من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

در وصف بهار و مدح محمدبن نصر سپهسالار خراسان

۳۲ بازديد


آمد بهار خرم و آورد خرمي
وز فر نوبهار شد آراسته زمي
خرم بود هميشه بدين فصل آدمي
با بانگ زير و بم بود و قحف در غمي

زيرا كه نيست از گل و از ياسمن كمي
تا كم شده‌ست آفت سرما ز گلستان

از ابر نوبهار چو باران فروچكيد
چندين هزار لاله ز خارا برون دميد
آن حله‌اي كه ابرمر او را همي‌تنيد
باد صبا بيامد و آن حله بردريد

آن حله پاره پاره شد و گشت ناپديد
و آمد پديد باز همه دشت پرنيان

از لاله و بنفشه همه كوهسار و دشت
سرخ و سپيد گشت چو ديباي پايرشت
برچد بنفشه دامن و از خاك برنوشت
چون باد نوبهار برو دوش برگذشت

شاخ بنفشه چون سر زلفين دوست گشت
افكند نيلگون به سرش معجر كتان

آمد به باغ نرگس چون عاشق دژم
وز عشق پيلگوش در آورده سر به خم
زو دسته بست هر كس مانند صد قلم
بر هر قلم نشانده بر او پنج شش درم

اندر ميان هر قلمي زو يكي شكم
آگنده آن شكمش به كافور و زعفران

آن سوسن سپيد شكفته به باغ در
يك شاخ او ز سيم و دگر شاخ او ز زر
پيراهنيست گويي ديبا ز شوشتر
كز نيل ابره استش و از عاج آستر

از بهر بوي خوش چو يكي پاره عودتر
دارد هميشه دوخته از پيش بادبان

برگ گل سپيدبه مانند عبقري
برگ گل دو رنگ بكردار جعفري
برگ گل مورد بشكفتهٔ طري
چون روي دلرباي من، آن ماه سعتري

زي هرگلي كه ژرف بدو در تو بنگري
گويي كه زر دارد يك پاره در ميان

چون ابر ديد در كف صحرا قباله‌ها
بارانها چكيد و بباريد ژاله‌ها
تا گرد دشتها همه بشكفت لاله‌ها
چون در زده به آب معصفر غلاله‌ها

بشكفت لاله‌ها چو عقيقين پياله‌ها
وانگه پياله‌ها، همه آگنده مشك و بان

بنمود چون ز برج بره آفتاب روي
گلها شكفت بر تن گلبن به جاي موي
چون ديد دوش گل را اندر كنار جوي
آمد به بانگ فاخته و گشت جفتجوي

بلبل چو سبزه ديد همه گشته مشكبوي
گاهي سرود گوي شد و گاه شعرخوان

گلها كشيده‌اند به سر بر كبودها
نه تارها پديد برآنها نه پودها
مرغان همي‌زنند همه روز رودها
گويند زار زار همه شب سرودها

تا بامداد گردد، از شط و رودها
مرغان آب بانگ برآرند وز آبدان

تا بوستان بسان بهشت ارم شود
صحرا ز عكس لاله چو بيت‌الحرم شود
بانگ هزاردستان چون زير و بم شود
مردم چو حال بيند ازينسان خرم شود

افزون شود نشاط و ازو رنج كم شود
بي رود و مي نباشد، يك روز و يك زمان

بلبل به شاخ سرو برآرد همي صفير
ماغان به ابر نعره برآرند از آبگير
قمري همي‌سرايد اشعار چون جرير
صلصل همي‌نوازد يكجاي بم و زير

چون مطربان زنند نوا تخت اردشير
گه مهرگان خردك و گاهي سپهبدان

تا بادها وزان شد بر روي آبها
آن آبها گرفت شكنها و تابها
تا برگرفت ابر ز صحرا حجابها
بستند باغها ز گل و مي خضابها

برداشتند بر گل و سوسن شرابها
از عشق نيكوان پريچهره، عاشقان

عاشق ز مهر يار بدين وقت مي‌خورد
چون مي‌گرفت عاشق، بر باغ بگذرد
اطراف گلستان را چون نيك بنگرد
پيراهن صبوري چون غنچه بردرد

از نرگس طري و بنفشه حسد برد
كان هست از دو چشم و دو زلف بتش نشان

خوشا بهار تازه و بوس و كنار يار
گر در كنار يار بود، خوش بود بهار
اي يار دلبراي هلا خيز و و مي بيار
مي ده مرا و گير يكي تنگ در كنار

با من چنان بزي كه همي‌زيستي تو پار
اين ناز بيكرانت تو برگير از ميان

تا زين سپس همي گه و بي‌گاه خوش زييم
داني به هيچ حال زبون كسي نييم
تا روز با سماع بتانيم و با مييم
داند هر آنكه داند ما را، كه ما كييم

آن مهتري كه ما به جهان كهتر وييم
مير بزرگوارست و اقبال او همان

پور سپاهدار خراسان، محمدست
فرخنده بخت و فرخ روي و مويدست
آزاد طبع و پاك نهاد و ممجدست
نيكو خصال و نيكخويست و موحدست

آنكس كه او به حق سزاوار سوددست
جز وي كسي ندانم امروز در جهان

نصرست باب مير كه فخر انامه بود
بخشيدنش همه زر، سيم و جامه بود
از مير مؤمنينش منشور و نامه بود
خورشيد خاص بود و سزاوار عامه بود

از بهر آنكه مال ده و شادكامه بود
بودند خلق زو به همه وقت شادمان

اندر عجم نبود به مردي كسي چون نصر
بگذشتش از سهيل سر برج و كاخ و قصر
فرمانبرش بدند همه سيدان عصر
افزون بدي جلالت و قدرش ز حد و حصر

اعداش را نبد مدد الا عذاب و حصر
خوش باشد آن پسر كه پدر باشدش چنان

اصل بزرگ از بنه هرگز خطا نكرد
كس را گزافه چرخ فلك پادشا نكرد
او بد سزاي صدر، جهان ناسزا نكرد
اين كار كو بكرد جز از بهر ما نكرد

ما را به چنگ هيچكسي مبتلا نكرد
شكر آن خداي را كه چنين باشدش توان

امروز خلق را همه فخر از تبار اوست
وين روزگار خوش، همه از روزگار اوست
از بهر آنكه شاه جهان دوستدار اوست
دولت مطيع اوست، خداوند يار اوست

چون ديد شاه، خلق جهان خواستار اوست
بر ملك خويش كرد مر او را نگاهبان

اي مير! فخر ملكت شاه اجل تويي
زين زمان تويي و چراغ دول تويي
چون آفتاب چرخ به برج حمل تويي
هنگام ضعف، مر ضعفا را امل تويي

پرهيزگارتر ز معاذ جبل تويي
چه آنكه آشكاره و چه آنكه در نهان

از جود در جهان بپراكند نام تو
گردد همي سپهر سعادت به كام تو
خورشيد زد علامت دولت به بام تو
تا گشت دولت از بن دندان غلام تو

چون ديد بر كمان تو حاسد سهام تو
از سهم آن سهام دوتا گشت چون كمان

از نام و كنيت تو جهان را محامدست
وز فضل وجود تو همه كس را فوايدست
خصم تو هست ناقص و مال تو زايدست
كت بخت تابعست و جهانت مساعدست

تو آسماني و هنر تو عطاردست
وان بيقرين لقاي تو چون ماه آسمان

با اين نكو نيت كه تو داري بدين صفت
دارد به كارهاي تو سلطان تو نيت
زير نگين خاتم تو كرد مملكت
بفزود هر زمانت يكي جاه و منزلت

اين كار را ز اصل نكو بود عاقبت
آخر هزار بار نكوتر شود از آن

تا آفتاب چرخ چو زرين سپر بود
تا خاك زير باشد و گردون زبر بود
تا ابر نوبهار مهي را مطر بود
تا در زمين و روي زمين بر، نفر بود

تا وقت مهرگان همه گيتي چو زر بود
از آب تير ماهي و از باد مهرگان

عمرت چو عمر نوح پيمبر دراز باد
همچون جمت به ملك همه عز و ناز باد
پيشت به پاي صد صنم چنگساز باد
دشمنت سال و ماه به گرم و گداز باد

بر تو در سعادت همواره باز باد
عيش تو باد دايم با يار مهربان


در وصف صبوحي

۳۲ بازديد


آمد بانگ خروس مؤذن ميخوارگان
صبح نخستين نمود روي به نظارگان
كه به كتف برفكند چادر بازارگان
روي به مشرق نهاد خسرو سيارگان

باده فراز آوريد چارهٔ بيچارگان
قوموا شرب الصبوح، يا ايها النائمين

مي‌زدگانيم ما، در دل ما غم بود
چارهٔ ما بامداد رطل دمادم بود
راحت كژدم زده، كشتهٔ كژدم بود
مي زده را هم به مي دارو و مرهم بود

هر كه صبوحي كند با دل خرم بود
با دو لب مشكبوي، با دو رخ حور عين

اي پسر ميگسار، نوش لب و نوش گوي
فتنه به چشم و به خشم فتنه به روي و به موي
ما سيكي خوارنيك، تازه رخ و صلحجوي
تو سيكي خواربد، جنگ كن و ترشروي

پيش من آور نبيد در قدح مشكبوي
تازه چو آب گلاب، پاك چو ماء معين

در همه وقتي صبوح خوش بودي ابتدي
بهتر و خوشتر بود وقت گل بسدي
خاسته از مرغزار غلغل تيم و عدي
در شده آب كبود در زره داودي

آمده در نعت باغ عنصري و عسجدي
و آمده اندر شراب آن صنم نازنين

بر كف من نه نبيد، پيشتر از آفتاب
نيز مسوزم بخور، نيز مريزم گلاب
ميزدگان را گلاب باشد قطرهٔ شراب
باشد بوي بخور، بوي بخار كباب

آخته چنگ و چلب، ساخته چنگ و رباب
ديده به شكر لبان، گوش به شكر توين

خوشا وقت صبوح، خوشا مي خوردنا
روي نشسته هنوز، دست به مي بردنا
مطرب سرمست را با رهش آوردنا
وز كدوي بربطي باده فرو كردنا

گردان در پيش روي بابزن و گردنا
ساغرت اندر يسار، شاهدت اندر يمين

كرده گلو پر ز باد قمري سنجابپوش
كبك فرو ريخته مشك به سوراخ گوش
بلبلكان با نشاط، قمريكان با خروش
در دهن لاله مشك، در دهن نحل نوش

سوسن كافور بوي، گلبن گوهر فروش
وز مه ارديبهشت كرده بهشت برين

شاخ سمن بر گلو بسته بود مخنقه
شاخ گل اندر ميان بسته بود منطقه
ابر سيه را شمال كرده بود بدرقه
بدرقهٔ رايگان بي طمع و مخرقه

باد سحرگاهيان كرده بود تفرقه
خرمن در و عقيق بر همه روي زمين

چوك ز شاخ درخت خويشتن آويخته
زاغ سيه پر و بال غاليه آميخته
ابر بهاري ز دور اسب برانگيخته
وز سم اسبش به راه لؤلؤ تر ريخته

در دهن لاله باد، ريخته و بيخته
بيخته مشك سياه، ريخته در ثمين

سرو سماطي كشيد بر دو لب جويبار
چون دو رده چتر سبز در دو صف كارزار
مرغ نهاد آشيان‌بر سر شاخ چنار
چون سپر خيزران بر سر مرد سوار

گشت نگارين تذرو پنهان در كشتزار
همچو عروسي غريق در بن درياي چين

وقت سحرگه كلنگ تعبيه‌اي ساخته‌ست
وز لب درياي هند تا خزران تاخته‌ست
ميغ سيه بر قفاش تيغ برون آخته‌ست
طبل فرو كوفته‌ست، خشت بينداخته‌ست

ماه نو منخسف در گلوي فاخته‌ست
طوطيكان با نوا، قمريكان با انين

گويي بط سپيد جامه به صابون زده‌ست
كبك دري ساقها در قدح خون زده‌ست
بر گل‌تر عندليب گنج فريدون زده‌ست
لشكر چين در بهار بر كه و هامون زده‌ست

لاله سوي جويبار لشكر بيرون زده‌ست
خيمهٔ او سبزگون، خرگه او آتشين

از دم طاووس نر ماهي سربر زده‌ست
دستگكي موردتر، گويي برپر زده‌ست
شانگكي ز آبنوس هدهد بر سرزده‌ست
بر دو بناگوش كبك غاليهٔ تر زده‌ست

قمريك طوقدار گويي سر در زده‌ست
در شبه گون خاتمي، حلقهٔ او بي‌نگين

باز مرا طبع شعر سخت به جوش آمده‌ست
كم سخن عندليب دوش به گوش آمده‌ست
از شغب خردما لاله به هوش آمده‌ست
زير به بانگ آمده‌ست بم به خروش آمده‌ست

نسترن مشكبوي مشكفروش آمده‌ست
سيمش در گردنست، مشكش در آستين

چون تو بگيري شراب مرغ سماعت كند
لاله سلامت كند، ژاله وداعت كند
از سمن و مشك و بيد، باغ شراعت كند
وز گل سرخ و سپيد شاخ صواعت كند

شاخ گل مشكبوي زير ذراعت كند
عنبرهاي لطيف، گوهرهاي گزين

باد عبير افكند در قدح و جام تو
ابر گهر گسترد در قدم و گام تو
يار سمنبر دهد بوسه بر اندام تو
مرغ روايت كند شعري بر نام تو

خوبان نعره زنند بر دهن و كام تو
در لبشان سلسبيل در كفشان ياسمين


در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوي

۳۵ بازديد


آب آنگور بياريد كه آبانماهست
كار يكرويه به كام دل شاهنشاهست
وقت منظر شد و وقت نظر خرگاهست
دست تابستان از روي زمين كوتاهست

آب انگور خزاني را خوردن گاهست
كه كس امسال نكرده‌ست مر او را طلبي

شاخ انگور كهن دختركان زاد بسي
كه نه از درد بناليد و نه برزد نفسي
همه را زاد بيكدفعه، نه پيش و نه پسي
نه ورا قابله‌اي بود و نه فريادرسي

اينچنين آسان فرزند نزاده‌ست كسي
كه نه دردي متواتر بگرفتش، نه تبي

چون بزاد آن بچگان را، سر او گشت به خم
وندر آويخت به روده، بچگان را، به شكم
بچگان زاد مدور تنه، بي‌قد و قدم
صد و سي بچهٔ اندر زده دو دست به هم

دو تكز در شكم هريك ، نه بيش و نه كم
نه در ايشان ستخواني، نه رگي، نه عصبي

چون نگه كرد بدان دختركان مادر پير
سير بودند يكايك، چه صغير و چه كبير
كردشان مادر بستر همه از سبز حرير
نه خورش داد مر آن بچگكان را و نه شير

نه شغب كردند آن بچگكان و نه نفير
بچهٔ گرسنه ديدي كه ندارد شغبي؟

رزبان گفت چه رايست و چه تدبير همي
مادر اين بچگكان را ندهد شير همي
نه به پروردنشان باشد آژير همي
نه رهاشان كند از حلقهٔ زنجير همي

بمرند اين بچگان گرسنه بر خير همي
بيم آنست كه ديوانه شوم اي عجبي

رفت رزبان، چو رود تير به پرتاپ همي
به رز اندر بكشيد آب ز دولاب همي
گفت اگر شير ز مادر نشود ياب همي
اين توانم كه دهمتان شب و روز آب همي

مرد بايد كه كند سعي در اين باب همي
تا خداوند پديدار كندتان سببي

بچگانش بنهادند تن خويش برآب
نچخيدند و نجنبيدند از بستر خواب
گرد كردند سرين محكم كردند رقاب
رويها يكسره كردند به زنگار خضاب

دادشان رزبان پيوسته سرآبي چو گلاب
نشد از جانبشان غايب، روزي و شبي

گفت پندارم كاين دختركان زان منند
چون دل و چون جگر و چون تن و چون جان منند
تا بباشند بدين رز در مهمان منند
رز، فردوس منست، ايشان رضوان منند

تا درين باغ و درين خان و درين مان منند
دارم اندر سرشان سبز كشيده سلبي

رزبان تاختني كرد به شهر از رز خويش
در رز بست به زنجير و به قفل از پس و پيش
بود يك هفته به نزديكي بيگانه و خويش
ز آرزوي بچهٔ رز، دل او خسته و ريش

گفت كم صبر نمانده‌ست درين فرقت بيش
رفت سوي رز، با تاختني و خببي

در چو بگشاد، بدان دختركان كرد نگاه
ديد چون زنگي هر يك را دو روي سياه
جاي جاي بچهٔ تابان چون زهره و ماه
بچهٔ سرخ چو خون و بچهٔ زرد چو كاه

سر نگونسار ز شرم و رخ تيره ز گناه
هر يكي با شكم حامل و پرماز لبي

رزبان را به دو ابروي برافتاد گره
گفت: لا حول و لا قوة الا بالله
ابن بلايه بچگان را ز چه كس آمده زه
همه آبستن گشتند به يك شب كه و مه

نيست يك تن به ميان همگان اندر به
اينچنين زانيه باشد بچهٔ هر عنبي

نوزتان مادر شش روز نباشد كه بزاد
نوزتان ناف نبريده و از زه نگشاد
نوزتان سينه و پستان به دهن بر ننهاد
نوزتان روي نشست و نوزتان شير نداد

همه آبستن گشتيد و همه ديو نژاد
اين مكافات چنين باشدتان اجر شبي

راست گوييد كه اين قصه و اين نادره چيست
وانكه آبستنتان كرد بگوييد كه كيست
اين چه بيشرمي و بيباكي و بيدادگريست
جاي آنست كه بايد به شما بر بگريست

نه يكي و نه دو و نه سه، هشتاد و دويست
اين همه دخت بسودن نتواند عزبي

دختران رز گفتند كه: ما بيگنهيم
ما تن خويش به دست بني‌آدم ننهيم
ما همه سربسر آبستن خورشيد و مهيم
ما توانيم كه از خلق زمان دور جهيم

نتوانيم كه از ماه و ستاره برهيم
ز آفتاب و مه مان سود ندارد هربي

روز هر روزي، خورشيد بيايد بر ما
خويشتن برفكند بر تن ما و سر ما
چون شب آيد برود خورشيد از محضر ما
ماهتاب آيد و درخسبد در بستر ما

وين دو تن دور نگردند ز بام و در ما
نكند هيچ كس اين بي‌ادبان را ادبي

بچگان ما مانندهٔ شمس و قمرند
زانكه همصورت و همسيرت هر دو پدرند
تابناكند ازيرا كه دو علوي گهرند
بچگان آن بنسبتر كه ازين باب گرند

چهره و رنگ و رخ و عادت آبا سپرند
تهمت آلوده نگردند به ديگر سببي

رزبان گفت كه اين مخرقه باور نكنم
تا به تيغ حنفي گردن هر يك نزنم
تا شكمشان ندرم، تا سرشان برنكنم
تا به خونشان نشود معصفري پيرهنم

تا فراوان نشود تجربت جان و تنم
كاين خشوكان را جز شمس و قمر نيست آبي

اگر ايدونكه به كشتن نمرند اين پسران
آن خورشيد و قمر باشند اين جانوران
زان كجا نيست مه روشن و خورشيد مران
به نسب باز شوند اين پسران با پدران

و گر ايدونكه بباشند ز پشت دگران
از پس كشتن زنده نشوند، اي وربي!

رزبان آمد و حلقوم همه باز بريد
قطره‌اي خون به مثل از گلوي كس نچكيد
نه بناليد از ايشان كس و نه كس بتپيد
باز آمد همگانرا سوي چرخشت كشيد

به لگد ناف و زهار همه از هم ببريد
كه از ايشان، به تن اندر شده بودش غضبي

پوست هر يك بفكند و ستخوان و جگرش
خونشان كرد به خم اندر و پوشيد سرش
پس به صاروج بيندود همه بام و برش
جامهٔ گرم برافكند پلاسين ز برش

پنج شش ماه زمستاني نگشاد درش
دو ربيع و دو جمادي و تمام رجبي

آمد آنگاه چنانچون متكبر ملكي
تا ببيند كه چه بوده‌ست بهر كودككي
به خم اندر نگريد، از شب رفته سه يكي
ديد اندر خم سنگين همه را گشته يكي

بارخ رخشان چون گرد مهي برفلكي
بر سماوات علي بر شده زيشان لهبي

رزبان گفت كه اين لعبتكان بيگنهند
هيچ شك نيست كه از نسبت خورشيد و مهند
از سوي ناف و ز پشت دو گرانمايه شهند
عيبشان نيست اگر مادركانشان سيهند

گاه آنست كه از محنت و سختي برهند
جاي آنست كه امروز كنم من طربي

مجلسي سازم با بربط و با چنگ و رباب
با ترنج و بهي و نرگس و با نقل و كباب
بگسارم به صبوح اندر، زين سرخ شراب
كه همش گونهٔ گل بينم و هم بوي گلاب

گويم آنگاه بدان قطره يك داروي خواب
ياد باد ملكي ، ذوحسبي، ذونسبي

ملك شيردل پيلتن پيلنشين
بوسعيد بن ابوالقاسم بن ناصر دين
نه من و نيمش تيغي كه بدو جويد كين
سه رش و نيم، درازي يكي قبضه ازين

از عباد ملك العرش نكوكارترين
خوشخويي، خوش سخني خوشمنشي، خوشحسبي

ملك حق و ملكزاده چو مسعود بود
كز سخا و كرم كلي موجود بود
مير كز گوهر پاكيزهٔ محمود بود
همچو محمود بناي كرم و جود بود

هر كجا عود بود، بوي خوش عود بود
ندمد بوي ز هر چوبي و از هر حطبي

مير بايد كه چنو راد و ملكزاده بود
ايزدش فر و شكوه ملكي داده بود
هند بگشاده و آمل همه بگشاده بود
لشكر صعب سوي ترك فرستاده بود

در دل قيصر بيم و فزع افتاده بود
تا بيارند به غزنين سر او بر خشبي

ملك العرش همه ملك به مسعود سپرد
كشور عالم، هر هفت برو بر بشمرد
جمله زنگار همه هند به شمشير سترد
ملكت هند بد و سخت حقير آمد و خرد

ندبي ملك سپاهان را يازيد و ببرد
روم را مانده‌ست اكنون كه بيازد ندبي

تا جهان باشد، خسرو به سلامت ماناد
ايزد از ملكت او چشم بدان دور كناد
تن او تازه جوان باد و دلش خرم و شاد
پيشهٔ او طرب و مذهب او دانش و داد

دشمن و دوست به كام دل اين خسرو باد
مرساناد خداوند به رويش تعبي


در مدح سلطان مسعود غزنوي

۳۴ بازديد


بوستانبانا! حال و خبر بستان چيست
وندرين بستان چندين طرب مستان چيست
گل سر پستان بنموده، در آن پستان چيست
وين نواها به گل از بلبل پردستان چيست

در سروستان بازست، به سروستان چيست
اور مزدست، خجسته سر سال و سرماه

باز در زلف بنفشه حركات افكندند
دهن زرد خجسته به عبير آگندند
در زنخدان سمن، سيمين چاهي كندند
بر سر نرگس مخمور طلي پيوندند

سرو را سبزقبايي به ميان در بندند
بر سر نرگس تر سازند از زر كلاه

سندس رومي در نارونان پوشاندند
خرمن مينا بر بيد بنان افشاندند
زندوافان بهي زند زبر برخواندند
بلبلان وقت سحر زيروستا جنباندند

قمريان راه گل و نوش لبينا راندند
صلصلان باغ سياووشان با سرو ستاه

ديلمي‌وار كند هزمان دراج غوي
بر سر هر پرش از مشك نگاريده ووي
ورشان نوحه كند بر سر هر راهروي
بلبل از دور همي‌گويد بر من بجوي

خول طنبورهٔ كويي زند و لاسكوي
از درختي به درختي شود و گويد: آه

فاخته وقت سحرگاه كند مشغله‌اي
گويي از يارك بدمهرست او را گله‌اي
كرده پنداري گرد تله‌اي هروله‌اي
تا در افتاده به حلقش در مشكين تله‌اي

هر چكاوك را رسته ز بر سر كله‌اي
زاغ با داغ گرفته به يكي كنج پناه

كبك چون طالب علمست و درين نيست شكي
مساله خواند تا بگذرد از شب سه يكي
بسته زير گلو از غايه تحت‌الحنكي
ساخته پايكها را ز لكا موزگكي

پيرهن دارد زين طالب علمانه يكي
در دو تيريز ببرده قلم و كرده سياه

هدهدك پيك بريدست كه در ابر تند
چون بريدانه مرقع به تن اندر فكند
راست چون پيكان نامه به سراندر بزند
نامه گه باز كند، گه به هم اندر شكند

به دو منقار زمين چون بنشيند بكند
گويي از سهم كند نامه نهان بر سر راه

به سمنزار درون لالهٔ نعمان به شنار
چون دواتي بسدينست خراساني‌وار
وان دوات بسدين را نه سرست و نه نگار
در بنش تازه مداد طبري برده به كار

چون ده انگشت دبيري كه كند فصل بهار
به دوات بسدين اندر، شبگير پگاه

باد خوشبوي دهد نرگس را مژده همي
كه گل سرخ به در آمد از پرده همي
با تو در باغ به ديدار كند وعده همي
نرگس از شادي آن وعده، كند سجده همي

به تكاپوي سحاب آيد از جده همي
به لب باغ، كند در سلب باغ نگاه

باغ معشوقه بد و عاشق او بوده سحاب
خفته معشوق و عاشق شده مهجور و مصاب
عاشق از غربت باز آمده با چشم پرآب
دوستگان را با سرشك مژه بركرد از خواب

دوستگان دست برآورده بدريد نقاب
از پس پرده برون آمد با روي چو ماه

عاشق از دور به معشوق خود اندر نگريد
بخروشيد و خروشش همه گوشي بشنيد
آتشي داشت به دل، دست زد و دل بدريد
تا به ديده بت او آتش پنهانش بديد

آب حيوان ز دو چشمش بدويد و بچكيد
تا برست از دل و از ديدهٔ معشوق گياه

همچنين ماه دو، سر از بر بالينش يافت
گه و ناگاه چنين دل بدريد و بشكافت
عاشق از دور بديد و بدويد و بشتافت
تا دل و ديده و تا تنش ازو گرم بيافت

تا كه خورشيد فراز آمد و بر دوست بتافت
بشدش كالبد از تابش خورشيد تباه

اينهمه زاري عاشق بنمود و ننهفت
هيچ معشوقهٔ او را دل و ديده نشكفت
ساعتي با او ننشست و نياسود و نخفت
نشدش كالبد از زاري و ز فرقت زفت

اينچنين سنگدلي، بي‌حق و بيحرمت جفت
شاه مسعود مبيناد و ميفتاد به راه

ملكي كش ملكان بوسه به اكليل زنند
ميخ ديوار سراپرده به صد ميل زنند
چون به لشكرگه او آينهٔ پيل زنند
شاه افريقيه را جامه فرونيل زنند

چون رسولانش ده گام به تعجيل زنند
قيصر از تخت فرو گردد و خاقان از گاه

ملكي كو ملكان را سر مايه شكند
لشكر چين و چگل را به طلايه شكند
گرز او مغفر چون سنگ صلايه شكند
در سرش مغز، چوخايسك كه خايه شكند

همچو خورشيد كجا لشكر سايه شكند
لشكر دشمن به زين شكند شاهنشاه

پادشاهي كه به رومش در صاحب خبران
پيش او صف سماطين زده زرين كمران
راي كرده‌ست كه شمشير زند چون پدران
كه شود سهل به شمشير گران شغل گران

بامدادي كه زمين بوسه دهندش پسران
چهل و اند ملك بيني با خيل و سپاه

چون ملك با ملكان مجلس مي‌كرده بود
پيش او بيست هزاران بت نوبرده بود
چون سپه را به سوي دشت برون برده بود
گرد لشكر صد و شش ميل سراپرده بود

چون سواران سپه را به هم آورده بود
بيست فرسنگ زمين بيش بود لشكرگاه

گر همي فرعون قوم سحره پيش آرد
رسن و رشتهٔ جنبيده به مار انگارد
بالله و بالله و بالله كه غلط پندارد
مار موسي همه سحر و سحره اوبارد

مير موسي است كه شمشير چو ثعبان دارد
دست ابليس و جنودش كند از ما كوتاه

قوم فرعون همه را در بن دريا راند
آنگهي غرقه كندشان و نگون گرداند
گر بترسندي و فرعون خدا را خواند
جبرئيل آيد و خاكش به دهن افشاند

اندر آن دريا وان آب و وحل درماند
كه برون آمد از آنجا، نتواند به شناه

ملكا در ملكي فر همايست ترا
تا به جايست جهان، ملك به جايست ترا
بستان ملك هر اقليم كه رايست ترا
كه خداوند جهان راهنمايست ترا

اين ولايت ستدن حكم خدايست ترا
نبود چون و چرا كس را با حكم اله

ايزد امروز همه كار براي تو كند
همه عالم به مراد و به هواي تو كند
از لطف هر چه كند با تو سزاي تو كند
زانكه ضايع نكند هر چه به جاي تو كند

همه شاهان را خاك كف پاي تو كند
از بلاد ختن و باديهٔ زنگ و هراه

تا جهان باشد جبار نگهبان تو باد
بخت مطواع تو و چرخ به فرمان تو باد
بركت عمر تو و مال تو و جان تو باد
امر امر تو و سلطان همه سلطان تو باد

قاف تا قاف همه ملك جهان زان تو باد
خود همين دان كه بود «ارجو» ان شاء الله


رباعي شماره ۲

۳۲ بازديد


دولت همه ساله بي‌جلال تو مباد
همت همه ساله بي‌جمال تو مباد
هر بنده كه هست بي‌كمال تو مباد
خورشيد جهان تويي، زوال تو مباد


رباعي شماره ۱

۳۱ بازديد


هر كار كه هست جز به كام تو مباد
هر خصم كه هست جز به دام تو مباد
هر سكه كه هست جز به نام تو مباد
هر خطبه كه هست جز به بام تو مباد


در تهنيت جشن مهرگان و مدح سلطان مسعود غزنوي

۳۷ بازديد


شاد باشيد كه جشن مهرگان آمد
بانگ و آواي دراي كاروان آمد
كاروان مهرگان از خزران آمد
يا ز اقصاي بلاد چينستان آمد

نه ازين آمد، بالله نه از آن آمد
كه ز فردوس برين وز آسمان آمد

مهرگان آمد، در باز گشائيدش
اندرآريد و تواضع بنمائيدش
از غبار راه ايدر بزدائيدش
بنشانيد و به لب خرد بخائيدش

خوب داريد و فراوان بستائيدش
هر زمان خدمت لختي بفزائيدش

خوب داريدش كز راه دراز آمد
با دو صد كشي و با خوشي و ناز آمد
سفري كردش و چون وعده فراز آمد
با قدح رطل و قنينه به نماز آمد

زان خجسته سفر اين جشن چو باز آمد
سخت خوب آمد و بسيار بساز آمد

نگريد آبي وان رنگ رخ آبي
گشته از گردش اين چنبر دولابي
رخ او چون رخ آن زاهد محرابي
بر رخش بر، اثر سبلت سقلابي

يا چنان زرد يكي جامعهٔ عتابي
پر ز برخاسته زو، چون سر مرغابي

وان ترنج ايدر چون ديبهٔ ديناري
كه بمالي و بمالند و بنگذاري
زو به مقراض ارش نيمه دو برداري
كيسه‌اي دوزي و درزش نپديد آري

وانگه آن كيسه ز كافور بينباري
در كشي سرش به ابريشم زنگاري

نار مانند يكي سفر گك ديبا
آستر ديبه زرد، ابرهٔ آن حمرا
سفره پر مرجان، تو بر تو و تا بر تا
دل هر مرجان چو لؤلؤكي لالا

سر او بسته به پنهان ز درون عمدا
سر ماسورگكي در سر او پيدا

نگريد آن رز، وان پايك رزداران
درهم افكنده چو ماران ز بر ماران
دست در هم زده چون ياران در ياران
پيچ در پيچ چنان زلفك عياران

برگهاي رز چون پاي خشنساران
زرگون ايدون همچون رخ بيماران

رزبان شد به سوي رز به سحرگاهان
كه دلش بود هميشه سوي رز خواهان
بگشادش در با كبر شهنشاهان
گفت بسم‌الله و اندر شد ناگاهان

تاك رز را ديد آبستن چون داهان
شكمش خاسته همچون دم روباهان

دست بر بر زد و بر سر زد و بر جبهت
گفت بسياري لاحول و لا قوت
تاك رز را گفت: اي دختر بيدولت
اين شكم چيست، چو پشت و شكم خربت

با كه كردستي اين صحبت و اين عشرت؟
بر تن خويش نبوده‌ست ترا حميت

من ترا هرگز با شوي ندادستم
وز بدانديشي پايت نگشادستم
هرگز انگشت به تو بر ننهادستم
كه من از مادر باحميت زادستم

به قضا حاجت پيش تو ستادستم
وز حليمي به تو اندر نفتادستم

چون ترا ديدم از پيش بدين زاري
كردم از پيش رزستانت ديواري
بزدم بر سر ديوار تو من خاري
كنجكي گرد تو همچون دهن غاري

پس دري كردم از سنگ و درافزاري
كه بدو آهن هندي نكند كاري

زدمت بر در يك قفل سپاهاني
آنچنان قفل كه من دانم و تو داني
چون شدم غايب از درت به لرزاني
نيكمردي بنشاندم به نگهباني

با همه زيركي و رندي و پرداني
نخل اين كار برآورد پشيماني

گفتم اي زن كه تو بهتر ز زنان باشي
از نكوكاران و ز شرمگنان باشي
پاكتن باشي و از پاكتنان باشي
هر چه من گفتم «ارجو» كه چنان باشي

شوي ناكرده چو حوران جنان باشي
نه چنان پيرزنان و كهنان باشي

من دگر گفتم ويحك تو دگر گشتي
روزبه بودي چون روز بتر گشتي؟
گهرت بد بد با سوي گهر گشتي
همچنان مادر خود بارآور گشتي

دختري بودي، بر بام و به در گشتي
تا چنين با شكمي بر چو سپر گشتي

راست بر گوي كه در تو شده‌ام عاجز
به كدامين ره بيرون شده‌اي زين دز
راست گويند زنان را نگوارد عز
بر نيايد كس با مكر زنان هرگز

بر هوا رفتي چون عيسي بي‌معجز
يا چو قارون به زمين، وين نبود جايز

تاك رز گفتا: از من چه همي‌پرسي
كافري كافر، ز ايزد نه همي‌ترسي
به حق كرسي و حق آيت‌الكرسي
كه نخسبيده شبي در بر من نفسي

هستم آبستن، ليكن ز چنان جنسي
كه نه اويستي جني و نه خود انسي

نه ستم رفته به من زو و نه تلبيسي
كه مرا رشته نتاند تافت ابليسي
جبرئيل آمد روح همه تقديسي
كردم آبستن، چون مريم بر عيسي

بچه‌اي دارم در ناف چو برجيسي
با رخ يوسف و بوي خوش بلقيسي

اگرت بايد، اين بچه بزايم من
وين نقاب از تن و رويش بگشايم من
ور نبايدت به زادن نگرايم من
همچنين باشم و نازاده بپايم من

و گر استيزه كني با تو برآيم من
روز روشنت ستاره بنمايم من

اگرم بكشي، بركشتن تو خندم
من چو جرجيس تن خويش بپيوندم
ور بدري شكم و بندم از بندم
نرسد ذره‌اي آزار به فرزندم

گر چه بكشي تو مرا، صابر و خرسندم
كه مرا زنده كند زود خداوندم

او به رز گفت كه ويحك چه فضول آري
تو هنوز اين هوس اندر سرخود داري
بكشم منت، «لك الويل» بدان زاري
كه مسيحت بكند زنده به دشواري

نه بسنده‌ست مر اين جرم و گنهكاري
كه مرا باز همي ساده دل انگاري

جست از جايگه آنگاه چو خناسي
هوس اندر سر و اندر دل وسواسي
سوي او جست، چو تيري سوي برجاسي
با يكي داسي، مانندهٔ الماسي

حلق بگرفتش مانندهٔ نسناسي
بر نهادش به گلوگاه چنان داسي

باز ببريد سر او به جدال او
وانهمه بچگكان را به مثال او
پس به گردونش نهاد او و عيال او
گاو و گردون بكشيدند رحال او

در فكندش به جوال و به حبال او
سر با ريش هميدون اطفال او

برد آن كشتگكانرا به سوي چرخشت
همه را در بن چرخشت فكند از پشت
لگد اندر پشت آنگاه همي‌زد و مشت
تا در افكند به پهلوشان پنج انگشت

گفت كم دوش پيام آمده از زردشت
كه دگر باره ببايد همگي را كشت

به لگد كرد دو صد پاره ميانهاشان
رگهاشان ببريد و ستخوانهاشان
بدريد از هم تا ناف دهانهاشان
ز قفا بيرون آورد زبانهاشان

رحم ناورده به پيران و جوانهاشان
تا برون كرد ز تن شيرهٔ جانهاشان

داشت خنبي چند از سنگ به گنجينه
كه در و بر نرسيدي پيل را سينه
مانده ميراث ز جدانش از پارينه
شوخگن گشته، از شنبه و آدينه

رزبان آمد، با حميت و با كينه
خونشان افكند اندر خم سنگينه

بر سر هر خم ، بنهاد گلين تاجي
افسر هر خم چون افسر دراجي
عنكبوت آمد و آنگاه چو نساجي
سر هر تاجي پوشيد به ديباجي

چون بر ايشان به سر آمد شب معراجي
رزبان آمد، تا زنده چو حجاجي

آهني در كف، چون مرد غدير خم
به كتف باز فكنده سر هر دو كم
بر سر خم بزد آن آهن آهن سم
بفكند از سر خم تاج گلين خم

بر شد از دختر رز تا فلك پنجم
بوي مشك تبت و نور بر از انجم

رزبان گفت كه مهر دلم افزودي
وانهمه دعوي را معني بنمودي
راست گفتي و جز از راست نفرمودي
گشته‌اي تازه از آن پس كه بفرسودي

اين عجبتر كه تو وقتي حبشي بودي
روميي خاستي از گور بدين زودي

بد كردم كه به جاي تو جفا كردم
نه نكو كردم، دانم كه خطا كردم
سرت از دوش به شمشير جدا كردم
چون بكشتم نه ز چنگال رها كردم

هم به زير لگدت همچو هبا كردم
بيگنه بودي، اين جرم چرا كردم

زين سپس خادم تو باشم و مولايت
چاكر و بنده و خاك دو كف پايت
با طرب دارم و مرد طرب آرايت
با سماع خوش و بربرط و با نايت

بر كف دست نهم، يكدل و يكرايت
وانگه اندر دهن خويش دهم جايت

رزبان برزد سوي رز گامي را
غرضي را و مرادي را كامي را
برگرفت از لب رف سيمين جامي را
بر لب جام نگاريد غلامي را

داد در دستش آهخته حسامي را
بر دگر دستش جامي و مدامي را

بزد اندر خم جام و قدح ساده
بركشيد از خم آن جام چو بيجاده
باده‌اي ديد بدان جام در افتاده
كه بن جام همي‌سفت چو سنباده

گفت نتوان خوردن يك قطره ازين باده
جز به ياد ملك مهتر آزاده

آن خداوند من آن فخر خداوندان
دو لبش درگه گفتن خندان خندان
قوتش چندان وانگه خردش چندان
كه درو عاجز گردند خردمندان

مايهٔ راحت و آزادي دربندان
خدمتش را هنر و جود چو فرزندان

...
...
...
...

پيكر ظلم ز انصافش در زندان
در گذر تير جگردوز وي از سندان

ميرمسعود كه رايات جهانداري
زده اقبالش بر طارم زنگاري
شه اجرامش با آنهمه سالاري
سجده آرد به كله گوشهٔ جباري

خجل از خاك درش نافهٔ تاتاري
...

شاه محمود پدر ناصر دينش جد
وز سعود فلكي طالع او اسعد
قدرش اكليل به فرق از گهر فرقد
جاهش آراسته بر اوج زحل مسند

شده با فر و بها زو شرف و سودد
در او معبد خلق و كرمش مقصد

ميرجاويد بماناد و همي شادان
گنجش انباشته و ملك وي آبادان
كف كافيش كه خرمدل ازو رادان
باد چون ابر گهربار به آزادان

از نكوكاران و ز فرخ بنيادان
در خطش از ري تا ساحت عبادان


رباعي شماره ۴

۳۶ بازديد


اي كرده سپاه اختران ياري تو
فخرست جهان را به جهانداري تو
مستند مخالفان ز هشياري تو
بخت همه خفته شد ز بيداري تو


رباعي شماره ۳

۳۳ بازديد


تاريك شد از مهر دل افروزم روز
شد تيره شب، از آه جگر سوزم روز
شد روشني از روز و سياهي ز شبم
اكنون نه شبم شبست و نه روزم روز


دوبيتي

۳۵ بازديد


هست ايام عيد و فصل بهار
جشن جمشيد و گردش گلزار
اي نگار بديع وقت صبوح
زود برخيز و راح روح بيار