي خرد پيشم زبون است
جهان چون نقطه بين در مركز دل
دو كون و يونس دل بطن نون است
بگوش ما بود هر نغمه موزون
غريو شحنه ساز ارغنون است
همه عالم حروف و حق سخنگوست
وزو حرف نخستين كاف و نون است
ازو در جنبش آمد گوهر گل
باو هر جبشي را هم سكون است
چو او را نيست حدي اُستوار است
هر آن جنبش كه درچشمت نگون است
ندارد تابشش آغاز و انجام
بلي آن جلوه گر بي چند و چون است
مگو سرّ درون پرده اسرار
كه از انديشه سر ّحق برون است


غزل شماره ۵۷

۳۳ بازديد


شبي دارم دراز و تيره همچون تار گيسويت
دلي دارم پريشان همچو موي عنبرين بويت
ز مژگان خارها درجويبار ديدگان بستم
كه ماندلخت دل وزصاف اشك آبي زنم كويت
دل ديوانهام ملك ملامت را مسخّر كرد
طريق مملكت گيري دلم آموخت ز ابرويت
شميم مُشك تا تاري چه باشد پيش آن كاكل
عبير و عنبر سارا كجا و زلف جادويت
ز تار موي شبرنگت نموده تيره روز ما
بفرما تا برافروزد فروغي شعلهٔ رويت
دل افسرده اي اسرار زين زهد ريا دارد
چه شد آن برق عالمسوز عشق آتشين خويت


غزل شماره ۵۶

۳۲ بازديد


گودست كشد از ناز اين نرگس طنّازت
مردم همه را كشتي ديگر كه كشد نازت
دل برده بيك عشوه لعل لب شيرينت
جان برده بيك غمزه چشم خوش غمّازت
كرديم نخستين گام در راه تو ترك كام
تا خود چه شود انجام اينست چو آغازت
اين ديده كه خون گرددرسواي جهانم كرد
وين دل پراخگر باد افكند برون رازت
اي طاير جان تا كي بر گوشهٔ هر بامي
در دامگه افتادند مرغانِ هم آوازت
اسرارِ حزين تا كي باشد ز حريمت دور
اغيار دغا دايم هم محفل و دمسازت


غزل شماره ۶۰

۳۴ بازديد


چون دست قضا رشته اعمار برشت
بگسيختنش خامهٔ تقدير نوشت
از حكم ازل نه رسته برناونه پير
وز دام اجل نجسته زيباونه زشت
افشاند در اين مزرعه هر كس تخمي
ناچار ببايد دِرَوَد حاصِل كشت
امروز بپاي خم مي سر مستي
فرداست كه بر تارك خم باشي خشت
يكچند اگر گسيخت پيوند ازل
در عاقبت انجام بآغاز سرشت
بردار دل ار چه مُلك دارا داري
كين دار فنا ببايد از دست بهشت
برگشت باو هرچه از او گشت پديد
گر ز اهل كليسياست و از اهل كنشت
با دوستي پنج تن از كاخ سپنج
اسرار رواين پنج به از هشت بهشت