غزل شماره ۲۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۲۳

۳۳ بازديد


اختران پرتو مشكوة دل انور ما
دل ما مظهر كل كل همگي مظهر ما
نه همين اهل زمين را همه باب اللهيم
نه فلك در دورانند بدور سرما
بر ما پير خرد طفل دبيرستانست
فلسفي مقتبسي از دل دانشور ما
گرچه ما خاك نشينان مرقع پوشيم
صد چو جم خفته بدريوزه گري بردرما
چشمهٔ خضر بود تشنه شراب ما را
آتش طور شراري بود از مجمر ما
اي كه انديشهٔ سرداري و سرميخواهي
به كدوئي است برابر سر و افسر بر ما
گو به آن خواجه هستي طلب زهد فروش
نبود طالب كالاي تو در كشور ما
بازي بازوي نصريم نه چون نسربچرخ
دو جهان بيضه و فرخي است بزيريرما
ماه گر نور و ضياكسب نمود از خورشيد
خور بود مكتسب از شعشعهٔ اختر ما
خسرو ملك طريقت بحقيقت مائيم
كله از فقر بتارك ز فنا افسر ما
عالم و آدم اگر چه همگي اسرارند
بود اسرار كميني ز سگان در ما
ساقي بيا كه گشت دلارام رام ما
آخر بداد دلبر خوش كام كام ما
بس رنج برده‌ايم و بسي خون كه خورده‌ايم
كان شاهباز قدس فتادي بدام ما
در دار ملك عالم معني دم نخست
زد دست غيب سكه دولت بنام ما
مائيم اصل و جمله فروع فروغ ماست
گرخواجه منكر است بنوشد ز جام ما
بر آستان پير مغان رو نهاده‌ايم
برتر ز عرش آمده زين رو مقام ما
عرش سپهر خود چه بود پيش عرش دل
يا كعبه در برابر بيت الحرام ما
هر ذره خاك دره و هر تخته تخت شد
چون آمد آن هماي همايون بدام ما
گلبانگ نيستي چو شد از بام ما بلند
نه بام چرخ وام برند از دوام ما
اسرار بشكند كله خسروي بفرق
تا گفته ميفروش تو هستي غلام ما


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد